سونای vip 🌙
Canal cerrado
سومین اثر سارال مختاری ❗️بعد از فرستادن اسم و فامیلتون واسه ادمین اکسپت میشین توی کانال❗️🌹 🪄رمانهای نویسنده : @saralnovels پارت گذاری : هفتهای 10-12 پارت 🪴
Mostrar más6 057
Suscriptores
+1424 horas
+977 días
+12030 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+134
en 0 canales
mayo '260
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+250
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+51
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+321
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+257
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+426
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+172
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+120
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+74
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+74
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+115
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+95
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+102
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+132
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+165
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+115
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+145
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+94
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+164
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+225
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+388
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+577
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+498
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+233
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+282
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+179
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+111
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+93
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+69
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+64
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+96
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+115
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+70
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+34
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+51
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+78
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+50
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+31
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+92
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+182
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+267
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 13 junio | +1 | |||
| 12 junio | +14 | |||
| 11 junio | 0 | |||
| 10 junio | +10 | |||
| 09 junio | +13 | |||
| 08 junio | +26 | |||
| 07 junio | +36 | |||
| 06 junio | 0 | |||
| 05 junio | 0 | |||
| 04 junio | 0 | |||
| 03 junio | 0 | |||
| 02 junio | +32 | |||
| 01 junio | +2 |
Publicaciones del Canal
سونای 1531 🌙
#سارالمختاری
قلبم محکم توی سینه کوبید.
صدای چند روز قبلش توی گوشم زنده شد.
اون حرفهایی که یواشکی شنیده بودم....
اون مکالمهی مرموزِ نصفه و نیمهای که قرار نبود بشنوم.
اون جملهای که از ذهنم بیرون نمیرفت.
"نگران نباش... حواسم بهشون هست."
حالا هرچی بیشتر فکر میکردم، بیشتر احساس میکردم همهچیز بهم وصل میشه.
گیسیا...
شده بود پررنگ ترین نقطهی ابهام این روزام
میترسیدم آخرش از این همه فکر و خیال سر از تيمارستان در بیارم
گیسیا بیخبر از طوفانی که توی سرم برپا شده بود گفت:
-خدا رو شکر که خطر از سر بچه گذشته... تو چرا زبونت بند اومده؟ آراز که از قولت حرفاتو رسوند
فقط پیش اون بلبل زبونی میکردی؟ یا از ترس تکون برداشتی و زبونت نمیچرخه به حرف زدن؟
به سختی لب زدم:
-آره...
با تردید نگاهم کرد و گفت :
-چیو آره؟ خوبی شادی؟
-آره.... خوبم.... نگران رستا بودم. از فکر بلایی که ممکن بود سرش بیاد تنم یخ میکنه
-تنت یخ میکنه چون توی این هوا نشستی اینجا! حالا که خدا رو شکر رستا خوبه. تو کلا دوست داری عزای اتفاقای نیفتاده رو بگیری؟
به روبهرو خیره شدم.
ای کاش نگرانی من فقط رستا بود...
| 2 | سونای 1530 🌙
#سارالمختاری
گیسیا آهی کشید و گفت:
-واسه رستا اینجوری خودتو از بین نبر دختر.
پلک زدم و ساکت موندم
از جواب دادنم ناامید شد که خودش ادامه داد:
-فکر کردی نمیفهمم؟ از وقتی شنیدم بچه افتاده، دل توی دلم نبود. آسو زنگ زد گفت چی شده، گفت که میخوان بیان اینجا منم خودمو رسوندم.
دست چروکیدهاش رو روی دستم گذاشت
-بچهها زمین میخورن. مریض میشن. دست و پاشون میشکنه. اینا جزئی از زندگیه گیانم.
لبخند محوی زد.
-فردا پس فردا میبینی عین جوجه از این طرف خونه بدو بدو میکنه اون طرفش.
خواستم چیزی بگم اما کلمهها از گلوم بالا نمیومدن.
اگر فقط موضوع رستا بود...
اگر فقط همین بود...
چقدر همهچیز راحتتر میشد!
نگاهم روی صورت گیسیا ثابت موند.
ناخواسته ذهنم شروع کرد به کنار هم گذاشتن تکههای پازل. به یادآوری و یادآوری و مرور!
