تذکرةالعشّاق
Ir al canal en Telegram
┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄ تا ذوقِ دیدن است به دیدن نمیرسی اینجا نظر به قطعِنظرکرده میرسد! (قاضی سعیدقمی) ┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄ کانالهای دیگر👇👇 @Baghe_bi_bar_gi @crow_letter ┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄
Mostrar más840
Suscriptores
Sin datos24 horas
-747 días
-52230 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
mayo '26
mayo '260
en 0 canales
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+4
en 2 canales
Get PRO
enero '260
en 1 canales
Get PRO
diciembre '25
+1 023
en 3 canales
Get PRO
noviembre '25
+9
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+508
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+515
en 2 canales
Get PRO
agosto '25
+12
en 2 canales
Get PRO
julio '25
+1 040
en 1 canales
Get PRO
junio '25
+7
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+1 076
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+12
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+1 007
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+962
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+4
en 2 canales
Get PRO
diciembre '24
+10
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+14
en 1 canales
Get PRO
octubre '24
+1 014
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+1 007
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+4
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+17
en 2 canales
Get PRO
junio '24
+1 118
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+11
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+494
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+6
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+5
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+593
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+15
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+556
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+17
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+604
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+528
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+12
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+966
en 0 canales
Get PRO
mayo '230
en 0 canales
Get PRO
abril '230
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+16
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+22
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+17
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+11
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+1 018
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+22
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+1 022
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+6
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+14
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+19
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+1 095
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 17 mayo | 0 | |||
| 16 mayo | 0 | |||
| 15 mayo | 0 | |||
| 14 mayo | 0 | |||
| 13 mayo | 0 | |||
| 12 mayo | 0 | |||
| 11 mayo | 0 | |||
| 10 mayo | 0 | |||
| 09 mayo | 0 | |||
| 08 mayo | 0 | |||
| 07 mayo | 0 | |||
| 06 mayo | 0 | |||
| 05 mayo | 0 | |||
| 04 mayo | 0 | |||
| 03 mayo | 0 | |||
| 02 mayo | 0 | |||
| 01 mayo | 0 |
Publicaciones del Canal
در روزیِ بزرگ، روزیِ بزرگ از او که آستانه را یافته است،
از او که آستانهی خود را مییابد،
انتظارِ ستردن میرود.
بر آستانه - لیک - غباری نیست،
که آستانه - خود - غباریست، غبار.
و ستردن، به فوتِ کوتاهی. [...]
جوانیها
#بیژن_الهی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Maria Tănase
نسخهٔ دیگری از این ترانه را اینجا بشنوید.
🟰
| 2 | ادامهٔ مطلب از فرستهٔ قبلی👆👆
... الفبا به «الف» میآغازد که نمادی است از حقِّ تعالی، و میانجامد به «یاء» که سرانجامِ «ناموسی» هم هست. آدمی است این «یاءِ» مغربی؟ اما نیز رموزِ دیگری است، نمایشگرِ مشرق و مغرب، در این «ناموسی»: نه همین «ت» سمتِ راست نشسته که نقطهای پیدا دارد (آفتابدمان)؛ و «ی» - که چون پرتگاهی گود میرود - نه همین سمتِ چپ که نقطهای پنهان (آفتابنشسته). حال، میخوانیم: «و سرِ حروف را، چون سرِ آن حرف جا دهید که خود جایگزینِ دومین حرف میشود...»؛ و سرِ حروف، خود، الف است؛ و نون است آنچه دومین حرف میشود اگر پیش از او الفی بنشانیم: «انا موسی» (منم موسا). «آن حرف که جایگزینِ دومین حرف خواهد شد»، بهطورِ ضمنی، دلالتی بر این دارد که حال، در مقامِ اولین حرف نشسته، در مقامِ الف؛ وگرنه این نون، نونِ «نور» است و «اللّه نورُ السَّمواتِ وَ الأرض» («نور»، ۳۵)؟ و اینگونه حروفِ دوگانهٔ «ان» (من) همسانِ هم و یگانه میگردند: «دویی از میانه برمیخیزد که تو یکی و او یکی دو باشد دو / این یکی زان یکی بباید کاست» (ابنترکه، ص۵۰). باز اما چرا، در آغاز، «ناموسی» داریم به جای «اناموسی»؟ رمزِ محوِ الف در «ناموسی»، نقلِ محوِ الفِ اسم نیست در «بسمِ الله»؟ «ی»، به اعتباری، نیز «الف» است: «أنا الحَق»؛ و «یا» نامِ غاییِ خداوند در سرودهایِ یارسان. محتمل نیست که رمزی از همین باشد؟ (ر.ک. «سرودهایِ دینیِ یارسان»، ماشاءالله سوری، ص۱۶۶). که «موسی»، به اعتباری، «موسا»؛ و که «اوست اوّل و آخر» (قرآن). و اینگونه، درمییابیم سیرِ مستقیم از الف به یاء در حقیقت، مسیرِ دایرهای است. مرکز، دایرهٔ ذاتِ حق؛ و نقاطِ محیط، به نسبتِ مرکز، همه با هم یکسان، و هر حرفی خود الفی. همه نامِ حق، هر کدام به اعتباری. و رمزِ کلّیِ حروفِ مقطّعهٔ قرآن همین نیست؟ هم از این روست که میگوییم حروف مخلوق نیستند. و «علی گفت مصطفی را پرسیدم از ابجد و هوز و حطی... فقال.... این حروف در کلامِ آدمیان هم از نامِ خدایِ عَزّوجَل است و نامهایِ خدا، به اجماع، قدیم...» و «یکی پیشِ احمدِ بنِ حنبل... گفت... اللّه چون حرف را بیافرید... امام احمد گفت این سخن کفر است» (میبدی، «کشفالاسرار»، جلدِ اول، ص۴۳).
حال بازگردیم و نون و یاء را از دیدگاهِ دیگری برابر هم نهیم: نون (مشرقِ روح) نقطهای یگانه دارد (وحدت) و یاء (مغربِ ماده) نقطهای دوگانه دارد (کثرت). کثرت که شهادتی است از وحدت. نمادهایِ ملموستری - البته جدا از عللِ طبیعی - بارها مرا به حیرت آورده است: روز (مشرق) آدمی سایهای تَک دارد، و پسینگاه (مغرب) سایهای مضاعف. پسینگاه که دیگر وحدت، تا افاضه یابد و خود بنماید، به کثرت آمده است. «وقتی پروش را ذبح [و قربانی] کردند، آن را به چند قطعه تقسیم نمودند.... از مغزِ او ماه پیدا شد و از چشمش خورشید... از نافِ او فلک، و از سرِ او عرش و از پایِ او زمین... و بدین سان جهانِ هستی تکوین یافت.» (ریگودا، جلالی نائینی، ص۱۸۳). «سرِ آن اسب پاک صباح است و چشمِ او آفتاب و... ظرفِ طلایی که پیش از کشتنِ اسب مهیا کنند روشناییِ روز و جایِ نگاهداشتنِ آن بحرِ مشرق، و ظرفِ نقرهای که بعد از کشتنِ اسب مهیا کنند روشناییِ شب و جایِ نگاهداشتنِ آن ظرف بحرِ مغرب، و این دو ظرف پیش و پسِ این اسب همیشه هستند.» (دارا شکوه، «سرِّ اکبر»، ص۲). و «پیمبر...» - ابوهریره گوید - «فرمود خداوند... آدم را پسینگاهِ روزِ جمعه آفرید و آخرینِ خلقتِ وی در آخرینِ ساعاتِ جمعه، مابینِ عصر تا شب بود» (تاریخِ طبری، ابوالقاسم پاینده، ص۱۲). «خلقتِ آخر»، حرفِ آخر، این یاء. پس آدمی است که به اعتبارِ شکلِ «ی»، نزول باشد و، به اعتبارِ شکلِ «ا»، عروج و بازگردنده به آغاز: «روحِ انسانی چون نزول میکند، افولِ نور است و چون عروج میکند، طلوعِ نور است... و چون افولِ نور در جسم است، و عروجِ نور از جسم است، پس جسمِ آدمی هم مغرب و هم مشرق باشد، و روحِ انسانی ذوالقرنین است: یک شاخِ وی نزول است، و یک شاخِ دیگر عروج است.» (نسفی، «انسانِ کامل»، ص۶۵). و «خدا شب و روز را به هم بدل میکند که در این برای اهلِ بصیرت عبرتی هست.» («نور»، ۴۴، ترجمهٔ پاینده).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘اشعارِحلّاج؛ ترجمهٔ: #بیژن_الهی ، انتشاراتِ انجمنِ شاهنشاهی فلسفهٔ ایران، تهران، شهریورماهِ ۱۳۵۴.
