es
Feedback
هذیان

هذیان

Ir al canal en Telegram

کپی کردن در ذات تو نیست؛ فور بزن باشه؟ جاهایی که پیدام می‌کنی « فیلتر شکنت روشن باشه:) » https://linktr.ee/xixamir راه ارتباطی | ناشناس | استیکر فروشی we0404.t.me/14825 سایت برچسب استیکر هایی که طراحی میکنم «تعطیل هستیم تا زمانی که لبخند برگردد»

Mostrar más
6 157
Suscriptores
-424 horas
-587 días
-18530 días
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+6
en 3 canales
mayo '26
+16
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+9
en 2 canales
Get PRO
marzo '26
+2
en 1 canales
Get PRO
febrero '26
+18
en 15 canales
Get PRO
enero '26
+247
en 31 canales
Get PRO
diciembre '25
+335
en 68 canales
Get PRO
noviembre '25
+220
en 9 canales
Get PRO
octubre '25
+308
en 53 canales
Get PRO
septiembre '25
+268
en 10 canales
Get PRO
agosto '25
+133
en 5 canales
Get PRO
julio '25
+263
en 6 canales
Get PRO
junio '25
+1 407
en 168 canales
Get PRO
mayo '25
+587
en 15 canales
Get PRO
abril '25
+326
en 11 canales
Get PRO
marzo '25
+381
en 21 canales
Get PRO
febrero '25
+407
en 47 canales
Get PRO
enero '25
+555
en 83 canales
Get PRO
diciembre '24
+579
en 30 canales
Get PRO
noviembre '24
+555
en 64 canales
Get PRO
octubre '24
+460
en 38 canales
Get PRO
septiembre '24
+961
en 59 canales
Get PRO
agosto '24
+912
en 65 canales
Get PRO
julio '24
+938
en 83 canales
Get PRO
junio '24
+1 296
en 74 canales
Get PRO
mayo '24
+857
en 110 canales
Get PRO
abril '24
+1 201
en 65 canales
Get PRO
marzo '24
+1 987
en 76 canales
Get PRO
febrero '24
+1 835
en 109 canales
Get PRO
enero '24
+960
en 126 canales
Get PRO
diciembre '23
+904
en 93 canales
Get PRO
noviembre '23
+984
en 49 canales
Get PRO
octubre '23
+585
en 30 canales
Get PRO
septiembre '23
+2 014
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+1 551
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+7 727
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+1 711
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+539
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+708
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+691
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+252
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+1 891
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+5 551
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+286
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+3 954
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
14 junio+1
13 junio+1
12 junio0
11 junio+1
10 junio0
09 junio0
08 junio0
07 junio0
06 junio0
05 junio0
04 junio+1
03 junio0
02 junio+2
01 junio0
Publicaciones del Canal
موزیک؟ @We0404bot

2
وقتی توی زندگی به مشکل می‌خورم یا غم از چشم‌هام میزنه بیرون، از آدم‌های اطرافم دور میشم، نمی‌دونم این چه طرز فکریه، ولی انگار ناخودآگاه نه دوست دارم غمی رو به کسی منتقل کنم و نه حتی می‌خوام کسی از جزئیاتش باخبر بشه، فقط فاصله می‌گیرم، بی‌هیچ توضیحی، اخیراً هم این دوری بیشتر شده، طولانی‌تر شده، و روزهای غم‌انگیز بیشتری رو دارم پشت سر می‌ذارم، از بیرون که نگاه کنی احتمالاً میگن چه آدم مزخرفی که یهو ارتباط رو کم می‌کنه یا حتی قطع میشه، و خب سختی ماجرا دقیقاً همینه، همین برداشت‌ها، همین قضاوت‌ها، اما واقعیت اینه که من بیشتر از این چیزی از خودم ندارم که بدم، برای همین می‌ذارم هرکسی هرطور که دوست داره در موردم فکر کنه یا تصمیم بگیره چطوری باهام در ارتباط باشه، بعضی وقت‌ها تنها کاری که از آدم برمیاد اینه که عقب بکشه، نه برای اینکه بی‌تفاوته، برای اینکه بیشتر از این نمی‌تونه.
