ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

مخفیگاهِ ارواحِ مونمارتر

مخفیگاهِ ارواحِ مونمارتر

الذهاب إلى القناة على Telegram

نصفه‌نیمه از هرچیزی. حاویِ یادداشت‌های رندومِ متناقض. https://t.me/BluChtBot?start=63a7ac02b0dfa3818942

إظهار المزيد
473
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
گل‌های این فصل شبيه من نیستند من مثل گیاهان کوهی‌ام مثل کتیرا و آویشن تلخ و لازم
الهام اسلامی

مردم تا وقتی یه چیز جدید تو صنعت مد می‌بینن می‌گن اینو ما تو داهاتمون داشتیم، این تو ضایعاتیای مادربزرگم بود. و همین نشون می‌ده زاویه دید آدم‌ها رو در نگاه به جهان. که زیبایی یک چیز نیست، یه دیدگاهه. زیبایی هنرِ تماشا کردنه.

کوچولو، از من نپرس چرا هرچی می‌بینم خیاله و تو کجا رفتی کوچولو؟ آیا باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ مثل گل رفتی با پرنده‌ها رفتی مثل بقیه رفتی بدون یه کلمه رفتی می‌بینمت که پرواز می‌کنی و مامان گریه می‌کنه و دستش رو روی سرت می‌ذاره ولی تو کوچک من، منتظرم اون روزم که لبخندت رو به یاد می‌ارم

انقدر نبودنت داغه که صدای جلز و ولز مغزم رو می‌شنوم وقتی یادآوریت می‌شینه رو حافظه‌م. زمان فوت می‌کنه ولی این آتیش کار این ساعت‌های کوچک نیست. سالها باید بازدمشون رو طوفان کنن به سمتم.

تب کردم از غم رئیس. از دست دادم موجود کوچکی رو که در انتظار برگشتنم روحش رهسپار جهانی دیگه شد. مغزم برای خاموش کردن آتیش واژه چکه می‌کنه "حالا از بند مسئولیت رها شدی، آروم بگیر."

برای برگ‌های قهوه‌ایِ طلایی.

چه پاییز تابستونی‌ای. انگار دیمیتر هنوز از پرسفونه سیر نشده، نمی‌ذاره برگرده به جهان زیرین.

لالایی رسیده از برگ‌های پاییز.

پریشونم، مثل زنی که همسرش رفته جنگ و زنان خرافاتی همسایه از نشانه‌های شوم تو گوشش وزوز کردن؛ با اینکه می‌دونه اینا واقعی نیستن باز به خودش می‌اد می‌بینه به یه جا خیره شده و اضطراب از خون گوشه لبش می‌مکه و بزرگ‌تر می‌شه.

باشد که آخرین روز تابستان مخملی باشد.

می‌دونم ولی اینکه سالهاست ۱۷ ساله نیستم مثل چرخوندن چاقو تو قفسه سینمه.

عزیزم می‌خوای لمسم کنی؟

آه ای رفیق سالها باید گذشت از دیوارها به شهر من نزدیک شو رسیده نوبت دیدارها

Just a little reminder: "To be a verb, not a noun."

کنسرت روز جمعه‌ای، با استایل بیژامه‌ای و میکروفون روغنی، و رقصیدن با باد و پرده.

در خونابه‌ی تابستان غرق خواهم شد.

اگر افتادم، رهایم کن خودم انتخاب کردم که لپ پرتگاه بایستم می‌دانستم چه خطری در پیش است اگر گم شدم، بگذار بروم خودم راه خانه را پیدا می‌کنم نمی‌دانم به کجا می‌روم اما از تمام این ماجرا هیجانش را حس می‌کنم

سکوتِ شبِ تابستانی واژه جیغ زد رو چشم‌های بازم تا خواب زودتر منو بدزده.

وقتی بیگانه‌ای پس مثل یه بیگانه زندگی کن. تلاش برای گنجاندن خود مثل جمع کردن آب تو صافیه. رها کن، تا حواست فلج نشن، ناامیدی مثل یه لحاف خیس خیلی سنگین نیفته رو روحت، انرژیت با هر بازدم ته نکشه. وقتی اونهمه فاصله غم فوت کرد تو چشم‌هات به این فکر کن تو متعلق به اونجا نیستی، بجای کم کردنش دورتر شو، فاصله بکار. بیگانه‌وار زندگی کن، فرزندِ مطرود.