es
Feedback
🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖

🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖

Ir al canal en Telegram

📈 Análisis del canal de Telegram 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖

El canal 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 (@dastankadaa) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 27 840 suscriptores, ocupando la posición 12 325 en la categoría Erótico y el puesto 12 173 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 27 840 suscriptores.

Según los últimos datos del 04 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 649, y en las últimas 24 horas de 33, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 34.66%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 9.24% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 9 645 visualizaciones. En el primer día suele acumular 2 570 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 23.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, وقت, چیز.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 05 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Erótico.

27 840
Suscriptores
+3324 horas
+1187 días
+64930 días
Archivo de publicaciones
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ📘 ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa

ارسالی از اعضا چنلمون💯💯👌👌

و کصش میمالیدم گفتم سمیه طاقت ندارم پاهاش باز کردم هرکار کردم اجازه نداد گفت نه من دخترم نمیخوام پرده ام پاره بشه گفتم دارم میمیرم از درد باید آبم بیات کیرم گرفت آروم کشید روی کصش با این کارش بیشتر شهوتی میشدم گفت بذار بزنم داخل باز هم نزاشت گفتم پس بخورش گفت آخه حامد تا حالا نخوردم با اکرا شروع به خوردن کرد کصکش چنان میخورد که قشنگ سر کیرم احساس میکردم به حلقش میخوره زبون میکشید تخم هام میخورد گفتم سمیه بزاز از پشت بازم نزاشت داشتم از شق درد میمردم اینقدر اصرار کردم گفت بذار لاپام پاهاش جمع کرد هرچی لاپاش میزدم اون حسی نبود که ارضا بشم با کلی خواهش قبول کرد که بزار از کون بکنمش رفتم یکم روغن آوردم ولی نزدم یکم تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش کامل کونش قمبل شد جلوم بود دیگه از طرفی هم استرس داشتم که جیغ بزنه سر کیرم راحت رفت تو کونش تعجب کردم کامل کیرم رفت یه جیغ ریز الکی هم زد و هی میگفت درد میکنه حامد زود تمومش کن ولی کونی که به این راحتی کیر بره معلومه قبلا هم داده ناگفته نماند اول بهم گفت اگر زن خودتم اشکال نداره از جلو بکن اسرار داشت کصش بکنم پرده اش بزنم خواست خدا بود نکردم راحت کیرم کونش خورد دیگه با هر حرکتی اه ناله هاش بلند شد جوووووون حامد تند تر بکن حامد بکن زن خودتم مال خودتم جرم بده توی همون حالت برش گردوندم پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم سمیه سینه هام زبون میزد خودش هم کصش می مالیدم دیدم چندبار ارضا شده آب کصش جفتمون خیس کرده بود با شدت تمام تو کونش تلمبه میزدم دیگه داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم گفتم سمیه داره میاد با صدای شهوت آلود گفت بریز تو کونم عشقم کامل تو کونش تخلیه کردم رفت خودشو شست اومد تو بغلم گفت کی مامانت با مامانم صحبت میکنه الکی گفتم سمیه مامانم داره میاد اینجا تو رو ببینه قبولت نمیکنه سری لباسهاش پوشید حس نفرت و بدی بهش پیدا کردم فقط میخواستم زودتر از جلو چشمام دور بشه سری با یه لب گرفتن خداحافظی کرد و رفت یک هفته جوابش ندادم دیدم خواهرش زنگ زد سمیه حالش خوب نیست چرا جوابش نمیدی سمیرا خواهرش خیلی اسرار کرد چی شده از اون روز جوابش نمیدی گفتم سمیرا سمیه قبلا با کسی بوده یه مکسی کرد گفت نه چرا این سوال میپرسی گفتم تو هم دروغ میگی هم سمیه اول اینکه مامانم از تو خوشش اومده اون روز که دیدت پس راستش بگو مشخص بود که قبلا زیاد کون داده با تعجب بهم گفت واقعیت چهار سال با یک نفر بود همیشه از کون میکردش یک جورایی سمیه به کون دادن اعتیاد پیدا کرده بهش گفتم بگو حامد همه چیز میدونه از همون موقع شروع به چت کردن با سمیرا کردم و درد دل هاش که همه چیز واسه سمیه هست ماشین بهترین گوشی ها و و گفتم سمیرا واقعا تو با کسی نیستی قسم خورد ولی من باور نکردم ببخشید داستان طولانی شد کاملا واقعی هست اگر نگارش غلطی داشتم شرمنده قدرت نوشتاری در همین حد بود دوستان استقبال کنن از رابطه ام با سمیرا می نویسم با تشکر از تمام دوستان نوشته: حامد و سمیه

حامد و سمیه #دوست_دختر سلام به همگی حامد قد ۱۸۱ وزن ۸۰ هستم داستان بر میگرده به دو سال پیش نمایشگاه گل و گیاه زده بودن تو شهر ما که جنوب کشور هست محل دائمی نمایشگاهها که هر موقع باز میشه چون خونه ما نزدیک است همیشه گرفتاری داریم هم از ترافیک هم از اینکه جلو درب خونه ماشین پارک میکنن از سرکار اومدم به زحمت رسیدم درب حیاط ماشین رو ای بابا یه پراید ۱۱۱ جوری پارک کرده که هیچ جوره امکان نداشت برم داخل پارکینگ چاره ای نبود منم از عمد اومدم چسبوندم به سپر جلوی پراید خودم پیاده شدم آقا علی مرد مسن همسایه گفت دوباره نمایشگاه باز شد کوچه بیان پارک کنن بهش گفتم الان دیگه نمیتونه بره تا بدونه هرجای پارک نکنه خداحافظی کردم اومدم از درب کوچک داخل خونه یه دوش گرفتم جلو مبل دراز کشیده بودم دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت از سامانه ۱۲۰ بود ظاهرا صاحب ماشین زنگ زده بود ۱۱۰ که راهم مسدود کرده بهم گفتن جابجا کن خودرو دیگه توضیح دادم گفتن پس برو جلو درب خونتون ایستادن بهشون بگو بد جا پارک کردین قطع کردم یه تیشرت مشکی و شلوارک پام بود رفتم جلو درب حیاط دیدم یه دختر خانم با خواهرش و مادرش و دوستش چهار نفر وسایل ها هم گذاشتن داخل ماشین ولی چون پشت سرش هم ترانس برق بود نمیتونست جابجا بشه اومدم بیرون گفتم زنگ بزن ۱۱۰ بیات تا جابجا کنم دیدم بدتر عصبی شد گفت باشه الان زنگ میزنم میخواست شماره بگیره گفتم بگو درب حیاط خونشون هم پارک کردم یه نگاهی کرد دید درسته خیلی مغرور بود اول گفت حالا مگه چی شده گفتم خانم شما باید معذرت خواهی کنی طلبکار هم هستی که مادرش اومد پایین گفت پسرم من معذرت میخوام و قائله ختم بخیر شد ماشین جابجا کردم به شوخی بهش گفتم خیلی عصبانی هستی یه معذرت خواهی کرد مادرش و خواهرش و دوستش داخل ماشین بودن گفتم من الان باید برم انتهای کوچه دوبار بیام اگر کسی همین موقع دوباره نیات بتونم برم داخل پارکینگ بازم گفت شرمنده همینجوری تعارفی زدم که اگر میایی نمایشگاه شماره من بزن تو گوشیت ماشینت بیار داخل پارکینگ بزار شماره گرفت همین موقع مامانم هم اومد بیرون چون ما توی شهر جنوبی کشور هستیم هوا بسیار گرم است دوباره مادرش پیاده شد از مادرم معذرت خواهی کردن گفتن ببخشید جلو درب حیاط شما پارک کردیم رفتن منم اومدم داخل خانه با اینکه جلو درب حیاط برچسب توقف ممنوع هم میزدیم بازم این مشکلات زمان برگزاری نمایشگاه پیش میومد چند روز گذشت داخل واتساپ شماره ناشناس یه عکس گل پژمرده فرستاده شده نوشته ببین گلم داره خشک میشه تعجب کردم پرسیدم شما خودشو معرفی کرد اسمش سمیه ۲۸ سالش هست قد ۱۶۳ وزن ۵۸ روی پروفایل عکس خودش گذاشته بود وای واقعا خوشگله منم به شوخی گفتمت حقته شکلک خنده هم فرستادم جواب داد خیلی بدجنسی ازم پرسید نمایشگاه هنوز هست گفتم نه خداروشکر رابطه ما شروع شد هر شب چت میکردیم کم کم از یه پارک ماشین رسیدیم به حرفهای معمولی که میبوسمت نفسم خیلی دوستت عزیزم و و و منم با مادرم تنها زندگی میکنم بچه آخری هستم بابام هم فوت کرده یه روز مادرم رفت خونه خاله ام زنگ زد من نمیام شب میمونم سری تا از سرکار اومدم زنگ زدم سمیه گفتم خیلی دوست دارم ببینمت قبلا بیرون همدیگرو می دیدیم حتی قضیه به مادرش هم گفته بود گفت میایی دنبالم یا خودم بیام همیشه لب ساحل همدیگرو می دیدم بهش گفتم سمیه مامانم نیست حالم یکم خوش نیست اگه میشه یه چیزی بیار گشنگی دارم میمیرم یکم قربون رفت گفت باشه بیچاره از همه جا بیخبر بود سری رفتم حموم بدنم شیو کردم یه قرص تاخیری هم خوردم دوش گرفتم اومدم بیرون نیم ساعت نشد سمیه خانم تشریف آورد همدیگرو بوسیدیم یه شام هم داد خوردم فکرش نمی کرد من بخوام باهاش کاری کنم بخاطر اینکه مادرش میدونست خونمون بلد بودن و و اومد کنارم روی مبل نشست سری لبهاش بوسیدن محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش تا دستم بردم لای پاهاش خودشو عقب کشید محکم گرفتمش اینقدر شهوت کورم کرده بود نمیدونستم چیکار میکنم هرچی گریه کرد فایده نداشت به سرعت شلوار و شرتش کشیدم پایین که دکمه شلوارش کند شد دستش گذاشت روی صورتش شروع به گریه کردن منم حالیم نبود پاهاش باز کردم شروع به خوردن کصش کردم اینقدر بوی خوبی میداد نیم ساعت کصش و سینه هاش میخورم خودم هنوز شرت پام بود دیدم فقط میگه حامد خیلی نامردی آشغال مگه من جنده ام چرا با من اینکار میکنی بهش گفتم تو اول آخر زنم میشی به مامانم صحبت کردم درباره ات قضیه صحبت کردن رو میدونه سری بغلم کردم لبهام بوسید کاملا نرم شد با این حرفم خودش هم همراهی میکرد دستم گذاشتم روی کصش ناله های ریز میکرد جونننننننن حامد خودمیییییی محکم بغلم کننننن دوستت دارم دیگه کیرم داشت منفجر میشد شرتم در آوردم تقریبا ۱۷ سانتر ولی کلفته تقریبا دستش گذاشت روی کیرم اونم با کیرم بازی میکرد همزمان منم لبهاش

