شهرزاد
Ir al canal en Telegram
3 293
Suscriptores
Sin datos24 horas
+287 días
+10330 días
Archivo de publicaciones
3 292
من دیروز تلماسه شروع کردم😭 فعلا نظر خاصی درموردش ندارم هنوز به اسمای عجیب غریبش عادت نکردم
3 292
خطوط پایانی کتاب "شهباز و جغدان" را که خواندم، از بهت ناتمامماندن آن چندبار صفحات را زیر و رو کردم که اشتباه نکردهباشم، چون در این نسخهی قدیمی یکیدوجایی صفحات جابجا شدهبودند.
نسخهی پیدیاف را هم چک کردم، توفیری نکرد؛ پروندهی قتلی که جلال آریان (بله، باز هم جلال آریان)، ناخواسته درگیرش شدهبود مختومه شدهبود، اما پروندهی زندگی خودش نه و هیچ سر در نمیآورم چرا فصیح اینچنین پایانی را برای رماناش اختیار کرده. با اینهمه از خواندنش ذرهای پشیمانی ندارم، که خواندناش خنکای پاییز تجریش، دربند، خیابان پوشیده با برگهای مردهی درخت چنار پهلوی (ولیعصر امروزی) و خلاصه بگویم تهران پیش از انقلاب را برایم تصویر میکرد.
نمیدانم چطور میشود که الگوهای تکراری و دستِ روی فصیح، دلزدهام نمیکند. انگار برای شروع هر رمان ابتدا جلال آریان را روی صندلیهای انتظار فرودگاه و یا صندلیهای هواپیمای ایرانایر مینشانده و بعد تصمیم میگرفته او را درگیر ماجرای یک شخص تازهی آشنا یا غریبه کند؛ با شخصیتهایی یکی از دیگری دلنشینتر؛ از "نامهای به دنیا" آنجلا، از "زمستان ۶۲" منصور فرجام و از "شهباز و جغدان" سیروس روشن همیشه در خاطرم زنده خواهند ماند. هر چه موهای جلال آریان جوگندمیتر میشود، هم حوصلهاش کمتر شده و هم راحتتر زنها را دک میکند. خود فصیح در گفتگویی با سعید کمالی دهقانی گفته: "یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگیام انتخاب کنم به نام جلال آریان. در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج میبرد و تلاشش را میکند اما ماجرا به مرگ ختم میشود."
البته در مقالهای خواندم که فصیح، ایدهی این رمان را از "ترکهمرد" نوشتهی دشیل همت برداشتهاست، با این تفاوت که همهچیز در "شهباز و جغدان" ایرانیزه شده و بهجای نیویورک در تهران جریان دارد.
3 292
باور دارم ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بودهاست.
[نامههایی به یک نویسنده جوان، یوسا]
3 292
اعتقاد من این است که زندگی -من آن را کلمهی بزرگی میدانم.- درونمایههای داستانی را از خلال تجربیاتی خاص که در ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه نویسنده نقش میبندند، به وی تحمیل میکند. همینها بعداً نویسنده را وا میدارند تا برای رها شدن از دستشان، آنها را به یک داستان بدل سازد.
[نامههایی به یک نویسندهی جوان، یوسا]
3 292
حس میکنم مثل سابق -پیش از اینکه مدتی طولانی در غار فرو برم.- دیگه خوندن متنهای منو دوست ندارید.
3 292
کتاب "نامههایی به یک نویسندهی جوان از یوسا" دیگه چاپ نمیشه. دنبال پیدیافش بودم که این کامنت رو دیدم. کاش میتونستم بفهمم این شخص ۱۰۰۱ کتاب پیش از مرگ رو به کجا رسونده.
3 292
کرم کدویات را قورت بده.
ساعتهای آغازین بامداد امروز طی تصمیمی غیرمنطقی -پیشتر با کتابهای دیگر هم اینکار را کردهام- از نامهی اولِ یوسا به نویسندهای جوان رونویسی کردم، هرچند در طول رونویسی چندمرتبهای از ذهنم گذشت که ممکن است کار بیهودهای باشد، اما وقتی بعد از گذشت چند ساعت، نامه را انگار که برای شخص من فرستادهشدهباشد، در خلوت خواندم، از بیهودگی تمام جریان رونویسی کاست.
