🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖
تُعد قناة 🔖دا̑س̑̑ـ̑̑ـ̑̑ت̑̑ـ̑̑ـ̑ــــــا̑ن̑̑ـ̑̑ـ̑̑ڪ̑̑ـ̑̑ـ̑ــــده🔖 (@dastankadaa) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 27 442 مشتركاً، محتلاً المرتبة 12 659 في فئة الأروتيك والمرتبة 12 379 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 27 442 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 14 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 821، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -28، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 39.13%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 11.26% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 10 734 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 090 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 22.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, وقت, چیز.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 15 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.
27 442
المشتركون
-2824 ساعات
+1967 أيام
+82130 أيام
أرشيف المشاركات
📕دّاّسّتّاّنّکّدّهّ📘
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
ĴŐĨŃ☞ @Dastankadaa
ه بودم بدنیا میام دایی حیدرم دیگه بزرگ شده بود ۰
و اون خاطره تلخو خوب به یادش بود
دایی حیدر بخاطر اون اتفاق لکنت داشتو از آدم ها فراری بود
یک فرد منزوی بود همیشه تنهایی تنها
تو فکرش همیشه غوطه ور بود
تو روستا میگفتن حیدر تنها
همیشه یک گوشه نشسته و میترسید بیرون بیات
همه به مادر بزرگم میگفتن که حیدر دیونه است ۰
حیدر دیوانه نبود فقط آسیب دیده بود ۰
و کسی براش کاری نمی کرد جمیل خان هم ازدواج کرده بود
چند تا بچه داشت
وقتایی که حیدر مامانمو تو کوچه میدید کلی ذوق میکرد میدویید دنبال مادرم بغلش میکرد تو بغل مادرم اشک می ریخت رابطه مادرم با حیدر خوب بود ۰
تا اینکه یک شب وقتی مامانم منو میزارن تو گهواره تا بخوابونه
در حال خوندنه لالایی بود که سایه روی داخل اتاق میبینه دقت میکنه میبینه یکی پشته پنجره است یکی که نگاه نافذ رو به داخله اتاق گرفته بود
مادرم به سمته پنجره میره خیلی آهسته باز میکنه وایساد درست روبه روش هیچی نمی گفته نزدیک تر که میان همه چی واضح تر میشه دایی حیدر بود که در حال گریه کردن بود ۰
مامان شوکت میگه چی شده داداش
دایی حیدر با لکنت اش میگه کشتمش انتقامتو گرفتم ابجی ۰
مامان شوکت حین بلندی میکشه میگه چی داری میگی
دایی حیدر با صدایی اروم میگه میدونم باهات چیکار کرده ۰
اون تو رو بدبخت کرد بیچارت کرد با نقشه از قبل تعیین شده مجبورت کرد زنه غلام بی کله شی من اون موقع بچه بودم زورم نمی رسید ۰
الان زورم بهش میرسید و کشتمش اومدم بهت بگم اون موقع تو بچگی نتونستم ۰
کاری کنم بدون بالاخره انتقامتو گرفتم الان باید فرار کنم وگرنه خان نوچه هاش منو میکشن
هرچی مامانم میگفت نرو بمون دایی حیدر قبول نمیکرد ۰
به اینجایی تعریف کردن که مامانم میرسید حسابی هق هقش سربه فلک میکشید ۰
ادامه داد داداشم فرار کرد و رفت
اون موقع که این بلا سرم اومد حیدر خیلی بچه بود ولی همه چیز یادش بود ۰
من مطمئنم حیدر بچه خیلی باهوشی بوده ۰
ولی بخاطر بل هوسی جمیل خان همه چی نابود شد فردا صبح خبری تو یه روستا مثل یک بمب پیچیده که گلویی تیکه پارهی که فقط با پوسته به بدن جمیل خان وصل بود ۰
یسریا میگفتن ممکن کار حیدر باشه چون غیبش زده خیلی ها میگفتن حیدر عقب موندس تو دیوونه بوده عقلش به این جور کارها نمی رسیده ۰