و با ولع لیس زد. رها هم صورتش رو فرو کرد تو کس تپل الهه، زبونش رو تا ته کرد داخل. فاطمه و الهه همدیگه رو بوسیدن، سینه‌هاشون به هم مالیده می‌شد. چهار زن، بدن‌های جوون و میانسال، عرق‌کرده و ناله‌کنان، رو زمین غلت می‌زدن. فاطمه ویبراتور بزرگش رو درآورد، اول کرد تو کس نگار، روشن کرد. نگار جیغ کشید و ارگاسم پشت ارگاسم گرفت. بعد رها ویبراتور رو گرفت، کرد تو کس خودش و همزمان کس الهه رو لیس زد. نگار هم رفت لای پاهای فاطمه، زبونش رو کرد تو سوراخ دیگه‌ش. فاطمه از لذت گریه کرد. تا صبح ادامه داشت. گاهی دو به دو، گاهی هر چهار تا با هم. کس به کس می‌ساییدن، چوچول به چوچول، انگشت تا مچ تو کس هم می‌کردن. شیر از سینه‌های الهه و فاطمه می‌پاشید رو بدن جوون دخترا. نگار و رها برای اولین بار سینه‌ی مادر رو مکیدن، شیر گرم خوردن و ناله کردن. وقتی آفتاب شد، هر چهار تا لخت و خسته تو بغل هم بودن. نگار آروم گفت: «دیگه هیچ‌وقت تنها نیستیم.» رها لبخند زد: «از این به بعد، هر شب… اینجا.» از اون شب، خونه‌ی فاطمه شد بهشت چهار زن. بچه‌ها که خواب بودن، در قفل می‌شد و چهار بدن — دو تا چاق و پر شیر، دو تا جوون و تشنه — تا صبح همدیگه رو می‌خوردن، لیس می‌زدن، انگشت می‌کردن، ارگاسم پشت ارگاسم می‌گرفتن و با ناله‌های خفه می‌گفتن: «ما یه خانواده‌ایم… فقط مال همیم… هیچ‌کس نمی‌فهمه، فقط ما چهار تا…» نوشته: شوهر الهه تپل

کم چاقش روی شکم تپل الهه، سینه‌های غول‌پیکرش روی سینه‌های الهه فشار می‌آورد. شروع کردند به ساییدن کس به کس، چوچول به چوچول. خیسی کس‌هاشون به هم می‌خورد و صدای چپ‌چپ می‌داد. فاطمه موهای صاف الهه را گرفت و کشید، لب‌هاشو گاز گرفت. الهه هم باسن بزرگ فاطمه را چنگ می‌زد و فشار می‌داد. دوباره ارگاسمشان همزمان رسید. فاطمه جیغ کشید و آب کسش ریخت روی کس الهه. الهه هم لرزید و شیر از سینه‌هاش پاشید بیرون. ساعت‌ها همدیگه رو بوسیدند، لیسیدند، انگشت کردند، تا جایی که دیگه جونی برایشون نمونده بود. وقتی بچه‌ها بیدار شدند، هر دو با لباس‌های خیس و بدن‌های کبود از جای انگشت، همدیگه رو بوسیدند. فاطمه گفت: «از فردا خونه‌ی توئه، هر روز میام.» الهه لبخند زد و نوک سینه‌ی فاطمه را گرفت توی دهانش و مکید: «حتی اگه شوهرم خونه باشه، می‌گم دوستمه، در اتاقو قفل می‌کنم، بعد تا صبح کستو می‌خورم.» از اون روز، خانه‌ی الهه شد بهشت دو زن چاق و پر شیر. هر بار که بچه‌ها خواب بودند، در اتاق قفل‌شده، بدن‌های تپل و عرق‌کرده‌شون به هم می‌پیچید، کس به کس می‌ساییدند، چوچول همدیگه رو می‌مکیدند، انگشت تا آرنج توی کس هم می‌کردند و با ناله‌های خفه می‌گفتند: «فقط تو منو می‌فهمی… فقط تو منو می‌خوای…» چند ماه از شروع رابطه‌ی مخفی الهه و فاطمه گذشته بود. خونه‌ی فاطمه طبقه‌ی پایین بود، یه آپارتمان قدیمی با حیاط کوچیک و دو تا اتاق اضافه. شوهر فاطمه بیشتر مسافرت بود و بچه‌شون حالا نه‌ماهه شده بود و راحت‌تر خواب می‌رفت. الهه هم شوهرش شیفت‌های طولانی داشت و شب‌ها دیر می‌اومد. هر دو مادر، هر چهارشنبه و جمعه، بچه‌ها رو می‌خوابوندن و توی اتاق قفل‌شده تا صبح همدیگه رو می‌خوردن. یه روز فاطمه به الهه گفت: «دو تا دختر دانشجو اومدن طبقه‌ی بالا، مستأجر شدن. خیلی جوونن، بیست‌و‌یک، بیست‌ودو سالشونه. یکی‌شون اسمش نگار، قدبلند و لاغر، موهاش مشکی صاف تا کمرش، چشم‌های درشت. اون یکی‌ش اسمش رها، تپلِ تپل، سینه‌های بزرگ، موهاش قهوه‌ای فرفری.» الهه خندید: «مثل ما دو تا، ولی جوون‌تر!» اولش فقط سلام‌علیک بود. دخترا درس می‌خوندن، گاهی فاطمه براشون چای می‌برد یا نون تازه می‌داد. نگار و رها از شهرستان اومده بودن، رشته‌ی معماری می‌خوندن، خونه‌شون دور بود و مستقل زندگی می‌کردن. یه شب که بارون شدید می‌اومد، برق رفت. فاطمه رفت بالا ببینه حالشون خوبه یا نه. نگار در رو باز کرد، فقط یه تاپ نازک تنش بود و شلوارک کوتاه، سینه‌هاش زیر تاپ معلوم بود. گفت: «بیا تو فاطمه‌خانم، رها ترسیده.» فاطمه رفت داخل. رها رو مبل نشسته بود، پتو دورش پیچیده بود، موهای فرفریش بهم ریخته. فاطمه شمع روشن کرد و کنار رها نشست. نگار چای آورد. حرف زدن، از درس، از تنهایی، از اینکه تو تهران هیچ‌کس رو ندارن. فاطمه گفت: «من و دوستمی، الهه، همیشه این پایینیم. هر وقت دلتون گرفت بیاین.» چند روز بعد، نگار و رها اومدن پایین چای بخورن. الهه هم بود. چهار زن دور میز نشستن، بچه‌ها خواب بودن. نگار و رها از بدنشون حرف زدن؛ نگار گفت: «من همیشه لاغرم، هیچ‌وقت سینه‌هام بزرگ نمی‌شه.» رها خندید: «من برعکس، از بچگی چاق بودم، همه بهم می‌گن گنده.» فاطمه چشمکی به الهه زد و گفت: «چاقی که خوبه! این بدناست که آدمو دیوونه می‌کنه.» یه شب که شوهر فاطمه نبود و شوهر الهه شیفت شب داشت، دخترا دوباره اومدن پایین. این بار شراب خونگی آورده بودن (از شهرستان آورده بودن). بچه‌ها خواب بودن، در قفل بود. اولش حرف و خنده بود، بعد نگار گفت: «فاطمه‌خانم، شما دوتا چقدر به هم نزدیکید… انگار خواهرید.» الهه خندید: «بیشتر از خواهر.» رها که یه کم مست شده بود، گفت: «من تو خوابگاه با یه دختر… یه بار… بوسیدمش.» سکوت شد. نگار سرخ شد ولی چیزی نگفت. فاطمه دستش رو گذاشت رو ران رها: «خوبه که تجربه کردی. ما هم… بیشتر از بوسه.» نگار نفسش گرفت. الهه آروم گفت: «می‌خواید ببینید؟» دخترا خشکشون زد، ولی عقب نکشیدن. فاطمه بلند شد، رفت جلوی نگار، آروم تاپش رو کشید بالا. سینه‌های کوچیک وسفت نگار بیرون پرید، نوک صورتیش سفت شده بود. فاطمه سرش رو پایین آورد و نوک سینه‌ش رو مکید. نگار ناله کرد و سرش رو عقب برد. الهه هم رفت جلوی رها، شلوارکش رو کشید پایین. کس تپل و پرموی رها خیس بود. الهه صورتش رو فرو کرد توش، زبونش رو چرخوند دور چوچول بزرگ رها. رها جیغ آرومی کشید و پاهاش رو دور گردن الهه قفل کرد. نگار حالا لخت بود، فاطمه کس لاغر و صافش رو لیس می‌زد، سه تا انگشت کرد داخلش و تند تکون داد. نگار برای اولین بار ارگاسم گرفت، آبش ریخت رو صورت فاطمه. رها هم روی مبل دراز کشیده بود، الهه چهار تا انگشتش رو کرد تو کس چاقش، همزمان چوچولش رو مکید. رها فریاد کشید و لرزید. بعد جاشون عوض شد. نگار رفت لای پاهای فاطمه، کس چاق و پر موش ر