حضورش توی زندگیم.... حمایتهای بیدلیلش.... رسیدن به موقعش.
حرفهایی که بعضی وقتها میزد و من از کنارش رد میشدم.
اونم از کسی که تمام این مدت منو تحت نظر گرفته بود
اگر امیرحسین کارگردانِ این بازی بود، گیسیا دستیار اولی بود که توی این فیلم نقش بازی میکرد، پا به پای قربانی درد میکشید و زجه میزد
فقط برای این که بتونه از نزدیک بازی رو جلو ببره! | 1 205 |
| 3 | سونای 1529 🌙
#سارالمختاری
نفس توی سینهام حبس شد.... الان آمادگی دیدنش رو داشتم؟ نه!
اصلا چرا بعد از سه سال وقتی اومده سراغم باید اینجوری بزنه روی شونه ام....
لرزون چرخیدم به عقب که با دیدن گیسیا دستم رو روی قلبم گذاشتم.
-وای خدا...
بار سنگین استرس از قلبم برداشته شد و همزمان غم عالم به دلم سرازیر شد
نباید چشم انتظارش میبودم... نباید اینجوری ساز قلبم ناکوک میشد واسه آدمی که قرار بود بی اهمیت ترین باشه واسم!
پیرزن اخم ریزی کرد و گفت:
-منم همینو میگم دختر؛ یا خدا! مگه روح دیدی که اینجوری رنگت پرید؟
دستش رو روی شونهام نگه داشت و کنارم روی نیمکت نشست.
نمیدونستم کی رسیده بود.
نمیدونستم چقدر از حال خرابم رو دیده بود.
کاش نه دیده و نه شنیده باشه که در حال ارتکاب جرم بودم
فقط میدونستم الان درست همین لحظه هیچ حوصلهای برای توضیح دادن ندارم.
گیسیا نگاهی به لیوان توی دستم انداخت و گفت:
-از وقتی اومدم سه بار صدات کردم. انگار اصلا اینجا نبودی. کجا سِیر میکردی؟
سرمو پایین انداختم.
نبودم...
واقعا توی این زمان و مکان نبودم.
چند سال عقبتر زندگی میکردم.... برای چند دقیقه رفتم به موقعیتی که هنوز لحظههام رنگی بود ؛ خاکستری و سیاه نشده بود | 1 186 |
| 4 | بچهها جونم سلام
بازم پارت داریم
شما با ریاکشنهاتون انرژی بدین تا منم انگیزه بگیرم و ادامه اش رو زود بذارم 💋❤️ | 2 380 |
| 5 | جوری که رستا رخ به رخ میشه با شادی و تهدیدش میکنه 👆🏻😂 | 2 393 |
| 6 | Sin texto... | 2 394 |
| 7 | سونای 1528 🌙
#سارالمختاری
به خودم نهیب زدم
حالای من و ما مهم نبود
روزهایی که زندگی میکردم حاصل یه کابوس ترسناک بود که نمیدونم کارگردانش کی بود و چرا دچارش شدم
نمیدونستم در ازای گرفتن این نقش و بازی کردنش به اجبار، قرار بود چی به دست بیارم
چی اونقدری ارزش داره که این چنین متلاشی بشم
خواست و میل من مهم نبود
من کشیده شده بودم وسط این بازی
و حالا وقتش بود که سناریو رو تغییر بدم و حتی نمیدونستم چطور
انقدر این چند روز این افکار توی سرم تکرار شده بود که داشت باورم میشد یه عروسک خیمه شب بازی هستم که کوچکترین حرکتم تحت کنترل یه نفر دیگهاست و هر اتفاقی میفته، از پیش برنامه ریزی شده است
حتی توهم زده بودم که نکنه زمین خوردنِ رستا هم اتفاقی نبوده...
اما امشب ظرفیتم تکمیل بود و نمیخواستم به هیچ کدوم از اینها فکر کنم
فقط میخواستم خاطره بازی کنم تا قلب یخ زده ام ذره ای گرم بشه
موبایل رو به گوشم چسبوندم و وویس اول رو پِلی کردم
پلکامو روی هم گذاشتم تا از زمین و زمان کنده بشم
تا بتونم غرق اون صدای خشدارِ گرم بشم و یادم بره که فریاد و توهین و تحقیرها از زبونِ امیرحسین چقدر دردناک بود
من اون لحظه فقط عشق میشنیدم و اشتیاق
فقط مهر بود و محبت و جاذبه!
