es
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Ir al canal en Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Mostrar más
3 293
Suscriptores
+724 horas
+367 días
+11030 días
Archivo de publicaciones
باید یک دوست مترجم پیدا کنم.
باید یک دوست مترجم پیدا کنم.

Book lovers day.
+4
Book lovers day.

لحظه‌های کتابی، به بهانهٔ روز دوست‌داران کتاب.
+2
لحظه‌های کتابی، به بهانهٔ روز دوست‌داران کتاب.

لحظه‌های کتابی، به بهانهٔ روز دوست‌داران کتاب.
+1
لحظه‌های کتابی، به بهانهٔ روز دوست‌داران کتاب.

این ویدئو قدیمی‌ست، به‌گمانم بهار بود. رفتم یک خوردنی شیرین پیدا کنم که با چای بخورم و وقتی برگشتم به‌نظرم این تصویر خیلی زیبا آمد. باد خنکی پرده را می‌رقصاند و کتاب‌های روی میز ناجی من بودند. مثل این‌که امروز روز دوست‌داران کتاب است. کاش می‌توانستم در این اتاق آفلاین‌کلابی راه بیندازم تا دور هم به مناسبت این‌روز کتاب بخوانیم و از کتاب‌ها حرف بزنیم. امیدوارم دنیا پر از کتاب‌دوستان حقیقی شود.

Repost from N/a
در همین راستا از ظهیرالدوله.
+4
در همین راستا از ظهیرالدوله.

کاش پاییز بشه، فاطیما هم برگرده تهران و دوباره بریم ظهیرالدوله.

یک‌جا وسط قبرها ایستاده، بغمه زده‌بود، تنها و گم‌شده. وقتی صدای قدم‌های مرا شنید برگشت، لب‌خند زد. با انگشت اشاره کرد:"این‌جا
یک‌جا وسط قبرها ایستاده، بغمه زده‌بود، تنها و گم‌شده. وقتی صدای قدم‌های مرا شنید برگشت، لب‌خند زد. با انگشت اشاره کرد:"این‌جا..." رفتم دستم را به‌آرامی دور شانه‌هایش گذاشتم. "سردت نیست؟" -"داغم." قبری که او پایین‌اش ایستاده‌بود، سنگ مرمر خاکستری‌رنگ بزرگی داشت. با عشق و احترام به سنگ نگاه می‌کرد. "این‌جا آرامگاه ابدی فروغ است." گفت:"آدم یه‌جوری می‌شه...نمی‌دونم چه‌جوری بگم، امروز صبح این‌ ابیات یه‌جوری زیر پوستم می‌ره." [شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]

کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی‌ست چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی‌ست • فروغ فرخزاد
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی‌ست چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی‌ست • فروغ فرخزاد

روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و ط
روی تراس آفتاب سردی پهن بود. خانه دیوار به دیوار باغ مقبره ظهیرالدوله بود، با چشم‌اندازی از گل‌ها و درخت‌های باغ و سنگ‌ها و طارمی‌های قبرها. کمی شراب ریختم و به‌آرامی نوشیدم. دوردست میدان تجریش و بعد تهران در مه و غبار همیشگی گسترده شده‌بود. [شهباز و جغدان، اسماعیل فصیح]

Repost from N/a
photo content

خیلی دلم گرفت. اصلن از این زاویه به ماجرا نگاه نکرده‌بودم. فکرش رو بکنین! عالی نوشته شده.