لز الهه (۱) #زن_شوهردار #لز در محله‌ی قدیمی تهران، خانه‌ی بهداشت هر چهارشنبه صبح پر بود از مادرهایی که بچه‌های شیرخواره را بغل کرده بودند. الهه ۳۸ ساله بود، تپل و سفید، با موهای مشکی صاف که تا کمرش می‌رسید و همیشه از زیر روسری‌اش بیرون می‌ریخت. سینه‌هایش آن‌قدر بزرگ و سنگین بود که حتی زیر مانتوی گشاد هم مثل دو تا خربزه‌ی رسیده تکان می‌خورد. نوک سینه‌هایش همیشه از شیر دادن خیس بود و زیر سینه‌بند نازک لک می‌انداخت. یک چهارشنبه بارانی، فاطمه کنارش نشست. فاطمه ۴۰ ساله، چاقِ چاق، با شکم گرد و ران‌هایی که وقتی می‌نشست از دو طرف صندلی آویزون می‌شد. سینه‌هایش از الهه هم بزرگ‌تر بود؛ دو تا کیسه‌ی پر از شیر که زیر چادرش بالا و پایین می‌رفت. بچه‌ی او هم شش ماهه بود و هر دو مادر همزمان بچه‌هایشان را زیر مقنعه شیر می‌دادند. حرف‌ها از بچه شروع شد، بعد رسید به شوهر. فاطمه گفت: «شوهرم هفته‌ای یه بار میاد، اونم فقط می‌خوابه.» الهه آه کشید: «مال منم دیگه منو نمی‌بینه، می‌گه چاق شدی.» فاطمه خندید و گفت: «چاق؟ این که خوبه! این بدنو باید خورد.» و چشمکی زد. چند هفته بعد، باران شدید بود و خانه بهداشت زود تعطیل شد. فاطمه گفت: «بیا خونه‌ی من، نزدیکِ.» الهه قبول کرد. وقتی رسیدند، فاطمه چادرش را پرت کرد گوشه و فقط با یک تاپ سفید تنگ و شلوار خاکستری ماند. سینه‌هایش از تاپ بیرون زده بود، نوک قهوه‌ای بزرگش زیر پارچه‌ی نازک سفت شده بود. الهه هم مانتویش را درآورد؛ بلوز یقه‌بازش باز بود و سینه‌بند سفیدش زیرش معلوم بود، سینه‌هایش از بالا سرریز کرده بودند. بچه‌ها را خواباندند توی اتاق کوچک. فاطمه رفت آشپزخانه، وقتی برگشت دو تا لیوان شربت آلبالو آورد و کنار الهه روی مبل نشست، ران کلفتش چسبید به ران الهه. بوی بدنش می‌آمد؛ بوی شیر مادر، عرق و عطر گلاب. آرام گفت: «تو خیلی خوشگلی الهه… این موهای صافِت آدمو دیوونه می‌کنه.» بعد دستش را گذاشت روی ران الهه، از بالای زانو شروع کرد و آرام بالا رفت. الهه نفسش گرفت اما عقب نکشید. فاطمه دستش را برد زیر بلوز الهه، روی شکم نرم و تپلش کشید، بعد سینه‌بند را کنار زد. سینه‌ی راست الهه پرید بیرون، سفید و پر از رگ‌های آبی، نوک سینه‌اش صورتی و خیس. فاطمه سرش را پایین آورد و نوک سینه را گرفت توی دهانش، محکم مکید. شیر گرم فواره زد توی دهانش. الهه ناله کرد و سرش را عقب برد: «آخ فاطمه… آروم…» فاطمه بلند شد، تاپش را کشید بالا و دو تا سینه‌ی غول‌پیکرش افتاد بیرون، سنگین و سفید با هاله‌ی قهوه‌ای بزرگ. گفت: «بیا تو هم بخور، پر از شیرم برات.» الهه دیگه نمی‌تونست صبر کنه. سرش را برد جلو، نوک سینه‌ی چپ فاطمه را گرفت توی دهانش و مثل بچه‌ی گرسنه مکید. شیر گرم و شیرین ریخت توی حلقش. فاطمه با دستش سینه‌ی خودش را فشار می‌داد و شیر می‌پاشید روی صورت الهه. بعد فاطمه شلوارش را کشید پایین. شرت سفیدش خیس بود و به کسش چسبیده بود. موهای سیاه و پرپشت کسش از دو طرف شورت بیرون زده بود. شرت را هم درآورد و روی مبل نشست، پاهایش را باز کرد. کس چاق و گوشتالو اش باز شد، لب‌های بزرگ و خیس، چوچولش مثل یه دکمه‌ی قرمز باد کرده بود. گفت: «بیا الهه… بخور… سال‌هاست کسی منو اینجوری نخواسته.» الهه زانو زد جلویش. صورتش را فرو کرد توی کس فاطمه، بوی تند و خوشبوی زنانه پر کرد بینی‌اش. اول لب‌های بزرگ را لیسید، بعد زبانش را چرخاند دور چوچول. فاطمه جیغ کشید و کمرش را قوس داد: «آخخخ… همینجا… بیشتر…» الهه دو تا انگشتش را کرد توی کس داغ و خیس فاطمه، تا ته رفت داخل، بعد شروع کرد به تکان دادن سریع. صدای چپ‌چپ آب کس بلند شد. فاطمه دستش را فشار داد توی موهای صاف الهه و صورتش را بیشتر فشار داد به کسش: «زبونتو بکن تو سوراخم… آخخخ…» الهه زبانش را کرد داخل سوراخ کس فاطمه، همزمان انگشتاشو تندتر تکون می‌داد. فاطمه شروع کرد به لرزیدن، آب کسش ریخت روی صورت الهه. ارگاسمش که تموم شد، الهه را کشید بالا و بوسیدش، طعم کس خودشو از زبون الهه خورد. حالا نوبت الهه بود. روی مبل دراز کشید، شلوار جینش را کشید پایین. شورت صورتی‌اش خیسِ خیس بود. فاطمه شرت را با دندون کشید پایین. کس الهه تپل و سفید بود، موهای مشکی صاف و کم‌پشت، لب‌هاش صورتی و چوچولش کوچک و سفت. فاطمه گفت: «چه کس خوشگلی… مثل عسل می‌مونه.» بعد صورتش را فرو کرد توی کس الهه، اول چوچول را مکید، محکم و تند، بعد زبانش را کرد داخل سوراخش. الهه فریاد کشید: «فاطمه… دیوونه‌م کردی… آخخخ…» فاطمه سه تا انگشتش را کرد توی کس الهه، تا ته، بعد شروع کرد به تکان دادن تند و عمیق. دست دیگه‌اش چوچول را می‌مالید. الهه کمرش را بلند کرد، پاهاشو دور گردن فاطمه قفل کرد: «سریع‌تر… دارم میام… آخخخ…» آب کسش فواره زد توی دهان فاطمه. هر دو عرق‌کرده و نفس‌نفس‌زنان روی زمین افتادند. فاطمه رفت روی الهه، ش

. قرمز میشه میفهمه. پس دو تا شرط دارم اول اینکه تا قطره آخرشو میخوری دوم…میخوام فیلم یا صدای امشبت رو بفرستی. کیرمو با اشتیاق کرد تو دهنش، یعنی قبول کرده. شروع کرد ساک زدن. نمیذاشت سینه ش رو بگیرم. ساک زد تا آبم اومد. با فشار تو حلقش خالی کردم. نگه داشت تو دهنش. دهنشو باز کرد نشونم داد. قورت داد. خندید… گفت اما اون یکی رو قول نمیدم. اگر شد… نوشته: معما