وویسها پشت سر هم پلی میشدن
حتی اونایی که عمدا واسه رستا سانسور کرده بودم و از شنیدنشون محروم بود رو گوش میدادم
به قدری لبمو زیر دندون فشار دادم که شوری خون رو حس کردم و دست بردار نبودم
امشب، شبِ خاطره بازی بود
شبِ خودکشی!
ولی میخواستم ادامه بدم
باید به خودم ثابت میکردم که من، دیگه اون من سابق نیستم و ظرفیت خاطره بازی ها رو دارم، بدون این که از پا در بیام
با نشستن دستی روی شونهام جوری ترسیدم و شونه هام تکون خورد که نصف چاییِ سرد شدهی باقی مونده توی لیوان ریخت روی لباسم و با جیغ خفیفی از جا پریدم.... | 2 447 |
| 8 | سونای 1527 🌙
#سارالمختاری
نفس خستهام رو به آرومی بیرون دادم و قدمهامو کوتاه و تند برداشتم
قبلا هم پیش اومده بو که برای سرما خوردن و واکسنهای رستا این بیمارستان بیام و میدونستم واسه گرفتن چایی باید کجا برم
بوفهای که توی دورترین قسمت محوطه بود!
سوز سردی که به تنم میخورد باعث لرزش خفیفی میشد ولی نمیخواستم بهش توجه کنم
دلم میخواست سیلی سرد بادی که از برفِ روی کوهها پیغام میآورد به صورتم بخوره تا مجال فکر کردن پیدا نکنم
تا غرق نشم و دست و دلم نلرزه و کاری نکنم که بعدها ازش پشیمون بشم
بدجور بین بارش احساسات مختلف و ضد و نقیض غرق شده بودم
روی نیمکت فلزی سردی نشستم و انگشتامو دور لیوان داغ حلقه زدم تا از یخ زدنشون جلوگیری کنم
اگر الان این فرصت رو به خودم میدادم که بدون نگرانی بابت قضاوت بقیه، فقط چند دقیقه خاطره بازی کنم،
به کجای دنیا بر میخورد؟
من فقط نیاز داشتم به خودم یادآوری کنم که همیشه هم طرد شده و تنها نبودم
روزگاری بود که یه نفر حاضر بود جونش رو واسم بده
یه روزایی منم دوست داشتنی بودم، بهم محبت میشد،
جمله های عاشقانه و دلگرم کننده میشنیدم...
یه روزایی من انگیزهی نفس کشیدنش بودم
میگفت نورِ زندگیشم میونِ تمام اون تاریکیها
اما حالا....
حالا همهچیز دود شده بود و رفته بود توی آسمونا
گم شده بود پشت سیاهترین ابرهای ترسناک و قرار نبود هیچ موقع پیدا بشه | 2 339 |
| 9 | سونای 1526 🌙
#سارالمختاری
لبم لرزید.
-میدونم...
رستا ندیده بود و دلش تنگ بود... من که باهاش زندگی کردم.... شریک و عامل بهترین و بدترین حال و احوالم بود.... من باید چی میگفتم؟
حق داشتم که دلتنگش بشم نه؟
آدم میتونست از یه نفر متنفر باشه و در عین حال دلتنگ
قلبش مچاله بشه واسه کسی که میدونست دیگه هیچ سهمی از داشتنش نداره....
نباید داشته باشه....
وقتی که رستا خوابش برد، اتاق دوباره ساکت شد.
فقط صدای دستگاهها میومد.
پسر کوچولویی که قرار بود روی تخت مقابل بستری بشه، نیومد
از پرستارا شنیدم که پدر مادرش اتاق خصوصی خواسته بودن تا بتونن راحت باشن و حالا این تصمیمشون باعث راحتی من هم شده بود!