🟰 | 737 |
| 3 | یا غافلاً لِجَهَالَةٍ عَنْ شَانِی
هَلَّا عَرَفْتَ حَقِیقَتِی وَبَیَانِی
أَعِبَادَةً لِلَّهِ سُتةُ أَحْرُفٍ
مِنْ بَیْنِهَا حَرْفَانِ مَعْجُومَانِ
حَرْفَانِ أَصْلِیٌّ وَآخَرُ شَکْلُهُ
فِی الْعَجْمِ مَنْسُوبٌ إِلَی إِیمانِی
فَإِذَا بَدَا رَأْسُ الْحُرُوفِ أَمَامَهَا
حَرْفْ یَقُومُ مَقَامَ حَرْفٍ ثَانِ
أَبْصَرْتَنِی بِمَکَانِ مُوسَى قَائِمًا
فِي النُّورِ فَوْقَ الطُّورِ حِینَ تَرَانی.
جاهلان، ای غافلان از شأنِ من!
چه دانید کیام، چه باز مینمایانم؟
حقپرستم به شش حرف.
دو حرفی از جمله، نقطهدار:
یکی که نقطه از خود دارد،
یکی که از ایمانم.
و سرِ حروف را، چون سرِ آن حرف جا دهید
که خود جایگزینِ دوّمین حرف میشود،
میبینید اینبار،
جایِ موسا،
ایستاده، مرا،
در نور،
بر طور،
در میانهٔ دیدار.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معمّا: ناموسی
آخرِ شعر «ترانی» میدانیم که برمیگردد به «لن ترانی» (هرگز مرا نبینی) از آیهٔ ۱۴۳ سورهٔ «اعراف»: و چون موسا به وعدهگاهِ ما آمد و پروردگارش با او سخن کرد، گفت: پروردگارا، خودت را به من بنما که تو را بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید.» (قرآن، ترجمهٔ پاینده). مسئله اینجا (به دریافتِ من، البته)، شطحگونه وارونه شده است. ترجمهٔ ماسینیون (جایِ موسا مرا میبینید... اگر به کنهِ من پیببرید) که «ترانی» را به لحاظِ دستورِ زبان برمیگردانَد به سخنگویِ شعر، پذیرفتهٔ من نیست؛ چون میانگارم اینجا نه منطقِ دستورِ زبان، که منطقِ اشاره حکمفرماست.
درونمایهٔ شعر، به تصریحِ ماسینیون، برمیگردد به عبارتِ «ناموسی». علامتِ سؤال میافزایم به هر چه پیرامونِ این عبارت میآورم، چرا که در این زمینه حکم به چیزی کردن، البته، نه در صلاحیتِ ماست؛ سؤال اما، از سویِ هیچکس گناه نیست. نیز در اینجا اجازه میگیرم دو کلامی را از ابنترکه بیاورم که پس از ذکرِ نکاتی پیرامونِ کلمهٔ «اللّه» مینویسد: «... و این هر دو وجه کافی باشد متفطّن را در بیانِ ارکانِ قولی؛ چه اور است که بنابر اصولِ مذکوره، بر مقتضایِ ذوقِ خود، دیگر معانی استنباط نماید.» و سپس این بیت را میآورد: «نقطهای را هزار دایره هست / گر قدم پیشتر نهد پرگار» («چهارده رسالهٔ فارسی»، ص۸۴).
و اما زبانِ عرب، از آن که نزولگاهِ کلامِ الهی قرار میگیرد، قالبی است از رمزها و نمادهایِ روحانی؛ و، در پیِ او، زبانِ ما. که آن اگر بنا بود زبانی انبیایی باشد، این بنا بود زبانی اولیایی گردد. که اگر کلامِ خداوند آغاز به «ب» دارد و انجام به «س»، «بس» باری، واژهای است فارسی: «اول و آخرِ قرآن زِ چه با آمد و سین / یعنی اندر ره دین رهبرتان قرآن بس». رمزِ اوّل این نیست که خطِّ عرب - و پس خطِّ فارسی - از راست به چپ حرکت دارد؟ به این اعتبار که راست سمتِ مشرق است و «چپ» سمتِ مغرب است و آدمِ خاکی مغربنشین است، از جهت آن که «جملهٔ انوار از مشرقِ جبروت برآمدند، به آدمِ خاکی فرود آمدند» (عزیزِ نسفی، «انسانِ کامل»، ص۱۶۲). اینگونه، حرکتِ زبان را در موازاتِ حرکتِ جان مییابیم: از معقول به محسوس، از «یمن» به «قیروان» (یمن... که از لحاظِ لغوی به معنی جایی است که در طرفِ راست واقع شده و رمزِ مشرقِ انوار است که نفس پیش از جدا شدن از آنجا و سقوط به جهانِ ماده، همچون جوهری ملکوتی و فرشتهای در آن منزل داشته است. سیدحسین نصر، «سه حکیمِ مسلمان»، بخشِ سهروردی، ص۸۹).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘اشعارِحلّاج؛ ترجمهٔ: #بیژن_الهی ، انتشاراتِ انجمنِ شاهنشاهی فلسفهٔ ایران، تهران، شهریورماهِ ۱۳۵۴.
🟰
ادامهٔ مطلب در فرستهٔ بعدی👇 | 752 |
| 4 | ثلاثةُ أَحْرُفٍ لاَ عُجْمَ فِيهَا
وَمَعْجُومَانِ وَانْقَطَعَ الْکَلاَمُ
فَمَعْجُومْ یُشَاکِلُ وَاجِدِیهِ
وَمَتْرُوکْ یُصَدِّقُهُ الْأَنَامُ
وَبَاقِی الْحَرْفِ مَرْمُوزْ مُعَمًّی
فَلاَ سَفرٌ یَنَالُ وَلاَ مَقَامُ
سه حرفیست، هر سه نامنقوط
و دو منقوط و سخن برید.
