不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 的分析概览
频道 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 (@dastankadaa) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 28 303 名订阅者,在 色情 类别中位列第 12 270,并在 伊朗 地区排名第 12 276 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 28 303 名订阅者。
根据 27 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 570,过去 24 小时变化为 2,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 28.54%。内容发布后 24 小时内通常能获得 8.85% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 8 070 次浏览,首日通常累积 2 502 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 19。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, وقت, چیز 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 28 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
28 303
订阅者
+224 小时
+807 天
+57030 天
8 070
帖子浏览量
~ 2 50224 小时
~ 3 90948 小时
28.54%
参与率
~ 16
每日帖子数
帖子存档
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
دم که برای همیشه از شر ندا و دخترم که دیگه راه نجاتی براش نمانده بود خلاص کنم که شنیدم پسره داشت میگفت خیلی حال دادید دفعه بعد پریسا را هم بیارید فهمیدم خواهر جندش هم بله چون دق دلی داشتم از پریسا تصمیم گرفتم فیلم پریسا را هم بگیرم و ابروی همشان را با هم ببرم .
نوشته: امیر
زنم جنده بود دخترم را جنده کرد
#زن_مطلقه
سلام دوستان امیر هستم و ۵۲ سالمه زن سابقم ندا ۴۶ سالشه و حدود ۱۸ سال پیش با هم ازدواج کردیم ندا پدرش فوت کرده بود و خودش بود یک مادر و خواهر بچه بزرگه بود. زندگی خوبی فکر میکردم داریم که یواش یواش دخالت های مادرش و خواهرش پریسا شروع شد که زندگیم را جهنم کرد ما صاحب یک دختر به اسم هلیا که الان ۱۸ سالشه و یک پسر به اسم هیراد که الان ۱۲ سالشه فکر میکردم دیگه از این رفتاراش ندا دست برمیداره ولی هر روز بدتر شد که برام خدا خواست و با خواست خدا مریضی ناعلاجی مادرس گرفت و رفت زیر خاک اینقدر از مادرش کینه داشتم سر خاکش تف کردم رو قبرش یک خونه تو تبریز داشتند که اجاره میگرفتن که سهم ندا را نمیدادند همیشه بهش میگفتم اونا دارن سرت کلاه میگذارند اجاره اون خونه سهم تو هم هست که یک موضوع دعوای ما همین بود من شغلم کارمند بانکه و خدا را شکر از ارث پدری و مزایای شغلم وضعم بد نبود ولی زورم میامد ندا و خانوادش یک خونه هم تو تهران که مشارکت کرده بودند که بسازند بعد از مرگ مادرش خونه تبریز را فروختن و ندا رفت با پولش یک خونه خرید و یک ماشین خوب و پریسا هم خونه تهران را برداشت و یک ماشین خوب برداشت که باز هم پریسا سر ندا را کلاه گذاشت چون خونه پریسا بیشتر میارزید حالا بماند ما هر روز داستان با این ندا خانم داشتیم پول امده تو دست و بالاش ماشین گرون قیمت و … با پریسا جیک تو جیک پریسا مجرد و دنبال جنده بازی و تلکه کردن پسرها یک نمونه از یکی از مدیراش بهش یک گوشی ایفون رسید وقتی با هم یک تور جنوب گردی رفتن معلوم نیست چه سرویسی به یارو داده که براش ایفون گرفته بود من به ندا شک کرده بودم هلیا دخترم براش چند سال پیش اینستا نصب کرده بود که رمزش را از دخترم گرفتم دیدن رفته یک پسر هیکلی را که نمایشگاه ماشین داشت و از اون ماشین گرفته فالو کرده و پیام بازی چه پیامهای قرار و مدار بیرون رفتن و اینها یک بار که تعقیبش کردم دیدم با ندا رفتن توی یک باغ ولی جرات نکردم برم پسره با دوتا از رفیقاش بود و ندا و دوتا دختر دیگه گفتم الان برم تو جر واجرم میکنند دیگه یک سری عکس و فیلم از رفت و امدش تو باغ گرفتم بهش نشان دادم یک دایی داشت که ادم محترمیه گفتم به اون میگم که خودش رضایت داد و طلاق توافقی گرفتیم و مهرش را هم بخشید بچه ها را هم بهش ندادم چون میدانستم با این جنده بازی هاش بجه ها را هم خراب میکنه ولی ندا جنده ول کن نبود تریپ مادر بودن برداشته بود که با رای دادگاه اجاره گرفت برای دو روز دو هفته بچه ها پیشش باشند ولی من همیشه کنترلشون میکردم بالاخره چندباری هم موس موس کرد بیا برگردیم که بهش گفتم من به درد تو نمیخورم تو برو به همون نمایشگاهی ها کص بده تو این بین خواهر جنده ترش یک پسر ساده شهرستانی را خر کرد بیاد بگیردش حالا رفته فکر کنم پردش را ترمیم کرده و کار دیگه نمیدانم و بعد از یک سال هم پریسا بچه دار شد و ندا شد لله دختر پریسا دید نه داره باز این خواهره داره ازش سواری میگیره دوباره امد سمت من که محل سگ ندادم بهش رفت تو نخ دخترم من خر از این دوتا قافل شدم که به خودم امدم دیدم دختره که الان ۱۸ سالش شده رفتارش مشکوکه به اسم کلاس داره با مادره میره این ور و اونور امسال هم کنکور داشت و امتحان نهایی هم که تجدیدی اورد و تو کنکور هم ریده بود شکم بهش بیشتر شد تعقیبشون کردم دیدم هلیا بله دوست پسر داره پسره ۲۴ سالشه و با ندا و هلیا بعضی وقتا قرار میگذارند بیرون یک روز کا داشتم تعقیبشون میکردم دیدم رفتن سمت کردان ندا و هلیا و پسره رفتن تو یک باغ به هر زوری بود رفتم تو باغ و دیدم هلیا با چه وضعی با ندا نشستن پیش پسره و دارند درینک میزنند که گرم که شدند ندا دست انداخت گردن پسره و ازش لب گرفت پسره هم کیرش سیخ شده بود بله دیگه مادر و دختر جنده با هم زده بود شروع کردن به فیلم گرفتن معلوم بود بار اول نیست رفتن رو تخت پسره هول ندا را داشت ندا را لخت کرد و هلیا خودش لخت شد پسره سرش لاپای ندا بود و داشت کص ندا را لیس میزد و هلیا هم با کصش رفت نشست رو دهن ندا بعد ندا و هلیا دوتایی برای پسره ساک زدند و هلیا ساک میزد و ندا تخمهای پسره را میخورد معلوم بود دوتایی دیگه جنده جنده شدند و بعد نشست رو کیر پسره و هلیا هن رفت رو دهنش و هلیا و ندا از هم لب میگرفتن پسره هم که معلوم بود تو فضا بعد پسره هلیا را داگ استایل کرد و ندا برای دخترم کرم زد به معقدش معلوم بود میخواهد هلیا را از کون بکنه کرد تو کون هلیا راحت رفت تو معلوم بود هلیا چند وقته داره بهش سرویس میده و ندا هم پستون و کص هلیا را می مالید که پسره نزدیک بود بیاد ندا را هم به همان حالت هلیا داگ استایل کرد و کرد تو کص ندا یک کم که تلمبه زد خودش را تا ته چسباند به ندا و همه ابش را ریخت تو کص ندا جنده این فیلم را گرفتم تا برم به داییش نشان ب
بودم رفتم وسط پاهاش و کیرمو مالیدن روی کسش ولی انگار که هیچ سوراخی نداره بهش نگاه کردم و گفتم شلش کن اونم گفت اون همینجوریه من باور نکردم و گفتم شاید دوست نداره یا میترسه بدجوری هم مست بودم همینجور که خوابیده بودم روش و کیرمو می میدم به کوسش یهو تمام بدنم لرزید و آبمو ریختم رو کس و شکمش بعد خوابیدم بغلش و کوسش رو اونقدر مالیدم تا اون هم ارضا شد بعدش خوابمون برد و نزدیکای صبح سمیرا دستش رو با یه ناله شهوتناک انداخت روی من و باز من شروع کردم به لخت کردن و معاشقه اینبار به بغل خوابوندمش تا از پشت ترتیب کوسش رو بدم لامصب خیلی تنگ بود و سر کیرم به زور رفت تو و همین تنگی باعث شد تا دوباره آبم بیاد
سمیرا از اینکه نتوانسته بودم درست و حسابی بکنمش یه کم شاکی بود یه بار خواست بهم بگه ولی حرفش رو خورد
اون شب منم زیاد از خودم راضی نبودم و گفتم هرجور شده باید یه سکس درست و درمون داشته باشم
وقتی برگشتیم افتادم دنبال پیدا کردن یه مکان و بالاخره پیدا کردم و در اولین فرصت سمیرا رو بردم اونجا … جاتون خالی یه جور کردمش که خودش هم باور نمیکرد اولش شروع کردم به خوردن لب و گردنش و سینه هاش کیرمو درآوردن و گذاشتم دهنش و اونم بدون درنگ ساک زد و بعد کوسش رو حسابی خوردم بغل هم دراز کشیدیم و پاشو انداختم رو خودم تا کیرم درست بیفته رو کوسش اونقدر سر کیرمو مالیدن به کوسش که در باغ بهشت بالاخره باز شد و کیرم تا نصفه رفت تو …
