ch
Feedback
سونای vip 🌙

سونای vip 🌙

关闭频道

سومین اثر سارال مختاری ❗️بعد از فرستادن اسم و فامیلتون واسه ادمین اکسپت میشین توی کانال❗️🌹 🪄رمان‌های نویسنده : @saralnovels پارت گذاری : هفته‌ای 10-12 پارت 🪴

显示更多
6 043
订阅者
+1024 小时
+847
+10630
帖子存档
سلام بچه‌هاجون وقتتون به خیر باشه و امیدوارم سالم و سر حال باشید توی اون مدتی که نت رو قطع کرده بودن و دور بودم از شما و از رمان‌ها، واسه همه‌ی رمان‌هایی که می‌نویسم پارت نوشتم که تقدیمتون میشه تا آخر هفته چرا آخر هفته؟ 😅 چون پارت‌ها رو توی لپتاپ نوشتم و این مدت که درگیر مراسمی بودم رو اصفهان سپری کردم خودم خونه هستم و پارتاتون یه شهر دیگه😭😂 به امید خدا تا آخر هفته که برگردم و دسترسی بهشون پیدا کنم واستون اپلود میکنم تا دوباره همراه بشیم با شادیِ سونای و صدفِ اروانه و کیارای سوران و.... من ممنونم از مهرتون، از اینکه همراه و پیگیر رمان‌ها هستید و تا ابد قدر دان این محبت هستم اما دوستای عزیزم لطف کنید و تا جایی که ممکنه واسه پیگیری پارت‌ها به اکانت دریا پیام ندید همین الان هم وصل شدن به نت بین المللی سخت و پر از باگ هستش و وقتی بخواید در این مورد پیام بدید، حجم پیام‌ها چند برابر میشه و ممکنه یه سری ها میس بشن و گمان بد بکنن که واریز انجام دادن و پیامشون حتی سین نشده پارت‌های رمان توی پی‌وی یا در دسترسِ دریا نیست پس پیام‌ دادن های متعدد چاره ی مناسبی نیست لطفا همکاری کنید که حقی از کسی ضایع نشه، اول از خودتون و بعد بقیه 🌹🌹🌹❤️ تا آخر هفته منتظر پارت‌های هیجانی باشید ❤️‍🔥❤️‍🔥

سلام دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه 🦋 🔹🔹با توجه به شرایط موجود، کانال پشتبان رمان‌های من در روبیکا رو بهتون معرفی میکنم که از سواستفاده و کلاهبرداری ها جلوگیری بشه 🔹تمام اطلاعات و لینک های جایگزین اینجا اعلام میشه و هر کانال دیگه ای به جز این، فاقد اعتبار هستش https://rubika.ir/saralnovels https://rubika.ir/saralnovels https://rubika.ir/saralnovels 🩷ازتون میخوام که در صورت امکان لینک بالا رو با دوستانتون به اشتراک بذارید 🌸

به امید یزدان ادامه‌اش فردا 🩷🌼

سونای 1512 🌙 #سارال‌مختاری درست لحظه ای تونستم بگیرمش که نصف بدنش با زمین برخورد کرد و من تونستم فقط از سرش محافظت کنم صدای جیغ من و رستا باهم قاطی شد و آسو و کورار وحشت زده از خونه‌ی خودشون بیرون اومدن صدای همهمه‌وار ازشون می‌شنیدم و نمیفهمیدم چی میگن فریاد کشیدم: باید ببرمش دکتر.... زنگ بزنید عمو آراز برگرده.... چند دقیقه‌ی سپری شده هیچ چیزی نفهمیدم نمیدونم کِی کورار به آراز زنگ زد و آسو چطور رفت بالا تا پالتوی من و پتویی واسه رستا بیاره حالا من توی ماشین عمو نشسته بودم در حالی که اشک می‌ریختم و از استرس نفسم بند اومده بود و رستا هنوز هق هق میکرد بچه ام انقد جیغ زد و درد کشید که دیگه جونِ ادامه دادن نداشت پتو رو دور تنش محکم کردم و لرزون گفتم : جانم مامان... خوب میشی‌‌... خوب میشی دردت به جونم دوباره شروع کرد به گریه کردن خواستم توی بغلم تکونش بدم بلکه یکم آروم بشه که عمو آراز گفت : تکونش نده بچه رو! شاید جاییش شکسته باشه. باید ثابت نگهش داری تا برسیم بیمارستان وای بلندی گفتم و اشکام بیشتر از قبل سرازیر شد اگر بلایی سرش میومد.... اگر بچه‌ام ناقص میشد... اگر خدایی نکرده ضربه به سرش خورده باشه یا خون ریزیِ داخلی داشته باشه... وای من میمیرم من زودتر از رستا نفسم بند میومد عمو نفسش رو بیرون داد و دستشو روی دستم گذاشت گفت : آروم باش باباجان... خودداری کن... این طفل معصوم تو رو که اینجوری میبینه بیشتر می‌ترسه. توکل کن به خدا... پاره ی تنتو بسپار به اون بالایی تا محافظش باشه چیزی نمونده، چند دقیقه دیگه میرسیم بیمارستان با چشمای اشکی و پر از بغض لب زدم : تو رو خدا زودتر برو عمو....