و چیکار میکنه. با لوندی گفت خبر که ندارن، ولی اومدم استادمو ببینم، به اونا چه؟. گفتم بالاخره هرکی باشه فکر میکنه دختر و پسر تنها باشن یهو به گناه میوفتن. گفت خب پس چه بهتر که نمیدونن. رفتم کنارش نشستم. گفتم کمم شیطون نیستی ها. همینه کلا حاضری نداری. گفت خب حالا یعنی نمیخوای اونا رو ببخشی؟ گفتم خب بعد تو چیکار میکنی؟ گفت قول میدم شیطونی نکنم گفتم این که فایده نداره… اتفاقا باید شیطونی کنی دستمو گذاشتم روی رونش جالب بود برام حتی ادا هم در نیاورد. فقط گفت اونوقت دوست پسرااااام چی؟ با جرات بیشتری دستمو سر دادم روی رونش. گفتم پس چه بهتر که نمیدونن… پررو تر شده بودم. گفتم فائزه جون کسی اینجا نیستا. راحت باش. گفتم عزیزم من از خودت میترسم و خندید پاشد مانتوشو در آورد. سینه هاش خودنمایی میکرد. گفت بسه تموم میشناااا (انگار خیلی خیره شده بودم) گفتم رو نکرده بودی، گفت خب الان که کردم… کشیدمش تو بغلم. اومدم سینه ش رو بخورم گفت اوی وحشی آروم باید برم جایی…با شیطونت جوری گفت که یعنی میخوام برم پیش دوست پسرم. بهش گفتم در بیار ببینم چی داری. گفت اینجا دیگه کلاست نیست دستور میدی ها. از رفتارش خوشم اومدم بود. خودم درآوردم تاپشو. اومدم سینه ش رو بخورم گفت وحشی بازی در نیاری ها. بالای سینه ش که بیرون بود از سوتین لیس میزدم. دستمو بردم پشتش و با یه دست باز کردم سوتینشو. گفت به به، حرفه ای هم هستی. حالا دیگه بالاتنه ش لخت بود جلوم. نوک سینه ش رو میک میزدم. برام جالب بود سمت لب گرفتن و اینا نمیومد. انگار میخواست بفهمونه کششی بهم نداره و فقط میخواد کارش راه بیوفته. خواستم شلوارشو در بیارم از تو بغلم پاشد. گفت چند تا چیز. گفتم چی؟ گفت اول این که دهن لق بازی در نمیاری. فردا از کسی بشنوم آتیشت میزنم. میدونستم با کله گنده ها میپره، ازش بعید نبود خر بازی در بیاره. گفتم خب دیگه؟ گفت دیگه اینکه برنامه ما چی میشه؟ آوکیه کارام؟ گفتم یه کاری برات میکنم. گفت یه کاری نداریم، غیبتا، سوالای پایان ترم، پروژه. گفتم واسه همین؟ گفت چیه؟ دوس نداشتی؟ گفتم دوست داشتم ولی غیبت تو با این بیخیال میشم. بقیه ترم رو هم میای. نشست تو بغلم. شروع کرد لب گرفتن. با عشوه گفت یعنی بپوشم؟ شانس یه بار در خونه آدمو میزنه ها. گفتم چون یه باره میخوام استفاده کنم. گفت مثلا چه استفاده ای؟ گفتم من قضیه م قضیه یارو ه که بهش غول چراغ جادو میگه یه آرزو کن، میگه آرزو میکنم ۱۰ تا آرزو داشته باشم. گفت خب؟ گفتم تا آخر ترم هر هفته‌ میای. هرجا من گفتم. سوالا رو شب امتحان‌ میگیری. ارائه پروژه ت رو هم میای شمال. هنوز تو بغلم بود.دستمو از پشت کردم یه کم تو شلوارش. گفت اوی… پررو نشو هاا. به روم نیاوردم. خواستم ازش لب بگیرم اول برگردوند صورتشو اما بعد انگار پشیمون شد، برگشت. گفتم خب؟ گفت خب… دستمو بردم روی دکمه شلوارش، پرسیدم: قبوله؟ گفت: گفتم که امشب نمیتونم گفتم قرار شد اثری روت نمونه… دکمه رو باز کردم انگار تازه داشت بیشتر از اون که فکر کرده بود میشد. گفت من دخترم گفتم سخت شد کارت… کمرش با باز شدن دکمه بازتر شده بود. دستمو از پشت کردم تو شورتش. لبمو بردم کنار گوشش، کونشو یه فشار دادم، در گوشش گفتم چه شود… گفت فکرشم نکن. گفتم کلاً یا امشب؟ گفت حالا فعلا امشب. واقعا نمیتونم، میفهمه بیچاره میشم.زیپمو باز کردم. دادم دستش. گفتم خب بگو ببینم. بعد اشاره کردم همینجوری که حرف میزنه با کیرم بازی کنه. شروع کردم بلیسمش. شکمشو. سینه هاشو.گردنشو. همینجوری هم ازش سوال می پرسیدم. من: طرف کیه؟ فائزه: یه کله گنده -چرا باهاشی؟ +خرپوله، خرش میره، باهات حال کنه به همه چیز میرسی، حال نکنه نابودت میکنه سینه ش رو کردم تو دهنم، میک میزدم -چیشی؟ زن؟ صیغه؟ دوست دختر؟ یا… +یا چی؟ -میدونی خودت… لبشو آورد در گوشم، با شیطنت کیرمو تو مشتش فشار داد و گفت -جنده ش… همینو میخواستی بشنوی؟ سفت شدی… +جنده پلمپ مگه داریم؟ برام جالب بود شیطنتش. انگار اصلا بدش نمیومد. نه اینکه با کسی واسه قدرتش میخوابه، نه از تعریف کردنش… شلوارشو در آوردم من: بچرخ بینم اون: وحشی نشی باز…صاحاب داره من: خب سهم من؟ سینه هاشو چسبوند به هم با عشوه گفت: بس نیست؟ گفتم عمرا… نشست جلوم. کیرمو گرفت دستش. گفت امشبو بیخیال شو، جبران میکنم. کیرمو کرد تو دهنش. انگار تعریف کردنش رو خودش دوست داشت کیرمو ساک میزد. از دهنش در می آورد یه جمله میگفت و دوباره ادامه میداد. فائزه: از اینجا باید برم فرودگاه. بعد کیش. یه ماهی میشد احضار نکرده بود. بلیط برگشت هنوز ندارم. عادی باشه باید فردا برگردم. بعد میام پیشت. ولی اگه مهمونی باشه میمونم. ۴-۵ روز. تو هوامو داشته باش، نمیذارم بهت بد بگذره استاد… از دهنش درآورد گذاشت لای سینه ش. گفتم لاپا بده. گفت امشبو بیخیال. بخدا بفهمه بیچاره م میکنه

سیاست‌مدار یا جنده؟ #دانشجو #استاد بعد از فارغ التحصیلی ارشد، یه مدتی که گذشت با یکی از دستیارای استادا خیلی رفیق شده بودم. گاهگدار برام میگفت که دخترا یا تیک میزنن، یا واسه نمره خیلی وقتا حاضرن خیلی کارا بکنن. برام جالب شده بود. نشونم داد که دخترای دوره خود ما چجوری بهش پیام میدادن و لاس میزدن و سعی میکردن ازش سوالا رو بگیرن یا بعد از امتحان ازش نمره بگیرن. برام جالب شده بود. خیلی که ازش سوال و جواب کردم چند هفته بعدش بهم گفت من برای یک ماه ترم بعد نیستم. شاید هم تا آخر ترم نباشم. نمیخوام به استاد بگم که کسی رو جایگزینم کنه، تو اگر وقت داری به استاد معرفیت کنم، ترم بعد رو باهم دستیار باشیم. به شوخی بهش گفتم دختراشم مال خودم دیگه؟ گفت هرچی زدی نوش جونت، فقط بعدش برام بگو… قسمت شد و ما شدیم دستیار استاد برای یک ترم. جلسه اول معمولا معارفه س و از همون جلسه چند تا رو نشون کردم. من ۳۲ سالم بود و بچه های کلاس از ۲۲ بودن تا ۳۰. اونایی که من نشون کردم ۳ تا بودن. مینا که ۲۳ سالش بود، فائزه که ۲۷ سالش بود و الهه که اونم ۲۶-۲۷ سالش بود. اصلا فکر دوست دختر نبودم و فقط فکر سکس بودم. واسه همین برام فقط اندامشون مهم بود. مینا تپل تر بود و به نظرم تو سکس باهاش باید خیلی بیشتر خوش میگذشت اما خب خرخون کلاس بود و عملاً کارش گیر نمیوفتاد و کم کم بیخیالش شدم. فائزه شاغل بود و خیلی سرش شلوغ بود و غیبتاش زیاد بود، هرچند قیافه نسبتا مثبتی داشت ولی کم کم خودش توی چت لاس زدنش رو شروع کرد که از غیبتاش بگذرم و اینا. الهه هم خیلی سکسی بود، هم کامل خنگ بود. فکر کنم کلا تمام دوران دانشجوییش رو همینجوری اومده بود بالا. من خودم ۱۸۵ قدم هست، ورزش کم نمیکنم اما هیکل ورزشی ندارم برعکس تمام پسرای اینجا، وزنم ۹۴-۹۵ کیلو بود اون موقع، سعی میکردم به سر و وضعم برسم اما اونم فکر کنم مثلا از متوسط بهتر بودم. کم کم روی فائزه و الهه بیشتر زوم شدم. دخترای دیگه هم لاس میزدن و بعدا از دستیارا پرسیدم و میگفتن کلا این عادیه و نباید خیلی به خودم بگیرم و جو بگیرتم، دخترا کلا از استاد و از سن بالاتر خوششون میاد. خلاصه اینکه نهایتا تا آخر ترم با هردوشون برنامه کردم که توی دو قسمت میگم. این قسمت فائزه؛ فائزه ویرجین بود. دوست پسر می گفت داشته، و خوب عین همه بالاخره روابطی هم داشت. اما شغل دولتی داشت و محتاط بود. وقتی خیلی اصرار کرد که غیبتاش رو بیخیال بشم بهش گفتم آخه تو ماشالا فقط بحث غیبتم نیست، جلسه قبل اصلا نبودی که بفهمی پروژه چی به چیه. میدونم سخته ولی دو روز بگو دوست پسرات دل بکنن یه سر به این دانشگاه بزن، قول میدم نمیخوریمت. گفت خب استاد شما هوامو داشته باشی، هم پروژه حل میشه، هم غیبتا که دیگه دست خودته. گفتم خب اینجوری فردا دوست پسرات نمیگن چرا هوای دوست دختر ما رو داشتی؟ غیرتی نمیشن؟ گفت ای بابا، دوس پسرم کجا بود… خلاصه لاس و چت و اینا کشید به آمار گرفتن از هم و وقتی فهمید تنها زندگی میکنم سعی کرد آمار محل کارم رو هم در بیاره. وقتی فهمید شرکت خودم رو دارم و فقط منم و یه منشی، با شیطنت یه کم سعی کرد در مورد منشی بپرسه و منم بیشتر از اونکه واقعیت بود بهش میگفتم. مثلا میگفت دختر و پسر؟ زیر یه سقف؟ به گناه نیوفتی استاد😃😃 منم گفتم منشی میگیری که به گناه بیوفتی دیگه وگرنه ۴ تا تلفنو که خودمم میتونم جواب بدم. خلاصه بعد کلی آمار بازی یه روز گفت کارم تموم شد میام واسه پروژه م صحبت کنیم، اینجوری فایده نداره. اون ۲ تموم میشد کارش و من منشیم معمولا تا ۴ شرکت می موند. بهش گفتم ۳ میتونی بری و فائزه حدودای ۲:۴۵ رسید. ساعت دقیق یادم نیست ولی هنوز وقت رفتن منشی نشده بود. اومد داخل، تیپ دانشگاهش نبود ولی خب زیادم لختی نبود. یه مانتو تا وسط رونش، تقریبا تنگ، که یقه ش خیلی باز بود و معلوم بود زیرش چیز خیلی بازی پوشیده. چون یه کم که راحت نشست و شالش رو برداشت راحت بالای سینه و گاهی یه کم چاک سینه ش معلوم بود. فائزه برخلاف رفتار محتاطش توی دانشگاه اینجا خیلی راحت بود. خیلی راحت شالش رو خودش برداشت و شوخی میکرد و شیطنت میکرد. حساب بگو بخند کردیم تا منشی بره. منشی هم که اومد خدافظی کنی یهو فائزه رو دید که لم داده بود روی مبل تو اتاقم، کفشاش رو در آورده بود و پاش رو مبل بود و شال نداشت و جوری که نشسته بود سینه ش خوب معلوم بود. بعد که منشی رفت بیرون بهم پیام داد: پس بگو چرا منو زود بیرون کردی، خوش بگذره… از هر دری حرفی زدیم و من کم کم میخواستم برم سراغ اصل مطلب. توی چت ها فهمیده بودم دوست پسر داره. اونم نه یکی، سه تا! یکی رو میگفت دوست داره ولی دوتای دیگه یه جورایی فرصت طلبانه س و نمیتونسته بگه نه، همکارا و رئیس و اینا بودن. بهش گفتم خب فائزه جون… دوست پسرات که اینجا رو بلد نیستن؟ نیان سر ما رو ببرن بگن دوست دختر سکسی ما تو دفتر ت