سمیرا به حال اومده بود و با فشار میخواست کیرم بیشتر بره داخل تو اون پوزیشن زیاد نمیشه مانور داد برگردوندمش طاق باز پاهاش رو باز کردم و کیرمو کردم توی کوس تنگ و داغش واقعا
تنگ بود خیلی تنگ
آنقدر کردم تا به اوج رسید دستش رو از شدت شهوت آورد و شروع کرد به مالیدن کوسش تا ارضا بشه و همزمان دوتامون هم ارضا شدیم و اون از این مسئله خیلی راضی بود
من بعد از این سکس هر روز سمیرا رو میکردم روزی تا ٢ بار با هم سکس داشتیم تا اینکه یه روز بالاخره رابطمون قطع شد و من هنوز در کف سمیرا هستم
نوشته: امین
عشق من سمیرا
من امین هستم الان ۴۶ سالمه و این داستان مربوط به ۶ سال پیشه
من در یک شرکت کار میکردم سالها بود با سمیرا همکار بودم راستش با هم استخدام شده بودیم و اون موقع استخدام متاهل بود و من مجرد بودم. من اون موقع با یک دختر رابطه داشتم که اونم توی شرکت کار میکرد اوایل رابطمون عاشقانه و خوب بود ولی کم کم احساس میکردم یه جای کار ایراد داره انگار کسی نمیزاره ما به هم برسیم و اختلاف و جروبحث هامون داشت زیاد میشد اون موقع نمیدونم کی و چرا ولی مشخص بود کسی داره سوسه میاد و خط و راه به دوست دخترم نشون میده و بالاخره رابطمون با یه دعوای شدید به پایان رسید … اوایلش روزای سختی رو پشت سر گذاشتم و همش فکر و افکارم پیش مهسا بود. ولی بعد از مدت کوتاهی خواهرم برام ****یک کیس پیدا کرد و علیرغم میل باطنیم و در حالی که نمیدونستم کار درست انجام میدم و یا نه با ملیحه ازدواج کردم. ملیحه زن سنتی و مذهبی بود من که جز زندگی با اون چاره ای دیگه ای نداشتم … خیلی سعی کردم یک زندگی خوب درست کنم ولی اخلاقش خیلی سگی و بود و تحملش سخت … منم ناخواسته فکرم پیش زنای دیگه میرفت و دوست داشتم با یکی دیگه که اخلاقش به من بخوره رابطه داشته باشم
سمیرا هر از گاهی سروکله اش پیدا میشد و منم زیاد تحویلش نمیگرفتم راستش بیشتر حرفاش پشت سر مهسا بود که اون به درد تو نمیخوره و شانس آوردی باهاش کات کردی و اون بهت خیانت میکرد و اینجور چیزا و من هم زیاد بهش توجه نمیکردم ولی نمیدونم چرا یهو یه روز که در شرکت تنها بودم عکس سمیرا رو دیدم و میل شدیدی برای ارتباط و اینکه ترتیبش رو بدم بهم دست داد. یه روز که داشتم در خیابان پشتی شرکت ماشینم رو پارک میکردم تا برم سرکار سمیرا رو دیدم که تا منو دید صدام کرد و دوید سمت من . زار زار گریه میکرد و اشک میریخت منم بهت زده و ترسیده ازش میپرسیدم چی شده چی شده چه اتفاقی افتاده که برگشت گفت که رییس شرکت با مرخصیش موافقت نکرده و … چون مادرش مریض بود و سرطان داشت دفعتا برای درمان و شیمی درمانی مادرش و پرستاری و نگهداری از اون مرخصی طولانی میگرفت. اومده بود سراغ من تا من واسطه بشم مشکلش حل بشه … منم با رابطه ای که داشتم مشکلش رو حل کردم
این اتفاقات باعث شد تا من توجهم به سمیرا بیشتر از قبل بشه با وجود اینکه میدونستم متاهله و شوهر داره ولی هوس کردن سمیرا چشم و عقلم رو کور کرده بود. زنجیره همه این مسائل با منتقل شدن سمیرا به بخش کاری من بهم وصل شد و رابطه من با سمیرا البته با پیش قدمی اون شروع شد. اوایل هرجا میرفتم و هر کاری که میکردم یه ردی از سمیرا در اون دیده میشد اون سعی میکرد خودش رو به هر وسیله ای شده به من وصل کنه و همین باعث شده بود ارتباط ما با هم خیلی زیاد شده بود و هر روز پیام بین ما رد و بدل میشد
تا این که یه روز من به ماموریت رفتم و منتظر بودم ببینم عکس العمل سمیرا چیه آیا دلش برام تنگ میشه یا نه که پیام داد و این پیامش آغاز دور جدید رابطه ما بود منم از فرصت استفاده کردم و پیام ها رو کمی خصوصی تر و خودمانیتر کردم
وقتی از ماموریت برگشتم منتظر فرصت بودم تا خواسته دلمو بهش بگم و اینطور هم شد اینم بگم که سمیرا قیافه جذاب و چشمای خیلی قشنگی داشت و هر مردی رو جذب خودش می کرد
یه روز دیگه طاقتم طاق شد و شروع کردم به تعریف از اون و گفتم که چشمات خیلی خوشگلن و دوست دارم ببوسمشون و بیا بغلت کنم حالم خرابه و … که در کمال تعجب اومد اتاقم و جلو وایستادن من رفتم طرفش و خودش رو پرت کرد توی آغوش من تازه فهمیدم که سمیرا سالهاست که حسرت بغل کردن منو میکشه …
توی شرکت موقعیت برای سکس وجود نداشت منم دوست نداشتم محل کار از این کارا بکنم و متاسفانه مکان هم نداشتم خیلی تو کف هم بودیم که یک فکر به ذهنم رسید و گفتم بیا به بهانه ماموریت بریم سفر و …
این اتفاق افتاد و با هم رفتیم به سفر و من یک ویلا اجاره کردم با خودم مشروب هم برده بودم و چون نمیدونستم سمیرا هم میخوره یا نه خودم مخفیانه خوردم تا راحت تر بتونم باهاش رابطه داشته باشم راستش اولش یه کم از هم خجالت میکشیدم سمیرا لباس هایش رو درآورد و با لباس راحتی نشست روی تخت دو نفره منم کنارش نشستم و … نمیدونم کی و چطوری چون مست بودم سمیرا رو بغل کردم دارم لباشو میخورم و بوسش میکنم فکر کنم نیم ساعت بیشتر من داشتم لب و گردنش رو میخوردم کم کم رفتم طرف سینه هاش اولش فکر میکردم سینه های کوچیک و سفتی داشته باشه ولی وقتی سوتینش رو باز کردم دوتا ممه شل ولی خوشگل داشت اونا رو هم حسابی خوردم و بالاخره رفتم سمت کسش وقتی دستمو کردم زیر شورتش نگاه عمیقی به من کرد و از شدت عشق و شهوت گفت کاری نکن گریه کنم و منم دوباره قربون صدقه اش رفتم و رفتم توی کار کسش …
کیرم رو دراوردم و دادم دستش و اونم حسابی بازی کرد و آماده کردن کوسش
رص داد بهشون با نوشیدنی که میدونم مشروب بود سهراب زیاد داشت توی خونه اش،دراز کشید گفت تا تاخیری اثر کنه…براش لیس بزنند…اونها هم انگار از قحطی در اومدن چنان کوس بزرگ و ناز و سفید و سوراخ کون،قشنگشو میلیسیدن.که نوک سینه هاش و روی تپه کوسش کبود شد.خودشم وحشی بوس میداد از لب دادن سیر نمیشد.چه ساکی براشون میزد.حتی بنفشه هوس کرد لخت شد.گفت نخیر امروز خودم تنهام.سایز کیرشون رو دوست دارم…متوسط هست اذیت نمیشم…نوبتی کوسشو میکردن.رسید نویت کونش به من نمیداد.البته خداییش کیر من اندازه ۲برابر کیر اینها بود…ولی عجب کونی بهشون داد…یکبار آبشون اومد.برای بار دوم دونفری همزمان گاییدنش،سیر نمیشد از دادن…بدبختی با دوتاشون رفت دوش گرفت این کارش بیشتر عذابم داد.اول رفتم سراغ گاوصندوقش،کلیدش رو میدونستم کجاست.محتویاتش رو خالی کردم.بعدش.منتظر شدم.تا برگرده ده شب خنده کنون برگشت.گاو صندوقش۵۰تاسکه و ۲۰هزار دلار پول داشت.به تومن یک قرون نداشت…رسید خونه گفت وای علی جون کی برگشتی،گفتم کجا بودی گفت سالن.گفتم خودت بگو.آتیشت بدم.سرتو ببرم.دارت بزنم.انتخاب کن گفت وای برای چی،رو روشن کردم…بخدا چنان بدون کفش فرار کرد که تا اومدم بهش برسم.سوار ماشینش شد و الفرار. برگشتم توی خونه.بنفشه از پشت در گفت نمیتونی به من کاری داشته باشی.گفتم میدونم.خیالت راحت.ولی اگه تا دو روز دیگه خونه منو خالی نکنی.با مدارک و فیلمی که ازت دارم تمام فامیل و مامورها همه متوجه میشن.گفت نمیخواد کاری بکنی خودم از آلان شروع کردم جمع میکنم.گفتم به اون بگو برگرده.اگه نه تا ده شب.پدرش مادرش حتی عمو عمه خاله ها و همه توی گروه فامیلی فیلم سکس هر دوتاتون رو میبینند.گفت باشه.بهش میگم.گفتم فقط تا ده شب…رفتم بالا.ساعت۹ونیم بود گوشیم زنگ خورد.علی تو رو خدا بابام پیره دق میکنه.ابروی داداشام میره…گفتم به درک چطور آبروی من بره مال اونها نره…گفت در رو بزن بیام بالا.گفتم باشه بیا.اومد داخل.بنفشه گفت بدبخت نرو بالا میکشدت،گفت به درک ولم کن.حق داره.اومد بالا.رسید بالا.هنوز کفش نداشت.در رو بستم قفلش کردم.بنفشه گفت علی در رو باز کن.رفتم دم در گفتم بنفشه به جان خودم کسی بویی ببره.جرت میدم.این و خودمو آتیش میدم.لیلا گفت بنفشه برو پایین اصلا دخالت نکن…گفت علی ولش کن فقط طلاقش بده.گفتم نه به این مفتی نیست،در رو قفلش کردم.چنان موهاشو پیچیدم دور دستم.صداش توی گلوش خفه شد.