سونای 1511 🌙 #سارال‌مختاری ابروهای سفید و پر پشتش به هم نزدیک شد و گفت : نگو اینجوری که دلم بیشتر میگیره. همه ناراحتن از رفتنت... عادت کردیم بهتون تابلوها رو با احتیاط پشت وانتش گذاشتم و گفتم : هر اومدنی یه رفتنی داره. الانم وقت رفتن ما رسیده ولی تک تک اهالی روستا، خونگرمی و مهر و محبتشون تا همیشه توی قلبم میمونه مشغول بستن طناب ها شد تا خیالمون از سالم رسیدن تابلوها راحت بشه و گفت : قبل از رفتنت بازم میام بهت سر میزنم... ولی قول بده فراموشمون کنی و بازم بیای اینجا دستمو روی چشمم گذاشتم و گفتم : چشم! قول میدم هر موقع تونستم بیام اصلا از قولی که میدادم مطمئن نبودم من میخواستم برم و دیگه هیچوقت برنگردم ولی خب... شاید دلم تنگ میشد شاید دوباره مجبور میشدم فرار کنم! عمو آراز سوار ماشینش شد که گفتم : یادت نره رسید کاغذی واسم بیاری عمو. باید.... -میدونم دختر میدونم. باید عکسشو بذاری توی اون ماسماسک! ریز خندیدم و سر تکون دادم استارت زد که گفتم : در پناه خدا. واسم دست بلند کرد و رفت با هزار فکر و خیال برگشتم توی خونه که صدای جیغ رستا توی گوشم پیچید با عجله سمت پله ها دویدم که رستا رو روی اولین پله دیدم بلند گفتم : گریه نکن مامان.... جانم... چی شده... من اومدم.... هنوزم جمله ی آخرم تموم نشده بود که نمیدونم چرا و چجوری، ولی خودشو پرت کرد به جلو و روی هوا معلق موند جیغ بلندی کشیدم و سمتش دویدم ولی کار از کار گذشته بود....

سونای 1510 🌙 #سارال‌مختاری خواستم مخالفت کنم که دستشو سمت دیگه ی ظرف گذاشت و کمی به سمتم هولش داد -نه نیار. یه حرفی زدم و جوابمم گرفتم. خواهریمون سر جاشه. ظرفشو بعدا خودم از اینجا برمیدارم منتظر نموند چیزی بگم و از در بیرون رفت که بلافاصله صدای زنگ آیفون بلند شد این دیگه عمو آراز بود با عجله سمت آیفون رفتم و گوشی رو برداشتم گفتم : آماده اس عمو... الان میارمشون دکمه‌ی در رو زدم و با عجله سمت اتاق برگشتم ظرف شیرینی رو روی میز گذاشتم و تابلوهای بزرگ و نسبتا سنگین رو برداشتم با هر سختی که بود از پله ها پایین رفتم و وسط حیاط عمو آراز رو دیدم پیرمرد مهربون و دوست داشتنی که احتمالا آخرین بار بود که میدیدمش! سریع گفتم : سلام عمو... صبح بخیر دستاشو جلو اورد تا تابلوها رو بگیره و گفت : سلام به روی ماهت عمو. میذاشتم خودم میومدم بالا تو مگه زورت به اینا میرسه؟ با لبخند گفتم‌ : اگه زورم به چندتا تخته نرسه که کلاهم پس معرکه اس. خودم تا ماشین میارمشون. شما مگه پا دردت خوب شده؟ همقدم باهم سمت کوچه حرکت کردیم که گفت : پا درد من خوب میشه. ولی دلم واسه تو بی معرفت و اون بچه تنگ میشه باباجان. تو گلو خندیدم و گفتم : دیگه کسی نیست که لیست خرید عجیب غریب بهتون بده و بخاطرش مجبور بشید چند ساعت توی شهر علاف بشید