یشتر کردم سحر داره آبم میاد وای حامد همه خالی کن تو کونم یه نعره زدم آبم تا قطره آخر تو کونش خالی کردم کم کم کیرم داشت می خوابید از کونش آب کیرم سرازیر شد تا کیرم کامل خوابید از کونش افتاد یکم دیگه همدیگرو بغل کردیم رفت دستشویی خودشو شست به خواهرش پیام داد گفت برگ سبز گرفتیم یک ماشین موند یکی رفت قشم برگشته اولین لندینگ میایم رد کردیم بهت خبر میدم گوشی گذاشت کنار دوبار همدیگرو بغل کردیم با اینکه خسته بودم سیر نمیشدم از سحر الخصوص میدونستم فردا برسن میرن کرمان دستم همش روی کصش می مالیدم دیدم اه اه اه میکرد اونم انقدر با کیرم بازی کرد که شق شد دوباره بدون معطلی شروع به خوردن کرد به همون شکل روی یه پهلو خوابید کیرم آروم گذاشتم در کونش تکون نخورد اینبار ده دقیقه ای نکشید میخواست آبم بیات سینه های نازش جفت کرد اینبار گذاشتم لای سینه هاش نزدیک به دو هفته بود سکس نداشتم با چندتا تلمبه بین سینه هاش با فوران ریخت روی سینه و گوشی لبهاش با دستمال پاک کرد سر کیرم کرد تو دهنش اینقدر مک زد تا قطره آخر کمرم خالی شد بهش گفتم سحر تو خوشت نمیومد گفت میخواستم مزه کنم کاشکی می شد کصم جر بدی رفتیم حموم خودمون تمیز کردیم لخت تو بغل هم خوابیدیم شب تا صبح سحر کیرم میکشید به کصش تا با صدای زنگ گوشیش بیدار شدیم که دارن میان سمت بندر خواهرش سری لباساشو جمع کرد نزدیک ربع ساعت همدیگرو بغل کردیم لباسهاش عوض کرد دیدم دامادش زنگ زد ببخشید آدرس مهمانسرا بهم میدین نمیدونم چه اراجیفی سر هم کردم گفتم وسایل هاش تو ماشین منه هر موقع نزدیک اسکله باهنر شدین بگین بیارم سحر زودتر رسوندم خودم منتظر موندم تا رسیدن دامادشون البته جسارت به استان هشتی ها امیدوارم نشه از خماری حال نداشت گفت ببخشید اینجا تریاک شیره چیزی گیر میاد گفتم بیا پشت سرم رفتیم پیش یه ساقی واسه خودش گرفت با اولین تعارف که بفرمایید خونه اومد به مادرم زنگ زدم مهمون دارم بنده خدا موند خونه داداشم پیک نیک آورد از جعبه عقب ماشین چند بست شیره زد سرحال شد خانمش بچه هاش و داداشش و زن داداشش همه نوبتی حموم رفتن همه نگاه من به سحر بود که یکدفعه دامادشون گفت دیشب خوش گذشت گفتم من اینقدر خسته بودم خواب رفتم تا شما زنگ زدین بیشرف راحت گفت نوش جانت انشالله بیا کرمان تلافی کنیم تا بعدازظهر موندن زدن به دل جاده یکسره با سحر چت میکردم که چند ماه بعد قرار بود بیان ولی اینبار توی سکس چت هامون قرار گذاشتیم با سحر این بار از کس بکنمش که یه تعطیلات بود سحر و خواهرش و خواهر دامادشون باهم اومدن البته کلی سوغاتی آوردن اتفاق های سکس بعدی عمری باشه بنویسم ببخشید طولانی شد و یکجاهای شاید از قلم افتاده باشه اگر اشتباه املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید منتظر کامنت ها هستم نوشته: حامد

م رسیدن میرسونمت یه کیف لباسی داشت اول با دلهره بعد از اینکه متوجه شد توی مسیر من تیکی ننداختم حرف نزدم اومد داخل گفتم بفرما برو حموم عرق کردی معذرت خواهی کرد هنوز باورم نمی شد که چنین مسافری بهم بخوره بیارمش خونه قل از حموم به خواهرش زنگ زد میدونستم با این هم بار نمیزارن به راحتی از گمرک رد بشه دیگه تقریبا کار هر ماه من بود خیالم راحت بود خواست کیف خودش ببره حموم گفتم سحر خانم اینجا کسی نمیاد رفتم داخل اتاقم سری گشتم دنبال قرص تاخیری صدای شرشر آب میومد تقریبا ۳۵ دقیقه ای تو حموم بود وای وقتی اومد بیرون با یه تونیک و دامن بلند موهاش دور شال پیچیده اومد نشست سفارش غذا دادم ساعت ۱۱ شب شد مطمئن بودم نه مادرم میاد نه اونا حالا حالا میرسن رفتم کنارش نشستم گفتم واقعا تغییر کردی گفت سه روز بود قشم درگهان نه حموم نه سرویس هیچ امکاناتی نبود شب هم توی چادر میخوابیدیم گفتم پس امشب راحت میخوابی دیدم نگاه گوشی کرد خواهرش پیام داده بود بهش گفت خونه همون آقای محترم هستم خیالت راحت باشه فقط سمت بندر اومدین خبرم بده و شوهرت ندونه بگو رفته مهمانسرا الحق خواهرش هم پایه بود اوکی داد کم کم متوجه برجستگی کیرم از زیر شلوارک شد آروم دستم روی پاش کشیدم دیدیم حرکتی نکرد جراتم بیشتر کردم دستم دور گردنش بردم هنوز موهاش خیس بود لبم به لبهاش نزدیک کردم آروم ازش لب گرفتم طاقت نیاوردم محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش کم کم سحر هم یخش با شد همراهی کرد تی شرتم در آوردم کف حال جا انداختم بغلش کردم دست روی سینه ام می کشید گفت آقا حامد گناه هست این کارمون گفتم تو مگه دختر نیستی گفت چرا ولی محرم نیستیم سرش گذاشت رو سینه ام آروم زبونش میکشید روی لبهام منم توی یک لحظه لختش کردم گفت اگر میشه چراغ پس خاموش کن چراغ ها خاموش کردم یه چراغ خواب آبی رنگ روشن بود خدای من بندش عین بلور بود شروع به خوردن سینه هاش کردم انقدر خوردم که سرم فشار داد به سمت کصش اینقدر مو بر زده بود گرچه موی آنچنانی هم نداشت و بوی خوش شامپو عربی همزمان مخلوط شده بود با کصش که دیوانه کننده شده بود با هر زبونی که میزدم ناله هاش بیشتر میشد ناگفته نماند شوهر خواهر کصکشش شماره همراه من گرفته بود زبونم میکردم توی چوچول کصش همزمان بالای کصش می مالیدن کاملا خیس شده بود کصش فقط میگفت آی زبون بزن حامددد آخ آخ بخور پاهاش بالا گرفت تا حسابی کصش بخورم هرچی کصش میخوردم از بس بوی خوشی میداد سیر نمی شدم یادم نیست چند بار ارضا شد دو طرف صورتم گرفت منو به طرف خودش کشید لبهاش قفل کرده بود روی لبهام کیرم روی خیسی کصش بود تازه چشمش به کیرم افتاد میخواستم بگم میشه تو هم بخوری دیدم نوک سینه هام تو دهنش کرد آروم اومد پایین با ناز تمام سر کیرم یه بوس کرد کیرم گرفت تو دستش شروع به خوردن کرد کیرم عین سنگ شده بود تا نصف میکرد تو دهنش زبون میکشید تا تخم هام موهای خیسش تو دستم بود جون عزیز بخور برام لذت میبرم حالم رو که دید با دست بالا پایین میکرد و همزمان میخورد یکدفعه 69 شد کصش گذاشت روی صورتم چنان به لبهام فشار میداد و به کمرش قوس میداد دیوانه کننده بود تخم هام یکی یکی میکرد تو دهنش مک میزد برگشت کامل روی من خوابید کیرم بین پاهاش بود دستش حلقه زده بود دور گردنم با شهوت تمام لب می گرفت چرخیدم من اومدم روش خوابیدم کیرم تو دستش گرفت خودش میکشید روی کصش و بالای کصش ساعت دو شب بود اینقدر غرق سکس با هم شده بودیم که زمان معنایی نداشت پاهاش بالا گرفتم کیرم تنظیم کردم بکنم تو کصش دستش گرفتم روی کصش حامد نه من هنوز دختر هستم چند تا بوسه از لبهاش گرفتم نمیخواستم از دستش بدم اجازه ازش خواستم از عقب بکنم سری برگشت یک بدن سفید یه نقطه قهوه ای زبون زدم به کونش اینقدر تمیز و خوشبو بود آروم انگشتم کردم تو کونش آهی کشید یک انگشت شد دوتا کمکم آماده اش کردم سحر رمانتیک دوست داشت کونش از بس خوردم انگشت کردم خیس شده بود همزمان کصش هم میمالیدم فقط ناله های شهوتی میکرد آه آه حیف بود این کون حتی روان کننده یا روغن چیزی بزنم یه تف زدم آروم سر کیرم کردم تو کونش اولش یه جیغ ریز زد میخواستم بیرون بیارم سحر نه حامد در نیار دردم میاد آروم آروم بفرست پاهاش باز کرد دست هام دو بغل پهلوهاش گذاشتم یک سانتر یک سانتر می فرستادم تا کامل جا دادم تو کونش چند دقیقه ای تکون ندادم شروع به مالیدن کصش کردم یکم جا که باز کرد کم کم تلمبه هام بیشتر کردم دیگه درد آنچنانی نداشت کامل روش خوابیدم سینه هاش چنگ میزدم و لاله های گوشش میخوردم بلندش کردم دراز کشیدیم خودش کیرم تنظیم کرد کامل جا داد تو کونش و شروع به لب گرفتن کردیم دیگه نمیتونستم تحمل کنم انداختمش به پشت پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم تو کونش خودش هم دستم گرفت میکشید روی کصش داشت آبم میومد سرعتش ب