از کیف بزرگی که آسو آورده بود و به عمو آراز سپرده بود تا به دستم برسونه، لیوان بزرگم رو برداشتم
گلوم خشک شده بود و نیاز داشتم به کمی آب خنک
نیم نگاهی به رستا انداختم تا از خواب بودنش مطمئن بشم
خیالم که از رستا راحت شد، از اتاق بیرون رفتم و به یکی از پرستارهای بخش که خیلی مهربون و خوش اخلاق بود گفتم چند دقیقه حواسش به رستای من باشه
از بخش بستری اطفال خارج شدم و پله ها رو پایین رفتم
چراغهای کم نور و قدیمی بیمارستان تلاش میکردن تا تاریکی هوا نورِ امید بیمارا و همراهاشون رو از بین نبره
از دیدم درد و رنج آدما.... از استرس و نگرانی آدمایی که عزیزشون روی تخت بیمارستان بود، قلبم فشرده شد
سر پایین انداختم تا با هیچ کدوم چشم تو چشم نشم
غم خودم به قدری زیاد و کشنده بود که ممکن بود هر لحظه از پا در بیام | 2 361 |
| 10 | سونای 1525 🌙
#سارالمختاری
انگار قرار بود به جای امیرحسین ، من رو بازخواست کنه که با همون لحن طلبکارانهِ به شدت خنده دار گفت : میگم چرا لباس تنش نیست؟؟؟
سرفهی مصنوعی کردم تا جلوی خندهام رو بگیرم و گفتم : چون توی خونه تنهاست...
رستا اصلا قانع نشد و طلبکار تر از قبل پرسید : مگه هر کی تنهاست باید لباساشو در بیاره؟
-نه.... مامان جان.... ببین....
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و جواب احمقانهی بعدی رو به زبون آوردم :
-بابات ورزشکاره... قهرمانه... میخواد بهت نشون بده که وقتی رفتی پیشش قراره توی بغلش بخوابی و اون ازت مراقبت میکنه!
خب.... به نظرم جوابم اصلا هم احمقانه نبود!
امیرحسین عمدا یا غیر عمد هربار از عضله های وسوسه انگیزش واسه من عکس و فیلم میفرستاد تا مستقیم و غیر مستقیم بهم یادآوری کنه جام وسط اون عضلههاست!
که وسوسه بشم و از شوق گرمای آغوشش توی اولین فرصت خودمو به جای اختصاصیم برسونم!
حالا این سراب شاید تنها بهانه واسه گول زدن رستا بود
به وقتش واسه فراموشیِ رستا هم فکر میکردم تا گول نخوره و وابسته و دلبسته نشه
راه حلم جواب داده بود چون چند دقیقه بعد روی تخت دراز کشیده بود و هنوز صدای وویسها پخش میشد.
واسه این که حرکت غیر منتظره ای نکنه، اون چندتا وویس رو ذخیره کردم تا بدون استرس هر چند بار که میخواد گوش بده و واسه خودش خیال پردازی کنه
چشمهاش کم کم سنگین شد.
بین خواب و بیداری زمزمه کرد:
-به بابا بگو بیاد...
پتوی نازکش رو روی تنش کشیدم و لب زدم :
-باشه عزیزم...
-دلم براش تنگ شده... | 2 281 |
| 11 | سونای 1524 🌙
#سارالمختاری
من اون لحظه نیاز ذاشتم به دیدنِ امیرحسین، شنیدن صداش، توهمِ تکرارِ اون تجربههای محال...
من امروز دوباره سقوط کرده بودم و اینبار رستا رو هم با خودم همراه کردم
وای از اون روزی که امیرحسین رستا رو میدید و به جای هر کدوم از خیالات خامی که توی سر من و رستا بود، با بی توجهی و توهین بچهام رو طرد میکرد
مثل تمام این سه سال!
شک ندارم که اون لحظه میمیرم تا نبینم شکستن رستا رو
رستا که حالا بعد از یه انتظار طولانی، وقتی از من ناامید شد و فهمید قرار نیست از این حالت مجسمه وار خارج بشم،
خودش دست به کار شد و انگشت کوچیکش رو آروم روی مثلث بزرگ وسط تصویر زد تا دوباره اون فیلم کوتاهِ کشنده پخش بشه
کلمههایی که روزی برای من بود و حالا انگار برای دخترمون میگفت.
رستا با دقت و کنجکاویِ بی نهایتی، تمام حواسش محو صفحهی کوچیک موبایل بود
زمزمه کرد :
-باباست؟
صدام در نمیومد.