اشکاش اومد.گفتم بی پدر چی کم داشتی که بخاطر پول آبروی منو بردی.هر دوشون رفیقام بودن.کلک خودم بود.سگ پدر.گفت علی تو رو جون هر کی دوست داری ولم کن.بقران من آلوده این کارام…دست خودم نیست برای همین میخام برم خارج…ده ساله از زمان دانشجویی کارم اینه.موقع عروسی هم راستش.ترمیم کرده بودم…دیگه حتی کتکش هم نزدم.اصلا دلم نخواست دستمو به خون کثیف این جنده خیابونی آلوده کنم.گفتم تموم مخارجی که کردم برات رو پس میدی،بدون مهریه میری هر گوری که خواستی،گفت باشه.هر چی توی گاوصندوق دارم مال تو.گفتم اون که مال خودم هست.قبلا برداشتم.گفت علی بخدا فقط پول نقد دارم برم دلار کنم…پاسپورت گرفتم برم هر گوری بجز ایران.شاید برم ترکیه،من اینجا واینمیستم،گفتم باشه طلاقت تموم شد برو.گفت پس بزار همینجا بمونم.گفتم بگو یک دقیقه…گفت علی بقران جایی ندارم.گفتم فردا این جنده تخلیه میکنه برو پیشش.گفت میخاد بره خونه باباش طبقه پایین.گفتم خوبه تو هم برو توی سالن.گفت علی هنوز زنتم.بزار باشم.خودم میرم گوشمو گم میکنم…خلاصه طی یک مدتی طول کشید طلاقش دادم رفت مستقیم ترکیه حتی خونه پدرش هم نرفت.بهشون هم نگفت.خودم اطلاع دادم فردا نگن دخترمون رو از بین بردی…هیچکس از طلاقمون خبر نداشت.به برادرش گفتم خیانت کرد مچش رو گرفتم از شما میترسید از ایران رفت این هم شماره جدیدش،،کارم باهاشون تموم شد.با سهیلا حرف زدم.گفت جریان لیلا و بنفشه خیلی بد شده.طلاق لیلا کار رو خراب کرده…مادرامون نمیزارن با تو ازدواج کنم…گفتم کارت نباشه…رفتم خونه سهیلاشون پدرش نبود.زنگ زدم مادر لیلا هم اومد.سیر تا پیاز جریان رو گفتم ریدم به زندگی سهراب و کس و کارش.مادرش غش کرد…ننه لیلا بدتر.گفتم شاهدم این فیلمهاست… واین دختر.بگو بهشون…سهیلا همه چی رو گفت…مادر لیلا به حال که اومد خیلی ازم معذرت خواهی کرد.گفت پسر جان ممنونم که آبرومون رو نبردی،گفتم حالا من اومدم خواستگاری سهیلا از اول هم اینو میخواستم…بدون سر و صدا عقدش کردم.آوردمش خونه خودم.مهم نیست باور کنید یانه؟از طلاقم کسی از خانواده خودم،خبر نداشت…از ازدواج دوباره ام اصلا.تابعدا همه فهمیدن…ولی نگفتم برای چی،،خوشگل خانوم رو آوردمش خونه خودم…ظهر بعد ناهار رستوران و محضر بود.گفت علی الان که نمیخای کاری کنی،گفتم اصلا تحمل ندارم.خندید.لختش کردم.بدنش مث کبوترهای ناز و سفید ودرخشان بود.بغ
لش کردم.یکربع فقط میبوسیدم و میلیسیدمش،چه سینه هایی داشت…پاهاشو دادم بالا.گفت علی دوستم داری،گفتم خیلی زیاد.گفت پس آروم بکن…من عروس تنهام.کسی باهام نیست…مامانم افسرده شده.نیومد باهام.تو هم که تنهایی،گفتم اصلا نترس.میدونم چکار کنم.کوسش و خوب خیس کردم.با یک،فشار نصف کیرم رفت توش،جیغ کشید.علی تو رو خدا.لبهاشو بوسیدم.عزیزم خب اولش درد داره دیگه،،گفت علی درد نیست میسوزه.پاره شدم.کشیدم بیرون خونی بود.پاکش کردم.دوباره کردم داخلش باز هم جیغ زد.خودشو سفت گرفت.گفتم شل کن خوب بره توش.نترس.چندتا تلمبه که زدم.راهش باز شد.خیلی کوچولو بود.ولی عجب کوسی داشت.گفت آخرش هم به هم رسیدیم…رفتیم حموم برگشتیم.برام اس اومده بود.پیوندتون مبارک.علی منو ببخش…از طرف لیلا بود.اصلا جواب ندادم.کلا فرستادمش لیست سیاه…الان دیگه زندگیمو سفت گرفتم.خانومم مربی زبان و دبیر ریاضی هستش…الحمدالله راضی هستیم.
پایان
ر عقب مونده دارم بخاطر تو نتونستم انجام بدم.گفت برو پس عشقم…من رفتم سراغ بیژن.گفت پسر بیا ببین.خیلی حرفه ای هستن.همه چی با خودش داشت…تاخیری کاندوم،حتی اسپری و ژل روان کننده.عقب جلو روال میداد.دونفره پیشش کم آوردیم.ولی…؟گفتم ولی چی؟؟گفت ولی قرار رفیقم با لیلا خانوم بوده…گفتم خودم فهمیدم چون بو برده بوده اومده بود سراغ من بفهمه کلک منه یا نه؟…حتی بنفشه زنگ زد گفت خانوم خانوما جور تو رو من کشیدم.یکی طلبم…گفت علی فایده ای نداره.این دیگه برای تو زن نمیشه…گفتم خودم میدونم ولی مدرک میخوام که حالشو بگیرم…به این مفتی این جنده رو ول نمیکنم…کلی خرج و مخارج کلاسها و دستگاههای تتو رو دادم…بزار دهنش رو سرویس کنم بعد…گفتم فیلمو ببینم.گفت نمیزاشت که فیلم بگیریم…با گوشی خودش گرفتیم. مطمئن که شد چهره معلوم نیست…فرستاد برامون…خیلی زرنگن…توی فیلم کوسکش نزاشته بود از ساک زدنش فیلم بگیرند.رفیق بیژن گفت ولی قرار من با تو نبود ها.با اون خوشگله بود.گفت راستش دوستم پریود شد نتونست بیاد…انشالله یک روز دیگه.حالا مگه من بدم…گفتن نه تو از خوبم خوبتری،بی پدر دونفری ساپورت میکرد.چه حرفه ای کوس میداد.معلوم بود اینکاره است…گفت خیالتون راحت.صددرصد.اون رفیقم هم میاد پیش شما…ولی فعلا مریضه…ده تومن پول هوس انگیزی براشون بود…کله ام داشت داغ میکرد…اومدم کلک دیگه ای بزنم.توی خونه بودیم.به رفیقم گفتم ظهر وقت ناهار زنگ بزن.خونه ما.مثلا تو رئیسمی بگو باید ماموریت۳روزه بری شیراز…تا…این خیالش راحت بشه…گفت باشه، .سرظهر زنگ به گوشی خونه زدن.خود خانومم برداشت.معرفی کرده بود که فلانی هستم سرپرست بخش فلان…فلان اداره.با خانمم احوال پرسی کرد.و گوشی رو داد به من…بعد چرت و پرت احوال پرسی.گفت باید آماده بشم برای۳روز دیگه ماموریت شیراز.تیم۴نفره هستین.گفتم میشه خانومم هم باشه…گفت نه ماشین اداره است و تماما آقا هستن…خلاصه که ماموریت قلابی جورش لیلا فهمید تایم کاریش آماده است…فرداش بیژن زنگ زد.گفت علی جور شده.شماره کارت فرستاده پول رو براش بزنیم…ولی گفته چون ممکنه شما فیلم بگیرید باید بدون گوشی بیایید…و اون هم شما بیایید جایی که من میگم…گفتم ای بابا بد شد که…گفت فقط باید دوربین کار بزاری.گفتم خب۳جا بیشتر نیست.یاسالن خودشونه که وسط بازاره نمیشه…یا خونه منه یا خونه سهراب،،شانسی دوربین میزارم همین دوجا.ببینید ولی بگین فقط روی تخت میکنیم.چون بزارم اتاق خواب،اون روز مثلا من دو روز بود ماموریت بودم.زنگ زدن صدای خود لیلا بود.قرار گذاشت برای فردا ساعت۳ظهر ولی زرنگ بود باز هم آدرس ندادمن دوتا دوربین خوب تهیه کرده بودم.کوچیک قوی منتظر شدم که از خونه برن بیرون خونه که خالی شد.هر دو رفتن بیرون رفتم داخل…اول توی اتاق خواب خودمون کار گذاشتم…بعدش کلید زاپاس طبقه سهرابشون رو برداشتم رفتم اونجا.تا در رو باز کردم.سهیلا با تاب و شلوارک توی خونه بود.جیغ کوچیکی زد.بچه بغلش بود.گفتم ابجی سهیلا نترس منم.گفت تو رو خدا بهم نگو آبجی.گفتم باشه عزیزم.عشقم خوبه…تمام جریان رو براش تعریف کردم.تاب تنش بودسر سینه های نازش برجسته بودن.ناخودآگاه بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم سهیلا این رو من تا چند وقت دیگه طلاقش میدم.زمین به آسمون بیاد.تو مال خودمی،گفت مرسی…من هم دوستت دارم.با کمک سهیلا دوربین رو کار گذاشتم…دیگه خیالم راحت شد.فرداش ساعت۲زنگ زد خود لیلابود…اول به من زنگ زد و لوس بازی،گفتم لیلا جون تازه میخوایم بریم ناهار خودم بهت زنگ میزنم ناراحت که نمیشی، توی صداش ذوق بود گفت نه نه برو بخور نوش جونت،، هنوزم شک داشت…بعدش شماره بیژن رو گرفت.ادرس خونه سهراب رو داد…خیالم راحت شد.توی سالن آرایشگاه شون نیست…راه افتادند.من توی ماشین موندم.یک ساعت بیشتر طول کشید من که قید این زن رو زده بودم.گفتم بزار خوب بگاینش بعد…بعد رفتن رفیقام.با خجالت از طرف دوتامون.رفیق بیژن گفت داش علی ببخشید ها.ولی جنده تر از این حرفهاست که نگهش داری،هنوز بچه دار نشدی کلکش رو بکن.طلاقش بده…اونها رفتن میخواستم برم خونه…دیدم در باز شد و بچه بغل اومدن بیرون.دوتایی با هم با خنده…منو ندیدن.ماشین خودشون رو سوار شدن رفتن…رفتم توی خونه دوربینها رو برداشتم.رفتم بالا فیلم دیدن.اولش از دیروز شروع شده بود کمی سهیلا رو دید زدم.و بعدش شبش لخت شدن و لباس عوض کردن بنفشه بود.بعدش شب لیلا اومد پیشش و پیش هم خوابیدن.تا فیلم ظهر امروز…با آب و تاب براتون تعریف میکنم.بیژن و رفیق از در اومدن داخل.بنفشه بیرون لختشون کرده بود که گوشی نداشته باشند.خیلی احتیاط میکردن…اومدن اتاق خواب…خانوم بدو ورود جفتشون رو بوسید.خودش بی رودربایستی لخت.شد…اول برای هر دوتا ساک زد خوب هم زد.پرسید تاخیری خوردن یا نه…هر دو گفتن نه،گفت اگه میل زیاد دارند۵تومن دیگه بزنند تایم بالا بکنند…قبول کردن.نفری ۱ق