حامد و سحر #بیغیرتی #مرد_متاهل سلام خدمت اول از استقبال گرم دوستان که هر داستان بنده برترین ها بوده از لایک دوستان متشکرم حالا افرادی فحاشی میکنن که اونم شعور خودشون هست من داستانهای زیادی در شهوانی خوندم بغیر از تعدادی کمی همگی گل و دوست داشتنی هستن خواهشا هر کس نه بنده داستان در سایت شهوانی مینویسه فحاشی به طرف مقابل نکنید هیچکس نه دوست داره غلط املایی داشته باشه امیدوارم روزی برسه نظرات جوری باشه به بهتر نوشتن شخص نه به فحاشی بریم سر اصل مطلب … حامد هستم ۴۴ ساله مجرد با قد ۱۷۶ وزن ۷۵ سایز ۱۹ هستم تمام عمرم واقعیت به خوش گذرانی گذشته و راضی ام پدرم فوت کرده بچه کوچیک خونه همه ازدواج کردن وقتی من میرم ماموریت مادرم میره خونه داداشم چون تنها هست پراید ۱۱۱ داشتم باهاش ذوق میکردم همه جوره به ماشین رسیده بودم بندرعباس هوا خیلی گرمه که بعضی از ایام زمستان هم کولر روشن میکنیم ساعت یک بعدازظهر بود که از قشم بعد از سه روز ماموریت از بندر پل با لیدینگ میخواستم بیام بندر آخر هفته بود و ترافیک شدیدی بود دوستان که بندر هستن میدونن اگر کارت بنام قشم وند داشته باشی خط عبور فرق میکنه و توی ترافیک مسافرهای شهرستانی قرار نمیگیری از خط عبور تردد خودم از ماشین ها رد میشدم که صدای مسافرها در اومد که برو تو صف خودرو ها که بعد از صحبت حراست به هر زحمتی بود خودمو به نزدیک اسکله رسوندم یک خانواده کرمانی وایساده بودن (اسم ها مستعار هست دوستان ) دوتا ماشین بودن چون خرید زیاد کرده بودن حراست میخواست برشون گردونه ناگفته نماند یه تعداد از بومی های قشم اونجا هستن بار از دیوار پشتی میارن مبلغی میگیرن که حراست گیر نده دو تا راننده آقا به همراه چهار تا خانم و سه تا بچه یکی از راننده ها دید ماشین من خالی هست ازم خواهش کرد اگر میشه مقداری وسایل های مارو تو ماشینت بزار اون ور پل هر مبلغی میگی اشکال نداره چون فاصله زیادی تا قشم هست نمیتونیم برگردیم بین خودشون هم جزو بحث بود که یکی از راننده ها به خانمش می گفت اگر خواهرت نیاورده بودی اینقدر خرید نکرده بود گرفتاری نداشتیم دیدم اون خانم با ناراحتی اومد طرفم گفت آقا ببخشید شوهر خواهرم عصبی هست اگر امکانش هست وسایل منو بزار تو ماشینت اسمش سحر بود ۲۶ ساله با قد ۱۶۵ وزن ۵۳ و خیلی ناز بود ولی اینقدر عرق کرده بود لباسهاش همه سفید سفید از عرق میزد گفتم خانم نمیشه الان من بزارم حراست گمرک به خودم هم گیر میدن دیدم خیلی اصرار میکنه از طرفی هم اگر وسایل می بردم یه پلیس راه پل تو مسیر هست اونجا گیر میدن کارتم هم میگیرن نفهمیدم چی شد برگشتم از گمرک اومدم بیرون شوهر خواهرش تمام وسایل هاش که از جارو برقی هواپز لوازم آرایشی و و و بود کلی پیاده کرد سری چند تا موتور سوار اومدن گفتن میخوای رد کنی به سحر توضیح دادم اینها پول میگیرن یه چیزی به مامور گمرک میدن از گمرک که رد کردن به تعداد اقلام ازت پول میگیرن چون لهجه بندری حرف میزدم کنار اومدن دقیقا با ۲۰۰ هزار تومان گفتن رد میکنیم سحر گفت مورد اطمینان هستن که شوهر خواهرش گفت به درک بگو ببرن دنبال ما راه افتادی ما هم الان باید دوباره بریم توی این صف طولانی بیچاره قبول کرد گفتم بعد پل پلیس راه خودت میدونی دیگه قرار شد تا بندر بیارم وسایل اینقدر خواهش کرد گفتم پس خودت یا یک نفر حداقل بیاد بگم خرید به خونه ام کردم بدون هیچ حرفی شوهر خواهرش گفت به خودت مربوطه بارت تا بندر ببر بمون تا ما برسیم موتور سوارها وسایل برداشتن سحر هم که هنوز بوی عرق میداد نشست جلو از گمرک که رد شدیم آوردن تحویل دادن وسایل گذاشتم تو ماشین سری رفتم توی لندینگ یه پتو مسافرتی انداختم روی وسایل از جعبه عقب تا صندلی عقب تقریبا چیدیم از پل که رد شدیم به خواهرش زنگ زد گفت اگر قبول میکنه تا بندر برسونت شوهرم یکسره دعوا داره میکنه اشک تو چشمهاش جمع شده بود بهش گفتم میرسونمت چون پلاک بندرعباس بودم نگاه نمیکنن معمولا بعد از پلیس راه دوستان دیدن بیابان هست ساعت ۷ شب ترسناک بود دلم سوخت که نه چرا دروغ بگم گفتم میرسونمش توی راه سر صحبت باز شد که اولین بار هست اومدم قشم از اول سفر دامادمون غر زده تا اینجا خواهرم با دوتا بچه هم اذیت شدن گفتم نگران نباش تا بندر میرسونمت اشک شوق ریخت زنگ زد خواهرش اونا هنوز تو صف خودرو ها بودن نه شب بود که ظاهرا بهشون میگن باید برین برگ سبز بگیرین قشم به سحر گفت تو اگر میتونی مهمانسرای جای برو تا از پل رد کردیم بهت خبر بدم نزدیک بندر که شدیم گفت آقا حامد ببخشید مهمانسرای سراغ داری گفتم اینجا سوئیت اجاره میدن ولی چطوری نمیدونم اگر مشکلی نداری خونه ما کسی نیست اونجا راحت باش نه مزاحم شما نمیشم انقدر اصرار کردم تا قبول کرد رسیدیم خونه تا من رفتم دوش گرفتم سحر وسایل خودش پیاده کرد گفتم لازم نیست فقط وسایل های ضروری بیار خودم صبح بیکار

ستاد رضوانی دو بار و استاد درویشی چهار بار اومدن خونه مون و با منصوره سکس کردن تا باهاش خوب شدن تازه بالاترین نمره ترم هم به منصوره دادن تا اینکه یکی از همکلاسی هاشم بنام آرش ازش خواستگاری کرد و یک ماه بعد با آرش ازدواج کرد الان هر دوشون دکتر شدن و یه دوقلو دختر دارن هنوزم گاهی اوقات منصوره فیلش یاد هندستون میکنه و میاد سراغم میگه طعم اون سکس اولی که کردیم هیچ وقت از یادم نمیره چون انتظارشو نداشتم خیلی بهم حال داد . نوشته: وحید

اسرار خانم دکتر #تابو #خواهر سلام اسمم نصرت و 39 سالمه زنم فرشته 35 سالشه و پرستاره و من کار تولید محتوا و برنامه نویسی میکنم توی خونه و اکثرا خونه هستم خواهرم منصوره چون طلاق گرفته بود با ما زندگی می کرد چون می خواست کار کنه نمی تونست بره پیش مامان بابام توی روستا اومده بود پیش ما که هم کار کنه هم درس بخونه برای لیسانس به پزشکی می گفت من با یه دکتر باید ازدواج کنم اما چند ماهی نگذشته بود که حسم بهم می گفت رفتاراش بو داره دنبال این بود خونه کی خالی میشه منم برای رفع شک ام یه دوربین توی خونه گذاشتم و بهش اطمینان دادم که تا شب نمیام و فرشته هم شب میاد حدسم درست بود و مصطفی پسر خالم که متاهلم بود اومد خونمون منصوره پرید بغلش لب گرفتن و رفتن توی اتاق منصوره دوربین فقط توی هال بود و دیدی به اتاق نداشت حدود دو ساعت با مصطفی توی اتاق بودن بعدش مصطفی با عجله می خواست بره که منصوره لخت تا پشت در بدرقش کرد و از هم لب گرفتن و مصطفی رفت بعدشم منصوره رفت حمام تا شب بیرون موندم و کمی زودتر از فرشته اومدم فرداش نگاهم به منصوره عوض شد واقعا چه هیکل سکسی داشت چه کون خوشگلی پوست سفیدش و موهای طلایی بلندش که بافته بودش و تا بالای باسنش بود سکسی ترش کرده بود بعد صبحانه توی اتاق داشت درس میخوند چون در هفته سه روز میرفت سرکار اون روز سرکار نمی رفت رفتم توی اتاقش فیلمو نشونش دادم جا خورد ترسیده بود گفتم کاریت ندارم نترس نترس آروم باش گریه کرد که ببخشید قول میدم تکرار نشه گفتم منصوره دهنتو ببند کاریت ندارم با مصطفی ادامه بده خوب انتخابی کردی متاهله کسی بفهمه بیشتر برای زندگی اون بد میشه و زنش جرش میده از پشت بغلش کردم چسبیدم به کونش گفتم همینو به من بدی من راضیم گفت پس باج می خوای ؟ گفتم اسمشو هر چی دوست داری بذار من فقط اینو می خوام بقیش ماله مصطفی گفت مصطفی یه گاوه دربارش اشتباه فکر می کردم فقط دنبال حال کردنه خودشه بعدش به بهانه زنش منو ول میکنه میره وحید بذار زنت بشم مثله فرشته باهام سکس کن به خدا با مصطفی کات میکنم من سکسات با فرشته رو دیدم خیلی خوب ارضاش میکنی منم دوست دارم اونجوری ارضا بشم این مصطفی گاو بلد نیست گفتم سکس ما رو کجا دیدی ؟گفت تمام شبایی که سکس می کردید در باز بود میومدم می دیدم و صداتون می شنیدم آه و ناله لذت بردن فرشته دیوونم می کرد حتی چند بار می خواستم بیام داخل گفتم خاک بر سرت خوب شد نیومدی گفت درد مجبوری به مصطفی دادم می خوام از الان مثله فرشته باهام سکس کنی گفتم من فرشته رو از کون نمی کنم فقط از کوس می کنمش یعنی از وقتی ازدواج کردیم از کون نکردمش گذاشتم بوقتش الان دوست دارم تو رو فقط از کون بکنم گفت باشه کونم بهت میدم اما تو مثله فرشته بکنم دستمو گذاشتم روی کوسش گفتم اینو مثله فرشته بکنم برات ؟گفت آره گفتم شرط داره گفت هر چی باشه قبول گفتم اول اینکه دیگه با مصطفی کات کنی گفت همین امروز این کارو میکنم قول میدم گفتم حواست باشه تابلو بازی درنیاری و اتفاقی هم برات نیفته گفت چشم گفتم دیگه شبها هم نیا دم اتاقمون گفت چشم من نشستم روی صندلی اش اون ایستاده بود بهش گفتم خم شو تاپشو درآوردم سوتین اش باز کردم و سینه هاشو یکم مزه کردم گفتم صاف وایسا کوسشو از روی شلوار میمالیدم نوک سینه هاش داشت تیز میشد دستمو از روی کوسش برمیداشتم دستمو بالا میاوردم کوسشو میاورد بالا تا به دستم بخوره شلوارشو کشیدم پایین یه شورت سفید پاش بود کوسشو از روی شورت میمالیدم می گفتم درش بیارم شورتتو ؟درش بیارم ؟ با شهوت می گفت درش بیااااااار درش بیاااااااار اما درش نیاوردم لخت شدم بی آنکه حرفی بزنم رفت سراغ کیرم حالا نوبت اون منو با تحریک کردن اذیت کنه یکم که لیس زد با دستش کیرمو گرفته بود می گفت بخورم برات یا با دستم بمالم ؟می گفتم بخور بخور گفت باشه می خورم عزیزم و دو تا لیس میزد دوباره می پرسید دوتایی در اون لذت بودیم خوابوندمش شورتشو درآوردم کیرمو کردم توی کوسش و تلمبه میزدم که آبم اومد گفت خیلی حال داد وحید خوابیدم کنارش سینه چپشو گذاشت دهنم و با دستش کیرمو میمالید گفت خیلی حال داد محشر بود بازم می خوام کیرم راست شد دوباره کیرمو کردم توی کوسش تلمبه میزدم که اون ارضا شد گفتم منم یکم دیگه بکنم آبم میاد گفت بکن توی کونم پس تا آبت بیاد کیرمو کردم توی کونش و تلمبه زدم تا آبم اومد و ریختم توی کونش گفت دیدی ؟من به قولم عمل کردم بهت کون دادم گفتم همه چیزت عالی بود خیلی حال داد از این به بعد به شرطی که به قولایی که دادی عمل کنی تو هم به خواسته هات میرسی گفت باشه قول میدم به تک تک شون عمل کنم راست گفت به تک تک شون عمل کرد بعد از اینکه پزشکی قبول شد گفت دو تا از استادام خیلی باهام بدن استاد درویشی و استاد رضوانی گفتم مگر کسی می تونه با تو بد باشه؟گفت حالا که اینا باهام بدن فهمیدم منظورش چیه و ا

