سنگِ صبور
Ir al canal en Telegram
روزمرگیهای یک آدم معمولی که عاشق کتاب، فیلم، موسیقی، طبیعت و نوشتن است. لینک ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=328826783
Mostrar másIrán124 332La categoría no está especificada
484
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
484
بهتر است از رفتن به محافل عروسی، خودداری کنید و اگر میروید، حوالی ساعت نه شب و دوازده ظهر بروید. این روزها در محافل عروسی، سروکلهی و پای مبارک گروه هنری- مذهبی در این محافل باز شده و نان را برای میهمانها زهر میکنند.
دور از دل تان، آدم فکر میکند که به فاتحه و خیرات رفته است. از ساز و سرود و رقص خبری نیست.
484
چندی پیش با یکی از دوستانم که نویسنده است و قرار است همین روزها کتاب اولش تجدید چاپ شود و کتاب دومش به بازار بیاید، صحبت کردم.
او در کتاب اول خود که به سبک جستار- روایی نوشته شده و در نوع خودش بیبدیل است، به موضوعات فقر، جنگ، خشونت و دیگر موضوعات مرتبط پرداخته که اتفاقا کتابش خیلی خوب خوانده و نقد شد در این چهار سال.
این نویسندهی جوان در بخشی از صحبتهایش گفت که بیشتر نویسندهای معاصر افغانستان در داستانهای کوتاه و رمانها شان، بیشتر از دیگر موضوعات، به موضوعات مرتبط با زنان پراختهاند و این از نظر او، تکرار در مکررات است. به قول او، ادبیات داستانی افغانستان در چرخهی تکرار افتاده و سالهاست که از این چرخه رهایی ندارد، کارهای نویسندهها، بازتولید حرفهای قدیمی است که حرف جدی و جدیدی برای گفتن ندارد.
این دوست نویسنده، باور دارد که بیشتر نویسندههای معاصر افغانستان در پی «رنجفروشی زنان» هستند. چند نمونه هم برای این حرف خود آورد. شما با طرز فکر این نویسنده موافق هستید؟ آیا واقعا دیگر نیازی به روایت کردن و نوشتن از رنج زنان افغانستان نیست؟
484
در جوانی برای کسب تجربه و عشق سفر میکرد، در پختهسالی برای کسب احترام.
دختران خاک | جواد خاوری
484
زن بودن تقدیری است که سایه سنگینش را بر سر دختران خاک گسترده است؛ دخترانی که پذیرای تقدیرند و خوشبختی را فقط در قامت آن میبینند. اما تقدیر بیرحم است و مرگی زودهنگام بر آنان روا میدارد. والدین دختر دو سال تمام در ماتم آنها میگریند، اما ناگهان دخترانشان زنده از راه میرسند. دخترانی که دو سال گم بودند، کجا بودند و چه بر سر شان آمده بود؟ والدین داغدار به مصیبت دیگری گرفتار میشوند. زنده شدن دختران فاجعهبارتر از مرگشان است. والدین نمیدانند با دخترانی که از جهان مرگ بازگشتهاند و آبستن هزار ابهاماند چه کنند.
دختران خاک | جواد خاوری
484
میرداد که دهانش از تعجب باز مانده بود پرسید که مرغ دولت بر سر دهقان هم مینشیند؟ قصهگو گفت: «نه، فقط باید چوپان باشد، چون فقط چوپان میتواند رعیت را اداره کند، همانطور که گوسفندان را میتواند اداره کند.»
دختران خاک | جواد خاوری
484
Repost from ترجمان علوم انسانى
🎯 توانایی مطالعه مثل ماهیچه است؛ با تمرین دوباره قوی میشود
♦️آدام کلارک استس، وُکس — اتفاق ترسناکی دارد رخ میهد: هوش مصنوعی دسترسی به اطلاعات را آنقدر آسان کرده و آنقدر راحت با ویدئوهای کوتاه سرگرم میشویم که دیگر هیچکس مطالعه نمیکند. مطالعه فعالیتی سالم است و در دنیایی که افراد بهشدت درگیر بهترکردن خویشاند، ازدستدادن عادت مطالعه بسیار بد است. پژوهشها نشان میدهند مطالعه تمرینی شگفتانگیز برای ذهن است و درعینحال فعالیتی بسیار در دسترس است.
♦️خوشبختانه توانایی مطالعه شبیه ماهیچه است. حتی اگر احساس میکنید توانایی غرقشدن در کتاب در شما تحلیل رفته، آن ماهیچه هنوز وجود دارد و آمادۀ تمرین است. هرچه بیشتر مطالعه کنید، دایرۀ واژگانتان وسیعترمیشود، بیشتر یاد میگیرید و بهتر میتوانید اطلاعات جدید را در ارتباط با دانستههای قبلی خود قرار دهید. به عبارت دیگر، هرچه بیشتر بخوانید، در مطالعهکردن بهتر میشوید. و احتمالاً در نتیجۀ همین امر، محتوایی که الگوریتمها برایتان انتخاب میکنند نیز کمتر جذاب به نظر میرسد.