فقط سر تکون دادم.
انگشت اشارهاش رو روی هوا تکون داد و پرسید : پس چرا لخته؟ چرا لباس تنش نیست؟ مگه تو نگفتی آدم نباید بدون لباس باشه و همیشه لباسای تمیز و قشنگ تنش کنه؟
این آخرین چیزی بود که توی اون موقعیت حتی حدس نمیزدم که رستا بپرسه!
با گیجی سر چرخوندم سمتش و لب زدم : چی؟ | 2 265 |
| 12 | سونای 1523 🌙
#سارالمختاری
لبهای خشک شدهام رو روی موهاش گذاشتم و بوسیدم
گفتم : من بهت دروغ نمیگم دردت به جونم. هرموقع خوب شدی میریم خونه، وسیله هامونو جمع میکنیم و میریم تهران
میریم پیش بابا
رخ به رخ من، با چشمایی که مستقیم بهم خیره شده بود و با تهدید و شک گفت : بابای خودم؟
به آرومی پلک روی هم گذاشتم و لب زدم : بابای خودت....
انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلوی صورتم حرکت داد و تکرار کرد : مطمئن باشم که بابای خودم؟؟
نمیدونستم به این حالتش قهقهه بزنم یا از بخت بد و شانس بدترِ خودم گریه کنم
به جای جواب دادن بهش، از توی صفحهی چتم با امیرحسین به اندازه ی چندتا پیام پایین رفتم تا رسیدم به یه ویدئو کوتاه
قبل از اینکه اونو پخش کنم واسه رستا، گفتم : یه بابا داری اونم امیرحسینه! قول منو قبول نداری؟
بیا... ببین باباتو!
ویدئو پخش شد و رستا ناباور، بدون اینکه حتی پلک بزنه داشت هر میکروثانیهی تصویر مقابلش رو میبلعید
این پیام تصویری رو همون شب ، قبل از اینکه بخوابه واسم فرستاده بود
با بالا تنهی برهنه که اون بازوهای بزرگ و عضلههای دلفریب سینهاش رو به نمایش گذاشته بود، چشمکی زد و گفت : دل تو دلم نیست تا زودتر ببینمت توله سگ! خوب بخوابی، فعلا...
قلبم توی همون چند ثانیه یه نبرد طولانی و کشنده رو تجربه کرد
ضربانش رفت بالا، مملو از دلتنگی و عشق و نفرت و غم و حسرت شد، هری پایین ریخت و از حرکت ایستاد
من داشتم دلتنگیهای کشندهی خودمو به رستا هم تلقین میکردم
مورفینِ اعتیاد آورِ من این مدت، مرور این خاطرات بود و حالا با به اشتراک گذاشتنش با رستا، داشتم اونم نابود میکردم
من بدترین مادرِ دنیا بودم
خودخواه ترین! | 2 262 |
| 13 | سونای 1522 🌙
#سارالمختاری
اشاره ای به رستا کردم و گفتم : تازه به هوش اومده... بیقراری میکنه
پرستار چپ چپ نگاهم کرد و گفت : طبیعیه چون درد داره. بچهات دستش جراحی شده تو باید درکش کنی نه اینکه سرش داد بکشی!
نفسم رو با آه بیرون دادم
کی از حال من خبر داشت؟ کی متوجه شدت درد و غصهای که به خاطر رستا به جون میکشیدم ، بود؟
سر پایین انداختم و لب زدم : درسته.... ببخشید
میخواستم هرچه زودتر این مواخذه تموم بشه و پرستار از اتاق بیرون بره
رستای من چشم و گوشش پر پر میزد واسه ادامهی اون مسکنِ صوتی!
پرستار نگاهی به اتاق انداخت و گفت : مریض تخت کناری عملش تموم شده تا نیم ساعت دیگه میارنش. سعی کن بچهات رو آروم کنی تا اون موقع چون تخت خالی نداریم و نمیتونم جا به جاتون کنم
منتظر جواب نموند و من هم در واقع جوابی واسش نداشتم
به محض بیرون رفتنش از اتاق، انگشتای لرزونم وویس بعدی رو پخش کرد
وویس سوم که پخش شد، اشک توی چشمام جمع شد.