بعد از خواندن نامهی اول نه ابهام، که هزارتویی در مغز و قلبم در حال شکلگیری بود؛ بیشتر از اینکه منِ مخاطبِ نامه از یوسا پرسیدهباشم "چهطور میتوانم نویسنده شوم؟"، یوسا بود که بهنظر با پرسیدن "تو اصلن میخواهی نویسنده شوی؟ با من اتمام حجت میکرد. "برای من نامه نوشتهای، پس انگار میخواهی." و بهدنبال آن شروط و اصولی را تعیین میکرد که تندادن به آنها به تعبیر او عبور از دروازهی ورطهی هولناکیست.
بازی ادبیات بیضرر نیست.حالا بر سر در ورودی هر هزارتو یکی از سؤالهای یوسا قرار گرفتهاست؛ "آیا جزء آن دستهای هستی که میلی درونی با خاستگاهی ناشناخته، تو را به پیشکشکردن زندگیات در راه نوشتن وادارد؟ آیا حس میکنی به انجام کار نوشتن فراخواندهشدهای؟ و آیا تنها با به فعلیتدرآوردن این قریحه است که به کمال میرسی؟" و چندین و چند سؤال دیگر که اگر صادقانه به آنها پاسخ دهم، خیلیچیزها را پشت سر خواهم گذاشت. جایی از نامه آمده که
هرکس که به این زندگی جانفرسای بسیار متفاوت با زیستن روزمرهی واقعی تن میدهد، در حقیقت بهطور غیرمستقیم انتقاد و امتناع خود از زندگی و دنیای واقعی و نیز تمایلاش به جایگزینساختن همهی آنها با آنچه در خیال و آموزههایش ساخته اعلام میکند، اما در مقابل کسی که عمیقاً از زندگی واقعی رضایت دارد، چرا باید وقتش را صرف امری چنین جاهطلبانه و کیمیاگرانه -آفرینش واقعیتهای دروغین- نماید؟اگر یوسا زنده بود، قطع به یقین از او میپرسیدم که برای ریشهدار کردن امتناع از زندگی حقیقی و تغذیهی شور و اشتیاق در این امرِ جاهطلبانه چه باید کرد؟ خودم فکرهایی دارم؛ بهنظرم نه فقط خوراک ذهن که سبک زندگی آدم هم در این عمقبخشیدن مؤثر است، البته به یمن زندگی در ایران گمان نمیکنم در این زمره قرار نگرفتهباشم. پشتبند هر جملهی "حتا اگر غریزهی ادبی و استعداد و چه و چه داشتهباشی هم نویسندهشدنات امری حتمی نیست، حداقل یکبار آمده که با پشتکار و نوشتن روزمره میتوان به موفقیت دست یافت، که البته بعد اینجمله هم باز خبری از کارت گارانتیای نیست، چون همهچیز در ارتباط با نوشتن مبهم و اسرارآمیز است، اما اگر شبیه کاری که بانوان اشرافی در قرن نوزدهم کردهاند -شهیدان طریقت زیبایی که از هراس چاقی مفرط و بداندامی کرم کدو میبلعیدهاند تا اندامشان سایهروشنی از پری دریایی به خود بگیرد.- کرم کدو ببلعی و تمام و کمال زیر یوغ نوشتن دربیایی. بعد از اینجمله دیگر نگفتهبود "که امری قطعی نیست".
3 292
فرض کن تو کارگردان یک ویدئوی یوتیوبی درباره ادبیات ایران. تو این ویدئو چی رو نشون میدی تا بیننده رو غرق داستان کنی؟
@GhostoflibBot 💌
3 292
Repost from N/a
یک روزی در زمستان پارسال که با استادم صحبت میکردم بهم گفته بودند: «اگر واقعاً ادبیات نمایشی رو دوست داری هر چقدر که میتونی نمایشنامه بخون. یادش بهخیر، منم یک وقتی خیلی میخوندم. تئاتر هم کلی میدیدیم. اون موقع تئاترها ارزون و باکیفیت بود. توی تالار مولوی که نزدیکمون بود با دوستهای دانشگاهمون بعد از دانشگاه. توام بخون، ببین.» خاطرم مانده بود. از سالها قبلتر وقتی هنوز نوجوانی بیشتر نبودم بیشتر از اینکه بگویم دوست دارم نویسنده شوم، میگفتم دوست دارم نمایشنامهنویس شوم. بیهیچ دلیل خاصی. آن موقع حتی نمایشنامههای چندانی هم نخوانده بودم. الان که فکر میکنم شاید صرفاً از کلمه «نمایشنامهنویس» خوشم میآمد و فکر میکردم عجب آدمهایی هستند آنها که نمایشنامه مینویسند. یک چیزی همان شانزده سالگی نوشتم اما گذاشتم یک گوشه خاک بخورد چون اصلاً به درد نمیخورد. اسفند پارسال همان را برای یک مسابقه در دانشگاه فرستادم و در کمال ناباوری برتر شد و به خاطرش بهم جایزه دادند. که البته هنوز هم فکر میکنم داور خوبی نداشتهاند که متوجه بشود نمایشنامه من اصلاً نمایشنامه واقعی نیست. تنها فکرهای بیسر و ته یک دختر شانزده ساله است.