1 128
3
عصبی می‌شوم فریاد می‌زنم، اما تصمیم گرفته‌ام دیگر فریاد نزنم چون هیچ‌چیز درست نمی‌شود جز این‌که آخرش فقط گلویم درد می‌گیرد و می‌فهمم همه‌ی آن صداها هدر رفته‌اند، فحش دادن هم آرامم نمی‌کند چون کسی که به فحش عادت دارد، برایش بی‌معنی‌ست و فقط کار خودش را می‌کند و حتی شاید منتظر همان فریاد و فحش باشد، تلافی کردن هم برایم جالب نیست، یا شاید هنوز امتحانش نکرده‌ام که بفهمم جالب می‌شود یا نه، امتحانش میکنم، البته اگر آن‌قدر بد نباشد که مرا شبیه یک دیوانه نشان بدهد، یا اگر کسی از قبل فکر می‌کند دیوانه‌ام، دست‌کم خودم کمک نکنم که این تصویر کامل‌تر شود.
1 497
4
دستم درد می‌کند. دو شب پیش، توی خواب، مشت محکمی کوبیدم به دیوار. یادم نمی‌آید چه خوابی می‌دیدم، اما شدت آن ضربه… کافی‌ست بفهمم خواب خوبی نبوده. این روزها خواب‌هایم کوتاه شده‌اند. دو ساعت… اگر خوش‌شانس باشم سه ساعت. بیشتر شبیه وقفه‌اند تا استراحت. این اولین بار هم نیست. ماه قبل هم همین اتفاق افتاد. آن‌بار به لبه‌ی میز مشت زدم. زخم بدی شد. آن‌قدر که رو تختی‌ام کمی خونی شد. نمی‌دانم دقیقاً چه چیزی درونم این‌طور خودش را بیرون می‌زند. در بیداری ساکت‌ترم. شاید زیادی ساکت. اما انگار بدن، جایی برای نگه داشتن این‌ها ندارد. شب که می‌شود، بی‌اجازه، شروع می‌کند به حرف زدن. گاهی فکر می‌کنم این‌ها فقط نشانه‌اند. نه از یک خواب بد، از چیزی که هنوز اسم درستی برایش پیدا نکرده‌ام. با این حال… یک امید کوچکی هست. این‌که شاید بشود، به مرور، این آشفتگی را هم آرام کرد.
1 733
5
روزها می‌گذرند. نه به آن آسانی که باید، اما می‌گذرند. این روزها تصمیم‌هایی می‌گیرم که می‌دانم سال‌ها بعد یقه‌ام را می‌گیرند. اما راستش را بخواهی، حوصله‌ی نگاهِ دور ندارم. تا آخر همین امسال هم برای فکر کردن کافی‌ست. از خیلی چیزها فاصله گرفته‌ام. از آدم‌ها، از رفتارها، از بعضی دوست‌ها، حتی از خانواده. نه از روی نفرت، بیشتر از روی نیاز. گاهی آدمیزاد وقتی دور می‌شود، بهتر کار می‌کند. کمتر حواسش پرت می‌شود، کمتر توضیح می‌دهد، کمتر تحلیل می‌شود. فقط می‌ماند و کار می‌کند. من این دور بودن را کمی بیشتر از حد معمول برده‌ام. شاید بیشتر از چیزی که برای یک آدم سالم طبیعی باشد. اما برای من جواب داده. دور بودن، تمرکز می‌آورد. تمرکز، کار می‌آورد. و کار، یک‌جور توجیه است برای ادامه دادن. فقط یک ترس هست. این‌که یک‌جایی، همین دور بودن خسته‌ام کند. یا همین تلاش، بی‌معنا شود. امیدوارم نرسم به آن نقطه. نه از دور بودن ناامید شوم، نه از تلاش.