شده فک کردم قراره ندادی گرفته شم منو چرخوند و گفت ب در تکیه بده پاهامو باز کرد کامل و زبونشو رو کصم کشید شصتشو بالا گذاشت و تند تند تکون میداد با اون دستشم از پشت انگشتم میکرد یکی دو بار ک دندونش ب کلیتوریس خورد روحمو ارضا میکرد دوسش داشتم تو اوج بودم موهاشو گرفته بودم و سرشو ب کصم فشار میدادم و اه های متعدد و بلند از دهنم خارج میشه فهمید ک ی ذره دیگه لازمه تا ارضا بشم کشید عقب و با دستش تند تر ادامه میداد اسمشو ناله وار صدا زدم و در اخر اهههههه هوفففف سرمو تکیه دادم و چشامو بستم فکر میکردم بهترین خاطره ای بود ک محمد میتونه برام بسازه اما خاطره های بهترم هست. ♡ (ببخشید اگه جایی زیاده روی کردم و غلط املایی داشتم اولین باره ک مینویسم اگه دوست داشتین حتما پارت دو رو براتون میذارم) با حرفش لبخند زدم و گفتم چقدر نوشته: رویا

م ک فرصتو دو دستی تقدیم کرده باشم بعد این ک ضربان قلبمو حس کرد زیر گوشم کنار گردنمو بوسید و لیس زد و دستشو گذاشت رو میمی چپم رویا نای نفس کشیدن نداشت تکیه به پشتی صندلی داد و خودشو رها کرد سپرد دست محمد تا محمد به هر شکلی ک میخواد دیت اولو بگذرونه به لطف سکس چتامون محمد میدونست نقطه ضعفم وحشی بودنه بعد یکم ماساژ اومد سراغ دکمه های لباسم باز کرد سه تاشو خب دیگه همینقد کارشو راه مینداخت همین ک چشمش به لباس زیر ابی کاربنیم روی پوست سفیدم دید گفت اوووووففففف سفید برفیمی سرشو به سینم نزدیک کرد زبونشو بین چاک سینه هام ک زیادی تو چشم بود گذاشت و تا بالا ادامه داد صدام بود ک توی ماشین ب اغوا کننده ترین شکل میپیچید کنترل آه کشیدنم دست خودم نبود قشنگ بسته ب کاری بود ک محمد میکرد دستشو برد و از پشت بند لباس زیرمو باز کرد دستمو از لباس آستین و بند لباس زیر بیرون آورد خب حالا دیگه کاملا در اختیارش بود بهم گفت دراز بکشم و و سرمو بذارم رو پاش خیلی بد بود ک محمد از نقطه ضعفام خبر داشت بعد این ک با دراز کشیدن مخالفت کردم نوک سینمو بین انگشتاش گرفت و فشرد دیگه هیچ توانی برای مقابله نداشتم دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش حالا دیگه وقتش بود محمد نقششو ایفا کنه زبونشو دور نوک سینم میچرخوند و من ک تلاش میکردم صدامو کنترل کنم تا اینجا بسی موفقیت آمیز بود کنترل صدا ولی محمد دوست نداشت من از جیغ کشیدن خود داری کنم اینو وقتی خوب متوجه شدم ک نوک سینمو بین دندوناش فشرد و منی ک باسنمو از صندلی ماشین جدا میکردم و دستمو تو موهاش فرو برده بودم محمد تمام تلاششو میکرد تا از سینم شیر بگیره با گاز و میک زدنای محکمش اما سینم قصد نداشت شیر بده و تنها واکنش بدنم هر لحظه خیس و خییس تر شدن شورتم بود پاهامو باز کرده بودم و روی صندلی گذاشته بودم کاملا در دسترس محمد بود همه چیز محمد بعد این ک کلی سینه هامو خورد و گاز گرفت دید نباید ب همین بسنده کنه دستشو برد سمت کش کمر شلوارم و ازش رد کرد پاهامو محکم بهم فشار دادم این حد واسم زیاده. روی بود گفت تا نخوای حتی قرار نیست دستم زیر شورتت بره خیالت تخت همین و گفت و دلگرمم کرد پاهامو باز کردم کاملا محمد الان میخواست از دانسته های سکس چتش کمک بگیره شورتم انقد خیس بود و چسبیده بود ب کصم ک همه اجزاش ب راحتی برا محمد قابل لمس بود محمد میدونست ازین ک یهویی روی کصم اسپنک بزنه خیلی زیاد حشری میشم دستشو اول رو چاک کصم بالا پایین برد وقتی متوجه شد ی ذره داره یکنواخت میشه دستشو برد عقب و محکم اسپنک زد همین شد ک اههههه خیلی بلند از دهنم خارج شه قبل تصمیم کنترل کردن صدا لباشو رو لبام گذاشت و کارشو تکرار کرد دوست داشتم نوبت ب من برسه بی توجه به اصرارش نشستم داگی روی صندلی شاگرد بودم دوست داشتم آبنبات رو لیس بزنم تو سکس چت ب دیکش میگفتم ابنباتم زیپ شلوارشو باز کردم این قلمبگی اب دهنمو راه مینداخت برا وجود من کنارش اوضاعش انقد خیطه الان دوس دارم هزار بار دیگه تکرار شه دستمو از روی شورت روی دیکش گذاشتم خوب تا همین جای کارم زیادی یواش پیش رفته بودم داشتم شورتشو پایین میاوردم ک انگشت فاکش رو تو دهنم گذاشت و گفت خیسش کن متوجه منظور دقیق نشدم ولی ترجیح دادم حالا ک همه چیمو حفظه بسپارم بهش خوب لیس زدم و انگشتش رو خوردم و با دستام حین خوردن انگشتش براش میزدم اب دهنم از بین انگشتاش میریخت انگشتشو از دهنم بیرون کشید زبونمو دور سر کیرش میچرخوندم دستشو گذاشت رو باسنم یه دونه اروم زد و گفت قمبل کن برام رویا گودی کمرمو بیشتر انداختم تو چشم و براش قمبل کردم قشم شلوار و شورتمو باهم کشید پایین تا خواستم ب مقاومت برسم انگشت فاکش ک داشتم براش ساک می زدم و دورانی رو سوراخ کونم کشید هوفففف دلم میخواست جیغ بکشم برا جلوگیریش سرکیرشو گذاشتم تو دهنم و تمام تلاشم این بود دندونم بهش نخوره و تا آخر ببرم تو دهنم صدای ناله مردونش چیزی بود ک حشریتمو ب اوج خودش رسوند از دهنم در اوردم و گفتم جونم دستشو برد تو موهام و سرمو ب سمت کیرش هدایت کرد شروع ب خوردن کردم باز ته حلقم حسش میکردم محمد تف زد ب انگشتش و گذاشت رو سوراخ کونم میخواست ببره داخل ولی داشت پروسه درد ناکی میشد نمیذاشت کیرشو از دهنم در بیارم با اون دستش سرمو تند تند جلو عقب میکرد کیرش ته حلقم بود حالت تهوع گرفته بودم اروم اروم انگشتشم تو سوراخم فشار میداد یه ترکیبی از آب دهن و صدای جیغ و عق زدن از دهنم بیرون میومد محمد تو اوج خودش بود انقد بالا که صدای نالش بالا تر میره دوست داشتم صداشو خوشم میومد صداشو میشنیدم روحمو ارضا میکرد حتی اگه انگشتش تا اخر تو سوراخ تنگم بود و کیرش تا اخر ته حلقم موهامو گرفت سرمو اورد بالا چند تا دستمال اورد و شروع کرد تند تند جق زدن تا آبش پاشید تو دستمال عصبی شده بودم زودتر از من ارضا