-بخواب دختر کوچولو... بخواب که وقتی بیدار شدی دنیا قشنگتر باشه... صبح خودم میام دنبالت...
نذاشتم ادامهاش پخش بشه و بلافاصله قطعش کردم
همین مونده بود که رستا با وعدهی فردا اومدنِ امیرحسین من رو جون به لب کنه
با چشمای برق زده زمزمه کرد : صبح میاد؟
سریع گفتم : نه نه.... گفت وقتی خوب شدی میاد که....
اخم کرد و گفت : به من دروغ نگو! | 2 268 |
| 14 | سونای 1521 🌙
#سارالمختاری
لبهای کوچیک و صورتی رستا لرزید
آرومتر شده بود. حداقلش این بود که دیگه گریه نمیکرد و یادش رفت که میخواست آتل دستشو هر جور شده باز کنه
صدای مردی که هیچوقت ندیده بودش، عجیب آرومش میکرد
همین که خواستم وویس بعدی رو پلی کنم ناگهان رستا پرید سمتم و موبایلمو چنگ زد
جیغ کشیدم : نه نهههه... بده به من اونو
رستا بدتر و بلندتر از من جیغ کشید : میخوام باهاش حرف بزنممممم.....
هر لحظه استرس اینو داشتم که توی این کشمکش دست یکیمون جای نامناسبی از صفحهی گوشی رو لمس کنه و اتفاق بدی بیفته!
اتفاقی به ترسناکیِ فرستادن یه پیام، یا ضبط یه وویس!
کمی از احتیاط و ملاحظهی حالش کوتاه اومدم و به زور موبایلمو از دستش کشیدم
همین که دهن باز کرد تا جیغ بکشه محکم گفتم : اگر آروم نگیری بقیهاش رو نمیذارم که گوش بدی
نمیدونم چی توی سر دختر بچهی سه سالهام میگذشت که به محض شنیدن جمله ام از تقلا افتاد
جوری ساکت و مظلومانه نشست که دلم میخواست همین الان بمیرم
بمیرم و باور نکنم که باعث این حال رستا ، منم
من و امیرحسین
ما هر دو توی این دوری و حسرت مقصریم
حتی به نظر من امیرحسین به مراتب گناهکار تر!
اینبار من بودم که از شدت بغض و تنش میلرزیدم
همون لحظه بود که پرستاری وارد اتاق شد و گفت : چه خبره خانم؟ صداتون تا استیشن میاد!
لب پایینمو گزیدم و گفتم : ببخشید... | 2 277 |
| 15 | سونای 1520 🌙
#سارالمختاری
وویسهای قدیمی امیرحسین هنوز اونجا بودن.
همونهایی که سالها پیش برای من فرستاده بود.
همونهایی که هیچوقت دلم نیومده بود پاکشون کنم.
یادگاری از روزهایی که همه چیز طعم شیرینی داشت... وقتهایی که پر بودم از اشتیاق و ذوق و.... عشق....!
انگشتم روی مثلث کنار پیامش نشست و زیرلب گفتم : بابات واست یه چیزایی فرستاده....
همین کافی بود تا توجهش جلب بشه
پشت دست سالمش رو زیر چشماش کشید و سراپا گوش و چشم شده بود تا ببینه باباش لطف کرده و بعد از این همه مدت چیکار کرده واسش
بچهام جوری هیجان داشت و شوکه شده بود از تصمیم ناگهانی و احمقانهی من که واقعا دلم به حالش سوخت
آخ مادرت بمیره که تو انقد حسرت داری رستا!
اولین وویس رو پلی کردم.
صدای امیرحسین توی اتاق پیچید.
من به قدری این خاطرات لعنتی رو مرور کرده بودم که همه رو حفظ بودم!
-سلام دورت بگردم دردونه! معلومه تو کجایی؟ نمیگی من دلم واست تنگ میشه؟
برای چند ثانیه هیچ صدایی از رستا بلند نشد
زیر چشمی نگاهش کردم
با چشمهای اشکی خیره مونده بود به گوشی
وویس بعدی رو پلی کردم.
- تو که میدونی من چقدر دوستت دارم... کاری نکن همین الان قید همه چیزو بزنم و بیام سراغت | 2 309 |
| 16 | سونای 1519 🌙
#سارالمختاری
اما اون فقط سه سالش بود.