1 855
6
احتمالاً دلت را خواهم شکست. نه از روی بی‌رحمی، از روی چیزی شبیه غریزه‌ی بقا. مدت‌هاست که دیگر بلد نیستم مدارا کنم. آن‌جایی که باید نرم باشم، نیستم. آن‌جایی که باید سکوت کنم، نمی‌کنم. اگر حرفی منطقی نباشد، یا بوی خطر بیاید، دیگر آن آدمِ سابق نیستم که بماند و تحمل کند. احترام از روی رودربایستی هم برایم معنی ندارد. یا هست، یا نیست.خسته‌ام. اما این خستگی آرام نیست.اگر ناراحت شوم، فریاد می‌زنم. طوری که حس کنم از گلویم خون می‌آید، و مطمئن شوم چیزی در سینه‌ی تو هم ترک برداشته. می‌دانم تصمیم بدی‌ست. این‌که قبل از هرچیز، خودم دست ببرم و قلبت را بشکنم. اما راستش را بخواهی، فکر می‌کنم تو قبل از من شروع کرده بودی. آرام، بی‌صدا، بدون این‌که حتی بفهمم. و من فقط یک لحظه زودتر فهمیدم. و سعی کردم خودم را نجات بدهم…
2 018
7
مدتی‌ست دارم به خودم شک می‌کنم. این‌که سه چهار سال از آن رابطه گذشته و هنوز در شروع هر چیزی مکث دارم… اشتباه از من است یا از آن‌هایی که فاصله‌ی بین آدم‌ها را با قدم‌های کوتاه و زیبا پر می‌کنند؟ نمی‌دانم. در این سال‌ها فقط یک چیز را یاد گرفته‌ام: روی ارتباط‌ها اسم نگذارم. همان‌طور که هستند، کافی‌اند. حتی گاهی کامل‌اند. انگار تا وقتی اسمی ندارند، نفس می‌کشند. اما همین که بخواهی اسم بگذاری، چیزی درشان می‌میرد. شاید اصلِ نابودیِ خوشی همین باشد؛ این‌که بخواهی چیزی را تبدیل کنی به چیزی که هیچ‌وقت قرار نبوده بشود. اما یک ترسی هست که ول نمی‌کند. اگر بلاتکلیف شوم چه؟ یا بدتر… اگر طرف بلاتکلیف باشد. آن‌وقت دیگر فقط یک حس ساده نیست. یک وزن می‌شود. می‌افتد روی سینه‌ات و نفس کشیدن را کند می‌کند. دیروز خیلی سخت گذشت. از آن روزهایی که هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما همه‌چیز سنگین است. امروز فقط یک چیز می‌خواهم. یک معشوقِ کوتاه. کسی که با هم سوار تاکسی شویم، چند دقیقه کنار هم باشیم، ببوسمش… و بعد، خیلی ساده، پیاده شویم و هرکدام برگردیم به خانه‌ی خودمان. فقط برای این‌که یادم بماند هنوز می‌شود چیزی را حس کرد، بدون این‌که لازم باشد نگهش داری.
1 752
8
هنوز دارم اینجا می‌نویسم. هنوز در همین‌جا مانده‌ام. نمی‌دانم ماندن انتخاب است یا ناتوانی از رفتن. آدمیزاد، خانه‌اش را ترک نمی‌کند. حتی وقتی دیگر چیزی از آن خانه نمانده باشد جز دیوارهای ترک‌خورده و بوی خاطره. می‌ماند. مثل درختی که ریشه‌اش را جایی فرو کرده که دیگر آب ندارد. مثل سنگی که سال‌هاست همان‌جا افتاده و حتی یادش رفته چرا آنجاست. مثل خون روی زمین که خشک می‌شود، اما نمی‌رود. می‌ماند. مثل جای زخم. نه درد تازه است، نه خوب شده. فقط هست. بعضی ماندن‌ها شبیه دردند. بعضی شبیه دوست داشتن. بعضی شبیه خودِ وجود داشتن. انگار هرچیزی که بوی «ما» می‌دهد، محکوم به ماندن است. حتی اگر آن «ما» دیگر وجود نداشته باشد. شاید آدمیزاد می‌ماند چون نمی‌تواند برود، می‌ماند چون چیزی در او هست که هنوز دست برنداشته. چیزی شبیه خواستن. شبیه آزادی. شبیه این‌که هنوز، با تمام این‌ها، دست از بودن نکشیده است.