سونای 1509 🌙 #سارال‌مختاری نتونستم بمونم. از جا بلند شدم و مستقیم رفتم توی اتاق شناسنامه‌ی خودم و رستا رو از کشو برداشتم و خواستم برگردم سمت سالن که دیدم آسو جلوی در اتاق ایستاده شناسنامه ها رو روی سینه اش کوبیدم و گفتم : بیا... خودت ببین! صفحه ی دوم رو قشنگ بخون نه طلاق گرفتم و نه شوهرم مُرده که کسی بخواد ازم خواستگاری کنه دخترم بابا داره، لازم نیست کسی سایه ی سرش بشه ناباور شناسنامه‌ی من رو ورق زد و میخکوبِ اسم نحس امیرحسین شد زیر لب زمزمه کرد : باورم نمیشه... پس چرا این سه سال.... با لحنی که اصلا دوستانه و منعطف نبود، گفتم : اونش به خودمون مربوطه! همین روزاست که ما واسه همیشه از اینجا میریم و تو بهتره دنبال کس دیگه ای باشی تا بیاد وسط زندگیتون و واستون بچه بیاره! با پررویی شناسنامه ی رستا رو هم باز کرد تا بررسی کنه و ببینه اسم پدر داره یا نه بعد از مکث نسبتا طولانی گفت : -اخه‌.... شادی.... شناسنامه ها رو از دستش کشیدم و گفتم : فکر نمی‌کنم دیگه حرفی مونده باشه. تا وقتی اسباب و وسایلمو جمع کنم، خواهش میکنم اینجا نیا قول میدم زیاد طول نکشه با شونه های افتاده عقب گرد کرد و بی حرف سمت در قدم برداشت قبل از اینکه از آپارتمان خارج بشه ظرف روی میز رو چنگ زدم و گفتم : اینام با خودت ببر سرشو به چپ و راست تکون داد و با غمگین ترین حالت ممکن، پر از حسرت گفت : بذار رستا بخوره. خیلی برساق دوست داره. بعید میدونم توی تهران دیگه از اینا پیدا بشه

سونای 1508 🌙 #سارال‌مختاری -وانمود نکن که خبر نداری. منم نمیخوام تظاهر کنم که از تصمیمت به رفتن از اینجا بی خبرم. خیلی وقته که حرفت توی خلوت ما هست انقد دست دست کردم که دیگه فرصتی نمونده. کورار از چشم من میبینه که... نذاشتم ادامه بده شیرینی رو از دستش گرفتم و توی ظرف برگردوندم گفتم : اول صبحی زده به سرت یا خواب نما شدی آسو؟ تو که میدونی ما داریم از اینجا میریم.... به لطف رستا حالا تقریبا کل اهالی روستا از رفتنمون خبر داشتن از سه روز پیش که مثلا راز رو بهش گفته بودم، هر موجود زنده ای که دید بهش گفت قراره برگرده تهران و بره پیش باباش! از بزرگ و کوچیک و مرد و زن و مرغ و جوجه و سگ و گربه و بره! به معنی واقعی کلمه به هر موجود زنده ای! آسو گفت : من میدونم چرا میخوای بری. بخاطر حرفای کورار... تو خیال میکنی من از این وصلت ناراضی ام؟ نه به جانِ مادرم... نه به جانِ کورار که همه زندگیمه اصلا کی بهتر از تو که سه سال مثل خواهرم بودی هم تو از تنهایی در میای، هم رستا سایه ی پدر بالا سرشه، هم اگه خدا بخواد یه بچه به دنیا میاری و چراغ خونه ی کورار هم روشن میشه من کنیزیتو میکنم.... کم مونده بود دود از سرم بلند بشه حرصی گفتم‌ : چرا مزخرف میگی آسو؟؟؟ چرا میخوای هم منو تحقیر کنی هم خودتو؟ نمیخواستم مستقیما اشاره کنم که کورار قبلا این موضوع رو مطرح کرده هر چقدر آدمای سواستفاده گری باشن، من تا چند روز دیگه میرم و نمیخواستم زندگیشونو به هم بریزم میترسیدم از اینکه آتیشی بیفته به جونشون که منو هم تهدید کنه! نفسی گرفتم و ادامه دادم : فکر کردین من این بچه رو از آب روون گرفتم؟ من شوهر دارم آسو... چی درمورد من خیال کردین؟؟