پس یکی منقوط که به یابندگانِ او میمانَد.
و یکی وارون که خلایق بهراست میدارند.
و دیگر سه معماست:
شبی لیلایی
که نه راهِ سفری دارد،
نه مُقامِ منزلی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(معما: توحید)
نامِ شعر، گرفته از توضیحِ ماسینیون.
«یکی منقوط»: «ت».
«یکی وارون» (اصل: «آن دیگر یا منقوط دیگر»): «ی»، که وارونهٔ «ت» است. نخستین با نقطهٔ رو به آسمان، دومین با نقطهٔ رو به زمین:
«مرا چه به مردمان... دینِ من مرا و دینِ مردم، مردم را.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘اشعارِحلّاج؛ ترجمهٔ: #بیژن_الهی ، انتشاراتِ انجمنِ شاهنشاهی فلسفهٔ ایران، تهران، شهریورماهِ ۱۳۵۴.
🟰 | 754 |
| 5 | أَحْرُفُ أَرْبَعٍ بِهَا هَامَ قَلْبِي
وَ تَلَاشَتْ بِهَا هُمُومِي وَ فِكْرِي
أَلِفٌ تأَلَّفَ الْخَلَائِقَ بِالصُّنْعِ
وَ لَامْ عَلَى الْمَلَامَةِ تَجْرِي
ثُمَّ لَامْ زِيَادَةٌ فِي الْمَعَانِي
ثُمَّ هَاءْ أَهِيمُ بِهَا أَتَدْرِي!
دلم مشغولِ حرفی چار:
تیشهای بر ریشهٔ اندوه و اندیشه.
الف
عَین تأَلُّف
خلق را با خلق.
لامی بر ملامت،
گو ملامتبار.
و لامی ضربِ لامی،
بارشی رگبار.
و هایی در هلاکم.
آه!!
دانستی!؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(معما: اللّه)
نامِ شعر، گرفته از توضیحِ ماسینیون. هم او میافزاید دو تن به اقتفایِ شعر رفتهاند: نخست، احمدِ غزالی:
«أَلِفٌ تُؤَلِّفُ الْخَلَائِقَ كُلَّهُمْ
وَاللَّامُ لَامُ اللَّوْمِ لِلْمَطْرُودِ
وَالْهَاءُ هَاءُ هَيْمٍ فِي حُبِّهِ
يُشْتَهَى بِالْوَاحِدِ الْمَعْبُودِ»
سپس شوشتری:
«أَلِفٌ قَبْلَ لَامَيْنِ
وَ هَاءٍ قُرَّةُ الْعَيْنِ».
«تَأْلِف» - تغییرناپذیر، به دلایلی روشن- نه به معناهایِ در فارسی (۱. الفت یافتن، ۲. دل به دست آوردن، ۳. تنظیم کردن: «معین») که به معنایی است تنها در عربی: جلب کردن (هرچند نزدیک به دوّمین معنایِ در فارسی).
«خَلْق»ِ نخستین به معنایِ مردم و «خلق»ِ دومین به معنایِ آفرینش.
(الفی که خلایق را به صُنعِ خداوندی جلب میکند.)
«ضَرْب»: قرینه (معین)، مانند و همتا (فرنودسار).
و لامی دیگر که ملامتافزاست.
پارهٔ آخر در اصل: «و هایی که شیفتهٔ آنم» در حلاج.
اما، هلاک و عشقْ دوتا نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘اشعارِحلّاج؛ ترجمهٔ: #بیژن_الهی ، انتشاراتِ انجمنِ شاهنشاهی فلسفهٔ ایران، تهران، شهریورماهِ ۱۳۵۴.
🟰 | 719 |
| 6 | «لالاییِ تارونی»
نسخهٔ دیگر را اینجا بشنوید.
🟰 | 1 120 |
| 7 | پیامبربانوها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در کتابِ مقدس از تعدادِ محدودی پیامبرانِ زن یاد شده است: مریم، خواهرِ موسی، که به همراهِ دَف با زنان سرود میخواند (خروج ۱۵: ۲۰-۲۱)؛ دِبورا که بنیاسرائیل را در جنگ رهبری میکند (داوران ۴: ۴ به بعد)؛ و حُلدا که اصالتِ طومارِ تورات را که درونِ معبد کشف شده بود، از جانبِ خدا تأیید میکند (۲ پادشاهان ۲۲: ۱۴-۲۰). اما تعدادِ پیامبرانِ زن در مقابلِ پیامبرانِ مرد بسیار کم است.
در اسنادی که از فرهنگهایِ دیگر، همچون شهرِ باستانیِ ماری در سوریه و نیز تمدنِ آشور، باقی مانده، مشاهده میکنیم که جنسیتِ پیامبران اغلب (نه همیشه) با جنسیتِ خدایانی که از طریقِ ایشان سخن میگویند، انطباق دارد. خدایانِ مذکر اغلب پیامبرانی مذکر و خدایانِ مؤنث اغلب پیامبرانی مؤنث دارند.
اسرائیلیانِ باستان در کنارِ یَهوِه که خدایی مذکر بود، اَشِرا را نیز میپرستیدند که همسرِ یَهوِه و خدایی مؤنث بود. در کتابِ مقدس بهطورِ گذرا اشاره شده که اَشِرا نیز همچون یَهوِه پیامبرانی از آنِ خود داشت (۱ پادشاهان ۱۸: ۱۹). با توجّه به الگویی که از سایرِ فرهنگهایِ آن دوران سراغ داریم، میتوانیم حدس بزنیم که این پیامبران اغلب مؤنث بودهاند. بهراستی، کتابِ مقدس اشاره میکند که خادمانِ این ایزدبانو مؤنث بودهاند (۲ پادشاهان ۲۳: ۶-۷).
با حذف شدنِ اَشِرا از دین و کتابِ مقدسِ اسرائیلیان، پیامبرانِ او نیز حذف شدند و تنها پیامبربانوانِ محدودی در کتابِ مقدس باقی ماندند که برخلافِ جنسیتشان، از سویِ خدایی مذکر، یَهوِه، سخن میگفتند.
منبع:
Prophecy in the Ancient Near East
Jonathan Stökl
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 1 145 |
| 8 | کتیبهٔ سولِب، فرعونِ آمنهوتِپِ سوم، قرنِ ۱۴ ق.م
در بطنِ تصویرِ اسیرانِ دستبسته، هویّتِ ایشان نگاشته شده است. یکی از این اقوامِ مغلوب، «شاسویِ یَهو» نام دارد. «شاسو» در زبانِ مصری به معنایِ کوچنشین است و در خطِّ هیروگلیف، تعیینکنندهٔ کنارِ این نام نشان میدهد که «یَهو» نامِ یک قوم است، نه یک خدا. این کهنترین سندی است که در آن از «یَهو» نام برده شده؛ قومی که بعدها نامش به خدایِ بنیاسرائیل تبدیل شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 1 117 |
| 9 | یَهوِه: نامی برای قوم، نامی برای خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در قدیمیترین منبعی که از یَهوِه یاد شده، یَهوِه نامِ یک قوم است، نه یک خدا. فرعونِ آمنهوتپِ سوم در کتیبهٔ سولب، فتوحاتِ خود در کنعان را برمیشمارد و در میانِ اقوامی که شکست داده، از «شاسویِ یَهو» نام میبرد. «شاسو» در زبانِ مصری به معنایِ کوچنشین است. در خطِّ هیروگلیف، علامتهایی وجود دارند که خودشان خوانده نمیشوند ولی معیّن میکنند کلمهٔ مابعدشان چیست (نامِ انسان، نامِ حیوان، نامِ شغل، نامِ ابزار یا...). در کتیبهٔ سولب، پیش از کلمهٔ «یَهو» علامتی آمده که نشان میدهد «یَهو» نامِ قوم است. «شاسویِ یَهو» یعنی کوچنشینانی که «یَهو» نام دارند.