2 172
9
فکر می‌کنم آدمیزاد اگر در ارتباطاتش سیاست نداشته باشد، دیر یا زود به یک جور مرگ می‌رسد. نه لزوماً مرگِ جسم، یک خاموشی تدریجی. کم‌کم از درون خالی می‌شود، چون هرچه هست را همان‌طور که هست می‌گذارد وسط، بدون هیچ حفاظی. از آن طرف، اگر سیاست داشته باشد، باز هم چیزی سر جایش نیست. رابطه می‌ماند، اما مزه‌اش می‌رود. همه‌چیز حساب‌شده می‌شود، کنترل‌شده، بی‌خطر… و دقیقاً همین بی‌خطری، لذت را می‌کشد. برای همین به نظرم مسئله انتخاب بین این دو نیست. مسئله این است که بدانی کِی باید بمانی و کِی باید عقب بکشی. در رابطه‌ای که سیاست ندارد، همیشه یک جایی هست که اگر بیشتر بمانی، چیزی در تو می‌میرد. شاید هنرِ ارتباط همین باشد؛ این‌که قبل از مرگ، خودت را بیرون بکشی… نه وقتی که دیگر چیزی برای بیرون کشیدن نمانده.
2 802
10
الان وقت نوشتن است، وقت انتشار است، تصاویر های گرفته شده، ویدیو های پنهان، حرف های نگفته.
2 125
11
روز هشتاد و هفتم. از بهمن ماه نرفته بودم دفتر. دیروز رفتم، تعجب کرده بودند. راستش خودم هم اگر جای آن‌ها بودم تعجب می‌کردم. نه از رفتن، از این‌که بالاخره رفتم. اوضاع کار خراب بود. چیز عجیبی هم نیست وقتی چیزی را این‌قدر رها می‌کنی، خودش خودش را خراب می‌کند. من هم در تمام این مدت حوصله‌ی رفتنش را نداشتم. خودم را درگیر کارهای متفرقه کردم. پروژه‌های بی‌صاحب. نه کسی دنبالش را می‌گیرد، نه آخرش معلوم است. اما حداقل یک‌جورهایی سرگرم می‌شوم. شب‌ها بیشتر فیلم می‌بینم. اگر قبل از یازده بیهوش نشده باشم. خوابیدن را نمی‌توانم اسمش را بگذارم خواب. بیشتر شبیه خاموش شدن است. روزها اما واقعاً مزخرف می‌گذرند. کش می‌آیند و هیچ چیز درشان نیست که نگهت دارد. دیروز یک چیز عجیبی فهمیدم. توی هر بسته هفتصد گرمی ماکارونی، هزار و پانصد و پنجاه تا ماکارونی هست. نشستم شمردم. هر بار هم حدود پانصد تایش را می‌پزم و می‌خورم. نمی‌دانم چرا این را فهمیدم. شاید چون چیز مهم‌تری برای فهمیدن نمانده. اگر به زودی برسیم به روز صد، احتمالاً می‌رسم به شمردن دانه‌های برنج توی بشقاب. آدم وقتی از چیزهای مهم عقب می‌ماند، به چیزهای بی‌اهمیت پناه می‌برد. چند وقتی‌ست به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها واقعاً دلشان خوش است. از امید حرف می‌زنند. دلم می‌خواهد همین قندان را بردارم و بکوبم توی دهانشان و بگویم خفه شو. نه از روی عصبانیت، از روی این‌که می‌فهمم نمی‌فهمند. تو حتی معنی رنج بزرگ را نمی‌دانی. البته شاید رنج‌هایشان برای خودشان بزرگ باشد. نمی‌شود انکار کرد. اما یک چیزی هست که نمی‌شود نادیده گرفت. این‌که آدم سعی کند لباس مرتب بپوشد، خودش را جمع و جور کند، حتی برای وانمود کردن، بعد برود برای کسی که دیروز دیدمش دو تا تخم‌مرغ و یک کره برداشت نه از روی انتخاب بلکه از نداشتن پول و وضعیت بد اقتصادی، احتمالاً فقط برای همان وعده از امید حرف بزند… این را نمی‌فهمم. بخواهید قبول کنید یا نه، آدم‌هایی که از جای خوش و آسایش بلند می‌شوند و برای تیرخورده‌ها از امید می‌گویند، احمق‌اند. شاید حق داشته باشند هر حرفی که دلشان می‌خواهد بزنند. همه حق دارند. اما چند نفر قرار است آن حرف‌ها را بفهمند؟ و چند نفر فقط در دلشان بگویند: «تو هم از روی دلِ خوش حرف می‌زنی…»
