سونای vip 🌙
Canal cerrado
سومین اثر سارال مختاری ❗️بعد از فرستادن اسم و فامیلتون واسه ادمین اکسپت میشین توی کانال❗️🌹 🪄رمانهای نویسنده : @saralnovels پارت گذاری : هفتهای 10-12 پارت 🪴
Mostrar más6 286
Suscriptores
+1024 horas
+857 días
+23930 días
Archivo de publicaciones
6 287
هرچی ریاکشنها به پارت بیشتر باشه منم انرژی میگیرم و بیشتر تا صبح بیدار میمونم و واستون پارت مینویسم
حالا دیگه خودتون میدونید 🙂↔️
6 287
رستا در حال تولید محتوا و ضبط ویدئو و ویس برای باباش (خیال میکنه شادی همه رو واسه باباجونِ رستا میفرسته)
6 287
ریاکشن رستا وقتی میبینه شادی یهو بی دلیل میاد بغلش میکنه و عشق و محبت به پاش میریزه، بعد یهو قهر میکنه و میره بچه رو تنها میذاره 😁
6 287
سونای 1556 🌙
#سارالمختاری
آخر سر ناچار شدم خودمو به خواب بزنم تا رستا مجبور بشه بخوابه
این همیشه ترفند آخرم بودم واسه خوابوند بچهای که خیلی وقتها بی قرار و بی خواب بود!
چندبار صدام زد و بهونه های مختلف گرفت ولی جوابش رو ندادم تا مطمئن بشه خوابم
دلم میسوخت واسه خودم که تنهایی یه نوزاد تازه متولد شده رو سه سال تمام به جون کشیدم
نمیدونم قابل درکه یا نه، ولی بیشتر از خودم، دلم واسه رستا گداخته و سوزان بود که تمام دنیاش منِ پریشونِ سرگردون بود
من یکیو نیاز داشتم تا درد و رنجهای خودمو به دوش بکشه
که گاه بگه شادی نترسیا.... نگران هیچی نباش.... من هستم
ولی نبود
هیچکس نبود
هیچ زمزمهی قابل اعتمادی حتی توی خواب و رویا هم به گوشم نمیرسید
انگار بلاخره خسته شد و صدای نفسهای منظمش گواهی این بود که بلاخره خوابیده
آروم و بدون کوچک ترین صدایی پتو رو تا گردنش بالا کشیدم و چرخیدم و به سقف خیره شدم
هزارتا فکر توی سرم بود و هیچ کدوم به نتیجه و مقصد مشخصی نمیرسیدند
نه میذاشتن بخوابم و نه دست از سرم برمیداشتن
من با تمام وجودم میترسیدم از این همه روان پریشی و دوگانگی
از اینکه یه جنون برسم و بلایی سر رستا بیارم...
یا بخوام خودمو خلاص کنم و رستا بمونه تنها و بی پناه...
انگار امشب قرار نبود خواب به چشمم بیاد با اینکه کلی کار کرده بودم و بدنم واقعا خسته بود
از فکر کردن به فکرهای توی سرم بیشتر میترسیدم و میخواستم هرجور شده صدای دیوانه کننده ی ذهنم رو خفه کنم
طی یه تصمیم ناگهانی و بی توجه به ساعت ، واسه سرگرم شدن و کمتر فکر کردن، از تخت بلند شدم و تا نزدیکی صبح خودم رو به جمع کردن وسایل مشغول کردم
این شاید مؤثر ترین مُسکن کوتاه اثرِ در دسترس بود....
6 287
سونای 1555 🌙
#سارالمختاری
شاید میتونستم رستا رو گول بزنم، ولی خودمو نه!
سند حرفم قطره ی اشکی بود که بی اجازه روی گونهام غلتید
قبل از اینکه رستا متوجهش بشه و دوباره داستان درست کنه با دست آزادم اشکمو از صورتم پاک کردم و گفتم : حالا راضی میشی با مامان آشتی کنی؟
سر تکون داد و گفت : راضی میشم.