♦️بله، این بحرانی فرهنگی است؛ اما برای بسیاری از ما، بحرانی شخصی هم هست. همۀ ما کمبود وقت داریم و دوست داریم بیشتر مطالعه کنیم، اما رشد و قدرتگرفتن شرکتهای فناوری که برای ربودن توجه ما با یکدیگر رقابت میکنند باعث شده احساس کنیم حتی وقت کمتری داریم. پس در عصری که ظاهراً هر روز بیشتر بهسمت دوران پساسواد پیش میرود، چطور میتوانیم خوانندۀ بهتری شویم؟
♦️کتابخواندن زحمت و دشواری دارد و پیداکردن راههایی برای کاهش این دشواریها یکی از روشها برای بهتر کتابخواندن است. فناوری در این زمینه خوب عمل کرده است. همین افزایش محبوبیت کتابهای الکترونیکی را ببینید. وقتی به نبود صفحه و کاغذ عادت کنید، کتابخوانهای الکترونیکی واقعاً راحت و کاربردی هستند. کتابخوان آنقدر جمعوجور است که بهراحتی میتوانید با خودتان حملش کنید، و میشود یک کتابخانهٔ کامل را در وسیلهای به اندازهٔ یک بشقاب کوچک جا داد.
♦️بیدلیل نیست که معلمها و استادها در دوران مدرسه و دانشگاه کتابهای دشوار برای خواندن تکلیف میکنند. خواندن متنهای دشوار، حاشیهنویسی، دوبارهخوانی بخشهای سخت و مکثکردن برای فکر کردن به آنچه خواندهاید -این فرایندِ پرزحمت به درک عمیقتر مطلب منجر میشود.
🔗 آنچه خواندید برگرفته از مطلب «It shouldn’t feel impossible to finish a book» نوشتۀ آدام کلارک استس است که در تاریخ ۴ سپتامبر ۲۰۲۶ در وُکس منتشر شده است.
@tarjomaanweb
484
من آن روزها که تازه دو سه لغت جدید یاد گرفته و بدنم گرم بود، در یکی از گروههای صنفی نوشتم «جایگاه بهترینها محفوظ ولی عدهای از استادان ما فقط عنوان استاد را در کنار اسم شان یدک میکشند و چقدر دلم برای عنوان استاد میسوزد!»
به لطف یکی از عزیزان صنف، اسکرین شات این متن به رییس دانشکده و گروه استادان ارسال شد و موضوع ریشه پیدا کرد. مرا رییس دانشکده به دفترش خواست و گفت قرار بود دربارهی این موضوع «کمیته نظم و دسپلین» دانشکده جلسه بگیرند و تورا توبیخ کنند، ولی من مانع شان شدم.
رییس دانشکده بعد از اینکه کلی نصیحتم کرد، گفت حضرت علی گفته هر کسی به من یک کلمه آموزش دهد، او معلم من است، تو چگونه جوان شیعه هستی که حرف حضرت علی را باور نداری؟ یعنی از استادان دانشکده یک کلمه هم یاد نگرفتهای؟ برو و دیگر از حرفها نزن و برای خودت دردسر جور نکن.
484
سال سوم دانشگاه بودیم، عدهای از بچههای صنف ما که داشتن رابطهی خوب با استادان دانشکده برای شان در اولویت بود، عکسهای شیک و پیک آن را در فیسبوکها شان بارگذاری کرده و متنهای دور و دراز در وصف شان مینوشتند. این عزیزان که تنها در روز معلم، موتور نوشتاری شان فعال میشد در گروههای صنفی نیز قربان صدقهی استادان میرفتند تا از این طریق در مزرعهی دل استادان، بذر امیدی کاشته باشند که در فصل امتحان حاصل و موقع نمره دادن، حاصل آن را درو کرده باشند.
یک همصنفی داشتیم که اول اسم او سید شفیع بود. او قدبلندترین دانشجوی دانشکده و نمایندهی صنف ما بود. سید شفیع جان در روز معلم، پس از سخنرانی هیتلروار و نقلقول کردن از قرآن و اسناد تاریخی اسلام، رو به استاد فرزانه که دو سالی میشد از دانشکده فارغ و استاد ما شده بود، گفت: «استاد جو، شما جای مادر ما هستیم، اگر اجازه بدیم، مام دستا شما ر ببوسم.» ارادت و احترام را میبینید؟ حیف که استاد اجازه نداد که سید شفیع دستش را ببوسد. آن طور از چهرهها پیدا بود، سید شفیع و استاد فرزانه شاید بیشتر از پنج سال با هم تفاوت سنی نداشتند.