کنند چکار میکنی،چرا زن منو وارد ماجرا کردی؟گفت چی میگی این فکر و ایده مال زن تو بود.ولی نخواسته بهت بگه.چرا من بنفشه رو آوردم خونه ی توچون باهم باشند.گفتم سهراب فکر خونه باش باید تخلیه کنی،من نمیخام خانومم با شما رابطه داشته باشه،…گفت ازت طلاق میگیره ها،،اون زن من رو از مادر پدرش هم بیشتر دوست داره چی برسه به تو…گفتم اینها خلاف میکنند.کسی بفهمه آبروی منو تو بگا رفته،گفت بادی گارد گذاشتم براشون.اون توی زندان با من بود.پسر خوبیه برای تتو فرستادمش پیش بنفشه شون…هرجا برن اون هم هست.گفتم سهراب دنبال خونه باش،تنهاش گذاشتم برگشتم خونه…هنوز خونه نرسیده بودم…لیلا توی خونه بود.تا رسیدم.اومد پیشم.گفت علی تو گفتی سهرابشون تخلیه کنند.گفتم بله من گفتم.تو هم دیگه با اینها رفت وآمد نمیکنی،سالن تعطیل ماساژ تتو تعطیل.فقط از این به بعدش خونه ای،گفت نه تو رو خدا.چنان زدم زیر گوشش.خون زد بیرون از.لبش…گریه کرد.گفتم جنده پدرسگ پیش من با چادری،اونوقت تایم سالن و وقت تتو با مردهای مردم میزاری،گفت نه بخدا دروغه…دومی رو چنان زدم زیر گوشش.افتاد زمین.گفتم این دوتا بخاطر دروغهات بود.جنده پدرسگ…خودم توی کانالهات و پیجتون.عضوم…سگ پدر صدتا فیلم ازت دارم رفتی مردهای مردم رو ماساژ دادی،بی پدر مادر.خر خودتی،ماشین داری سالن شخصی داری فک کردی ازت میگیرمشون.سهراب همه چی رو بهم گفته…انداختم گردن سهراب،گفت ای لعنت بهش بیاد.کوسکش بهش گفتم زر نزنه.تا وضع مالیمون خوب بشه…بخدا علی عاشقتم من دست از پا خطا نکردم…گفتم اگه کرده بودی،که الان سرت روی سینه ات بود…گفت بخدا پول جمع میکنم بریم کانادا…از این ایران تخمی بریم.علی مگه حقوقت با این کرایه ها چقدره.نهایت۶۰تومن…من توی ماه با بنفشه۱۰۰تومن هم بیشتر در آوردیم.گفتم چرت میگی،؟گفت بخدا.بزار کار کنم.بیا اینجا.لبش خون میومد.منو برد.توی اتاقمون.گاو صندوق کوچیک داشت.پر سکه و دلارگفت ببین من اگه ازت میترسیدم الان هم جاسازم رو بهت نمیگفتم هر چقدر لازم داری بردار…گفتم بی پدر مگه بانک مرکزیه…گفت تو که نمیدونی چقدر دوستت دارم منو کتک میزنی…نرم شدم.گفتم لیلا جان اگه گیر بیفتی،اگه کسی خفتت کنه.بشاش توی این پولها…گفتم ولش کن این بنفشه رو…اون و شوهرش نون حلال بلد نیستن سر سفره بیارند…گفت خودم میدونم.اونها فک میکنند من عاشق بنفشه ام.اما نه من عاشق توام.اگه نخوای فردا دیگه نمیرم.قسم میخورم.ولی فقط و فقط یکسال دیگه بزار باهاش کار کنم.بعد بریم از اینجا.خونه زندگی رو نفروش…من کار میکنم دلار میخرم.جورش میکنم.نمیخایم که بریم بمونیم.اقلا بریم اونجا بچه دار بشیم.تا بچه ما اونجا بدنیا بیاد.اونجا برای این حرفه من سر و دست میشکونند.بزار وقتی میانسال شدیم.خوب وخوش باشیم.علی جون سخت نگیر خب،نترس من عاشقتم.گفتم بخدا اگه بفهمم کار کثیفی کردی.جرت میدم.گفت باشه.نترس.قول میدم،چند وقتی دنبالش بودم خیلی حواسش جمع شده بود.تا اینکه.بیژن گفت علی یکی از اون۲تا راضی شده برای سکس،ولی دو ساعت.ده میلیون.گفتم چی میگی؟گفت بخدا.شماره اشون رو دادم.رفیقم خر پوله تونسته جورش کنه،.گفت شنبه۱۰صبح…خیلی حالم خراب بود که کدومه،،شنبه زود با بیژن رفتیم ویلای یارو.معرکه پولدار بود.گفتم چطور راضیش کردی،گفت اولش پول و دومش وعده کانادا…شک نداشتم که زن خودمه،ساعت نه ونیم بود.که لیلا زنگ زد.علی جون کجایی.گفتم اداره ام کجام.گفت چی ساکته پس.گفتم توی زیرزمین بایگانی هستم.تو کجایی،گفت دارم میام بیرون بیام پیش تو…بدون معطلی که شک نکنه.گفتم بیا میرم اتاقم صبحونه نخوردم چیزی بگیرم با هم بخوریم.گفت وای ممنونتم…باشه میام…من تیز ماشین رو برداشتم گازشو گرفتم سمت اداره.۲۰دقیقه ای رسیدم.داشت از پله ها بالا میرفت.گفتم لیلا بیا بریم کافی شاپ.گفت وای کجا بودی،گفتم بیرون منتظرت بودم.با کی اومدی،گفت با بنفشه بودم کار داشت رفت جایی تاظهر تنها بودم گفتم امروز بیام پیشت، رفتم اون روز رو مرخصی گرفتم خیالم راحت شد.که بنفشه قراره کوس بده.توی اتاقم جریان رو به رفیقام گفتم…گفتم فیلم بگیرید.برای شوهرش بزارم ببینه…رفیقم گفت.الان رسید اومد داخل،قطعش کن.گفتم بیژن…به رفیقت بگو ببین بپرسه بگه میتونه این رفیق اینم راضی کنه بیاد.گفت ول کن زنت نیستی ها.گفتم بیژن کسی که یکبار دروغ بگه ممکنه همیشه باز هم بگه،گفت باشه.حالا بزار کوسمون رو بکنیم…گفتم بکن فیلم بگیر ببینم کارش درسته یانه.برگشتم پیش لیلا.اون روز گشتیم و ناهار هم باهم بودیم…ساعت۲بنفشه به لیلا زنگ زد کجایی خانوم جور تو رو من کشیدم…قشنگ صداش میومد.ولی لیلا پیچوند.بنفشه جون ممنونم که زحمت کار من هم افتاد گردن تو…خسته نباشی،خلاصه که. مطمئن شدم این میخواسته بره.ولی از من ترسیده اون رو فرستاده،.رسیدیم خونه…گفت من برم پیش بنفشه تو برو بالا.گفتم باشه…شاید برم اداره کا
میزنند…برای مردها خدا تومن…میرن خونه مردم،برای ماساژ شخصی…ده برابر سالنها پول میگیرند.یکسال نشده نزدیک میلیارد پول درآوردن…گفتم چطوری میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد تا بیان برای ماساژ… گفت خانم ها که باهاشون مشکلی ندارند.ولی برای آقایون پیج مخفی و کانال دارند.ورودی میگیرند.گفتم اوه اوه…خلاصه که این کانال و پیج اینهاست…چشمتون روشن.بچه رو برداشت و رفت.من موندم و دنیایی از فکر و خیال…بدبختی سهراب هم نبود.نمیدونستم چیکار کنم.فقط این رو میدونستم که اگه پدر و برادراشون بفهمند دودمان این دوتا رو به باد میدن…یک سیم کارت ایرانسل داشتم مال زمان مجردی رفتم این رو زنده اش کردم…با یک پیج فیک و اکانت دیگه رفتم سرآغ این دوتا…چند روزی طول کشید تا بهم اجازه ورود دادن…بی پدر ها چقدر استادانه عمل میکردن…چی عکسهایی داشتن…یک رفیقی داشتم کوس باز تیری بود ولی از اولش جیک و پیکمون باهم بود.برای عروسی من نیومد.اون موقع ایران نبود…رفتم پیشش.بدون کم و کاست جریان رو گفتم…گفت ببخشیدها علی جون ولی اگه موقع ماساژ راضی به رابطه شده باشند نگه داشتنش برات دیگه فایده نداره شایدم تا الان با خیلی ها رابطه داشته و تو نمیدونستی،طلاقش بده بره، گفتم بزار اول ازش آتو بگیرم و مدرک جمع کنم…بعدش…شماره و پیج و کانال و هر گوهی داشت رو دادم به همین بیژن رفیق قدیمیم.گفتم راضیشون کن بکشونشون ویلایی جایی…ازشون بتونیم فیلم بگیرم…که دهنشون رو سرویس کنم…گفت باشه خیالت جمع.چند وقتی گذشت بهم زنگ زد تازه تونستم اعتمادشون رو جلب کنم…چند وقت بعد شایدده روزی بیشتر شده بود.گفت.علی کار تمومه.ولی خیلی گرون کار میکنند.برای تتو وماساژ خواستمشون…بایکی از رفیقام هستیم…ولی بگم اون نمیدونه که زن توست…گفتم باشه…حالا برای کجا.گفت ویلای بیرون شهر همین رفیقم…گفتم مورد اعتماده؟گفت شک نکن.مث من و خودت…گفتم بهش بگو جریان چیه…خلاصه که برای یک روز۳شنبه غروب درست زمانیکه من قبلش بهش گفتم…لیلا من ۳شنبه باید اداره اضافه وایستم…گفت اشکالی نداره من هم مشتری دارم.نیستم…قرار مدارها تکمیل شد و من روز ۳شنبه غروب توی ویلا بودم.بیژن و رفیقش هم بودن.ساعت دقیق۵اینها زنگ زدن رسیدن.بی پدرها ماشین داشتن…چه تیپی هم زده بودن.چه ابزاری هم همراهشون داشتن…یک کونی قد بلند هم با اینها بود.بادی گارد داشتن…دمشون گرم…زن سهراب تتو میزد.لیلا ماساژ میداد.به هیچ عنوان اهل سکس نبودن…من ازشون فیلم گرفتم…یارو زرنگ بود اسمش مجید بود معلوم بود رزمی کاری چیزیه،اولش باقی پول رو گرفت.