لبخند تلخی زدم و گفتم : پس بوسم کن که مطمئن بشم
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و محکم صورتمو بوسید
چقدر امیرحسین بی لیاقته که از این نعمت شیرین محروم بود
شیرینیِ این لحظه شاید میارزید به تمام سختی هایی که تمام این سالها تجربه کردم
قابلمه ی کوچیک غذا رو که حالا حسابی داغ شده بود از روی شعله ی گاز برداشتم و ماکارونی داخلش رو توی دوتا بشقاب ریختم
زیراندازی که مخصوص غذا خوردن رستا بود رو روی زمین پهن کردم و قبل از هر چیزی رستا رو نشوندم جوری که به کابینت پشت سرش تکیه بده و بتونه راحت بشینه
با آرامشی که التماس میکردم به قلبم تزریق و تلقین بشه، با حوصله به رستا غذا دادم و بینش خودمم مقدار خیلی کمی خوردم
داروهای مُسکن و تقویتی رستا رو به زور به خوردش دادم و دو ساعتِ تمام تلاش کردم تا بخوابه
هر ترفندی که بلد بودم و هر دستوری که رستا خانم میداد رو اجرا کردم؛
دستامو واسش گهواره کردم و روی هوا تکونش دادم، روی پاهام گذاشتمش واسش لالایی خوندم، قصههای خیالی و ساختگی واسش تعریف کردم اما بی فایده بود
6 287
سونای 1554 🌙
#سارالمختاری
طفلک ساده و بی خبر من
اگر میدونست امیر چقدر بی احساسه شاید هیچ وقت اینجوری سنگ دوست داشتنش رو به سینه نمیزد
ولی رستا کوچیکتر از چیزی بود که این چیزا رو متوجه بشه
فقط واسه قانع شدنش گفتم : هرچی که تو بگی رو من دوست دارم. خوبه؟
-قول میدی؟
نفسمو کلافه بیرون دادم
چقدر سخت بود حتی تظاهر به یه اعتراف دروغ
مشکل اصلی این بود که من با خودمم درگیر بودم
نمیدونستم ازش متنفرم یا هنوز ذره ای محبت از امیرحسین توی قلبم باقی مونده به واسطهی مرور و یادآوری خاطرات روزای خوبمون
زیرلب گفتم : قول میدم
-بگو به جون خدا بابامو دوست داری
-رستا بس کن!
دوباره با حالت قهر ازم رو برگردوند و گفت : پس منم قهرم
کاش انقدر خودخواه بودم که یه به جهنم میگفتم و همین الان رستا رو بسته بندی میکردم و میفرستادم واسه بابا جونش!
ولی چیکار کنم که جونم به جونش بسته بود و همه ی این مزخرفات رو فقط واسه گول زدن خودم توی ذهنم زمزمه میکردم
من توی زندگیم دروغ های خیلی بزرگتر به آدمای مختلف گفتم، این که چیزی نبود اگر باعث میشد رستا کوتاه بیاد
مصنوعی ترین لبخند عمرمو روی صورتم نشوندم و گفتم : رستا من بابا امیرحسینت رو خیلی دوست دارم. اگر دوستش نداشتم که تو رو به دنیا نمیآوردیم قربونت برم
همهی مامان باباها وقتی عاشق همدیگه باشن یه دختر ناز و لوس مثل تو رو از خدا آرزو میکنن
6 287
سونای 1553 🌙
#سارالمختاری
با همون حالت سراغ کلید چراغای سالن رفتم و یکی یکی روشنشون کردم.