ما اینگونه به استادان مان احترام داشتیم، شما چطور؟
484
ما امروز -روز معلم- امتحان داشتیم، من هم برای اینکه به عبارت «برگ سبز، تحفهای درویش» توجه کرده باشم، برگه امتحان را بدون اینکه زیاد خط خطی کنم، تحویل استاد دادم.
484
Repost from سنگِ صبور
سالها پیش که روزگار طور دیگری میچرخید، در این فصل سال، پاییز گفته خودمان را به درختها میرساندیم، عکس میگرفتیم و اگر شانس با ما یار بود و یک کمرهی عکاسی پیدا میشد، گاو مان هزارقلو میزائید؛ امسال اما در این فصل و با آنکه هوا هم هوای مطلوب و کمرهی عکاسی هم دم دست است، اما از آن شوق و ذوق برای عکاسی خبری نیست. خلاصه اینکه هرچیزی به وقتش قشنگ است.
484
امروز، روز معلم است یا فردا، دیروز که نبود، بود؟ از بس شاگردان خوبی نبودهایم، روز معلم را هم یادمان نیست. بههر روی، چه دیروز روز معلم بوده، چه امروز است و چه فردا خواهد بود، روز معلم بسیار مبارک است. من حتا یادم نیست کدام معلمم را -چه در مکتب و چه در دانشگاه- بیشتر از همه دوست داشته و محترمش میشمردهام.
484
Repost from N/a
من یک آدم اجتماعیِ غیر اجتماعیام، در واقع با آدمهای کمی میتوانم ارتباط برقرار کنم و اگر امکان آشنا شدن و ارتباط دوستی شکل گرفت میتوان گفت که یک دوستی محکمی را شروع خواهم کرد؛ هر چند تمام اینها مال قبل از مهاجرت است؛ زمانیکه بستر فعالیتهای اجتماعی فراهم بود.
این روزها میزان ارتباطات اجتماعیام صفر شده، گاهی آنچنان غرق روزمرگی میشوم که روزها میگذرد و من یادم میآید که هفتههاست با کسی صحبت نکردهام.
همیشه آدمهای منزوی و گوشهگیر را قضاوت میکردم، آدمهایی که نه تنها در فضای حضوری حرفی نمیزنند بلکه در فضای آنلاین هم کمتر فعالیت میکنند و یا هم اصلا نمیکنند؛ حالا خودم تبدیل به یکی از همین آدمها شدهام که ترجیحم این است که نباشم، هرچند این نبودن ترجیحم نیست بلکه به اقتضای شرایط پیش میروم.
در محیط جدید پیدا کردن دوست بسیار مشکل است، چرا که همه از قبل دوستانی دارند، و کمتر کسی پیدا خواهد شد تا از فضای امن دوستی خود خارج شوند و به یک غریبه اجازه دهند تا یک ارتباط دیگری را با آنها شکل دهد.
ادامه ارتباط دوستیهای قدیمی هم تقریبا غیر ممکن است، دوستی شاید مثل یک معامله باشد، چیزی عرضه میکنی و چیزی قرار است بدست آوری؛ اگر همیشه عرضه کننده باشی و در عوض پاداشی دریافت نکنی ناخودآگاه از این ارتباط خسته میشوی و خودت را کنار میکشی چرا که ذهن پاداش لازم را دریافت نکرده است.
از طرف دیگر ذهن لازم دارد تا مرتبط با آدمها باشد، حرف بزند، بشنود، و برای فرار از روزمرگیها به روزمرگی انسان دیگری چنگ بزند؛ اما گاهی این تلاش برای ارتباط با دوستان بهای سنگینی دارد، بهای نادیده گرفته شدن.
در این جهان پر از دغدغه، شاید ترجیح آدمها به سمت و سوی ارتباط اجتماعی نرود و به این فکر نباشند که دوستیها هم مرگ دارند، هر چند در دوستی ها مانند روابط عاشقانه قانون نوشته شده در مورد قطع ارتباط کلامی و رسمی نوشته نشده اما همین عدم پیوستگی در ارتباط و یا هم ندادن پاسخ متناسب در جواب دوستی یعنی مرگ خاموش دوستی.
به عنوان یک بزرگسال آرام آرام از دوستیها فاصله میگیرم چرا که میدانم بهای نداشتن ارتباط اجتماعی کمتر از امکان نادیده گرفته شدن است.
#یادداشت