با گوشیش تموم چار کنج ویلا رو چک کرد دوربین نباشه…من از دور فیلم گرفتم ازشون…لباسشون هم بلوز شلوار سفید یکدست بود هر دو خوشگل و خوشتیپ…شاید یک ساعت طول کشید و رفتن.قبل رفتنشون من بیرون منتظر شدم…تعقیبشون کردم…سالن داشتن مختص خودشون ماشین رو گذاشتن اونجا و در رو بستن با چادر و پوشش برگشتن خونه…نفهمیدم طرف کی بود…ولی از شغلشون فیلم گرفتم…زنگ زدم بیژن.حضوری دیدمش.گفت داش علی اینها خیلی پلنگ هستن…اگه هم دادنی باشند که هستن…به ما نمیدن.پولدار میخواد…ماشین آنچنانی…نه من و شما…اون یارو رزمی کاره دست از پا خطا کنیم جرمون داده.رفیقم شناختش میگفت سابقه داره.خطریه،گفتم اون مهم نیست اگه بخوام کونش رو پاره میکنم.مهم الان آبرومه،ماساژ و تتو زدنشون خودش مهمه و مشکل بزرگیه اما اگه بخوان کاری دیگه بکنند…کلاهمون بدجور توی هم میره…گفت حالا فکرش رو نکن.بزار ببینیم چی میشه.گفت شماره زن اون سهراب رو بهم بده اون پررو تره…گفتم باشه…خلاصه چند وقتی توی نخشون بودم فقط روزهایی از هفته که بیرون سالنشون برای مردها ماساژ و تتو داشتن با اون بادی گارده میرفتن.جایی رابطه دیگه باهاش نداشتن…چندباری حتی از روی دیوارها پریدم توی خونه ها و باغ ویلاها…بغیر خونه های آپارتمانی که نمیشد برم داخلشون…همه رو هم فیلم می گرفتم…غیر تتو زدن…با همون تتو.هیچ جایی بیشتر از دو ساعت وقت نمی زاشتن…سر وقت میومدن سر وقت میرفتن.بعدا فهمیدم که با یارو بادی گارده توی همین ماجرای تتو زدن آشنا شدن.درسته خلاف بود اما خیلی بامعرفت بود میدونست اینها شوهر دارند خودش گفت حتی فکر رابطه باهاشون رو هم نکردم.ادم ساکتی بود.ولی معلوم بود آتیش زیر خاکستره،پولی هم زیاد از اینها نمیگرفت،بعدا فهمیدم ماشین سالن همه چی رو شریک بودن…همه چی رو شریک بودن فقط شوهراشون جدا بودن.جالب بود که بینهایت هم رو دوست داشتن.چند وقتی گذشت یکماه هم بیشتر بود.از زندانی سهراب یکسال بیشتر گذشته بود.براش سندگذاشتن اومد مرخصی…بردمش کافی شاپ جریان رو بهش گفتم. گفت خودم میدونم.مگه تو نمیدونستی،گفتم خارکسده میدونی میرفتن خونه مردم تتو زدن ماساژ دادن.گفت آره. مگه لیلا بهت نگفته…گفتم نه…خندید.گفت اون فک کرده اجازه نمیدی برای همین.گفتم بیغیرت اگه یکجا خفتشون
فقط برای پول
#زن_شوهردار #مرد_متاهل
سلام دوستان. علیرضاهستم۳۰سالمه.قدبلند سایز خوب، ورزشکار بقول رفیقام رفیق باز…کارمند هستم.ولی به شکر خوبی پدرم دو تا مغازه و۱طبقه خونه هم اجاره دادم برای اداره کردن زندگیم کافی هستش…ولی طی۳سال۲بار ازدواج کردم…حالا بریم سر اصل جریان…سهراب رفیق دوران کودکی من بود.وهست،جرم و خلاف کردو۱۵سال حبس بهش خورد.وضع مالیش خوبه اما پولها و سرمایه اش رو قایم کرده،وقتی افتاد حبس،طبقه خالی خونه منو اجاره کرد برای زن و دختر کوچولوش…حالا چرا من…راستش من در اصل سهیلا خواهر کوچیکه سهراب رو میخواستمش…دختر تحصیل کرده زیبا مث سهراب کمی تپل خوشگل خیلی سفید مهربون کم حرف…مو طلایی موفرفری،خود سهراب احمق هم فوق لیسانس داشت اما خلاف میکرد تا گیر افتاد…اما منو و سهیلا مدتی باهم دوست بودیم اما فقط حرف و تماس،،،سهراب میدونست.عیب بزرگ سهیلا فقط قدکوتاهش بود که مادرم ناراحت بود.میگفت تو با این قدوبالا میخوای این مرغ خونگی رو بگیریش.تاسهراب عروسی کرد.و مادرم توی عروسی سهراب،لیلا دوست صمیمی و دخترخاله زن سهراب رو پسندید.خیلی خوشگل و قدبلند بسیار زیبا بودش…رفتن برآن خواستگاری و دو هفته بعد سهراب من هم ازدواج کردم.ولی من خونه داشتم زودی رفتیم خونه خودمون.سهراب بعد ما رفتن سر خونه زندگیشون…در ضمن زن سهراب.و لیلا خانوم من هر دو چادری و محجبه هستن.هر دو هر روز صبح باشگاه میرفتن و هر روز .وهر جا که میرفتن با هم بودن…هرکاری هم میکردن باهم…تازه گیها.کلاس آرایشگری پدیکور مانیکور.چمیدونم ازین چرت وپرتها میرفتن…حتی تتو میزدن.یکسالی بود…پولدار شده بودن.به من و سهراب هم پولی نمیدادن.طلا میخریدند…تااینکه زن سهراب حامله شد.ولی سهراب گیر افتاد.زنش لج کرد از خونه پدری سهراب بیرون اومدن و منزل من رو اجاره کردن.اصلا براش مشکل سهراب مهم نبود.وکیل گرفته بودن اون کارهاشو انجام میداد… از روزی که بنفشه زن سهراب هم خونه ما ساکن شدن.رفت و آمد اینها بیشتر شد.گفتم هرجا که میرفتن باهم بودن.هر دو مقنعه و چادر از سرشون نمیافتاد.فقط این رو میدونستم که برای تتو میرفتن خونه مردم…خیال سهراب جمع بود که زن وبچه اش جاشون امنه…تا که بچه اش بدنیا اومد…در ضمن اینو بگم لیلا زن من…توی سکس برام کم نمیذاشت…فقط کون نمیداد.میگفت کیرت کلفته دردم میاد و کونم بزرگ میشه زشت میشه…ولی خوب ساک میزد و کوس میداد.هر وقت هم میخواستم نه نمیگفت.بشدت هم توی کارهای خونه اش دقیق بود.آتو دست من نمیداد…جدیدا بعضی وقتها که میرفتن سفارشی چیزی بزنند…سهیلا رو میذاشتن خونه و بچه پیشش بود نگه میداشت… دختر خوبی بود.جدیدا مربی کلاس موسسه خصوصی بود.هم زبان هم ریاضی فیزیک درس میداد.گفتم خیلی زرنگ و باهوش بود…از سر کارم ساعت۳بودبرگشتم ناهارم رو خوردم.که لیلا گفت منو بنفشه سفارش تتو داریم میریم خونه مشتری.تو بچه بنفشه رو نگهش دار.این کوتوله هرجا باشه الان میرسه.گفتم خجالت بکش چرت و پرت نگو…خندید.گفت بهت برخورد.به عشق قدیمیت فحش دادم.گفتم شعورت همینقدره.اون دختر مردم وخواهر رفیقمه…دوباره بدتر خندید.علی چقدر کنار هم خوشگل میشدین.فیل و فنجون…بنفشه بچه رو آورد.و رفتن…بچه خواب بود.یکربع بعدش.زنگ زدن سهیلا بود.گفت داداش علی بچه رو میاریش پایین.گفتم خودت بیا بالا.در رو زدم اومد بالا…رسید خیلی خوشگلتر بود…خودش بهم دست داد.دسته ناز و کوچولوش رو گرفتم.گفتم خوبی سهیلا؟؟گفت مرسی.بچه کجاست.گفتم بشین نرو من هم تنهام…نشست پیش من ازش پذیرایی کردم…گفت علی ببین سهراب نیست ولی تو هستی…مواظب این دوتا باش…خبرهای خوبی ازشون نمیشنوم ها…گفتم چرا چطور مگه…گفت دیگه…بماند…گفتم نه حرفی زدی نباید بماند…گفت…اگه بهت بگم جوش نیاری ها…فقط فکر چاره باش…گفتم بگو چیه…گفت شنیدم اینها برای ماساژ میرند خونه مردم.پولهای زیادی هم میگیرند.برای تتو میرن.گفتم خب میدونم.اینکه چیزی نیست.گفت وای خدا مرگم بده.علی جون تو که بی غیرت نبودی.بخاطر اینکه فقط پسره به من و آبجیم متلک گفت کم مونده بود خون راه بندازی…اونوقت برات مهم نیست خانومت بره خونه مردم برای مرد مردم و پسرها تتو بزنه یا ماساژشون بده.گفتم چی،؟مردها مردم.پسرها…نه چرت نگو…گفت بخدا…سهراب که نیست ولی تو مواظب باش…بچه رو برداشت و رفت…قیل اینکه بره…گفتم ازکجا میدونی،؟گفت اون ارایشگاهی که رفتن دوره دیدن.از اونجا شنیدم…یکبار میرفتم برای کوتاهی موهام…وقتی اینها بیرون اومدن من رفتم داخل…طرف مربی اینها منو نمیشناخت با چندتااز کارآموزهاش حرف میزد.میگفت زرنگ باشین مث این دوتا با اون چادرهاشون…گرگند توی لباس میش…پول در میارند میلیون میلیون…حتی شوهر های ابله اینها هم شک نکردن و بویی نبردن.با تتو و ماساژ پولدار شدن…من هم زرنگی کردم گفتم خانوم مگه چکار میکنند که پولدار شدن.گفت اومدن اینجا دوره ماساژ و تتو زدن رو یاد گرفتن…الان تتو
یا هنوز سردشه گفتم نه هنوز فعلا که خوابیده گفت مشروب میخوره گفتم آره گاهی وقتها تو مهمونی به کامران گفت بطری و پیک و ی سیخ هم ببر برا خانوم گفتم بده خودم ببرم گفت تو همینجا بشین پا آتیش خشک بشی خودت از اون بیشتر خیس شده بودی حواست نبود
گفتم باشه پس بده سعید ببره کامران که انگار بهش برخورده بود گفت چرا اونوقت ؟
با خنده گفتم آخه با سعید راحت تره هم کم سنه هم اینکه لباساشو پوشیده خودمونی تره خندید گفت باشه سعید برو از خانوم پذیرایی کن
سعید که رفت منم با علیرضا و کامران مشغول صحبت و خوردن کباب و مشروب شدیم . جاتون خالی تو جنگلای شمالی و نم نم بارون و مشروب و کباب حسابی حالمو جا اورد حسابی منو گرفته بود .