2 366
12
روز هشتادم. احتمالاً این کار را باید از روز اول انجام می‌دادم، اما راستش اصلاً نمی‌توانستم. شاید بعدها هم نتوانم. ولی الان روز هشتادم است که ما غرق شده‌ایم. چند روزی است احساس خیانت دارم. آیا تا به حال به شما خیانت شده است؟ سابق برای من این‌گونه بود: احساس شدید سنگینی در قفسه‌ی سینه، دردی شبیه به فرو رفتن سوزن در قلب، سنگین شدن نفس، و آشفتگی مدام در طول روز. باید بگویم حداقل برای منی که چهار سال است که هیچ رابطه‌ی درست و درمانی را نداشته‌ام، یعنی از همان چهار سال پیش و جدایی، رابطه‌ی جدیدی که مستحکم شود و اسمش را بتوان رابطه گذاشت را شروع نکرده‌ام الان نمی‌دانم این احساس خیانت دیدن از کجا آمده. دوست عزیز گفت، شاید حافظه‌ی بدنت باشد. سال‌های قبل در این تاریخ و فصل به تو خیانت شده و امروز بدنت آلارم داده. راستش تاریخ را یادم نمی‌آید. دوست هم ندارم بروم برای کالبدشکافی و پیدا کردن تاریخ. راستی امروز یک اسپرایت و چیپس گرفتم و شد دویست هزار تومان. یادش بخیر یک زمانی با یک میلیون می‌رفتم مشهد. اجازه‌ی هتل را شبی نود هزار تومان می‌دادم و سینی سیب‌زمینی را از کنار پارک ملت مشهد می‌گرفتم بیست‌وپنج هزار تومان.
1 893
13
روز هشتادم. احتمالاً این کار را باید از روز اول انجام می‌دادم، اما راستش اصلاً نمی‌توانستم. شاید بعدها هم نتوانم. ولی الان روز هفتاد و نهم است که ما غرق شده‌ایم. چند روزی است احساس خیانت دارم. آیا تا به حال به شما خیانت شده است؟ سابق برای من این‌گونه بود: احساس شدید سنگینی در قفسه‌ی سینه، دردی شبیه به فرو رفتن سوزن در قلب، سنگین شدن نفس، و آشفتگی مدام در طول روز. باید بگویم حداقل برای منی که چهار سال است که هیچ رابطه‌ی درست و درمانی را نداشته‌ام، یعنی از همان چهار سال پیش و جدایی، رابطه‌ی جدیدی که مستحکم شود و اسمش را بتوان رابطه گذاشت را شروع نکرده‌ام الان نمی‌دانم این احساس خیانت دیدن از کجا آمده. دوست عزیز گفت، شاید حافظه‌ی بدنت باشد. سال‌های قبل در این تاریخ و فصل به تو خیانت شده و امروز بدنت آلارم داده. راستش تاریخ را یادم نمی‌آید. دوست هم ندارم بروم برای کالبدشکافی و پیدا کردن تاریخ. راستی امروز یک اسپرایت و چیپس گرفتم و شد دویست هزار تومان. یادش بخیر یک زمانی با یک میلیون می‌رفتم مشهد. اجازه‌ی هتل را شبی نود هزار تومان می‌دادم و سینی سیب‌زمینی را از کنار پارک ملت مشهد می‌گرفتم بیست‌وپنج هزار تومان.
