ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Saved Messages

Saved Messages

前往频道在 Telegram
2 449
订阅者
+224 小时
-57 天
+48130 天
帖子存档
دلم می‌خواست خودت را از تو بگیرم و تمام آن‌چیزی که در تمام آن سال‌ها برایش کم گذاشته بودی جبران کنم.

Dar Jostojooye Aramesh.mp37.83 MB

و شاید سعادت او در این بود که شاهد خوشبختی از دست‌رفتگانش باشد!

الجزیره نوشته قوات الاحتلال اغتصبت نساء و قتلهن الجزیره کوتاه نوشته. توضیح نداده. خبر توضیح‌بردار نیست. خبر سهمگین است. نباید دنبال ترجمه‌اش باشی. باید همان قتلهن را که فهمیدی، ناراحت شوی که زنان به قتل‌رسیده‌اند و بگذری. نباید روی خبر توقف کنی. الجزیره رسانه حرفه‌ای است. می‌داند برای شرقی‌مردمان غیرت‌مند حزین خبر می‌نویسد. می‌داند نباید توضیح بدهد. می‌داند همین نیم‌خط را که بنویسی، دنیا بر سر شرقی‌ها آوار می‌شود. حالا آوار شده. زبان‌مان خشک شده؛ نه از عطش رمضان که از شدت واقعه. احساس تحقیر شدگی‌ می‌کنیم. ما خجالت می‌کشیم با هم در مورد خبر صحبت کنیم. شرم می‌کنیم خبر را به اهل خانه بگوییم. ما نمی‌توانیم توی روی همدیگر نگاه کنیم. مردها از هم خجالت می‌کشند. زن‌ها حیا می‌کنند. یک نیم‌خط ما را به هم ریخته. ما از خبرهای نیم‌خطی غیرقابل توضیح شرقی خاطره خوبی نداریم. ما برای نیم‌خط « دخلت زینب علی ابن‌زیاد» قرن‌ها ضجه زده‌ایم. ما برای نیم‌خط «ضرب علی بطن فاطمه حتی القت محسن من بطنه» هزار سال خودمان را کتک‌زده ایم. اصلا ما خبر نیم‌خطی که می‌بینیم، قبل از این‌که بخوانیم‌اش، تن‌مان می‌لرزد. مو به تنمان سیخ می‌شود. ما را به حال خودمان رها کنید حرام‌زاده‌ها. ما از اینجا دست‌مان به شما نمی‌رسد. امروز وگرنه لباس جهاد بر تن، به یاد خیبر و بنی‌قریظه، مقابل بیمارستان شفا، باز از سرهایتان کوهی می‌ساختیم. ما از اینجا فقط خشمگین‌ایم. تورم رگ غیرتمان راه نفس‌ را بسته. جبر جغرافیا، این روزها صبرمان را سرآورده. ما حالا فقط منتظر آخرین خبر نیم‌خطی تاریخ از کنار کعبه‌ایم. که «الا یا اهل العالم انا الامام المنتظر» «مهدی مولایی»

عزیزدلم عشق آدم‌هارا بزرگ می‌کند. زیبا می‌کند، مهربان می‌کند، به آدم شوق می‌دهد، طراوت و نور می‌دهد. و بعد عزیزدلم، ممکن است به اندازه‌ی یک نفس گرفتن همه‌ی این چیزها را از تو بگیرد و تو را بکشد. طوری که انگار از ازل نبوده‌ای …

من تنهایی را ستایش می‌کنم البته همیشه این نکته را هم در نظر می‌گیرم که در تنهایی و انزوا هیچ فضیلتی نیست اما باز هم ترجیحم همین خلوت و کنج عزلتم است چرا که از آدم‌ها می‌ترسم. چرا که هربار اجازه دادم کسی به من نزدیک شود، آن‌چه برایم باقی گذاشت جز ویرانی نبود. هربار که خواستم خودم را به کسی بسپارم، زخمی تازه به جانم زد. جای همه‌ی جراحت‌های قبلی روی تن‌ام باقی مانده و من از اعتماد دوباره و امید داشتن به تسکین، هراس دارم. شاید بهتر آن باشد مانند همیشه به تنهایی‌ام پناه ببرم. شاید که سرنوشت من همین باشد؛ مرگ در انزوا و زندگی در خیال.

انسان گاهی لحظه‌هایی را پشت سر می‌گذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تاب‌آوری خودش تعجب می‌کند.

انسان گاهی لحظه‌هایی را پشت سر می‌گذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تاب‌آوری خودش تعجب می‌کند.

جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمی‌دانم چه رازی داشت پشتِ پرده‌اش پنهان، نمی‌دانم نمی‌خواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما چه می‌ریزد به جامم این شب هجران نمی‌دانم محبت کرده‌ام حتی زمانی که جفا دیدم رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمی‌دانم تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد در این ساعات گریان است یا خندان، نمی‌دانم پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمی‌دانی چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمی‌دانم جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمی‌دانم "یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما درون سینه‌ام کفر است یا ایمان، نمی‌دانم! - سروش نظری

عزیزدلم ..

Repost from N/a
چه سال پراتفاقی بود ولی.

همه‌چیز را یک‌جا با هم می‌خواست. و خوب می‌دانست که آدم همه‌چیزخواه بهره‌اش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آن‌قدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید. بهای همه‌چیزخواهی، هیچ‌چیز نداشتن است.

در بیشتر مواقع که بحران از جزء به جزء زندگی‌ام می‌بارد، نداشتن پاسخ برای بعضی سوالات قلبم را هزار تکه می‌کند. مثل این‌که حالا به چه کسی می‌توانم پناه ببرم؟

‏برای حل یه مشکلی صلوات میفرستین لطفا ؟

خیاٰل کرد این چندمین باریست که با خودش تنها میشود؟ بعد که کمی گذشت، دریافت که او در واقع همواره با خودش تنها بوده و این میان، گاهی، فقط گاهی با دیگران یک هم‌زیستیِ بی‌آزار داشته. دریافت که هرگز هم‌-راه و هم-دلی نداشته. حیف…

هم فیلم مریضی بود هم اختلالات روانی رو نشون میداد هم اهمیت داشتن دوست و رفیق و هم « خانواده همه چیزه » نمیدونم واقعا چی باید
هم فیلم مریضی بود هم اختلالات روانی رو نشون میداد هم اهمیت داشتن دوست و رفیق و هم « خانواده همه چیزه » نمیدونم واقعا چی باید بگم راجع بهش!

خسته‌ بودم و دیگر دلم نمی‌خواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانون‌های این کره‌ی ناخواسته‌ی عجیب به هر قیمتی ادامه دادن بود‌.

احساس میکنم ده کیلو غصه نشسته روی سینه‌ام.

Repost from تَبْتیل:
میگفت: تو محکم بودی؛ برای همین کسی به احتمال رنج کشیدنت فکر نکرده بود.