گفتم بچه ها من ی سر به سارا بزنم گفتن راحت باش رفتم تو دیدم سارای من پتو رو انداخته رو شونه اش و نشسته دست سارا رو لپ سعید بود که رفتم تو گفتم سارا جون خوبی گفت آره بهترم سعید هم پاشد که بره منم لپش کشیدم گفتم مرسی سعید جون لباس خانم که خشک شد بی زحمت بیارش سعید هم گفت چشم و رفت اومدم کنار سارا نشستم گفتم این سعید هم از یه دختر سره ها گفت توهم انگار خوشت اومد ازش گفتم آره دیدم حیفه ی لپش تو گرفته بودی گفتم منم بگیرم ببینم مظنه اش چنده
دوتا دستش انداخت تو گردنم ی لب گرفت گفت وحید جووون گفتم جونم گفت خوب که تو رو دارم کنارمی واقعا احساس آرامش دارم باهات منم ی بوس ازش گرفتم ناخودآگاه رفتم زیر پتو خوابوندمش تو بغلم و حسابی فشردمش گفتم سارا جوون با ناز و ادا گفت جون دلم گفتم تنت خوب گرم شدا گفت آره بعد از کباب و شرابی که سعید اورد خوردم گرم شدم گفتم سعید یا سعید جون گفت :حسوود من که همش به تو میگم جونم عزیزم گفتم آخه منم همین میگم تا حالا به کسی دیگه جونم نگفته بودی گفت الانم نگفتم برا تشکر گفتم سعید جان مرسی گفتم آره دیدم لپش هم کشیدی گفت دست بردار چته گفتم هیچی اتفاقا منم خوشم اومد از این پسره چقدر با ادبه ولی نمیدونم چرا با این اختلاف سنی با اینا میگرده سارا گفت اتفاقا منم ازش پرسیدم گفت هفته ای ی بار میایم خوشگذرونی ظاهرا پولش هم میدن تازه شستم خبردار شد شیطونا چه کیسی هم تور کرده بودن .
گفتم سارا جون بریم دیگه تا شب نشده بریم
گفت برو لباسم و بیار تا عوض کنم رفتم لباس هایش خشک شده بود آوردم تا عوض کن عليرضا گفت کجا ؟ گفتم بریم دیگه سویی گرفتیم گفت میل خودتونه ولی هنوز هوا بارونیه شب هم نزدیکه دوباره تو دردسر می افتد بمونید فردا برید. گفتم باید بریم شما زحمت بکشید ما رو با ماشین برسونید پایین گفت نمیشه آخه جاده خیلی لیزه سرازیری هم تنده سری تکون دادم و لباسهای سارا رو بردم بهش بدم به سارا گفتم بچه ها میگن بمونیم چکار کنیم گفت چمیدونم هر چی تو بگی سارا لباس سعید رو در اورد تاپ و مانتو خودش پوشید گفتم باشه بمونیم … ادامه دارد…
نوشته: حمید و سارا
خاطرات شمال حمید و سارا (۲)
قسمت قبل ... (کلیک کنید)
سلامی دوباره
حمیدم ادامه خاطرات شمال رو براتون می نویسم . ممنون از لایک هاتون .
یادتون باشه قسمت قبل با سارا تو جنگل می رفتیم که دچار بارون شدیم و برای پیدا کردن سرپناه مجبور شدیم بریم تو ی آلاچیق که ی چادر هم کنارش برپا بود .
وقتی رسیدیم دیدیم سه تا پسر کنار آتیش نشستن و مشغول آماده کردن کباب هستن.
سلام کردیم و ازشون خواستیم کنار آتیش خودمون گرم کنیم . پسرهای بامعرفت و خوش برخوردی بودن . علیرضا که بزرگتر بود حدود ۲۵ ساله به کامران گفت برو کاپشن منو بیار بنداز رو خانم کامران هم رفت با ی بارونی و کاپشن برگشت کاپشن داد خانم ، بارونی هم داد به من گفت خودتون رو گرم کنید . تشکر کردیم ولی سارا که لباس هاش حسابی خیس شده بود داشت می لرزید و گفت نمیتونم بپوشم اول باید خشک بشم . علیرضا گفت بچه ها بریم تو چادر خانم راحت باشه .
سه تای گوشتها و سیخ ها رو برداشتن بردن تو چادر ، من و سارا هم کنار آتیش موندیم تا خودمون خشک کنیم . سارا شالش رو در آورد کنار آتیش نشستیم که سعید کوچیک ترینشون بود (حدود ۱۶ سال) با ی حوله دستی اومد گفت خدمت شما تشکر کردیم و من حوله رو گرم کردم باهاش صورت و گردن و موهای سارا رو خشک کردم .با دیدن سارا که موهای مشکی و خوشگلش خیس شده بود گفتم خانومی خیلی خوشگل شدیا ! سارا لبخندی زد و گفت مگه بار اولته میبینش ؟ گفتم تو این هوا و طبیعت و این وضعیت آره سارا گفت لرزم گرفته چیکار کنم گفتم نمیدونم اگر الان تو سوییت بودیم میگفتم برو زیر دوش آب گرم ولی اینجا چیکار میتونم برات بکنم . گفت نمیدونم کاش الان تو سوییت بودم یا لااقل ی پتو بود میخوابیدم . گفتم بدون بوس و بغل من که گرم نمیشی . خندید گفت مثل همیشه بیشعوری ولی واقعا بغلت ی چیز دیگه هس گفتم الان میرم ببینم اینجا چی دارن ؟
رفتم تو چادر دیدم بله هم چادر جادار و بزرگه هم اینکه به اندازه دو سه روز موندن امکانات با خودشون آوردن . گفتم بچه ها ی پتو میدید به من خانمم لرزش گرفته
علیرضا گفت آره ولی بیارش تو چادر ما میریم کنار آتیش کباب کنیم شما بیاید داخل .
رفتم سارا رو صدا زدم گفتم بیا داخل اینجا بهتره . سارا بلند شد و اومد طرف ما لباس خیسش که چسبیده بود به تنش سینه تپلش برجسته تر نشون میداد بدون روسری و موهای خیس با ساپورت و کفش اسپورتش واقعا اندامش رو سکسی تر از همیشه کرده بود داشتم با عشق و هوس نگاش میکردم که متوجه شدم علیرضا هم داره دید میزنه روش ولی پنهون میکرد کامران هم از تو چادر اومد بیرون ولی سعید داخل بود .
دست سارا رو گرفتم بردمش تو دیدم سعید از تو ساکش ی تیشرت و شلوارک درآورد بهش داد گفت فکر کنم لباس من اندازه اش باشه بپوشه اون لباس و بده بیرون بزارم خشک بشه ی تک پوش هم به من داد با ی شلوار راحتی فکر کنم مال کامران بود . سعید پسر تپل و سفید و تپلی بود و هیکلش هم اندازه سارا بود . سارا لباس و از سعید گرفت و گفت بیرون باش تا لباسم عوض کنم . وقتی لباس خیسش رو در آورد گفتم خانم سوتینت هم خیسه درش بیار داشت سوتینش رو که در میاورد که شیطنتم گل کرد و از پشت گرفتمش سارا هی دستمو میکشید میگفت نکن بیشعور زشته میفهمن گفتم باشه ی بوس از گردنش گرفتم و گفتم زود باش پس الان سعید میاد . لباس که پوشید بهش گفتم واقعا هر لباسی بهت میادا خندید گفت حتی پسرونه گفتم آره ولی سعید هم خوش سلیقه هستا سارا گفت: آره هم خوش سلیقه هم خوشگل و تپل . گفتم شیطون نکنه خوشت اومده ازش گفت :حسودیت شد گفتم نه برا چی حسودی کنم تو که مال منی عاشق منم که هستی ی لب ازم گرفت گفت لباس بده سعید بیا گرمم کن دارم یخ میزنم .
لباس و سوتین و شلوار بردم بیرون آویزون کردم زیر آلاچیق علیرضا گفت کباب آماده شد بیا دو تا سیخ ببر ی کم حالتون جا بیاد . گفتم واقعا لطف میکنید پسرا امیدوارم بتونم جبران کنم رفتم تو چادر دیدم سارا حوله پیچیده دور سرش ی پتو انداخته زیر یکی هم روش و داره اون زیر میلرزه رفتم از پشت بغلش کردم گفتم الان گرمت میکنم … گفت بچه ها نیان تو گفتم نگران نباش حداقل تا ی ربع دیگه مشغول کبابن منم حسابی گرمت میکنم از پشت سینه هاش تو دست گرفتم و از گردنش ی بوس گرفتم گفتم از پشت بگیرمت بهتر گرم میشی یا از جلو . گفت فعلا که بدن خودتم سرده …
به شوخی گفتم میخوای پسر خوشگله رو صدا بزنم بیاد گرمت کنه گفت دیدی گفتم حسودی اون پسره اسم داره. گفتم: خببب حالا سعید . میخوای من تو بغلت باشم اونم از پشت بهت بچسبه پتو هم که روته هم گرم میشی هم حال میکنی گفت آره لابد تو هم تحمل میکنی یکی دیگه منو بچسبه مشغول لاس زدن بودیم که دیدیم سعید از پشت چادر صدا میزنه رفتم گفت علیرضا میگه بیا رفتم پا آتیش علیرضا ی سیخ تعارف کرد گفت بیا هم خودت بخور هم برا خانومت ببر . مشغول خوردن که شدیم گفت خانمت گرم شد
ک ماه که نشده اما خب خدا نعمتی داده و لذت خواهم برد از این کوس و کون فوق ستاره…پایان
ستم بکنم ، میگفت یک لحظه میخواستم پاشم همه چیز بزنم بهم باز گفتم رومون باز میشه
از یک طرف میگفتم خب من را با فهیمه اشتباه گرفته اگه بیدار شه چی میگه .از طرفی شهوتی شدم و نمیدونستم باید چکار کنم .
همه اینا توی لحظات کمی اتفاق افتاد ، حرفای فهیمه در مورد این که شمسی زود شهوتی میشه یادم بود ، کلا با بدنش ور میرفتم و شمسی چند بار خواست در بره و روش طرفم نمی کرد از خجالت
من همش میگفتم جووون فهیمه جووون و میمالیدم ، کیرم بلند بلند و کوس و کون شمسی خداشاهده هر چی بگم کم گفتم ، از زیر یکی دو بار هم نگاه کردم مثل مهتابی اندامش برق میزد
مالیدم و دیدم کوسش هم خیس شده کیرم انداختم وسط پاش و یک لحظه شمسی در حینی که صدای نفسای شهوانیش میومد در همون لحظه کیرم انداختم وسط پاش و لبه کوسش با شهوت گفت اخ خدا لعنتت کنه احمد من را اشتباه گرفتی پدرسگ
اولین بار بود فحش اینجوری میداد ، من یک ثانیه مکس کردم ولی با خودم گفتم همین امشبه بزار ادامه بدم ، به محضی که اینا گفت پدر سگ من خودم زدم کوچه علی چپ با زور کیرم زدم رفت در کوسش ولی نرفت داخل
از پشت داخل کردن معمولا سخته ، مخصوصا طرف باهات همکاری نکنه
این موقع گردنش دهنم کردم و خوردم و گفتم جوووون فهیم ، باز هم لو ندادم چیزی ،،
شمسی با دست اومد مانع شه کیرم نره توی کوسش ولی کلا اونم شهوتی شده بود و موندا بود چی میشه ، من یک لحظه از فرصت استفاده کردم و کیر خیسم فشار دادم سور خورد رفت توی کوس شمسی …واییی دوست دارم اون لحظه همون مدل تکرار شه و بعد اگه خدا من را کوشت هم بکشه
اونقدر اون کوس و کون ارزش داره که اگه بگم سر جونم معامله میکنم شاید اغراق نشه
اخه فکر کنید کون سفید و بزرگ و بیضی شکل و کوس محشر …مرد از خدا چی میخواد و با اون اندام محشرش
خلاصه کیرم سور خورد شمسی میبینه وقتی میگه احمد و من واکنشی نشون ندادم و کیرم هم رفت لای کوسش ، با خودش میگه بزار آبش بیاره و خودم میزنم به اون در چون احمد ظاهرا اشتباه گرفته .