حق داشت بابای نامردش رو بخواد.
چقدر طول میکشید تا از تهران برسه اینجا؟ اگر میخواست بیاد تا الان حتما میرسید نه؟
امکان نداره گیسیا بهش نگفته باشه!
امیرحسین یه سنگدلِ بی مسئولیت بود
اون اصلا پدر خوبی نبود
دلم میخواست نفرتی که توی ذهنم میچرخید رو به زبون بیارم ولی رستا توی این حال نه میفهمید، نه قرار بود اینا رو بدونه!
موهاشو نوازش کردم و گفتم : میاد... بابایی میاد... تو باید خوب بشی تا اون بیاد و ببینیش
صورتش از گریه سرخ شده بود و رد اشک روی گونههای تپلش مونده بود
بی توجه به من و توجیه کردنام دوباره تکرار کرد :
-بابامو میخوام...
-رستا عزیزم...
اینبار لحنش چاشنی تهدید داشت
-بابامو بیار...
جوری گفت که حس میکردم داره هشدار میده یا همین الان بابامو اینجا ظاهر میکنی یا انقد جیغ میکشم که از زندگی پشیمون بشی!
گلوم میسوخت.
نمیدونستم چی بگم.
چجوری توضیح میدادم مردی که هر شب توی قصههاش زندگی میکرد، کیلومترها ازش دور بود؟
با فکری که به ذهنم رسید، با دستای لرزون گوشیمو از کیفم در آوردم.
صفحه رو بالا پایین کردم.... انقد رفتم بالا تا به چیزی که میخواستم برسم | 2 275 |
| 17 | سونای 1518 🌙
#سارالمختاری
خم شدم و بوسیدمش.
-جان دلم... قربونت برم...
با احتیاط از تخت بلندش کردم و تن نازک و ظریفش رو به آغوش کشیدم
خودم بیشتر به این نزدیکی نیاز داشتم
لازم داشتم نفسهای گرمش به پوستم برخورد کنه و شاید کمی آروم بشم!
گریهاش شدیدتر شد.
هق هق کنان گفت:
-دستم درد میکنه... سنگینه
قلبم مچاله شد.
-میدونم عزیزم... میدونم... خوب میشی دورت بگردم
سعی کرد آتل رو از دستش جدا کنه که با احتیاط و بدون اینکه بیشتر از این حس لجبازیشو تحریک کنم، گفتم : این باید باشه تا دستت خوب بشه... که بتونیم باهم بازی کنیم
پرستار گفته بود بعد از بیهوشی ممکنه بیقرار باشه.
اما هیچکس نگفته بود شنیدن گریههای بچهام قراره انقدر سخت و کشنده باشه
من تحملش رو نداشتم
رستا مدام تکون میخورد و اشک میریخت.
هر کاری میکردم آروم نمیشد.
یک دفعه بین نق زدنها و گریههاش گفت:
-بابامو میخوام...
نفسم برید.... شاید حتی قلبم از حرکت ایستاد
دوباره گفت:
-بابا کو؟
پلکهام روی هم فشرده شد.
نه...
الان نه...
لطفا الان نه... | 2 276 |
| 18 | سونای 1517 🌙
#سارالمختاری
برای چندمین بار خدا رو شکر کردم که هنوز نفس میکشید.
که سقوطش از اون همه پله باعث نشده بلای بدتری سرش بیاد
اگر به موقع دستمو حائل سرش نمیکردم... اگه برخورد میکرد با زمین...
حتی فکر کردن بهش ترسناک بود و چهار ستون تنم رو میلرزوند
هنوزم هوشیاریشو به دست نیاورده بود و بدنش تحت تأثیر داروهای بیهوشی بود
گاهی پلکاشو باز میکرد، هذیون میگفت، از درد گریه میکرد و دوباره بیحال میشد
دکتر معاینهاش کرد و گفت که این حالتها طبیعیه و برای دردش مسکن تجویز کرد
آخ دردت به جونم رستای من
گیسیا و آسو و کورار اومده بودن بیمارستان ولی من حاضر نبودم حتی برای یه ثانیه از رستا جدا بشم
از طریق عمو آراز بهشون گفته بودم که برگردن خونههاشون و نیازی نیست نگران من و رستا باشن
نمیدونم هنوزم اون پایین توی محوطهی بیمارستان بودن یا نه
هیچی واسم مهم نبود به جز رستای نازنینم، شادیِ تنها، و حس لعنتیِ چشم به راه بودنِ اون نامرد....