در جهانِ باستان، رسم بود که هر قوم خود را به نامِ نیایِ واقعی یا خیالیاش مینامید، همچون بنیاسرائیل و بنیهاشم. به احتمالِ زیاد، یَهوِه نیز در اصل اسمِ نیایِ واقعی یا خیالیِ قومِ یَهوِه بوده است.
با دقّت در ساختارِ کلمهٔ «یَهوِه» میتوان دید که این کلمه در اصل نامِ یک انسان بوده است. واژهٔ «یَهوِه» یک فعل است و یعنی «حضور دارد». فاعلِ این فعل حذف شده، و احتمالاً در اصل «فلان خدا حضور دارد» بوده است. در آن دوران، نامهایی که از فعل و فاعل تشکیل میشدند برای انسانها به کار میرفتند، همچون اسماعیل یعنی «اِل میشنود» و اِشَعْیاهو یعنی «یَهوِه نجات میبخشد». اما اینگونه نامها برای خدایان به کار نمیرفتند: نامِ خدایانِ مختلف (همچون اِل، مَردوک، عِشتار، اَشیرات، هَدَد، عَنات، کِموش و...) همگی اسم هستند، نه فعل. همین مؤیّدی است که «یَهوِه» در اصل نامِ یک انسان بوده، نه یک خدا؛ انسانی که نیایِ واقعی یا خیالیِ قومِ «بنییَهوِه» بوده است.
به مرورِ زمان، قومِ یَهوِه هویّتِ قومیِ خود را به صورتِ خدایی برونفکنی کرده و خدایی همنامِ خود ساختند که حامیِ ایشان بود. این بیسابقه نیست؛ برای مثال، قومِ آشور نیز به مرورِ زمان خدایی به نامِ «آشور» تصوّر کرد که حامیِ قومِ آشور بود، حال آنکه در قدیمیترین اسنادِ باقیمانده از آشور، خدایی به این نام وجود ندارد و تنها در دورههایِ بعدی به وجود میآید. به باورِ اِمیل دورکیم، جامعهشناسِ فرانسوی، تمامِ ادیان از طریقِ همین فرآیند به وجود آمدهاند: اقوامِ مختلف، هویّتِ جمعیِ خود را به نمادی بیرونی (توتم) برونفکنی کرده و سپس شروع به پرستشِ آن نماد کردهاند؛ پرستشی که در واقع سوگندِ وفاداری به هویّتِ جمعیِ قوم است.
منبع:
Yahweh before Israel: Glimpses of History in a Divine Name
Daniel E. Fleming
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 1 185 |
| 10 | سائوداد، زیستن و خواستنِ چیزی است که انقطاعِ آن حتمی است؛ خواستن و زیستنِ چیزی است که هیچوقت نداشتهایم؛ حتی دلتنگی برای جایی است که هرگز نزیستهایم یا کسی که هیچوقت نداشتهایم.
لوئیزلی میگوید سائوداد مثلِ ملحفهای است که بعد از معاشقه، همانطور نامرتب رها میشود. میگوید سائوداد رگهای از نوستالژی دارد، چون بعضی چیزها به محضِ یافتنشان، از دسترفتنی مینمایند: «جاهایی که میدانیم در آنها خوشحالتر از هر زمانِ دیگری در آینده خواهیم بود.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 1 092 |
| 11 | یَهوِه و بتهایش: روایتی از باستانشناسی و کتابِ مقدّس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در جهانِ باستان دو نوع بت وجود داشت: بتهایِ انسانوار، که مجسّمههایی با چهره و اندامِ انسانی بودند؛ و بتهایِ غیرِانسانوار، که چهره و اندامِ انسانی نداشتند، همچون سنگها، لوحها یا ستونهایی که محلِّ حلولِ خدایان در نظر گرفته میشدند و در پای آنها برای خدایان قربانی میکردند. در قرآن، این گونه بتهایِ غیرِانسانوار «اَنصاب» خوانده میشوند، از ریشهٔ «نَصَب» به معنیِ برپا داشتن.
هِرودیان، مورِّخِ یونانیِ قرنِ سومِ میلادی، روایت میکند که اهالیِ حُمصِ سوریه، سنگی مخروطشکل را به عنوانِ بتِ غیرِانسانوارِ خدایِ خورشید میپرستیدند:
در معبدِ اِلگابال (خدایِ کوه) هیچ مجسّمهای به صورتِ انسانی وجود ندارد، بلکه سنگِ سیاهِ بزرگ و مخروطشکلی آنجا نهادهاند که سرِ آن تیز و پایهٔ آن گرد است. اهالی میگویند که این سنگ از جانبِ زئوس فرود آمده و ادّعا میکنند که تصویرِ ناتراشیدهٔ خورشید است. (هِرودیان، تاریخ ۵. ۳. ۵)
یَهوِه نیز گرچه بتِ انسانوار ندارد، اما گهگاه در کتابِ مقدّس بتهایی غیرِانسانوار برای او برپا میشود. کتابِ مقدّس این بتها را «مَصِّبا» میخواند، از همان ریشهٔ «نَصَب» که در عربی و عبری مشترک است.
در فصلِ ۲۸ کتابِ پیدایش، یعقوب در میانهٔ سفر، شبی در بیابان سر بر سنگی میگذارد و میخوابد و خوابِ یَهوِه را میبیند. چون بیدار میشود، همان سنگ را (که واسطهٔ رؤیایِ یَهوِه به او شده) به عنوانِ «مَصِّبا» برپا میکند و بر آن روغن میریزد و آن مکان را «بیتئیل» یا خانهٔ خدا مینامد. آن مکان بعدها یکی از معابدِ مهمِ یَهوِه میشود، و احتمالاً سنگی که یعقوب برپا کرده بود به عنوانِ زیارتگاهِ مرکزیِ معبد موردِ پرستش قرار میگرفت.
در اینجا به خصوص عملِ روغنریختن بر سنگ را باید موردِ توجّه قرار داد. در بخشهایِ دیگرِ کتابِ مقدّس، هرگاه میخواهند روحِ خدا در شخص یا شیئی ساکن شود، بر آن روغن میریزند. برای مثال، پادشاهان در ابتدایِ سلطنتشان سرشان را با روغن تدهین میکنند تا از روحِ خدا پُر شوند و به راهنماییِ روحِ خدا حکومت کنند. اینجا هم یعقوب با ریختنِ روغن بر رویِ سنگ، روحِ خدا را در آن ساکن میسازد و از همین رو سنگ به «بیتئیل» یا خانهٔ خدا تبدیل میشود.