دوباره صداش زدم که بین پلکاشو کمی باز کرد و اصوات نامفهومی از بین لباش خارج شد
با احتیاط جا به جاش کردم که سرش روی شونهام قرار بگیره و رفتم آشپزخونه تا باقی موندهی ناهار رو از یخچال بیرون بیارم
همزمان گفتم : جون دلم شیشهی عمرم.... نفسِ من... بیا یکم شام بخوریم باهم، بعد بخوابیم
آروم گفت : قهرم باهات... شام نمیخوام
چند ثانیه ای نیاز داشتم فکر کنم تا بفهمم چرا باهام قهر کرده
با یاد آوری چند ساعت پیش و مکالمهی اخرمون، واسه هزارمین بار به خودم و شدت حماقتم لعنت فرستادم
من به جتی اینکه حامی و پناهش باشم، باهاش بحث و دعوا میکردم!
باورم نمیشد که هنوز یادش باشه
وقت ناز کشی از دخترک لوسم بود و من با جون دل این کار رو انجام میدادم
گفتم : تو دلت میاد با من قهر کنی؟ من که عاشقتم.... من که تو رو از همه بیشتر دوست دارم... باهات بازی میکنم... غذا و کیک میپزم واست.... دلت میاد با مامان قهر باشی؟
-تا وقتی بابامو دوست نداشته باشی قهرم!
شاید برعکس من، رستا خیلی باهوش بود!
انگار آسمون باز شده و بابای عتیقهی رستا از اون بالا افتاده پایین که انقد واسش عزیزه....
6 287
سونای 1552 🌙
#سارالمختاری
نگاهم به پنجره ی نیمه باز افتاد و تازه متوجه علت سردی اتاق شدم
لعنت به من
با یه عالمه غر به جون خودم، از جا بلند شدم تا پنجره رو ببندم
با دیدن سیاهیِ آسمون تازه متوجه گذر زمان شدم
چند ساعته که اینجا نشستم و از رستا بی خبرم؟؟؟؟
خاک بر سرت شادی با این مادر بودنت!
با عجله از اتاق بیرون رفتم
سالن تاریک بود و انعکاس نور آبی رنگ تلویزیون کمی فضا رو روشن میکرد تا دید داشته باشم
سمت رستا رفتم که با گردن کج روی مبل خوابش برده بود
با احتیاط از اون جا بلندش کردم و روی دستام گرفتمش
زیرلب گفتم : الهی من بمیرم که تو رو انقد اذیت میکنم. تو چه گناهی داری آخه دردت به جونم....
پای گچ گرفته و سنگینش از روی ساعدم آویزون بود
من چرا نیومدم سراغت با این وضع پات.... خودن چرا هیچی نگفتی؟ درد نداشتی؟
از وقت خوردن داروهاش خیلی گذشته بود
خم شدم و پتوشو برداشتم
دور تنش پیچیدم و کنار گوشش زمزمه کردم : رستا.... عشقِ مامان.... میشه بیدار بشی؟ میخوایم باهم شام بخوریم.... گرسنه نیستی مامان؟
6 287
سونای 1551 🌙
#سارالمختاری
با همین جمله تونست واسه یه لحظه کاری کنه که اینبار از رستا بترسم
ناخودآگاه ازش فاصله گرفتم و زیرلب گفتم : فقط درمورد چیزایی که بهت مربوطه حرف بزن!
لب برچید و با چشمای اشکی گفت : خیلی مامان بدی هستی! من باهات قهرم
از کنارش بلند شدم و گفتم : اوکی؛ قهر باش!
دستاشو روی سینه اش گره زد و ازم نگاه گرفت
خیره به تلویزیون گفت : قهرم ولی گوشیتو میخوام. تو بداخلاقی و الکی میگی منو دوستم داری ولی دعوام میکنی
احمقانه بود که با یه بچهی سه ساله بحث میکردم و حالیم نبود که اون فقط یه بچهاس!
درگیر میشدم از حرفاش
کاش میفهمید که من الان چقدر نیاز دارم فقط تاییدم کنه.