سرنوشت آدم‌ها چیز ساده‌ای نیست ولی بعضی‌وقت‌ها خیلی ساده عوض می‌شود؛ برای یک دانش‌آموز با یک تست کنکور و برای یک سرباز با یک شلیک اما برای من، یک جمله تغییرش داد: "قول بده بهم همیشه برام کتاب بیاری، اصلن کتاب‌فروشی باز کن!" و منی که نمی‌دانستم فروش چیست و کتاب‌فروشی چه، دکه‌دار کتاب شدم. این‌ها را خوب یادم هست، یعنی می‌دانم چرا کتاب‌فروش شدم و اصلن چرا در خیابان فردوسی دکه باز کردم اما یادم نیست بعدترش چه شد، یعنی چرا همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" هرگز نماند تا کتاب‌فروشی‌ام را ببیند. مهم نیست؛ سرنوشت من هم همین بوده. همیشه آخر شب‌ها همین است بساطم، موقع جمع و جور کردن کتاب‌های زهواردررفته‌ام فکر کنم که چرا این شد و آخرش هم، مثل همیشه. انگار آن دختر و پسر جوان سمت دکه‌ام می‌آیند، چه بدانم، شاید هم نه. چه شبیه من و او هستند؛ همانی که گفت "کتاب‌فروشی باز کن" و نماند، یا شاید هم ماند و من خاطرم نیست. بگذار این کتاب را به دختر جوان بدهم، بلکه خوشش بیاید... آخ، قیمتش را اشتباه گفتم، فکر کنم کم گفتم.. - "پسرم این کتابه رو چند گفتم بهت؟" + "۵۰ تومن آقا" گند زده‌ام، خیلی کم گفتم ولی نمی‌دانم قیمتش چه بود‌. چند بگویم؟ لعنتی. "نه، اشتباه شده، ۲۰۰ تومنه این." عرق سرد روی پیشانی‌ام نشست، لعنت به چشمانم که سو نمی‌کنند. لعنت به این حافظه. کاش کتاب را نگذارد و بخرد. شاید این دختر هم به پسر بگوید: "کتاب‌فروشی باز کن." حالا امشب نه، یک شب دیگر. راستی؛ چه شد که او دیگر نیست؟ یعنی دکه‌ام را دوست نداشت؟ اصلن دکه‌ام را دید وسط شلوغی‌های پائیز ۵۷؟ اشتباه کردم آن موقع کتاب‌فروشی باز کردم. اشتباه کردم. آخ، آن کتاب دست پسر جوان چه می‌کند؟ کتاب حسنک وزیر را از کجا برداشته؟ بگذار بپرسم: "اون کتاب رو از کجا برداشتی؟" پسرک بهت‌‌زده جوابم را می‌دهد: "خودتون دادین دست ما." خیط کاشتم. حواسم نیست. دختر بهت‌زده‌تر، پسر را نگاه می‌کند. چیز بدی گفتم؟ نکند حرفی زده باشم؟ اصلن آن کتاب دست پسر و دختر چه می‌کند؟ از کجا پیدایش کردند؟ کاش بخرندش حداقل. دیرم شده، باید بروم کاباره کوچینی، امشب ابی قرار است بخواند. وعده دارم امشب، باید به او بگویم کتاب‌فروشی باز کرده‌ام. پسر و دختر که رفتند، من هم بروم بالا، کوچینی را پیدا کنم، ابی برایم بخواند: "تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی‌نهایت، قصه همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت..." میم

خانومِ بهنود حالا این‌جا پیش منه.
خانومِ بهنود حالا این‌جا پیش منه.

ادبیات ایران
ادبیات ایران

[دکه‌ی پیرمرد کتاب‌فروش، حوالی میدان فردوسی]
[دکه‌ی پیرمرد کتاب‌فروش، حوالی میدان فردوسی]

آخر شب حوالی میدان فردوسی قدم می‌زدیم. در شب چیزی می‌گذشت که به قول فروغ، ماه سرخ بود و مشوش و بر آن بام، هر لحظه در او بیم فروریختن بود. دکان‌ها یکی در میان باز بودند و آدم‌های کمی مثل ما در پیاده‌رو بی‌هدف قدم می‌زدند. چشم‌مان به دکه‌ی زهواردررفته‌ای افتاد که پیرمرد آب‌رفته‌ای مقابل آن ایستاده‌بود و با دستمالی گرد روی کتاب‌ها را می‌گرفت. بی‌شباهت به نومه‌مان -شخصیت رمان مردی که آب می‌رفت نبود.- به‌نظر می‌رسید بلوز و شلوار سال‌های جوانی‌اش را پوشیده‌باشد؛ آن‌سال‌ها که استخوان‌های درشت‌تر و قد بلندتری داشته. این‌همه از این خیابان گذشته‌بودم، دریغ از این‌که یک‌بار متوجه این‌جا شده‌باشم، انگار کالسکه‌ی فیلم نیمه‌شب در پاریس سر راهمان سبز شده‌باشد. پیرمرد با صدایی آرام و لرزان از کهولت سن پرسید:"چی می‌خونین؟" ما که فکر کردیم منظورش رشته‌ی تحصیلی‌مان باشد، گفتیم: "خیلی‌وقته درس‌مون تموم شده." به ما نگاه نمی‌کرد، سرش پایین بود و گوش چپ‌اش را به سمت ما گرفته‌بود. دستان‌اش را که پر از لک‌های قهوه‌ای بود رو به ما گرفت و گفت:"نه، نه، منظورم کتابه." میم گفت:"همه‌چیز؛ رمان، کتاب تاریخی، سیاسی.." کتابی را رو به من نگه داشت؛ کتاب قطور مشکی‌ای مزین به یک نقاشی مینیاتوری‌ که رویش نوشته‌بود "حسنک وزیر، جلد دوم". چنین کتابی آن‌هم درست در روزهایی که به خواندن تاریخ بیهقی می‌گذرد بر جادویی‌بودن ماجرا می‌افزود. پرسیدم جلدهای دیگر را دارد، که نداشت یا پاسخ درستی نداد، درست خاطرم نیست. قیمت کتاب را که پرسیدم، گفت:"پنجاه تومان."بی‌مقدمه آن‌چه از فکرم گذشت را به زبان آوردم:"چرا این‌قدر پایین." که فکر می‌کنم نشنید که هیچ واکنشی نشان نداد. داخل دکه ظلمات محض بود. کتاب‌ها کپه‌کپه روی هم انباشته‌شده‌بودند، بدون هیچ نظم خاصی، اما تمیز و هر کتاب در لفاف کاوری پلاستیکی‌. کتاب "خانوم" از مسعود بهنود را در میان انبوه کتاب‌ها پیدا کردم که پیرمرد گفت:"پونزده‌‌صفحه‌ی اولش نیست، نمی‌دونم چرا یه‌نفر باید پونزده‌صفحه‌ی اول کتاب رو گم کنه." بعد پرسید: "این کتاب رو از کجا برداشتی؟" منظورش همان حسنک وزیر بود. گفتیم:"شما خودتون این کتاب رو به ما دادین." پیرمرد گفت:"آهان. آره، ببخشید." کمی بعد باز پرسید: "قیمت‌ش رو چند گفتم؟" -"پنجاه تومان." دوباره گفت: آره، ببخشید. هر ببخشیدی که برای خاطر فراموشی‌اش به زبان می‌آورد، نیشگون ریزی از قلب من بود. پرسید: "مسعود هنوز تو بی‌بی‌سیه؟" اول، متوجه منظورش نشدیم، بعد فهمیدیم مسعود بهنود را می‌گوید. میم به‌آرامی گفت:"بله، فکر کنم." دیدم فراموشی پیرمرد او را هم منقلب کرده‌‌است. کتاب "خانم" را از او خریدم. تشکر کردیم و او در پاسخ به ما گفت "ممنونم که این‌کتاب رو برام آوردین." منظورش همان حسنک‌ وزیر بود. وقتی از دکه دور می‌شدیم، اطراف را تار می‌دیدم و زمزمه می‌کردم که در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست، وزش ظلمت را می‌شنوی؟