کاوشهایِ باستانشناسی این مسئله را تأیید میکنند. در یکی از معابدِ یَهوِه که در تَلّعِراد کشف شده، در بخشِ اندرونیِ معبد که قُدسالاقداس یا محلِّ سکونتِ خدا تلقّی میشد، دو لوحِ سنگی قرار دارد: یکی از آنِ یَهوِه و دیگری از آنِ همسرش اَشِرا. در برابرِ هر یک از این دو لوح، آتشدانی قرار دارد که در آن برای یَهوِه و اَشِرا بخور سوزانده میشد. این نشان میدهد که اسرائیلیانِ باستان بهراستی یَهوِه را از طریقِ بتی غیرِانسانوار میپرستیدند.
تنها در دورههایِ متأخّر بود که پرستشِ این بتها به همراه پرستشِ اَشِرا، همسرِ خدا، ممنوع شد. کتابِ تثنیه که یکی از آخرین بخشهایِ تورات است، میگوید:
کنارِ قربانگاهِ یَهوِه خدایت که بهرِ خود بنا میکنی، تیرکهایِ چوبینِ اَشِرا نصب مکن، و ستونهایِ سنگی (به عبری: مَصِّبا) که یَهوِه خدایت از آن بیزار است نیز برپا مکن. (تثنیه ۱۶: ۲۱-۲۲)
منبع:
The Origin and Character of God: Ancient Israelite Religion through the Lens of Divinity
Theodore J. Lewis
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 3 998 |
| 12 | چگونه جامعه، خدا را میسازد: از خدایانِ خانوادهدار تا یَهوِهٔ بیهمسر!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جوامعِ مختلف، خدایانِ خود را با الگوبرداری از وضعیتِ اجتماعیِ خود میسازند: خدایِ جوامعِ شکارچی، جنگاور است و خدایِ جوامعِ کشاورزی، محافظِ طبیعت.
انعکاسِ شرایطِ اجتماعی در تلقّی از خدا، در برههای از تاریخ به حذفِ خانواده، تمایلاتِ جنسی و مرگ از جهانِ خدایان انجامید.
در متونِ اوگاریتی، متونِ باقیمانده از کنعانِ باستان، ساختارِ خانوادگی و سیاسیِ زمینی در جهانِ الهی نیز انعکاس یافته است: خدایانْ والدین، همسر و فرزندانی دارند و در دربارِ الهی، خدایانِ مختلف متحد یا رقیبِ یکدیگرند. متونِ اوگاریتی، ضیافتها و ماجراهایِ مختلفِ این خدایان را که حولِ روابطِ خانوادگی و سیاسی میچرخد، به تفصیل بازگو میکنند.
یَهوِه، خدایِ کتابِ مقدس، خانوادهای ندارد. و گرچه ما در کتابِ مقدس اشاراتی به دربارِ آسمانیِ یَهوِه میبینیم که از شورایِ موجوداتِ الهی تشکیل شده، اما هیچگاه روایتِ زندهای از ماجراهایِ سیاسیِ این موجوداتِ آسمانی نمیخوانیم.
همانطور که روابطِ خانوادگی و سیاسیِ خدایانِ کنعانی، بازتابی از شرایطِ اجتماعی بود، زدودنِ روابطِ خانوادگی و سیاسی از یَهوِه نیز محصولِ رشدِ فردگرایی در اواخرِ دورانِ سلطنتِ خاندانِ داوود است. در این روزگارِ آشوبناک، با فروپاشیِ ساختارهایِ اجتماعیِ کهن، دیگر کسی به واسطهٔ تعلّق به خاندانی اشرافی به جایگاهِ بالایِ سیاسی نمیرسید، بلکه هر کس با تلاشِ شخصی (و گاه غیراخلاقی) به قدرت و ثروت دست مییافت. یَهوِه نیز با این وضعیتِ جدیدِ اجتماعی همسان شد.
خصوصیتِ دیگری که با الگوبرداری از ساختارِ اجتماعی از یَهوِه زدوده شد، جنسیت و مرگ بود. خدایانِ کنعانی، همچون انسانهایی که داستانِ ایشان را میساختند، تمایلاتِ جنسی داشتند، با هم آمیزش میکردند و صاحب فرزند میشدند؛ همچنین در جنگهایِ آسمانی کشته میشدند و گاه رستاخیز میکردند.
اما یَهوِه به شکلی نظاممند از جنسیت و مرگ تنزیه شد و این نیز بازتابی از شرایطِ اجتماعیِ انسانهایی است که روایتِ او را بازگو میکردند. زدودنِ جنسیت و مرگ از یَهوِه، در دو منبعِ کَهانتی و تثنیهایِ کتابِ مقدس رخ داد. این دو منبع به دستِ کاهنان نوشته شدهاند و کاهنان که وَقفِ یَهوِه شده بودند، میبایست پیش از خدمت در معبد، خود را از هر گونه ارتباط با مرگ و تمایلاتِ جنسی تطهیر میکردند. اگر کاهنان میبایست از مرگ و جنسیت دوری کنند، خدایِ کاهنان نیز از این امور به دور است.
منبع:
The Early History of God: Yahweh and the Other Deities in Ancient Israel
Mark S. Smith
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 4 684 |
| 13 | الههای که همسرِ خدا بود: سرگذشتِ اَشِرا در کنعان و اسرائیل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اَشِرا ایزدبانویِ کنعانی، همسرِ اِل، خدایِ خدایانِ کنعانی بود. اَشِرا در متونِ مختلفِ اوگاریتی «زایندهٔ خدایان» نامیده شده، مادری کیهانی که خدایانِ دیگر را به دنیا آورده و نوعی سروری بر ایشان دارد. در برخی متون، این اوست که تصمیمگیرندهٔ اصلی است، نه شوهرش اِل. اَشِرا گرچه در ظاهر نقشِ همسرِ خانهدار را ایفا میکند، اما با اعمالِ نفوذ بر اِل، او را به گرفتنِ تصمیماتِ مهم، همچون انتخابِ عَثتار یا بَعل به عنوانِ پادشاهِ خدایان، ترغیب میکند.
هنگامی که یَهوِه با اِل، خدایِ خدایانِ کنعانی، ادغام شد و خصوصیاتِ او را به خود گرفت، اَشِرا، همسرِ اِل نیز به یَهوِه رسید و همسرِ او شد. شواهدِ باستانشناختیِ مختلفی به اسمِ این ایزدبانو در کنارِ اسمِ یَهوِه اشاره میکنند. در متونِ باستانی، وقتی اسمِ یک ایزد در کنارِ یک ایزدبانو میآمد، نشان از زن و شوهر بودنِ آن دو داشت.
سنگقبری کشفشده در خِربَةُ الکوم، بر اساسِ خوانشِ برخی محققان، میگوید:
اوریاهو این را نوشت.
یَهوِه اوریاهو را برکت دهد
و با اَشیراتَش او را از دشمنش نجات بخشد.
کوزهای کشفشده در کونتیلَّة عَجرود نیز به صراحت میگوید:
تو را برکت میدهم با یَهوِهٔ سامره و اَشیراتَش.