اما این همه ی ماجرا نبود وقتی کیرم چند باری جلو عقب کردم کوس شمسی ،کلا شمسی دیونه شد و مست مست شده بود ، من دیدم شمسی خیلی وا داد و تسلیم شده ، اما تسلیمی که مثلا من اشتباه گرفتمش
پررو شدم رفتم روی کونش قشنگ و از پشت محکم میزدم و گوشش میخوردم ، زیر گوشش آروم گفتم خاله جون ببخشید ، کمی صبر کرد گفت احمد بی ابروم کردی بیا پایین جواب دخترم چی بدم ، گفتم به خدا اشتباه گرفتم اما نمیتونم بگذرم همین یکبار گوه خوردم بزار تمومش کنم ، ساکت شد و یک مقدار گذشت یهو گفت احمد بکوب ،شمسی خشن دوست داره و قبلا فهیمه گفته بود اما نمیدونستم تا این حد
گفتم چی خاله گفت مرگ خاله من خالت نیستم ، گفتم اها باشه میکوبم ، صداش زیر پتو میومدم که لذت میبره و خوشش اومده
برگردوندم از جلو بزنم داخل زد زیر دستم گفت از پشت بکون از روبرو روم نمیشه وحشی به چشات نگاه کنم
گفتم شمسی جون ما که کردیم بزار شب مون خراب نشه گفت مرض کثافت ، جواب دخترم چی بدم از روبرو رفتم روش و کردم داخل کوسش
شمسی چند سال بعد تولد پسرش دستگاه گذاشته و موردی نداشت بریزم توی کوسش …این که چه طوری کردم تقریبا از بغل و پشت و جلو کردیم وشمسی هم همراهی میکرد ، بعدش خوابیدیم اما صبح شمسی بیدار شد و گفت عذاب وجدان گرفتم و گریه می کرد که باز من رفتم بغلش کردم و باهاش حرف زدم به سختی آروم شد ، الان توی این یک ماه یک بار دیگه هم خونه خودش بود و زنگ زده بود به فهیمه بگو احمد بیاد جارو برقیش را ببرم بازار من نمیرسم ، منم رفتم زنگ زدم و کلید انداختم خونشون ( ما یک کلید از خونشون داریم که اکثرا توی ماشین منه چون زنم فهیمه زیاد با ماشین میره و میاد ) رفتم طبقه دوم است خونشون و دیدم شمسی داره ظرف میشوره ،پرسیدم دایی کجاست ( ابراهیم ) گفت دایی کجایه جای حیوناش الان رفت ، خب پسرش هم سربازی بود .رفتیم از پشت سر بغلش کردم با بغض گفت ولم کن احمد به خدا شرم داره از اون شب خوابم درست نمیاد و میگم چه گوهی بود خوردیم ، من بوسسش کردم و ملچ ملوج راه انداختم گفتم عشقم من به خدا کنترل ندارم میرسم بهت روانیی میشم گفت خر نشو باز اصرار کردم و مالیدم گفت جواب زنت و بقیه چی بدیم گفتم قرار نیست کسی بفهمه …خلاصه باز با اصرار و مالیدن تونستم غلبه کنم اما خب سریع تسلیم شد ، مالش که دادم گفت بزار روبروی پنجره باشم ببینم ابرام یهو نیاد دامنش دادم بالا وایییی چی میدیدم یک کون بیضی بزرگ و مغزم هنگ کرد اخه اون شب درست نمیشد ببینم از پشت انداختم کوسش و اون ناله یا همون آه آه یواش میکرد اما خب زود تموم کردم و اومدم ، اخر هم گفت احمد مدیون هول بازی در بیاری و هر جایی نچسبی بهم زندگیمون خراب شه ، هر وقت خودم اوکی هستم می فهمی ، باز جلوی بقیه سه نکنی گفتم باشه مگه بچه ام .
الان دیگه توی این ی
مادرزن رودربایستی دار (۲ و پایانی)
قسمت قبل ... (کلیک کنید)
سلام و وقت بخیر
قبل این که برم سر اصل داستان چند تا نکته مهمه بگم یکی این که من همیشه قرص تاخیری کنار زاپاس ماشینم قایم کردم و گاها میخورم البته خیلی نیاز ندارم و سکس طبیعی لذت بخش تره ، وقتی که رسیدیم جای شترمرغ ها به بهانه دستشویی رفتم یک نصفه خوردم گفتم درصدی شاید لازم شد و یکی دیگه این که لازم هست بگم چون زنم سرد بود و با مادرش راحت بود از سکس و همه چیز هم حرف میزدن و زنم گاهی مگفت لاله گوشم بخور و یا از پشت گردنم بخور و یا با دست با پاهام بازی کن شاید مثل مادرم از اینجا ها حساسم و این کمک کرد به من همون شب .
ما رفتیم و موقع خواب شمسی گفت روی زمین میخوابم تو وشایان روی تخت دو نفره گفتم عمرا اصرار اصرار کرد آخرش گفتم پس شایان وسط بزار من کنار دیوار میخوابم ، گفت باشه پسرم خودت اذیت نکن بخواب و گفت من خوابم نامعلومه سنگین و گاهی سبک اگه سگ ها سر صدا کردن بیدارم کنی گفتم باشه .
خوابیدیم و من هم چون خسته بودم با این که فکر اون کون بزرگ بیضی بودم خوابم برد ، ساعتای یک شب بود که سر و صدا شد و شمسی بیدار کردیم رفتیم داخل حیاط اما موقع رفتن دیدم شایان غلط زده و میخواد بیفته زمین ، گذاشتمش کنار دیوار گفتم بریم ، توی راه هم اون کون را از زیر دامن نگاه میکردم هرازگاهی و حسرت میخوردم ، رفتیم چیزی نبود و برگشتیم توی برگشت فکری زد به سرم رسیدیم اتاق گفتم خاله بخاری نفتی هست و خطرناک اگه شایان غلت بزنه بزار گوشه بخوابه تو هم کنارش بخواب من لبه تخت میخوابم …گفت باشه تو هم مثل پسرمی …خوابیدیم اما پتوی دو نفره روی من بود و پتوی شمسی یک نفره بود نصفش زیر شایان بود و نصفش هم روی شایان ، نصف پتو انداختم روی شمسی گفتم راحت باش سرما میخوری گفت دستت درد نکنه .
شمسی ظاهرا خوابش برد من نه …فکرای شوم به سرم میومد و بعد کمی نزدیک شمسی شدم از زیر پتو و چسبیدم بهش با خودم گفتم چیزی شد فوقش میگم غلت خوردم و ابدا نمیرم زیر بار این حرف …کیرم بلند شده بود با دستم نگه داشتم بهش نخوره چون شمسی با دامن بود و لخت از زیر ( یادتون باشه گفتم اکثرا با دامن تا تاول نزنه و پوستش حساسه )اروم نزدیک شدم و خودم رو چسبوندم شمسی …واییی کون نبود به خدا …انگار تمام قدرت خلاصه در درست کردن این کون و اندام بود …میترکیدم از فشار وقتی لمس کردم و تقریبا بغلم بود …همین جوری وایستادم و یکی دوتا حرکت ریز هم زدم …
فقط و فقط در اون لحظه همه دنیا واسم لذت بخش شده بود و اینجا فکر شوم دیگری به سرم زد گفتم هر چه باد بادا و اکر چیزی شد به هیچ عنوان زیر حرف نمیرم که فلانم و …، باز به خودم گفتم بذار یک کاری کنم گفتم اگه اتفاقی افتاد ادای توی خواب در میارم و خودم میزنم به خواب میگم توی خواب تو را با فهیمه اشتباه گرفتم و اگه زد زیر گوشم هم قسم میخورم اشتباه گرفتم و زیر بار نمیرم
بهش چسبیدم و کونش قشنگ بغلم بود و آروم گفتم فهیم فهیم همزمان هم دستم یواش بردم سمت سینه های ۸۵ اش ، دیدم شمسی صدای نفساش میاد ، اینجا که توضیح میدم بعدا شمسی وقتی کار از کار گذشت و روش باز شد همه را توضیح داده .
شمسی تا وقتی بهش میچسبم خواب بوده اما وقتی قشنگ بغلش میکنم و دستم میبرم سمت سینه متوجه میشه ولی چون توی شرایط عجیبی بوده و هم خجالت میکشیده و ردربایستی بوده با خودش فکر میکنه میگه احمد احمق من را اشتباه گرفته و اگه بیدارش کنم زشته بزار یک مقدار مستی کنه فوقش میخوابه و خودم هم کمی دیگه میکشم کنار
اما وقتی سینه هاش میگیرم و کونش قشنگ کیرم لمس میکنه همزمان که گفتم فهیم فهیم زبونم پشت گردنش می کشیدم ، شمسی از ترس میمونه که داره جدی میشه چندباری زبونم کشیدم پشت گردن و دست دیگه ام بردم زیر دامن پاهاش بمالم دیدم بله از زیر دامن لخته مطابق معمول
مالیدن و زبون زدن گردنش و سینه ها مالیدن همه و همه توی چند لحظه اتفاق افتاد و هرازگاهی میگفتم فهیم
شمسی اینجا مونده بود چکار کنه میگه واییی داره تابلو میشه ، زد زیر دستم گفت ابی بزار بخوابم ( ابی همون ابراهیم شوهرش بود ) اینجا را هم بعدا شمسی گفت دیدم خیلی نزدیک شدی مجبور شدم صدام در بیارم و بگم تو را با آبی یعنی شوهرم اشتباه گرفتم ، وقتی گفت ابی من گفتم اععع اشتباه گرفته پس راحت تر میشه برم جلو .