💗💗💗

گوشه‌ی سررسید نوشته‌‌ام "باید حتمن در موردش‌ بنویسم." و حالا هیچی از آن روز در خاطرم نیست و نمی‌دانم در مورد چه‌چیزی باید حتمن می‌نوشته‌ام. سرنوشت باقی مسائلی که در پیرامون‌م رخ می‌دهد هم همین شده، آن‌قدر نمی‌نویسم تا تاریخ مصرف کلمه‌ی رمز گوشه‌ی دفتر یادداشتم می‌گذرد و به فراموشی سپرده می‌شود. برای آن‌‌کس -من- که عادت به نوشتن داشته این‌ها همه رنج بزرگی‌ست. پل آستر در مصاحبه‌ای می‌گوید "نویسنده سبک زندگی عجیبی‌ دارد." سوءتفاهم‌ نشود که من خودم را نویسنده می‌دانم. نه، من دیگر حتا یک کانال‌نویس هم نیستم. راستی‌راستی دارم گریه می‌کنم. از پل آستر نقل می‌کردم؛ از نظر او این‌که هر روز تنها در یک اتاق بنشینی و یک‌سری کلمه روی کاغذ ردیف کنی عجیب است، آن‌هم در میان کارهای بسیار سرگرم‌کننده‌تری که در دنیا وجود دارد. باید ذره‌ذره‌ی وجودت را در اختیار نوشتن بگذاری و کم‌تر کاری چنین چیزی را می‌طلبد. البته پل آستر وقتی پشت میز می‌نشیند با تکه‌تکه‌ی وجودش سه‌گانه‌ی نیویورک را می‌آفریند، نه داستانکی که بعد از نوشته و خوانده‌شدن، تنها به درد سطل زباله بخورد. ماه‌هاست کلاس نوشتن‌‌م و جمعی که تازه به آن خو گرفته‌بودم از هم پاشیده؛ بعد از آن دوشنبه‌ای که آن‌همه راه را کوبیدم، وارد کلاس شدم و دیدم بی‌شباهت به واحد میکروبیولوژی دانشگاه نیست، دیگر به کلاس برنگشتم. وابستگی به کسی یا جایی که یخ قلم تو را آب کند درست نیست، می‌دانم. اما تنها جایی بود که تازه داشت مقاومت من را متزلزل می‌کرد. بالغ بر سه ماه است که در پس ذهن‌ و انگشتان دستم‌، مرد میان‌سالی محبوس مانده که تابلویی نئونی خواب را بر او حرام کرده. این ایده‌ی داستان کوتاهی‌ست که در ذهن پرورانده‌ام. هر روز یک کاغذ چرک‌نویس را روی میز دفتر کارم می‌گذارم و نمی‌نویسم، چون فکر می‌کنم ایده‌ی نابی‌ست و اگر درست بنویسم‌ش کاروری‌ از آب در می‌آید، اما من قرار است حرام‌ش کنم. پس نمی‌نویسم. تمام این نوشته‌ها برای شرح رنجی‌ بود که می‌برم.