در روایتِ کتابِ مقدس، اَشِرا به شکلی نظاممند شخصیتزدایی شده و به یک تیرکِ چوبی تقلیل یافته است. اما از خلالِ همین روایت میتوانیم ببینیم که اَشِرا یک ایزدبانو و احتمالاً همسرِ یَهوِه بوده، و نه یک تیرکِ چوبیِ صِرف. بنا به کتابِ مقدس، اَشِرا توسطِ خاندانِ سلطنتیِ یهودا پرستش میشد:
مَعَکا، مادرِ شاه آسا، تِمثالِ اَشِرا برای خود ساخته بود. (۱ پادشاهان ۱۵: ۱۳)
اَشِرا در معبدِ اورشلیم محراب و کاهنانِ مرد و زن از آنِ خود داشت که یوشیا، یکی از آخرین پادشاهانِ خاندانِ داوود، آنها را نابود کرد:
اَشِرا را از خانهٔ یَهوِه به در آورد و آن را خارج از اورشلیم سوزاند... و حجرههایِ کاهنان را که در آن زنان برای اَشِرا خانه [نوعی پوشش؟] میبافتند، ویران کرد. (۲ پادشاهان ۲۳: ۶-۷)
و نمادش (تیرکی چوبی، احتمالاً نوعی بُت بدون چهره) در هر کجا که یَهوِه پرستش میشد، در کنارِ قربانگاهِ یَهوِه نصب میشد؛ رسمی که کتابِ مقدس از آن نهی میکند:
در کنارِ قربانگاهِ یَهوِه که برای خود میسازی، تیرکِ چوبینِ اَشِرا نصب نکن. (تثنیه ۱۶: ۲۱)
کنارِ هم قرار گرفتنِ قربانگاهِ یَهوِه و اَشِرا، مؤیّدِ زن و شوهر بودنِ این دو است که از منابعِ باستانشناختی نیز برمیآید.
منبع:
Asherah: Goddesses in Ugarit, Israel & the Old Testament
Tilde Binger
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 2 504 |
| 14 | شکستِ یهوه از خدایِ بابل؟ چگونه تبعید، یکتاپرستی را آفرید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یَهوِه در ابتدا خدایِ تمامِ جهان نبود، بلکه تنها خدایِ حامیِ قومِ اسرائیل بود. به باورِ کتابِ مقدس، هر قوم خدایِ حامیِ خود را داشت که باید از او اطاعت میکرد تا حمایتش را جلب کند. یهوه تنها یکی از این خدایانِ متعدد بود. کتابِ مقدس وجودِ خدایانِ دیگر را انکار نمیکند، تنها دستورِ اکید میدهد که قومِ اسرائیل باید به یهوه وفادار باشد و خدایانِ اقوامِ دیگر را نپرستد. به این دیدگاه «یکپرستی» میگویند. بخشهایی از کتابِ مقدس که پیش از تبعیدِ بابل نوشته شدهاند، این دیدگاه را منعکس میکنند.
آنگاه که خدایِ برین اقوام را میراث بخشید،
آنگاه که بنیآدم را منتشر ساخت،
او مرزِ قومها را تعیین فرمود،
به تعدادِ پسرانِ خدا.
پس نصیبِ یهوه [یکی از پسرانِ خدایِ برین] قومِ او شد،
و اسرائیل میراثِ تعیینشده از بهرِ او.
(تثنیه ۳۲: ۸-۹)
وقتی امپراتوریِ بابل به رهبریِ بختنصر، اورشلیم را فتح و معبدِ یهوه را ویران کرد، برخی اسرائیلیان پذیرفتند که یهوه، خدایشان، در برابرِ خدایِ بابل شکست خورده و نتوانسته از ایشان و معبدِ خود محافظت کند.
اما برخی از یهودیان به دیدگاهِ دیگری گرایش پیدا کردند و جایگاهِ یهوه را از خدایی قومی به خدایی کیهانی ارتقا دادند؛ خدایی واحد که کارش خلقِ جهان است و دیگر لازم نبود اثرِ ملموسِ حمایتش در سیاست دیده شود.
بدین ترتیب شکست و ناکامیِ سیاسی، به یکتاپرستیِ کیهانی منجر شد. اگر یهوه در این جنگ از ما حمایتی نکرد، دلیل بر ناتوانیِ او به عنوانِ خدا نیست؛ چرا که خداییِ او برتر از آن است که با یک جنگ زیرِ سؤال برود. او خدایِ تمامِ کیهان است. بخشهایی از کتابِ مقدس که پس از تبعیدِ بابل نوشته شدهاند، این دیدگاهِ جدید را منعکس میکنند.
منبع:
The Origins of Biblical Monotheism: Israel's Polytheistic Background and the Ugaritic Texts
Mark S. Smith
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 2 655 |
| 15 | تولدِ یَهوه
از شاسویِ یهو تا خدایِ بنیاسرائیل: معمایِ پیدایش یَهوه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قدیمیترین اسنادِ باقیمانده از کنعان، نامههایِ تَلّالعَمارِنه مربوط به قرنِ ۱۴ ق.م، نشان میدهند که کنعانیانِ باستان چندگانهپرست بودند. این را از اسامیِ اشخاص درمییابیم که در آن دوره اغلب مشتمل بر نامِ خدایانِ مختلف بودند. اشخاصِ نامبرده در نامههایِ تلّالعمارنه نامِ خدایانِ کنعانی همچون اِل، بَعل، عَنات، و گاه خدایانِ مصری و بابلی همچون آمون و مَردوک را بر خود دارند.
در همین زمان در متونِ اوگاریتی که در شمالِ کنعان نگاشته شدهاند، با اساطیرِ خدایانِ کنعانی مواجه میشویم: اِل که در رأسِ شورایِ خدایان جای دارد، و خدایانِ زیردستش، از جمله بعل، ایزدِ طوفان، موت، ایزدِ مرگ، و یَم، ایزدِ دریا.
در این دوران، سه دسته از قبایلِ اولیه در سرزمینِ کنعان ساکن بودند که بعدها با هم متحد شده، به بنیاسرائیل تبدیل شدند: بنییعقوب در شمالِ حوالیِ شِخِم، بنیابراهیم در مرکزِ حوالیِ حِبرون، و بنیاسحاق در جنوبِ حوالیِ بِئرشِبَع. هر یک از این قبایل، خدایی قبیلهای را میپرستیدند که «خدایِ پدر» خوانده میشد و با نامِ «اِل» شناخته میشد، همچون اِل شَدّای، اِل عِلیون، اِل روئی. شیوهٔ پرستشِ این قبایل متفاوت از معابدِ شهری بود. پرستشگاههایِ این قبایل معمولاً در فضایِ باز قرار داشت، با یک قربانگاه، یک سنگِ نُصُب، و یک درخت یا تیرک.
چیزی که توجه را جلب میکند، غیبتِ کاملِ «یهوه» در این دوران است. هیچیک از اشخاصی که در نامههایِ تلّالعمارنه نام برده شدهاند، نامِ ایزدِ یهوه را بر خود ندارند. کتابِ مقدس نیز تأیید میکند که پدرانِ قومِ اسرائیل خدا را با نامِ یهوه نمیشناختند.