یکی باشه که بهم بگه آره شادی حق با توئه... امیرحسین اصلا آدم دوست داشتنی ای نیست و تو درست میگی
این توقع زیادی بود از یه بچهی سه ساله ولی من اون لحظه این چیزا حالیم نبود
با عصبانیت و حرص رفتم توی اتاق و موبایلمو برداشتم
به سالن برگشتم و بدون اینکه با رستا حرف بزنم موبایل رو بهش دادم
تا ساعتها خودمو با جمع کردن وسایل سرگرم کردم و طبق قرار نانوشتهای با رستا قهر بودم
اونم درست به این قرارداد پایبند بود که توی این چند ساعت کلامی باهام حرف نزد
از شدت کمردرد تکونی خوردم که صدای فریاد مهره ها و استخونهای تنم بلند شد
خستگی امونم رو بریده بود که همونجا روی زمین دراز کشیدم
6 287
سونای 1550 🌙
#سارالمختاری
ابر سیاه روی قلبم سایه انداخت. ابروهام کمی به هم نزدیک شد و بی اراده زمزمه کردم : اونو اصلا دوست ندارم!
کنار گوشم جیغ کشید و گفت : هیییییی چرا؟؟؟ بابا امیر که خیلی قوی و مهربونه
رستا خیلی کوچیک تر از اون بود که بفهمه و درک کنه بلاهایی که امیرحسین سر من آورده بود، جای بخشش نداشت
تمام تحقیر و توهینهاش.... وحشیانه کتک زدنها.... تنفری که نسبت به من و بچهی توی شکمم داشت....
اگر فقط گوشه ای از اینا رو میدونست، اونم دیگه نمیگفت امیرحسین رو دوست داره
من سکوت کردم و رستا فرصت رو غنیمت دوست واسه زخم زدن به من.... واسه باز کردن زخم های کهنه ای که جنون وار تلاش میکردم فراموش کنم
-ولی من خودم دیدم که میگفت شادی عاشقتم. همون موقع که داشت میگفت منو خیلی دوست داره.
خیلی بَدی که بابای قویِ مهربونمو دوست نداری
رستا کودکانه صحبت میکرد و هزارتا زنگ هشدار توی سر من به صدا در اومد
اگر بین من و امیرحسین، اونو انتخاب میکرد من باید چیکار میکردم؟
اگر رستا با این همه علاقه و اشتیاقی که به امیرحسین داره سمتش بره و اون با نامردی و بی لیاقتی بچه ام رو پس بزنه چی؟
روانِ رستا نابود میشه....
خدایا..... چرا این سرنوشت تلخ و شوم تموم نمیشه
چرا من هر لحظه باید از هزارتا چیز مختلف وحشت داشته باشم؟
رستا دست راستشو روی صورتم گذاشت و آروم و خیلی مظلوم گفت : ماما لطفا تو هم بابا رو دوست داشته باش. اون تنهاست گناه داره
6 287
سونای 1549 🌙
#سارالمختاری
بی توجه به اعتراضش، حلقه ی دستام دورش محکم تر شد
زمزمه کردم : یه ثانیه صبر کن دردت به جونم....
-دردم الان با منه.... به جون تو نیست
خنده ام گرفت از شیرین زبونیش
به اندازه ی چند سانت ازش فاصله گرفتم و صورت نرم و تپلشو با دستام قاب کردم
مثل یه بچه الان نیاز داشتم بهش پناه ببرم.... انگار اون مامانِ من بود
لب زدم : منو دوست داری؟
رستای طفلک گیج سرشو به معنی آره تکون داد
دوباره پرسیدم : چندتا؟
دو تا دستشو جلوی صورتم گرفت و گفت : ده تا
شاید اگر وقت دیگه ای بود هرگز چنین چیزی نمیپرسیدم ولی من الان تشنه ی تایید بودم
-بیشتر از ده تا رو بلد نیستی؟
-ده تا از همه بیشتره. من تو رو خیلییییییی دوست دارم. به جونِ شادی راست میگم. ببین.... اندازه ی همه انگشتام
قند کیلو کیلو توی دلم آب شد
دوباره دستامو دور تن کوچیکش حلقه کردم و به خودم فشردمش
سرشو چندین بار و پشت سر هم بوسیدم و گفتم : منم ده تا دوستت دارم.... از همه بیشتر.... حتی از خودم.... از جونم بیشتر. تو همه کس منی مامان....