شب قشنگ #دوست_پسر سلام اسم من رویاس از خودم بخوام بگم قدم 168 و وزنم 75 کیلو ام پوستم سفید ماسته و بینی متوسطی دارم چشمام سبز عسلی رو لبام قلوه ای 20سالمه و خاطره ای ک مینویسم مربوط به حدودا یک ماه پیشه عرضم ب خدمتتون ک داداش من یه دوستی داره به اسم محمد که از قضا این اقا یک سال و نیم پیش شروع ب پیام دادن ب من کرد ولی تو اون تایم من تو رابطه بودم و خب نرمال بود ک جواب ندم😶 و بلاک کردم توی اینستاگرام محمد ب نسبت معیارای الان یه کراش ب تمام معنا بود چشم و ابروی مشکی داشت با چشمان درشت اهویی یه بینی قلمی خدادادی و لبای قلوه ای🤤 یک سال و نیم از اون تایم میگذره اون رابطه فاب من کات میشه و اینستاگرام اکانت قبل خودم رو دیلیت کرده بودم و اکانت جدید داشتم حالا بک بزنیم ب یک ماه پیش ک این اقا محمد منو فالو کرد و بک دادم بعد حدودا یک هفته شروع ب ریپلی استوری کرد و تنها واکنشم لایک پیامش بود کم کم عکسای خودمو ریپلی زد و خب رابطه استارت خورد از اونجا ک ادم خیلی هاتی هستم بعد از 3-4 هفته استارت رابطه بحثامون سکسی شد و خب این اقا رفیق داداشم بود از اعتماد کردن میترسیدم و قبل از اونم با هیچ کس توی رابطه ام سکس نداشتم مثلا شده بود در حد یک دستمالی کوچیک خلاصه بعد کلی اصرار محمد خواهرم رضوان رو هم در جریان قرار دادم تا یجوری شرایط رو اوکی کنه من بتونم برم محمد رو ببینم (خانوادم سخت گیر نیستن ولی صلاح دونستم محمد بدونه خواهرم در جریان رابطه اس ) برسیم ب روز دیت اولین دیت همه تو کافه و رستوران میگذره ولی از خدا ک پنهون نیست ازشما چه پنهون تا اینجای کار متوجه شدید که هیچ چیه این رابطه نرمال نبوده😂 دیت اولمون به خاطر یسری محدودیت های وقت و… توی ماشین گذشت ک من کاملا راضیم محمدم ناراضی بنظر نمی رسید(پس… ناراضی) 😂😂 توی چت خیلی از حد و مرزا زیر پا گذاشته شده بود و الان نوبت به واقعیت رسیده بود آدم خجالتی ای نبودم ولی ادم وقتی با کسی ک روش کراش داره بره بیرون اصولا نمیدونه چی باید بگه و گیجه محمد یکم تایم داد یخم باز شه حتی رفت از سوپر مارکت کلی اسنک گرفت و اومد وقتی دید هرچی میگذره من وا بده نیستم خودش دست بکار شد و گفت خبببب رویا خانوممم مشتاق دیدار همین هین دستشو دراز کرد روی شونم انداخت و منو سمت خودش کشوند اولین بار بود میدیدمش حالا تو بغلش بودم و بینیم نزدیکترین حالتی ک میشد روی گردنش قرار گرفته بود و خوشبوترین عطر رو استشمام میکردم یه کرمی تو وجودم میخواست زبونمو روی گردنش بکشم ولی خب اقدام جسورانه و خوددار نبودن مال من نبود! 😅 (خودم میدونم دیت اول تو بغلش بودن زیاد خودداری نیست) سرمو تو گردنش قایم کردم و با چشام خیره به یقه پیراهنش شدم تا باهاش چشم تو چشم نشم یکم ک گذشت محمد دید انگار قرار نیست صدایی ازم در بیاد ی جای خلوت (تو کوچه بن بست خونشون) وایساد و ماشینشو پارک کرد و گفت سرتو بیار بالا ببینم خانومی رو سرمو بالا اوردم و پیشونیمو بوسید لپام گلی شد و تو دلم قند آب شد محمد متوجه شد ک منم دارم چراغ سبز میدم برا همین رفت برای دومین بوسه و نوک بینی گردالی مو بوسید خندم گرفت تو چشاش نگاه کردم و یه لبخند ملیح بهش تحویل دادم به همین ترتیب خیلی اروم و با حوصله لپامم بوسید داشتم تو ذهن خودم حلاجی میکردم الان چی میشه که دستشو برد پشت گردنم سرمو سمت خودش کشید و داغی لباش رو لبام چشام بسته شد و مغزم همینجوریشم ک کار نمی کرد رفت تعطیلات با خودم میگفتم یه بوسه سادس شلوغش نکن اروم باش اوکیه همین شکلی داشتم خودمو اروم میکردم ک قرار نیس بیشتر ازین باشه ک محمد دستشو برد شالمو از سرم درآورد و گیره موهامو باز کرد دستشو بین موهام برد و محکم سرمو سمت خودش کشید لباش از حالت بوسه خارج شده بود دیگه لبام تو دهنش بود ک مکیده می شد خب تا همینجاشم برام زیادی بود دستمو روی سینش گذاشتم و پیراهنشو تو دستم مشت کردم همین انگاره بزرگترین اجازه ای بود ک بی صدا میتونستم بدم محمد لبام سیر نشده بود ک اجازه بزرگترین براش صادر شد لباشو از لبام جدا کرد یذره عقب رفت چشمام خمار ترین حالت خودش بود ک حتی با اون حالتم نگاش میکردم قشنگ بود حالا ک یه استپ کوتاه داریم مغزم انگار شروع ب کار کرد نگام بین چشاش چرخید و منتظر چیزی بودم محمد روی رگ خوابمو بوسید و با بوسه های ریز سمت گوشم رفت نفس گرمش به لاله گوشم تحریک کننده ترین بود تو گوشم گفت میدونی چقدر منتظر الان بودم لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم چقدر گفت خیلی زیاد نرمه گوشمو بین لباش گرفت و مکید همین کافی بود تا رویا خیس شدن شرتشو حس کنه میخواستم عقب بکشم میدونستم درست نیست ولی نمیتونستم محمد دستشو روی رون پام سر داد داشت می برد بالاتر دستشو با یکی از دستام بالا اوردم و نگه داشتم ضربان قلبم روی هزار بود صداشو میشنیدم دستشو روی قلبم نگه داشتم فکر نمیکرد

زنی از جنس پری سلام من امیدم ۲۷سالمه قدم۱۸۰ ورزشکارم و وضع مالیم خوبه کیرم۱۸سانت و کلفته ، سه ساله با نادیا ازدواج کردم ، خانومم ۲۳سالشه قد۱۶۴ و صورت و اندام زیبایی داره ترکه‌ایه و به خاطر سولار یکم برنزه‌س ، اصالتا مال یکی از روستاهای گیلانن ، از فامیلای روستاشون یه خانومه به اسم پری حدودا ۳۴ساله با قد۱۷۶ اندامی ساعت شنی و پوست سفید برفی و صورتی زیبا و لبای بوسیدنی بود که نمیدونستی این چرا زن یه کشاورز۵۵ساله شده دوتا بچه داشتن اما هنوز با اینکه سینه و کون و رون درشتی داشت ولی شکم نداشت۔ شوهر کیریش عبدالله مریض میشه برای عمل میاد شهر خونه ما میمونن بچه هاش خار مغزمونو گاییده بودن اما کیرم نبود هر روز تو بردن اوردنش باهاش لاس میزدم حالا بعد یکی دو هفته پری کامل عوض شده خانومم بی تاثیر نبود لباسایی که براش گرفته بود و ۔۔۔ یه روز از قصد با مترو بردمش از پشت چسبوندم بهش متوجه شد هیچی نمی گفت در گوشش حرف زدم و یکم گونه ش گل انداخته بود هیچی نگفت بعد اینکه شوهرش دید بهش گفتم بریم؟دستمو سمتش دراز کردم دستمو گرفت میدونستم کجا باید برم خونه دوستم اماده بود رسیدیم نشستم کنارش کلی قربون صدقش رفتم نازش میکردم ازش لب گرفتم تو چشماش شرم دیده می شد لباساشو در اوردم گردن و سینه‌ش میبوسیدم انگار پرنسس دیزنی بود رد انگشتام رو پوستش میموند و رفتم پایین یه شلوار سفید پاش بود در اوردم از مچ پاش تا رونش بوسیدم از روز شورت توری قرمزش کصش بوسیدم یه آه ریزی کشید و شورتش کنار زدم با زبونم حسابی کصش لیسیدم تو حال خودش نبود مثل مار به خودش می‌پیچید کصش رنگ توت فرنگی بود بهش گفتم توت فرنگیمی خندید کیرم در آوردم گفتم نوبت توئه با زحمت یکی دو دقیقه ساک زد تماشای اون چشمای سبزش با لب قلوه‌ایش که دور کیرم حلقه شده دیوونم کرده بود کیرم هی رو کصش میمالیدم توش میکردم در میوردم انقدر اینکار تکرار کردم که آب کصش راه افتاده بود با پاهاش سعی میکرد سرعتم بگیره ناچار گذاشتم رو شونم شروع کردم شلاقی تلمبه زدن یبار کیرمو کشیدم بیرون شروع به لرزیدن کرد گفتم برگرد سگی شد قمبل حقی داشت توش میکردم یهو سوراخ کونش بهم چشمک زد نه صبحانه خوردیم ۔۔۔میدونستم تمیزه رفتم هیچی تو خونه نبود از یخچال کره اوردم مالیدم رو سوراخش تا جا باز شد موهای فر ریزش رو کمر باریک و کون گندش ریخته بود دوتا اسپنک محکم زدم عملیات حفاری آغاز کردم از درد ناله میکرد دمر شده بود داشتم ارضا میشدم که تو کونش خالی کردم ۔۔۔۔ دوش گرفتیم و راه افتادیم موقع رسیدن همسرم گفت چرا اینقدر دیر و گفتم متروعه دیگه پری حرف نمیزد خانومم یکم شک کرد که به خیر گذشت نوشته: امید