برای نخستین بار در قرنِ ۹ ق.م نامِ یهوه به عنوانِ خدا در کتیبهها ظاهر میشود. در کتیبهٔ تَلدان، متعلّق به حَزائیل، پادشاهِ سوریه، نامِ یهوه در اسامیِ پادشاهانِ اسرائیل و یهودا به چشم میخورد: «یهورام» یا «یهوه والامقام است» و «آحازیاهو» یا «یهوه به تملک درآورد». همینطور کتیبهٔ میشَع، پادشاهِ موآب، نقل میکند که یهوه در شهرِ نیبو معبدی از آنِ خود داشته که میشَع آن را غارت کرده است.
یهوه در فاصلهٔ بینِ قرنِ ۱۴ ق.م و قرنِ ۹ ق.م به خدایِ مهمی در سرزمینِ کنعان تبدیل شده است. اما چگونه؟ و از کجا؟
کتیبهٔ سولِب، متعلّق به آمنهوتپِ سوم، فرعونِ مصر، در قرنِ ۱۴ ق.م، قدیمیترین سندی است که نامِ «یهو» (و نه یهوه) را ذکر کرده است، اما «یهو» در این کتیبه نامِ یک منطقه است، نه یک خدا. کتیبه از غلبهٔ فرعونِ آمنهوتپ بر «شاسویِ یهو» سخن میگوید. شاسوها اقوامی بیابانگرد در جنوبِ کنعان بودند و در کتیبههایِ دیگر از «شاسویِ ساعیر» سخن رفته است، که کوهی در جنوبِ کنعان است.
قدیمیترین اشعارِ باقیمانده در کتابِ مقدس نیز یهوه را به سرزمینهایی در جنوبِ کنعان ارتباط میدهند. در سرودِ موسی میخوانیم:
«یهوه از سینا آمد، از کوهِ ساعیر بر ایشان طلوع کرد و از کوهِ فاران درخشید.» (تثنیه ۳۳: ۲)
و حبقوق نیز میسراید:
«خدا از تیمان آمد، آن قدوس، از کوهِ فاران.» (حبقوق ۳: ۳)
کوزهای یافتشده در صحرایِ سینا متعلّق به قرنِ ۸ ق.م نیز از «یهوۀ تیمان» نام میبرد؛ تیمان منطقهای است در جنوبِ کنعان و شمالِ عربستان.
بنا به روایتِ کتابِ مقدس، موسی برای نخستین بار در سرزمینِ قومِ مَدیَن با یهوه روبهرو شد. مدینیان قومی بیابانگرد ساکنِ جنوبِ کنعان بودند.
با کنارِ هم گذاشتنِ این شواهد، به نظر میرسد یهوه ایزدِ جنگِ اقوامِ بیابانگردِ جنوبِ کنعان بوده که در فاصلهٔ قرنهایِ ۱۴ تا ۹ ق.م راهِ خود را به کنعان باز کرده، با خدایانِ مختلفِ قبایلِ ساکنِ کنعان، اِل شَدّای، اِل عِلیون و اِل روئی، ادغام شده و پرستشِ او به عنصرِ وحدتبخشِ این قبایل که همگی «بنیاسرائیل» نام گرفتند، بدل گشته است.
نگاه کنید به:
The Birth of Monotheism: The Rise and Disappearance of Yahwism
André Lemaire
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🟰 | 2 817 |
| 16 | ࡁࡔࡅࡌࡀࡉࡄࡅࡍ ࡖ ࡄࡉࡉࡀ ࡓࡁࡉࡀ
"بِشمیهون اِد هیّی ربّی"
وسیع است و بیحدّ
راهی که در او گام میزنید!
بازجویانِ مطرثاها
بر سر گردنهها مینشینند،
زنجیرها
ساخته و پرداخته
و قطعاتِ آهن
صیقلی و آماده،
دیگها میجوشند
و روان بدکنشان را در بند میکنند!
در راه بحریست،
بحری که معبری ندارد،
جز نیکیِ کردار!
کردارهای نیک،
در هیئتِ رهاییبخشانی راهگشا،
پیشِ رویت خواهند بود.
راهی که در آن گام برمیدارید
آکند از خار و تیغ است،
هفت دیوار دربرَش گرفته،
کوههایی خللناپذیر!
در انتهای راه،
ترازویی برافراختهاند
و از یکهزار،
یک روان را برمیگزینند
روانی نیک و درخشان!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘|ࡂࡉࡍࡆࡀ ࡓࡁࡀ؛ گنزا ربّا اسمال، مکتوبِ ۲، ص۱۶.
🟰 | 854 |
| 17 | بابِ دوّم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۵. پس در دلِ خویش گفتم: آنچه بر نادان میرود، همان نیز مرا درمیرِسَد. اینک مرا چه فایده از فزونیِ خردمندی؟ چنین شد که در دل گفتم: این نیز بیهوده است.
۱۶. که از خردمند در قیاس با نادان خاطراتِ فزونتری برجای نمیمانَد؛ که میبینیم همهٔ آنچه امروز در راه است، به روزگاری از یادها خواهد رفت و مردِ خردمند خود چگونه میمیرَد؟ همچنان که مردِ نادانی.
۱۷. چنین شد که از زندگی دل بریدم، که آنچه زیرِ آسمان رفته بود بر من اندوهبار آمد و جملگی را بیهوده یافتم و سَر در پیِ باد نهادن.
۱۸. آری، از همهٔ مشقتی که زیرِ آسمان کشیده بودم بیزار گشتم، چرا که بایدش به آن دیگری که از پسِ من میآید وا مینهادم.
۱۹. و چه کس میداند که او خردمند خواهد بود یا نادان؟ اما او همهٔ کارهایی را که بهرشان رنج بردهام به دست خواهد گرفت — کارهایی که زیرِ آسمان گواهِ خردمندیام بودهاند. این نیز یکسره بیهوده است.
۲۰. بدین سبب دلِ خویش را واداشتم از تمامِ مشقتی که زیرِ آسمان کشیده بود امید بِبُرد.
۲۱. چرا که یکی را مشقت در حکمت است و در معرفت و داد، اما بهرهٔ خویش را باید به کسی فِروگذارد که در آنها رنجی نبرده است. این نیز بیهوده است و شَری عظیم.
۲۲. که آدمی را چه حاصل از همهٔ رنجی که میبَرد و سَر در پیِ باد نهادنش در آنچه که زیرِ آسمان بدان کوشیده است؟
۲۳. عمر او به تمامی جز اندوه نیست و جز غم زاده شدن؛ آری، قلب او حتی در شب محروم از آرامش است. این نیز بیهوده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘عهدِ عتیق؛ کتابِ حکمت و گزیدهٔ مزامیر، کتابِ جامعه، ترجمهٔ: حامدِ علیآقایی کن، تهران، نگاهِ معاصر، ۱۳۸۸.
🟰 | 1 115 |
| 18 | بابِ نخست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. کلامِ «واعظ»، پادشاهِ اورشلیم، پسرِ داوود.
۲. بیهودهترین بیهودگیها! چنین گفت واعِظ: بیهودهترین بیهودگیها، همهچیز بیهوده است!
۳. انسان را چه سود از همهٔ مشقتی که زیرِ آسمان میکِشد؟
۴. نسلی درمیگُذَرَد و نسلی دِگر میآید؛ زمین اما همچنان باقی است.
۵. خورشید نیز همچنان برمیآید و فرو میشود و به جانبِ جایگاهی که از آن برآمده بود بازمیشتابَد.