سونای 1507 🌙 #سارال‌مختاری ظرفی که همراهش بود رو توی دستم گذاشت و وارد خونه شد لب زدم : خوبی آسو؟ چی شده؟ وسط سالن کوچیک ایستاد و گفت : برساق درست کردم. گفتم یکمم واسه تو و رستا بیارم نگاهش توی خونه چرخید و گفت : کجاست رستا؟ چشم غره ام رو به سختی مهار کردم و گفتم‌ : خوابه، هنوز بیدار نشده‌. تو خوبی؟ -آره آره... وقت داری یکم صحبت کنیم؟ سر تکون دادم و گفتم‌ : حتما.... برم یه چایی بیارم.... -نمیخواد. بیا بشین شادی. ناچار روی مبل نزدیکش نشستم نگاهش هنوزم گوشه کنار خونه رو برانداز میکرد منتظر بودم ببینم چی میخواد بگه و چی شده که صبح اول وقت سر و کله اش پیدا شده اما اون انتخابش سکوت بود بلاخره طاقت از دست دادم و گفتم‌ : نمیخوای حرف بزنی آسو؟ نفس عمیقی کشید و گفت : من... بلد نیستم خوب حرف بزنم.... مقدمه چینی هم بلد نیستم.... اصل ماجرا رو مستقیم بهت میگم با استرس لبخند زدم و گفتم : راحت باش... خم شد و از ظرفی که روی میز بود یکی از شیرینی ها رو برداشت سمتم گرفت و گفت : اومدم اینجا تا تو رو خواستگاری کنم... واسه کورار چشمام گرد شد و با تعجب گفتم : چی میگی آسو...؟؟

سونای 1506 🌙 #سارال‌مختاری تابلوی بزرگ نقاشی رو به دقت بسته بندی کردم و کنار سه تای دیگه گذاشتم وقتش بود برسن دست صاحبشون و من از این بابت هم خوشحال بودم و هم ناراحت هر طرحی رو که به تصویر میکشیدم، باهاش زندگی میکردم چهره هایی که طراحی میکردم تا مدتها توی ذهنم بود و سعی میکردم از چشماشون، داستانشونو حدس بزنم ویدئو کوتاهی از تابلوهای بسته بندی شده گرفتم و آهنگ ترند اینستا رو روش گذاشتم گوشه اش نوشتم : 《خیلی زود به دست صاحبشون میرسن و نقشی ماندگار میشن روی دیواری سپید... تا اطلاع ثانوی پذیرش سفارش جدید ندارم عزیزان》 ویدئو رو استوری کردم که صدای زنگ خونه بلند شد موبایلمو روی تخت پرت کردم و گلونی آویز به چوب لباسی رو روی سرم کشیدم آراز خان چقدر زود اومده بود دنبال تابلوها! تمام مدتی که اینجا بودم عمو آراز شده بود مامور پست واسم! هربار که میخواست بره شهر تابلوهای آماده رو بهش می‌سپردم تا تحویل پست بده نمیخواستم از دفتر پست اینجا مستقیم بفرستم تا مبادا یه موقع امیرحسین آدرسمو پیدا کنه چقدر احمق بودم! در رو باز کردم و بر خلاف انتظارم آسو پشت در بود هول شده لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : سلام... بیا داخل حرکات و رفتارش به نظرم غیر طبیعی بود پلکاش ورم کرده و چشماش سرخ بود