-حتی از بابا بیشتر؟
6 287
سونای 1548 🌙
#سارالمختاری
ضربان قلبم دوباره بالا رفت و احساس گرمای شدیدی داشتم
سمت پنجره رفتم و بازش کردم
این آخرین روزایی بود که هوای تمیز رو نفس میکشیدم
چند روز دیگه ریه های من و رستا پر میشد از هوای آلوده و پر از سرب تهران
ناخودآگاه یکی از جمله های آیدا توی سرم اکو شد
《میخواستی داغ رستا رو به دل خودت و امیرحسین بذاری 》
چطور ممکنه من انقد مادر بدی باشم؟ چجوری حتی بهش فکر میکردم که رستا رو از خودم جدا کنم....
اونم جوری که حتی خودمم دیگه نتونم پیداش کنم
قلبم بی امان و پر صدا میکوبید
جوری که قفسه ی سینه ام رو درد شدیدی احاطه کرد
نفس نفس میزدم و حالم از خودم به هم میخورد
عذاب وجدان کاری که نکردم و در حد یه فکر احمقانه بود بدجور گلومو گرفته بود و فشار میداد
بدون ثانیه ای مکث سمت رستا پرواز کردم
کنارش نشستم و با تمام وجودم به آغوش کشیدمش
الان فقط عطر تن رستا، صدای نفسهاش و گرمی پوستش میتونست کمی آرومم کنه
باید به قلبم حالی میکردم که رستا الان نفس به نفس من، بین دستای منه. نزدیک ترین فاصله نسبت به قلبم
صدای آخ و اوخش بلند شد
-آی.... مامان.... آی.... خفه شدم
6 287
سونای 1547 🌙
#سارالمختاری
-الان فکرتو درگیر این چیزا نکن شادی. تا چند روز دیگه میای و مفصل درمورد همه چیز صحبت میکنیم
روزای آخره که اونجا هستی، نمیخوام ذهنتو به هم بریزم
حرصی گفتم : ولی من نیاز دارم که بدونم!
-میفهمی.... همه چیز رو میفهمی. تا الان که صبر کردی چند روز دیگه هم روش
من فقط منتظر شنیدن اسم امیرحسین از زبون آیدا بودم ولی اون از جواب دادن طفره میرفت
-اما آیدا....
-جونِ رستا انقد کل کل نکن شادی. خیلی مفصل و طولانیه. یکم دندون سر جیگر بذار، همه ی سوالای ذهنت حل میشه.
به نظر خودم هم الان ظرفیت شنیدن واقعیت رو نداشتم
شاید واقعا بهتر بود این چند روز باقی مونده ذهنمو بیشتر از این درگیر نکنم.
سپر انداختم و تسلیم شدم فقط برای حفظ آرامش نصفه نیمه ام
گفتم : باشه عزیزم. اگر حرفی نمونده من برم....
-برو قربونت. مراقب خودت و رستا باش و هر کاری داشتی فقط بهم زنگ بزن؛ هر موقع که بود مهم نیست
-ممنونم ازت. فعلا خداحافظ
-خدانگهدار عزیزم
تماس رو قطع کردم و گوشیمو پرت کردم روی کنسول
هم اصرار برای فهمیدن حالمو بد میکرد، هم ندونستن
من که میدونستم پشت همه ی این بازی ها امیرحسین ایستاده...
فقط دنبال یه کلمه بودم واسه تاییدش