چند ساعتی طول کشید که بلاخره رستا با حال و احوالِ پایدارتر بیدار شد
از جام پریدم و دست سالمش رو گرفتم
-رستا... جانم... مامان...
لبهاش لرزید.
نگاه گیج و خواب آلودش روی صورتم نشست.
چند ثانیه طول کشید تا منو شناخت.
بعد ناگهان اخم کرد و گریه سر داد.
-مامانننن... | 2 304 |
| 19 | سونای 1516 🌙
#سارالمختاری
حسم میگفت حالا که کار به اینجا رسیده، حالا که رستا با این حال توی بیمارستانه حتما سر و کلهی امیرحسین پیدا میشه!
نقشهها و برنامهریزیهاش به هم میریزه و به خاطر بچهاش میاد
نمیتونستم و نمیخواستم به روی خودم بیارم ولی حس میکردم هر لحظه قراره از انتهای اون راهروی طویل، قامت امیرحسین نمایان بشه!
صدای باز شدن در باعث شد از جام بلند بشم.
پرستاری که چند ساعت پیش دیده بودمش بیرون اومد و با نگاهش انگار دنبالم میگشت
نفسم بند اومد.
-مادر رستا هستین؟
سرمو تند تکون دادم.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
-نگران نباشین. عملش تموم شد و بههوش اومده
استخون ساعد دستش شکستگی داشته ولی خطر جدی رفع شده. عمل خوب پیش رفت.
همونجا زانوهام خم شد.
خدا رو شکر...
وقتی اجازه دادن ببینمش، آروم وارد بخش شدم.
رستا روی تخت کوچیک بیمارستان خوابیده بود.
دستش آتل شده بود و سرم به دست دیگهاش وصل بود.
صورت نازش رنگ نداشت و به سفیدی ماه شده بود
احساس میکردم نصف عمرم کم شده
حاضر بودم جونم رو بدم ولی یه تار مو از سر بچهام کم نشه
کنار تخت نشستم و موهاشو نوازش کردم.
لب زدم:
-الهی قربونت برم من... دردت به جونم مامان...
اشکام روی ملحفه چکید. | 2 367 |
| 20 | سونای 1515 🌙
#سارالمختاری
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم.
خاطرهها یکی یکی هجوم آوردن... لعنت به یادآوری ها
اگر بابا کنارم بود...
اگر امیرحسین نه به عنوان شوهرِ من؛ به عنوان پدرِ رستا اینجا بود...
اگر زندگی انقدر بیرحم نبود...
شاید مجبور نمیشدم تنهایی پشت در اتاق عمل بشینم و هر ثانیه هزار بار بمیرم.
مجبور نمیشدم دقیقههای طولانی با منشیِ اتاق عمل صحبت کنم تا قانع بشه رستای من بابا نداره که برگهی رضایت قبل از عمل رو امضا کنه!
آخر سر وقتی بغضم ترکید و با صدای بلند زدم زیر گریه، احتمالا دلش به حالم سوخت و پا روی قانون مسخرهی احمقانهشون گذاشت!
اشکام بیصدا روی صورتم میلغزید.
دلم بیشتر از رستا برای خودم سوخته بود.
برای دختری که همیشه سعی کرده بود قوی باشه و نشد!
بازی خورد و بازیچه شد
طول کشید تا بفهمم بعضی دردها از توانِ آدم بزرگها هم خارجه.
من از این تنها موندن، از این انزوا غمگین بودم
واژهی بالاتر از غمگین چیه؟ حس میکردم غمگین زیادی سیک بود واسه توصیف حالم
حس مزخرف دور انداخته شدن داشتم
انقد کم ارزش بودم؟
یعنی شادیای که تمام عمرش رو سعی کرد آدم مفیدی باشه، مرهم باشه، مهربون باشه؛ حقش بود حالا این تنهایی خفه کننده رو تجربه کنه؟ | 2 397 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
