Saved Messages
Ir al canal en Telegram
2 449
Suscriptores
+224 horas
-57 días
+48130 días
Archivo de publicaciones
2 449
دلم میخواست خودت را از تو بگیرم و تمام آنچیزی که در تمام آن سالها برایش کم گذاشته بودی جبران کنم.
2 449
Repost from عجم علوی | مهدی مولایی
الجزیره نوشته
قوات الاحتلال اغتصبت نساء و قتلهن
الجزیره کوتاه نوشته. توضیح نداده. خبر توضیحبردار نیست. خبر سهمگین است. نباید دنبال ترجمهاش باشی. باید همان قتلهن را که فهمیدی، ناراحت شوی که زنان به قتلرسیدهاند و بگذری. نباید روی خبر توقف کنی. الجزیره رسانه حرفهای است. میداند برای شرقیمردمان غیرتمند حزین خبر مینویسد. میداند نباید توضیح بدهد. میداند همین نیمخط را که بنویسی، دنیا بر سر شرقیها آوار میشود. حالا آوار شده. زبانمان خشک شده؛ نه از عطش رمضان که از شدت واقعه. احساس تحقیر شدگی میکنیم. ما خجالت میکشیم با هم در مورد خبر صحبت کنیم. شرم میکنیم خبر را به اهل خانه بگوییم. ما نمیتوانیم توی روی همدیگر نگاه کنیم. مردها از هم خجالت میکشند. زنها حیا میکنند. یک نیمخط ما را به هم ریخته. ما از خبرهای نیمخطی غیرقابل توضیح شرقی خاطره خوبی نداریم. ما برای نیمخط « دخلت زینب علی ابنزیاد» قرنها ضجه زدهایم. ما برای نیمخط «ضرب علی بطن فاطمه حتی القت محسن من بطنه» هزار سال خودمان را کتکزده ایم. اصلا ما خبر نیمخطی که میبینیم، قبل از اینکه بخوانیماش، تنمان میلرزد. مو به تنمان سیخ میشود. ما را به حال خودمان رها کنید حرامزادهها. ما از اینجا دستمان به شما نمیرسد. امروز وگرنه لباس جهاد بر تن، به یاد خیبر و بنیقریظه، مقابل بیمارستان شفا، باز از سرهایتان کوهی میساختیم. ما از اینجا فقط خشمگینایم. تورم رگ غیرتمان راه نفس را بسته. جبر جغرافیا، این روزها صبرمان را سرآورده. ما حالا فقط منتظر آخرین خبر نیمخطی تاریخ از کنار کعبهایم. که «الا یا اهل العالم انا الامام المنتظر»
«مهدی مولایی»
2 449
عزیزدلم
عشق آدمهارا بزرگ میکند. زیبا میکند، مهربان میکند، به آدم شوق میدهد، طراوت و نور میدهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازهی یک نفس گرفتن همهی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبودهای …
2 449
من تنهایی را ستایش میکنم البته همیشه این نکته را هم در نظر میگیرم که در تنهایی و انزوا هیچ فضیلتی نیست اما باز هم ترجیحم همین خلوت و کنج عزلتم است چرا که از آدمها میترسم. چرا که هربار اجازه دادم کسی به من نزدیک شود، آنچه برایم باقی گذاشت جز ویرانی نبود.
هربار که خواستم خودم را به کسی بسپارم، زخمی تازه به جانم زد.
جای همهی جراحتهای قبلی روی تنام باقی مانده و من از اعتماد دوباره و امید داشتن به تسکین، هراس دارم. شاید بهتر آن باشد مانند همیشه به تنهاییام پناه ببرم.
شاید که سرنوشت من همین باشد؛ مرگ در انزوا و زندگی در خیال.
2 449
انسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
2 449
انسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
2 449
Repost from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمیدانم
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
2 449
همهچیز را یکجا با هم میخواست. و خوب میدانست که آدم همهچیزخواه بهرهاش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آنقدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید. بهای همهچیزخواهی، هیچچیز نداشتن است.
2 449
در بیشتر مواقع که بحران از جزء به جزء زندگیام میبارد، نداشتن پاسخ برای بعضی سوالات قلبم را هزار تکه میکند. مثل اینکه حالا به چه کسی میتوانم پناه ببرم؟
2 449
Repost from میمِ ثاٰنی؛
خیاٰل کرد این چندمین باریست که با خودش تنها میشود؟ بعد که کمی گذشت، دریافت که او در واقع همواره با خودش تنها بوده و این میان، گاهی، فقط گاهی با دیگران یک همزیستیِ بیآزار داشته. دریافت که هرگز هم-راه و هم-دلی نداشته. حیف…
2 449
هم فیلم مریضی بود
هم اختلالات روانی رو نشون میداد
هم اهمیت داشتن دوست و رفیق
و هم « خانواده همه چیزه »
نمیدونم واقعا چی باید بگم راجع بهش!
2 449
خسته بودم و دیگر دلم نمیخواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانونهای این کرهی ناخواستهی عجیب به هر قیمتی ادامه دادن بود.