0
14
روز هفتاد و نهم. احتمالاً این کار را باید از روز اول انجام می‌دادم، اما راستش اصلاً نمی‌توانستم. شاید بعدها هم نتوانم. ولی الان روز هفتاد و نهم است که ما غرق شده‌ایم. چند روزی است احساس خیانت دارم. آیا تا به حال به شما خیانت شده است؟ سابق برای من این‌گونه بود: احساس شدید سنگینی در قفسه‌ی سینه، دردی شبیه به فرو رفتن سوزن در قلب، سنگین شدن نفس، و آشفتگی مدام در طول روز. باید بگویم حداقل برای منی که چهار سال است که هیچ رابطه‌ی درست و درمانی را نداشته‌ام، یعنی از همان چهار سال پیش و جدایی، رابطه‌ی جدیدی که مستحکم شود و اسمش را بتوان رابطه گذاشت را شروع نکرده‌ام الان نمی‌دانم این احساس خیانت دیدن از کجا آمده. دوست عزیز گفت، شاید حافظه‌ی بدنت باشد. سال‌های قبل در این تاریخ و فصل به تو خیانت شده و امروز بدنت آلارم داده. راستش تاریخ را یادم نمی‌آید. دوست هم ندارم بروم برای کالبدشکافی و پیدا کردن تاریخ. راستی امروز یک اسپرایت و چیپس گرفتم و شد دویست هزار تومان. یادش بخیر یک زمانی با یک میلیون می‌رفتم مشهد. اجازه‌ی هتل را شبی نود هزار تومان می‌دادم و سینی سیب‌زمینی را از کنار پارک ملت مشهد می‌گرفتم بیست‌وپنج هزار تومان.
0
15
عزیزم وقتی دارم میبینم، دیگه چه حرفی میمونه که بزنم، همه چیز عیانه.
1 849
16
بیهوده‌ترین انتظار آدمی، انتظار «درک شدن» است. دقیقاً همان لحظه که احساس می‌کنی کسی تو را درک نمی‌کند، به‌جای اینکه این حس را به او تحمیل کنی، بهتر است پیش از همه فکر کنی که شاید حد توان درک او همین‌قدر بوده است. هیچ کسی با چند دقیقه پلک بستن قرار نیست تجربهٔ کور شدن را بفهمد، و هیچ بدنی که گلوله نخورد‌ه باشد، قرار نیست به اندازه کافی هم‌درد تیرخورد‌ه باشد نه آن‌طور که باید. درس امروز برای همیشه این است: به کسی نگو «تو مرا درک نمی‌کنی.» میزان درک آدم‌ها همان‌قدر است که نشان داده‌اند.