۶. باد به جانبِ جنوب میرود و به سویِ شمال میآید و بیدرنگ به مدارهایِ خویش بازمیگردَد.
۷. رودخانهها همه به دریا میریزند، گرچه دریا سَرریز نمیگردَد؛ و دگرباره رودها به سرچشمهٔ خویش بازمیگردَند.
۸. همهچیز انباشته از رنج است، چندان که در بیان نمیگُنْجَد. نه چشم از دیدن سیر میشود و نه گوش از شنیدهها سیرار.
۹. هرچه که هست همان نیز خواهد بود و هر آنچه روی داده، همچنان روی خواهد داد.
۱۰. آیا چیزی هست که در بابِ آن بتوان گفت: آنک، چیزی نو!؟ که هر آنچه در پیشِ رویِ خود میبینیم، دیرزمانی در اینجا بوده است.
۱۱. از چیزهایِ گذشته هیچ یادی با ما نیست؛ نیز خاطرهای از آنها که در راهاند، با آدمیانِ پس از ما نخواهد ماند.
۱۲. من، واعظ، روزگاری در اورشلیم پادشاهِ اسراییل بودم.
۱۳. و بدین دَل نهادم که به یاریِ حکمت بجویم و بازیابم همهٔ آنچه را که زیرِ آسمان رفته است.
۱۴. این بیگاریِ رنجآور از سویِ خداوند بر آدمیزادگان مقرّر گشته تا ایشان را بفرساید.
۱۵. دیدهٔ من همهٔ کارهایِ برآمده زیرِ این آسمان را دیده است؛ و بنگرید، جملگی بیهوده بود و سَر در پیِ باد نهادن.
۱۶. آن را که خمیدهاست راست نتوان کرد؛ و کاستیها از شُمار بیروناند.
۱۷. و به کشفِ حکمت دَل نهادم و کشفِ جنون و جهالت؛ مرا آشکار آمد که این نیز سَر در پیِ باد نهادن است.
۱۸. که در بسیاری حکمت حُزْنِ بسیار نهفته است؛ و آن را که معرفت خویش میافزاید، فزونیِ اندوه به بار میآورد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘عهدِ عتیق؛ کتابِ حکمت و گزیدهٔ مزامیر، کتابِ جامعه، ترجمهٔ: حامدِ علیآقایی کن، تهران، نگاهِ معاصر، ۱۳۸۸.
🟰 | 1 100 |
| 19 | بابِ نهم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲. میدانم که اینها عاری از حقیقت نیست؛ اما چگونه آدمی را در عدالت یارایِ برابری با خدایش توانَد بود؟
۳. که اگر با او در جدال آید، یکی از هزار او را نیز پاسخ نتوانَد داد.
۴. او را در دل زیرکی و در بازو نیروست. کیست آنکه در برابرش قامت برافراشت و جان به سلامت برد؟
۵. او کوهها را از جای برمیکَنَد، بیآنکه خود ایشان را آگاهی بود، و به هنگامِ خشم واپسشان میسازد.
۶. به لرزهای زمین را از جایِ خویش به در میآوَرَد، چُنان که ارکانش به حرکت درمیآید.
۷. آنکه اگر خورشید را فرمان دهد، دیگر برنخواهد خاست.
۸. همو که اختران را خاموش توانَد کرد.
۹. آنکه «دُبِّ اکبر»، «جَبار»، «ثریا» و برجهایِ جنوب را برپا داشتهاست.
۱۰. آنکه عظمتِ اعمالش را بعدها درمییابند؛ آری، و اعجازش را نهایتی نیست.
۱۱. بنگرید: او در کنارِ من میرود و من او را نمیبینم؛ از من میگُذَرَد و به وجودش پی نمیبَرَم.
۱۲. زنهار! او باز یَس میطلبد و کیست که خواستش را به تأخیر اندازد؟ کیست که او را از کردهاش بازخواست نَماید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘عهدِ عتیق؛ کتابِ حکمت و گزیدهٔ مزامیر، کتابِ ایوب، ترجمهٔ: حامدِ علیآقایی، تهران، نگاهِ معاصر، ۱۳۸۸.
🟰 | 1 313 |
| 20 | بابِ هفتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. آیا تقدیرِ آدمی را از جنگ گریزی توانَد بود؟ هم آیا ایامش به ایامِ نوکران نمیمانَد؟
۲. چونانِ خادمی بس، خویش دلتنگِ سایه است و همچونِ مزدوری به دنبالِ مزد...
۳. مرا نیز بدینسان ماههایِ بطالت نصیب گشته و شبانِ پُرملال مقدّر.
۴. به گاهِ خواب میگویم کی برخواهم خاست و شب را پشتِ سر خواهم نهاد؟ و چُنین تا بامداد در بسترِ خویش آرام و قرارم نیست.
۵. بدنم را کرمها و انبوهِ خاک فروپوشیده؛ پوستم جایجای شکاف برداشته و ظاهری نفرتانگیز یافته است.
۶. روزهایم پُرشتابتر از ماکویِ بافندگی میگُذَرَند، بیآنکه رنگی از امید بر خود داشته باشند.
۷. آه، از یاد مَبَر که زندگیِ من چون باد است و دیدگانم دیگر رویِ آرامش نخواهند دید.
۸. چشمانِ آنکه مرا دیده، دِگر مرا نخواهند یافت. دیدگانت بر مناند و من نخواهم بود.
۹. مَثَلِ ابری که میپَراکَند و محو میشود؛ به گور اندر شده نیز دیگر برون نتوانَد آمد.
۱۰. دیگر هیچگاه به خانه بازنمیگردَد و وطنش نیز دیگر او را بازنتوانَد دید.
۱۱. هم از این رو خاموش نمیمانَم؛ با روحی آکنده از خشم سخن میگویم و با جانی تلخ شکوه سرخواهم داد.
۱۲. آیا مرا دریا پنداشتهای یا نهنگ، که بر من نگاهبان گماشتهای؟
۱۳. چُنان که گفتم، بسترم بایستی که مرا آسایشی فراهم آوَرَد و خوابگاهم از رنجم بکاهد.
۱۴. با کابوسها خوابم را برآشُفتی و با اوهام به وحشتم اَنداختی.
۱۵. آنسان که جانم خَفگی و مرگ را از زنده بودن دوستتر داشت.
۱۶. بیزارَم از همه چیز؛ دیگر تمنای زندگی با من نیست. رهایم کُن که روزانِ من یکسره بیهودست.
۱۷. کیست آدمی که او را بزرگ پنداری و در او طمع بندی؟
۱۸. هر بامدادش سراغگیری و هر لحظهاش بیازمایی؟
۱۹. تا به کی از من دست نخواهی کِشید و رهایم نخواهی کرد تا آبِ دهانِ خویش فرو برم؟
۲۰. مرا تکلیف چیست؟ آه، ای نگهبانِ آدمیان، این گنهکار را تکلیف چیست؟ چرا مرا آماجِ ستیزهات ساختهای، چنان که باری بر گردهٔ خود باشم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📘عهدِ عتیق؛ کتابِ حکمت و گزیدهٔ مزامیر، کتابِ ایوب، ترجمهٔ: حامدِ علیآقایی، تهران، نگاهِ معاصر، ۱۳۸۸.
🟰 | 1 091 |