یه نکته ی دیگه هم که چندبار میخواستم مطرح کنم و فراموش میشد قصه‌ی گیسیا یه ماجرای واقعیه که من وقتی شنیدمش، قول دادم توی رمانم بیارم و به گوش آدمای زیادی برسونمش البته پایانِ داستانِ گیسیای واقعی به این خوبی تموم نشد، ولی من خواستم تهش رو قشنگ تر بنویسم اسم‌ها، شهر و شغل کاراکترها تغییر کردن که امانت داریِ من حفظ بشه و این ادای دین من بود به گیسیا و همه‌ی آدم های مظلومی که هیچ موقع به حقشون نرسیدن و ظالم به سزای عملش نرسید امیدارم روزی برسه که دیگه هیچ زنی مورد ظلم و اتهام اشتباهی قرار نگیره

🍁میانبر پارت‌ها 🌙🪴 عزیزای دلم توجه کنید که پارت‌ها کامل هستن و چیزی حذف نشده؛ اگر گاهی می‌بینید پرش داره به خاطر ضعیف بودن اینترنت و یا باگ تلگرامتونه که اگر عدد پارت مورد نظرتون رو سرچ کنید، میاره لیست میانبر پارت‌ها هم با فاصله‌ی 50 پارت واستون میذارم که دسترسی راحت داشته باشید 💭 🩷پارت 1 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2 🩷پارت 50 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/60 🩷پارت 100 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/119 🩷پارت 150 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/177 🩷پارت 200 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/230 🩷پارت 250 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/287 🩷پارت 300 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/356 🩷پارت 350 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/424 🩷پارت 400 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/509 🩷پارت 450 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/586 🩷پارت 500 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/696 🩷پارت 550 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/798 🩷پارت 600 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/879 🩷پارت 650 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/975 🩷پارت 700 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1057 🩷پارت 750 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1156 🩷پارت 800 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1248 🩷پارت 850 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1344 🩷پارت 900 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1433 🩷پارت 950 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1505 🩷پارت 1000 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1574 🩷پارت 1050 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1659 🩷پارت 1100 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1729 🩷پارت 1150 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1814 🩷پارت 1200 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1903 🩷پارت 1250 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/1984 🩷پارت 1300 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2073 🩷پارت 1350 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2148 🩷پارت 1400 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2222 🩷پارت 1450 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2277 🩷پارت 1500 🫀⬆️ https://t.me/c/1721254115/2332

سونای 1505 🌙 #سارال‌مختاری دیدن تصویر مقابل جالب و خنده دار بود پیرزنی که دست بچه‌ی سه ساله رو گرفته بود و همقدم باهم روونه ی آشپزخونه بودن تا دوتایی صبحونه آماده کنن! در عین حال دلم گرفت از اینکه سه سال تمام به آدم اشتباهی اعتماد کردم... کسی که مقابلم همدردم بود و پشت سرم لابد منو ریشخند میکرد و به ساده بودنم میخندید وقتی با خودم قرار گذاشتم که این چند روز وانمود کنم به بی خبری، باید رفتارمم بدون تغییر میموند اصلا واسه دل خودم، واسه اینکه آخرین روزهای موندنم توی این روستا با خاطره ی خوب سپری بشه؛ میخواستم به روی خودم نیارم تا لحظه ای که مجبور بشم! لبخند روی لبم نشوندم و گفتم : من چیکار کنم پس؟ رستا بدون اینکه دست گیسیا رو رها کنه برگشت سمتم و گفت : تو برو عروسک و لباسامو جمع کن که بریم خونه چشمام گرد شد چه انتظاری از رازداریِ بچه‌ی سه ساله داشتم من؟! با چشمام واسش خط و نشون کشیدم و قبل از اینکه بفهمم چجوری باید سوتی رستا رو جمع کنم، گیسیا گفت : من فکر کردم میخوای چند روز پیش من بمونی رستا. نکنه آسو رو بیشتر از گیسیا دوست داری و دلت واسش تنگ شده؟ نفس حبس شده ام رو بیرون دادم رستا جواب داد : تو رو بیشتر دوست دارم وارد آشپزخونه شدن و صداشون ضعیف شد ولی من گوشامو تیز کردم تا بفهمم چی میگن وقتی متوجه ادامه‌ی مکالمه‌شون درمورد جزئیات صبحونه شدم خیالم کمی راحت شد و رفتم توی اتاق تا رخت خواب خودم و رستا رو جمع کنم