اصلاً قرار نبود اینها را بنویسم. میخواستم بگویم ترم پیش یک کارگاه دو واحدی نمایشنامهنویسی داشتم که اصلاً نمایشنامه نمینوشتیم. نمایشنامه میخواندیم. استاد بهمان یک طرح درس داده بود که بیشتر شامل نمایشنامهنویسهای فارسی بود. با کلی آدم جدید آنجا آشنا شدم. چون یادم است روز اول کلاس که استاد پرسید نمایشنامه فارسی چی خوندین؟ من هیچچیز فارسیای نخوانده بودم. نمایشنامهای از یک نمایشنامهنویس عرب خوانده بودم حتی اما فارسی؟ نه! حتی بیضایی نخوانده بودم. آن کلاس باعث شد از رادی، مفید، فرسی، بیضایی، رضاییراد و بقیه بخوانم. برای نمایشنامهخوانی تمرین کنیم و برای نوشتن در مورد چیزهایی که میخوانم تلاش کنم. تجربهٔ جالبی بود.
یک روزی در این تابستان هم تصمیم گرفتم ده روز دهتا نمایشنامه بخوانم. قطعاً این برنامه در ده روز اجرا نشد. چون بعضیها را بیشتر از یک روز خواندم اما دیشب که آخرین صفحات دهمی را میخواندم فکر کردم همین است! من ادبیات نمایشی را دوست دارم چون حین خواندن، همهچیز را طوری که دلم بخواهد توی سرم روی صحنهٔ تئاتر کنار هم میچینم. شخصیتها را با فکر خودم و کلماتی که نمایشنامهنویس کنار هم چیده میسازم و حتی تصور میکنم دیالوگ را با چه لحنی ادا میکنند. یک تجربهای شبیه کتاب مصور خاله سوسکه در بچگیهایم. انگار از زنده شدن چیزها و بیرون آمدنشان از دل داستان خوشم میآید. دیگر فقط قصهی کاغذی نیستند. زنده میشوند، روی صحنهی تئاتر میایستند، به من خیره میشوند و با من حرف میزنند. این را دوست دارم. خواندن ده نمایشنامه را با الگوی یک روز ادبیات جهان و یک روز فارسی خواندم. با پرندهی آبی شروع کردم و با دو نمایشنامه چهار دقیقه و همان چهار دقیقه از نغمه ثمینی تمام. بعد از تمام کردن این آخری حوالی یکِ شب گیج شده بودم. داشتم خودم را روی همان صحنه تصور میکردم. کنارِ یونس. داشتم میشنیدم که آوا دارد به من هم میگوید: «تو به سرطان خاطره دچاری. نمیتونی از مرور کردن خاطرات بد دست برداری. وقتی یه جا زلزله میشه انگار تو زیر آوار موندی، وقتی حلب با خاک یکسان میشه انگار تو با خاک یکسان شدی.»
صدای آوا توی سرم میپیچد که داد میزد: «وقتی نمیتونی زندگی خودت رو نجات بدی. چطوری میخوای دنیا رو نجات بدی؟»
مثل آوا به خودم میگفتم: «چرا سرنوشت آدمهای زندگی من رفتن و تبعیده؟»
سرم یک خرده مهآلود بود و در یک کافهی نمور زیر آب در استانبول کنار آدمهای عجیبی گیر افتاده بودم. زل زده بودم به صحنهی تئاتری که در سرم ساخته شده و به آوا، یونس، آشیان و بقیه نگاه میکردم. من هم شبیه آنها بودم. شبیه همهشان. شبیه مسافرهای آن کافه که سه قطره امیدشان ناامید شده و با سه قطره امید الکی منتظر ماندند و پوسیدند. بعدش فکر کردم باید خورشید که در آمد یک چیزی در مورد تئاترهای توی سرم بنویسم.
