مخفیگاهِ ارواحِ مونمارتر
Ir al canal en Telegram
نصفهنیمه از هرچیزی. حاویِ یادداشتهای رندومِ متناقض. https://t.me/BluChtBot?start=63a7ac02b0dfa3818942
Mostrar más474
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
زندگی وقتی زبر و تیز و سفت میشه انگار خراش میده پوستهی میل به زیستن، میل به زندگی رو در من. و اون میلِ به جنب و جوش تو همهی رگهام جاری میشه.
گلهای این فصل شبيه من نیستند من مثل گیاهان کوهیام مثل کتیرا و آویشن تلخ و لازم
الهام اسلامی
مردم تا وقتی یه چیز جدید تو صنعت مد میبینن میگن اینو ما تو داهاتمون داشتیم، این تو ضایعاتیای مادربزرگم بود. و همین نشون میده زاویه دید آدمها رو در نگاه به جهان. که زیبایی یک چیز نیست، یه دیدگاهه. زیبایی هنرِ تماشا کردنه.
کوچولو،
از من نپرس چرا هرچی میبینم خیاله
و تو کجا رفتی کوچولو؟
آیا باز هم همدیگه رو میبینیم؟
مثل گل رفتی
با پرندهها رفتی
مثل بقیه رفتی
بدون یه کلمه رفتی
میبینمت که پرواز میکنی و مامان گریه میکنه
و دستش رو روی سرت میذاره
ولی تو کوچک من، منتظرم اون روزم
که لبخندت رو به یاد میارم
انقدر نبودنت داغه که صدای جلز و ولز مغزم رو میشنوم وقتی یادآوریت میشینه رو حافظهم. زمان فوت میکنه ولی این آتیش کار این ساعتهای کوچک نیست. سالها باید بازدمشون رو طوفان کنن به سمتم.
تب کردم از غم رئیس. از دست دادم موجود کوچکی رو که در انتظار برگشتنم روحش رهسپار جهانی دیگه شد. مغزم برای خاموش کردن آتیش واژه چکه میکنه "حالا از بند مسئولیت رها شدی، آروم بگیر."
چه پاییز تابستونیای. انگار دیمیتر هنوز از پرسفونه سیر نشده، نمیذاره برگرده به جهان زیرین.
پریشونم، مثل زنی که همسرش رفته جنگ و زنان خرافاتی همسایه از نشانههای شوم تو گوشش وزوز کردن؛ با اینکه میدونه اینا واقعی نیستن باز به خودش میاد میبینه به یه جا خیره شده و اضطراب از خون گوشه لبش میمکه و بزرگتر میشه.
آه ای رفیق سالها
باید گذشت از دیوارها
به شهر من نزدیک شو
رسیده نوبت دیدارها
کنسرت روز جمعهای، با استایل بیژامهای و میکروفون روغنی، و رقصیدن با باد و پرده.