سونای 1504 🌙 #سارال‌مختاری طولی نکشید که گیسیا گفت : شادی، بەئاگا هاتی؟ (بیدار شدی شادی؟) توی گوش رستا زمزمه کردم : قولمون یادت نره. راز فقط بین رستا و شادی بی حرف فقط سر تکون داد بلند گفتم : بەڵێ گیسیا، بەئاگا مە. (آره گیسیا. بیداریم) از سرویس بیرون رفتم که نگاهی به ما انداخت و گفت : کاتێک چووم بۆ ژوورەکەت، دەرگاکە داخراو بوو. کە بینیم کراوە، تێگەیشتم بەئاگای. ئەو زڵزلە عەجیبە جیغ ناکات. ( وقتی میرفتم در اتاق بسته بود‌. دیدم بازه شستم خبردار شد بیداری. اون زلزله عجیبه جیغ نمی‌کشه )  لپ رستا رو بوسیدم و گفتم : دخترم خیلیم خوبه. جیغ نمیزنه و به حرف مامانش گوش میده گیسیا جلو اومد و رستا رو از بین دستام بیرون کشید روی زمین گذاشتش و گفت : ئێستاش دێت یارمەتیم دەدات پێکەوە نانی بەیانی ئامادە بکەین. بۆ کچەکەم هێلکە و شیری تازەم هێناوە بخوات و جان بگرێت. (الانم میاد کمک من میکنه تا باهم صبحونه رو آماده کنیم. واسه دخترم تخم مرغ با شیر تازه گرفتم بخوره و جون بگیره) رستا دستشو جلوی بینیش گرفت و گفت : بۆن دێت. (بو میده.) خنده‌ام گرفت از کردی صحبت کردن رستا باز چشمش به گیسیا افتاد و گوشش جمله های کردی رو شنید و زد شبکه کردی! -من وەها بۆت دروست دەکەم کە بۆن نەدات. وەرە ورووجکەکم. (من یه جوری واست درستش میکنم که بو نده. بیا وروجک) درسته که از گیسیا دلگیر بودم ولی نمیتونستم چشم ببندم روی سه سال محبت و هواداری‌هاش نسبت به خودم و رستا

سونای 1503 🌙 #سارال‌مختاری من که واسش جواب آزمایش رو فرستادم؛ حتی یه تیکه از موهای رستا رو تا اگر شک داشت خودش ببره آزمایشگاه ممکنه به دستش نرسیده باشه؟ یه چیزایی این وسط درست نبود. تیکه های زیادی از پازل گم شده بود و پیدا نمیشد مگر زمانی که برگردم تهران و خودم پیگیرشون بشم رستا کف دستشو روی کتفم کوبید و گفت : باشه؟ سعی کردم از در منطق با بچه ی سه ساله صحبت کنم؛ به امید این که شاید، شاید جواب بده! گفتم : نمیشه عمرم‌. امروز نمیشه. باید کارا رو انجام بدم بعد میریم. خیلی زود بهت قول میدم رستا این راز رو گفتم تا خیالت راحت باشه قراره بابا رو ببینی. که دیگه گریه نکنی موهامو کشید و با سوءظن گفت : الکی گفتی؟ که من دیگه گریه نکنم؟ با ناراحتی نگاهش کردم و لب زدم : مامانا هیچ موقع به بچه‌هاشون حرف الکی نمیزنن. انگار جدیتم تونست قانعش کنه دلخور دوباره سرشو روی شونه ام گذاشت و دیگه چیزی نگفت راهی آشپزخونه شدم تا اول سماور رو روشن کنم ولی انگار گیسیا قبل از رفتن، چایی رو آماده کرده بود این یعنی احتمالا همین نزدیکی رفته و خیلی زود برمیگرده رستا رو بردم سرویس بهداشتی و کمکش کردم تا کاراشو بکنه دست و صورتش رو شستم که صدای بسته شدن در به گوشم رسید