خلاصه دیدم این را گفت دست دیگه ام از روی سینه هاش برداشتم از پشت بردم قشنگ لوپ های کوسش گرفتم
کوس نبود شاه کوس بود ، این زن به معنای واقعی خدا واسه خودش درستش کرده بوده و اشتباهی روی زمین بوده ، کوسش هم اولین بار دست زدم لوپ های چاق و …
با انگشتم میمالیدم و میبردم دم در کوسش
شمسی نفس نفس افتاد و تند تند میگفت ابی نکون بخوابم ، فهمیدم شهوتش بالا اومده بعدا میگفت وقتی کوسم مالیدی ترس و آبروریزی و شهوت و چکار کنم قاطی شده بوده و مثل مجسمه ها هیچ کار نمیتون
امیر من بهت نگفته بودم ولی من متاهلم ولی ۲ ساله خونه پدرم زندگی میکنم شوهرم با پارتی کلفتی که داره نه طلاقم میده نه باهام زندگی میکنه من تو شوک اوفتادم خودش دید خراب کرده گفت الان ۲ ساله کیر ندیده کصم با دست خودش کیرمو کرد تو کصش وای یه لحضه فکر کردم کیرم رفته تو کوره اتیش وای چقدر تنگ و لزج بود خیلی خوب بود .
اینم بگم این اولین کسی بود که کردم قبل این فقط کون کرده بودم .
شروع کردم به تلمبه زدن گفتم گور بابات چه بهتر که از جلو بازی اونم فقط آه و ناله میکرد قربون صدقه کیرم میرفت حین تلمبه زدن حمله بردم به گردنش خیلی حساس بود به گردنش چشماش باز نمیشد انقدر میک زدم دو طرف گردنشم کبود کردم دراز کشیده بود منم روش بودم تلمبه میزدم با پاهاش قفلم کرده بود فقط تلبه میزدم خودش دمر خوابید دوباره به تلمبه زدن ادامه دادم خیلی خوب بود اه و نالش داشت منو میکشت عشق میکردم منم قربون هی چک میزدم دهنشو گرفته بودم میگفتم خفه شو کیرمو در میاوردم یه دفعه همشو میکردم تو کصش زوزه میکشد داگیش کردم این بهترین صحنه زندگیم بود وای چقدر قشنگ بود کردم تو کصش وقتی عقب جلو میکردم کصش میلرزید و از اون ور لبه های کصش با عقب جلو کردن کیرم میچبید به کیرم حال میکردم انقدر زدم توش تا ابم اومدو ریختم رو کمرش تمیزش کردمو بغلش کردم چشمم به ساعت اوفتاد تقریبا ۲ و نیم شروع کرده بودیم ساعت ۵ بود دیگه نایه بلند شدن نداشتم یکم حرف زدیمو گفت امیر ببخشد که بهت نگفتم من شوهر دارم ولی اون منو نمیخواد طلاقمم نمیده الان ۲ سال بود من کیر ندیده بودم .
یکم حرف زدیم و رسوندمش خونشون .
حالا میخواستم نظرتونو بهم بگین به نظرتون ادامه بدم با این خانوم یا نه ؟
نوشته: Amir
ماجرای من و مهیا
#دوست_دختر #زن_شوهردار
سلام دوستان 👋🏼
قبل اینکه خودمو معرفی بکنم بگم که این داستان خیال بافی نیست و تک تک کلمه هاش واقعیه و خواهش میکنم که نظر هاتونو برام بنویسید تا بدونم 😊🫶🏼🙏🏼
خب بریم برای معرفی 😊
من امیر هستم ۲۰ سالمه ۱۷۵ قدمه ۷۰ وزنمه و ۱۶ هم سایزمه .
ساکن یکی از شهر های کوچک تورک زبانم بنا به دلایلی نمیتونم بگم .
خب داستان از جایی شروع شد که من یه روز تو بازار مشغول دختر بازی بودم که چشمم افتاد به یکی از مغازه ها که لباس زنونه فروشی بود .
وای یه فروشنده خانوم داشت که خیلی به چشمم ناز اومد البت از چهرش قشنگ معلوم بود ازم بزرگتره ولی دیونم کرده بود گفتم باید مخشو بزنم .
خلاصه این شد که بخاطر این خانوم هر روز میرفتم بازار تا این که دیدم وقتی منو میبینه میخنده همین بهم فهموند که راهو درست رفتم .
یه روز این خانوم با دوستش جلو مغازه بودن که تا منو دید گفت وای چقدر هوا گرمه و برگشت بهم گفت میشه برام یه نوشابه بخری منم با خنده گفتم بزرگشو یا کوچیکشو اونم گفت کوچیکشو بخری ممنون میشم 😂 دیگه فهمیدم الان وقتشه شماره بدم بهش نوشابه رو خریدمو شمارم رو هم نوشتم تو کاغذ رفتم تو مغازش تا منو دید گفت مرسی ممنون و چطور میتونم جبران کنم گفتم نیازی نیست اگه خواستی این شمارمه بهم زنگ بزن کارت دارم اونم بدون هیچ حرفی گفت چشم .
ولی من فکر نمیکردم زنگ بزنه ولی ۱۰ دقیقه نکشیده دیدم یه شماره ناشناس افتاد رو گوشیم فهمیدم اونه داشتم بال درمیاوردم خلاصه باهم حرف زدیم و همه چی اوکی شد .
اسمشو بهم گفت مهیا که گفت همه مهی صدام میکنن که بعدا فهمیدم همین مهیا هم الکی بوده و اسمش چیزه دیگه بوده .
مهیا ۲۳ ساله بود ۱۷۰ قدش میشد ۶۵ کیلو وزنش بود موهای مشکی که آخر موهاش رنگ طلایی بود ولی زیباترین نقطه بدنش چشماش بود وای تو عمرم چشم به این خوشگلی ندیده بودم قشنگ دیوونم میکنه چشماش نگم براتون چشمای بزرگ با رنگ عسلی که به قهوه ای میزنه . دماغشو عمل کرده و لب های گوشتیه متوسط .
ولی تنها جایی که تعجب انگیز بود سایز سینه هاش بود به زور ۶۵ میشد اندازه دو تا نارنگی بود سینه هاش .
ولی از کونش نگم براتون یه کون متوسط ولی نرم و ژله ای .
خب دیگه خیلی تعریف کردم ما کم کم خیلی باهم اوکی شدیم ولی اصلا چت کردنو دوست نداشت دوس داش فقط زنگ بزنم بهش همین برای من عالی بود چون دیگه خسته شده بودم با دختر بچه چت کرده بودم از این لحاظ این اتفاق خیلی برام خوب بود .
بعد چند روز رفتیم کافه و اونجا دیگه با هم خیلی حال کردیم .
شبش یه سکس تلفنی کردیم که واقعا عشق کردم فهمیدم از سکس خشن خیلی خوشش میاد و دیگه اطلاعاتم ازش کامل شد .
تقریبا یه ۱۰ روز که باهم بودیم تا ولنتایم رسید البت من نتونستم چیزی براش بخرم .
واقعیتش دستو بالم خیلی خالی بود ما بچه پایینیم از بابامون پول نمی گیرم 😓.
مادر اینا هم رفتن تهرانو من تو خونه تنها بودم .
جمعه بود یعنی فردایه ولنتایم زنگ زد صبح زود و یکم گفتیمو خندیدم گفتم دارم دق میکنم از تنهایی و فلان یه دفعه گفت دوست داری بیام پیشت برات غذا درست کنم منم که از خدام بود گفتم چرا کنه نه ولی فکر نمیکردم بیاد که گفت باش تا ۲ ساعت دیگه پیشتم .
منم کلا تو شوک بودم پاشدم خونه رو جم کردم رفتم حموم صاف و صوف کردم برای اطمینان ۲ تا کرگدن انداختم بالا که ای کاش یکی می انداختم 😅.
خانوم رسیدو ماچ و بغلو گفتیمو خندیدم و گفت پاشم غذا درست کنم گفتم نمیخوام بشین کنارم که فقط دلم میخواد بغلت کنم اونم خندیدم اومد تو بغلم کم کم دیگه قرص تاثیر خودشو داشت میزاشت داغ کرده بودم که یدفعه چشمم خورد به چشماش دیگه دیونه شدم لباشو گرفتم نتونستم ول کنم کم کم رفتم به سمت گردنش انقدر خوردم که اه و نالش در اومد یکم هم گردنشو خوردم از اونجایی که میدونستم فاشق سکس خشنه به زور لباسشو در اوردم اوفتادم به جون اون سینه های کوچولوش خیلی کوچولو بود ولی سرش سفت شده بود معلوم بود حال داره میکنه یکم که خوردم صداش در اومد که امیر بخورش فهمیدم کصشو میگه بوس کنان رفتم به سمت پایین و شلوارشو در اوردم چشمم خورد به شرتش که ست بود با سوتینش یه شرت سوتین مشکی که شورتش اصلا پارچه نداشت و یه نخ بود فقط حشرم چند برابر شدو حمله کردم به کصش یه کص قرمز رنگ داشت که ۲ تا لبه کوچولو زده بود بیرون که بکم تیره تر بود مثل گشنه ها اوفتادم روش قبلا خیلی شنیده بودم که کص بو میده یا مزه بدی داره ولی اصلا این کص نه بو میداد نه مزه بدی داشت نه ترش بود نه شیرین اصلا بی مزه بود بخاطر همین گفتم وایسا از یخچال یه دنت ورداشتم اوردم ریختم رو کصش وای نگم براتون زنومو میکردم توش همشو میخوردم دیگه اه و ناله نمیکرد زوزه میکشد انقدر خوردم که با پاهاش سرمو گرفت و یه دفعه لرزید فهمیدم ارضا شده سریع لخت شدمو بغلش کردم بهش گفتم وازلین بیارم چون فکر میکردم باکره اس که گفت
خیلی داغ شده بود طوری که میگفت آب دهنت رو بریز توی دهنم من با این حرفاش شهوتیتر شده بودم لباشو میخوردم زبونش رو میخوردم آب دهنم رو میریختم توی دهنش و اون خیلی خوشش میومد اکرم میگفت وحشی بودن رو دوس دارم گفتم خوردن سوراخ کونت لیس زدن کُست آرزومه گفت اونم به وقتش که محکم کونش رو چنگ میزدم در همون حال من ارضا شدم و خالی کردم کف انباری صورت هردومون از عرق کردن خیس شده بود
{بعد این ماجرا ما ادامه دادیم و چندباری به شکلهای مختلف باهم سکس کامل داشتیم که اگه شرایط و حالش باشه مینویسم}
نوشته: مرتضی
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
