es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

Ir al canal en Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

Mostrar más
1 364
Suscriptores
-124 horas
-27 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
نمی‌خواهم این را بپذیرم که محکوم به انتخابم؛ اما گاهی مجبوریم.

با هر انسانی که دچار نزدیکی و اختلاط می‌شویم، با او دنیایی شخصی می‌سازیم که فقط میان ما در جریان است و گاهی این دنیاها با هم تداخل دارند. این را بهتر از همه، زمانی می‌فهمم که کسانی را دوست دارم و نمی‌توانم همراه تمامشان باشم.

Repost from MoonLight
"Some days I’m Van Gogh’s starry night, other days I’m his suicide letter."

باید یاد بگیریم به همه اونایی که با ما اختلاف نظر دارن احترام بزاریم و بعد از پنجره پرتشون کنیم بیرون.

دوباره در لبه‌ی احوالی قدم می‌زنم که میخواهم ربطی به باقی‌مانده جامعه انسانی نداشته باشم. می‌خواهم بیشتر برای خودم احترام قائل باشم. راستش این نیز از دلایل کم‌حرفی های من است. اینک ترجیحم بر سکوت بیش از پیش است زیرا نه این آدم‌ها قادر به درک من هستند و نه من قادر به پذیرش هرگونه خرافه و جهالتی.سکوت می‌کنم زیرا مفاهیم به انسانی که بی‌دلیل پذیرفته است قدرت انتقالشان را از دست می‌دهند.اما خوب نگاه میکنم، خوب گوش می‌دهم و بعد در دل میگویم: نوع بشر به طور غریزی خودخواه و بی‌رحم است، و از هر تلاشی برای ساختن موجوداتی شبیه به خود دریغ نمی‌کند.دیر زمانیست سرم را در زندگی خود فرو کرده‌ام اما نمی‌دانم این‌همه سر در زندگی‌ام چکار می‌کنند!

در جایگاه موعظه ننشسته‌ام. اتفاقاً! دارم صندلی متهم را به خودم تعارف می‌زنم.

درختارو دیدم خودمم یه اسکچ درخت کشیدم🥹😍
درختارو دیدم خودمم یه اسکچ درخت کشیدم🥹😍

مردم عادت دارند از حرف‌ها دیوار بسازند، و سپس بهش تکیه بدن، بدون توجه به اینکه اون دیوار پوکه و به زودی فرومی‌ریزه.

گاهی پیش میاد وضع بدتر ازونی بشه که انتظار می‌رفت. برای چیزهای غیرقابل پیش‌بینی نباید شرمنده بود.

دلم می‌خواهد پا شوم بروم، بروم به جایی که در آن به‌راستی در جای خودم باشم، جایی که با آن جور در بیایم ... - ژان پل سارتر

چقدر سخت است که انسان فقط يک حرف برای گفتن داشته باشد و آن را هم نتواند بيان کند.

از من نپرس چرا، چون اگه می‌دونستم، چرایی در کار نبود.

برگزیده بودن یک مفهوم دینی است و معنایش این است که شخص بی آنکه لیاقتی ابراز کرده باشد به حکم قدرتی فوق طبیعی و به خواست آزادانه ، یا حتی بلهوسانه خداوند ، انتخاب میشود تا مقامی ویژه و بالاتر از دیگران بیابد . تنها چنین باوری بود که مقدسین را قادر میساخت تاب تحمل سنگدلانه ترین آزارها را داشته باشند . مفاهیم دینی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پیدا میکنند . هرکدام از ما کم وبیش رنج میبریم از اینکه زندگی ما تا این اندازه معمولی است . ما میخواهیم از همانند دیگران بودن بگریزیم و خود را به درجه عالیتری ارتقاء بدهیم . هریک از ما با شدت و ضعف متفاوت به این وهم دچار شده ایم که لایق این ارتقاء هستیم ، که از پیش تعیین و برگزیده شده ایم . مثلا احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است . چنانکه در تعریف هم ، عشق هدیه ای است که به ما ارزانی میشود ، بی آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم . دوست داشته شدن بدون دلیل ، حتی خود دلیلی تلقی میشود بر خالص بودن عشق.شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه میکند ، وقتی که از مهر مادرانه ، بی آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره مند میشود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب میکند . وارد مدرسه شدن میبایست انسان را از این توهم برهاند و برایش معلوم کند که در زندگی باید برای هر چیزی بهایی پرداخت . اما معمولا دیگر آن موقع خیلی دیر است .

بافت زمان حلّـال نیست که مصاعب و مسائل رو حل کنه اما شاید روندی باشه برای ترمیم ، بهبودی!

زمانی که پاییز داشت فرا می‌رسید، به تهران آمدی، بنابراین نمی‌توانستم بگویم این خلائی که درونم ایجاد شده، به خاطر توست یا تغییر فصل.گاهی وقتی تنها هستم گریه میکنم.سروش می‌گوید این که میتوانم گریه کنم خوب است.اما احساس تنهایی واقعاً دردناک است.شبها وقتی تنها هستم، مردم از درون تاریکی با من حرف می‌زنند، مثل درختی که ‌شب‌ها در باد ناله می‌کند.شب‌ها وقتی تنها درد می‌ کشم نامه ات را بارها و بارها در ذهنم مرور می‌کنم. خیلی چیزهای دنیای بیرون مرا گیج می‌کند،اما توصیفات تو درباره زندگی آرامش فوق‌العاده‌ای برایم به ارمغان می‌آورد. خیلی عجیب است! بهتر از این نمی‌توانم توضیح دهم اما فکر می‌کنم احتمالاً تو میتوانی احساسم از چیزی که سعی دارم بگویم را بفهمی. اکنون کمتر از همیشه به تو فکر میکنم.اکنون هوا آلوده و نفس گیر است،بسیار نفس گیر ، نمی‌توانم در ها را باز بگذارم.نمی‌توانم برای قدم زدن به بیرون بروم و نمیتوانم روی نیمکت قدیمی دراز بکشم.تنها کاری که می‌توانم بکنم آن است که ظبط را روی تکرار خودکار تنظیم کنم و به سمفونی شماره چهار برامس گوش می‌دهم. همان‌طور که قبلاً هم برایت گفته بودم جمعه‌ها هیچ انگیزه‌ای برای زندگی ندارم.حس عجیبی دارم به قول نائوکو:نمی‌دانم،بیست ساله شدن خیلی احمقانه‌ است.من هنوز آماده نیستم.احساس عجیبی دارم. انگار کسی از درون هُلم می‌دهد.