سونای 1502 🌙 #سارال‌مختاری با جدیت بهش گفتم : هر بار که به کسی درموردش حرفی بزنی، دیرتر میریم پیششون.... دیرتر باباتو میبینی ابروهاش به هم نزدیک شد و دستاشو توی سینه اش جمع کرد با ناراحتی گفت : نمیخوام دیرتر بشه. به هیچکس نمیگم. امروز میریم؟ از جا بلند شدم و رستا رو هم بغل کردم گفتم : باید وسایلمونو جمع کنیم... لباسای قشنگت... عروسکات... همه رو باید با خودمون ببریم که تنهایی نترسن دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو روی شونه ام گذاشت با مظلومیت گفت : نمیخوام... هیچکدومو نمیخوام‌... بدیم به بقیه بچه‌ها... بابام دوباره میخره... امروز بریم لعنت به من که با این تصمیم احمقانه واسه خودم همچین دردسری درست کردم انگار یادم رفته بود رستا قراره از همین لحظه سیل سوال و خواسته‌هاشو ردیف کنه و منو به جنون برسونه کاش میتونستم فریاد بزنم که بابات عوضی تر از این حرفاست که مثل من دل به دلت بده و خواسته هاتو برآورده کنه! همون بابایی که سه سال میدونست کجایی و نیومد تا تو رو ببینه باورش واسه خودمم سخت بود ؛ کسی که اون طور خط و نشون میکشید و از مالکیت و علاقه‌اش به دخترش میگفت، حالا حتی هوس نکرده یکبار رستا رو ببینه جوابِ ابهامم مثل چراغ توی ذهنم روشن شد و وسط سالن از حرکت ایستادم هنوزم خیال میکنه رستا بچه ی خودش نیست....

سونای 1501 🌙 #سارال‌مختاری نفس عمیقی کشیدم و لب زدم : آره عزیزم. انگار یهو فکری به ذهنش رسیده باشه سرشو بلند کرد و برای سومین بار پرسید : خاله آسو چی؟ دستمو روی گونه‌اش گذاشتم و گفتم : هیچکس رستا... به هیچکس نباید بگی. رازی که میخوام بهت بگم باید بین خودمون بمونه هرموقع خواستی به کسی بگی بیای در گوش خودم آروم بگی باشه مامان؟ قول میدی؟ کف دست تپلشو بالا آورد، رو به روی صورتم به فاصله ی خیلی نزدیکی ثابت نگهش داشت و گفت : قول میدم لبمو کف دستش گذاشتم و بوسیدم با مکث آروم گفتم : می‌خوام ببرمت خونه... اون خونه ای که همه هستن... باباجون... خاله شیما... مامان جون... آوین.... ساکت موند انگار بچه‌ام باورش نمیشد چشماش ریز شد تا حرفمو هضم کنه و طولی نکشید که مثل دو تا دکمه روی صورتش گرد شدن از بین دستام بیرون پرید و عقب عقب رفت با هیجان گفت : بابا چی؟ بابای خودم.... اونم هست؟ انگشت اشاره ام رو روی بینیم گذاشتم و تشر زدم : هیس رستا آروم! دوباره جلو اومد صورتش رو درست رو به روی صورتم توی فاصله ی چند میلی متری نگه داشت و لب زد : بابا امیرحسین... هست یا نه؟ از حرص ناخنامو کف دستم فرو کردم اگر به جای رستا یه آدم بالغ تر جلوم بود قطعا متوجه مصنوعی بودن لبخندم میشد گفتم : آره عزیزم. هست... همه هستن خواست عقب بره که دستشو گرفتم و ادامه دادم : ولی یادت باشه که اینو به هیچکس نباید بگی. راز شادی و رستا باید بین خودمون بمونه -اگه بگم چی میشه؟

سونای vip 🌙 - Telegram 频道 的统计与分析