2 518
17
اگر قرار نیست چوبی بر سرم کوبیده شود، می‌خواهم از حق آزادی بیانم استفاده کنم و شاید جزو اولین کسانی باشم که جرئت نقد رفتار برخی از ایرانیان خارج از کشور را به خود می‌دهند. البته تأکید می‌کنم که مخاطب من تنها «برخی» از آن‌ها هستند. دیروز در تلویزیون دیدم که وقتی خبرنگار مشغول گفتگو با شخصی بود، در دوردست‌ها افرادی پرچم‌به‌دوش در حال کشیدن ماری‌جوانا بودند. در دلم گفتم عجب تظاهراتی! فریاد زدن نام کسانی که خونشان با گلوله بر زمین ریخته شده، آن هم در حالی که غرق در دود و نئشگی باشی، تضاد تلخی است. راستش را بخواهید، وقتی مصاحبه‌های برخی از شما را با خبرنگاران می‌شنوم، گاهی خنده‌ام می‌گیرد. آن‌قدر درخواست‌های فانتزی و شیرینی دارید که می‌فهمم حتی یک درصد از غم و رنج مردم داخل کشور را لمس نکرده‌اید. آن‌هایی که در ایران به خیابان رفتند، ساعت‌ها قبل از خروج، درگیر ست کردن لباس و کفش نبودند؛ آن‌ها دست و پاها را با چسب‌های پنج‌سانتی عایق می‌کردند تا شاید ساچمه‌ای کمتر نفوذ کند، و روی هم چندین لباس می‌پوشیدند تا ضربه باتوم استخوانشان را خرد نکند. اگر صدای مردم ایران هستید، ممنونم؛ اما حداقل طوری رفتار کنید که وقتی مادری داغ‌دیده شما را در تلویزیون می‌بیند، اشک نریزد و احساس نکند خون فرزندش که در راه آزادی ریخته شد، حالا ادامه آن اعتراضات در خارج از کشور تبدیل فستیوال‌های رقص نئشگی و دود ماری‌جوانا شده است.
0
18
فردا را نمی‌دانم، اما من امروز یک جسد بودم؛ دیروز هم، و روزهای قبل و قبل‌ترش هم به همین شکل. گَرد مُرده‌ای را که بر زندگی‌مان پاشیده شده، احساس می‌کنم. مدام از خودم می‌پرسم: «کم آورده‌ام؟» و چه اتفاقی می‌افتد اگر بگویم «بله»؟ در چند ساعتِ گذشته، افکار منفیِ زیادی را در سرِ خود پرورش دادم. آدمیزاد فکر می‌کند، فکر می‌کند، فکر می‌کند؛ و لحظه‌ای که لازم است فکر کند، بدونِ فکر عمل می‌کند. امروز را خسته‌ام، فردا را نمی‌دانم؛ آسوده خواهم بود؟ مدامی که به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم، لعنت می‌فرستم. نمی‌دانم به کی باید لعنت فرستاد، ولی می‌فرستم.
0
19
نمی‌توانم بنویسم. وجودم لبریزِ غم است. حقیقت را، چه بخواهید قبول کنید چه نکنید، این نوروز حتی اگر رنگ و بوی دیگری داشته باشد بازهم من تا به الان بیشترین گریه را کرده‌ام. من هر بار که عکسِ بچه‌هایمان را می‌بینم، گریه می‌کنم. هر بار که می‌فهمم چه جنایتی شده و چه عزیزانی را کُشته‌اند، گریه می‌کنم. نوشتن دیگر نه به اندازه‌ی قدیم می‌تواند آرامم کند، نه حتی این غم چیزی‌ست که با چند تا نوشته کمتر شود. روزها را سخت می‌گذرانم و شب‌ها را بیدار می‌مانم؛ تا اگر موشکی بر سرِ خودم نخورد، امید داشته باشم بر سرِ آدمی بخورد که قاتلِ تمامِ عزیزان بود. ایران چهل سالِ دیگر، کمترین جمعیتِ سالمند را خواهد داشت؛ چون جوان‌هایش را امروز به قتل رساندند. امیدوارم هر روزی که بیدار می‌شوم، خبرِ مرگ و تکه‌تکه شدنِ قاتل‌ها را بخوانم؛ طوری که حتی تکه‌های بدن‌شان را نتوانند پیدا کنند برای دفن‌…
0
هذیان - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @we0404