دایی حیدر از اون روز میره و دیگه هرگز بر نمی گردد هرگز پیداش نمیشه مادربزرگم به قدری چشم انتظار حیدر بوده که از پا در میاد روزهایی اخر عمر مادر بزرگم مامان شوکت همه چیزو برای مادربزرگم تعریف میکنه۰
مادربزرگم وقتی حقیقتو میفهمه به ثانیه نمیرسه که تموم میکنه درجا میمیره بابایی من غلام بی کله هم تویه دعوا کشته میشه ۰
ماه هم مامان شوکت هم مادرمون بود و هم بابامون ولی مامان شوکت منتظر قبل از مرگش خبری از داداش برسه یا حتی ببینتش
الان هر کدوممون زندگی خودمونو داریم
بی صبرانه منتظرم تا این برادر و خواهر به تجدید دیدار برسونم به امیده روزی که این خواهرو برادر در کنار هم به دیدار هم بنشونم دارم مخفیانه بدنبال دایی حیدرم میگردم تا بتونم آرزویی قبل از مرگه مادرمو برآورده کنم 🖤
نوشته: عاطفه
پسر خان
#تجاوز #مامان
من عاطفه هستم داستانی که میخوام براتون بگم مربوطه به مادرمه ۰
اون برام تعریف کرده و من براتون ارسالش کردم مادرم امروز ۷۶سالش میشه ۰
داستانش بر میگرده پنجاه واندی سال پیش ۰
مادرم اسمش شوکت بوده تویه روستایی کویری تویه خانواده فقیر و مذهبی و معتقد به دنیا میاد ۰
در خانواده رعیت فقیر به دنیا میاد مادرم از بچگی ۰
تویه امارت خان که منطقه شون کنار پدر و مادرش کار میکرد۰
وشوکت تنها دختر خانواده بود سه تا برادر داشته
و در کنار پدر و مادرش کار می کرده
مامان شوکت یک برادر به اسمه حیدر داشته
مادرم از همه برادرهام بزرگتر بوده هم خواهر بود وهم مادر
حیدر وقتی ۳ سالش بود۰
مامان بزرگم به مامانم میگه امروز خان مهمون داره سرمون شلوغه بچه رو بردار ببر بیرون
از امارت که ارومش کنی مادرم برادر کوچیکشو
به پشته امارت میبره
اونجا جهنم زندگی به مادرم سلام میکنه جهنم خانمان سوز ی که حتی با تمام آبهایی جهانم خاموش نمیشه ۰
از اقباله سیاه مادرم
میره سمته باغ حیدر برادر مادرم شروع به بازی کردن با گل گیاه اونجا میکنه
مامانم داشته برای حیدر میموه میچینده که ۰
یکی از پشت میگه تو اینجا چیکار میکنی
مامان شوکت میترسه برمیگرده عقب میبینه جمیل خان پسره خان روستا ست
وروبه روش ایستاده مامان شوکت میگه ببخشید آقا ۰
اومدم برادرمو اینجا بگردونم ۰
خان یک نگاه از سر تا پا به مامانم میکنه
جمیل خان میگه باشه قبلش چای برام دم کن بیار اتاق ۰
وقتی چایی به اتاق جمیل خان میبره یک نگاه به دور بر خان میکنه میبینه تنهاست ۰
هیچکسی باهاش نیست از ترسه اینکه بلایی سر بچه بیات مجبور میشه حیدر به کمرش ببنده و چاییو به اتاق خان میبره۰
پسر خان به مامانم میگه بیا جلو تر همینکه مامان شوکت نزدیک میشه
در یک آن پسر خان با لگد میزنه زیر سینه ای و ۰
پسر خان به سمته مامان شوکتم میره دستاشو میگیره و به سمت خودش میکشونه ۰
مامان شوکت تعریف میکنه چشم های جمیل خان شده بوده کاسه خون
تنش از گرما به حدی زیاد بود که وقتی مادرمو گرفت ۰
مادرم برای یک لحظه فکر کرد راستی راستی آتیش گرفته
خودشو به مادرم چسبوندو با بی توجه به جیغو گریه های حیدر با ولع سیری ناپذیر شروع به دراوردن تک تک لباسهایی مامانم
کرد مادرم میگفت اون پسر خان بود و من دختر یک رعیت
فقط با لحنه بغض آلود از مملو از التماس بهش گفت تو رو خدا نکنید آقا
ولی با بی توجه شروع به دراوردن کرد تا مادرم لخته مادرزاد شد ۰
حیدر برادر مامانم یک گوشه. شروع به جیغ زدن کرده بود ۰
مادرم می گفت تمام بدنمو با دستاش لمس کرد حس وحشت و فشار قبر بر وجود دانه مادرم حس میشد
به وحشیانه ترین شکل ممکن به مادرم تجاوز کرد و
تو اون اتفاق بکارت مادرم به باد رفت۰
مامانم گفت وقتی کار جمیل خان تموم شد سیر شد از مادرم
و حیدرم از شدت گریه از حال رفته بود میلرزید زیر شکمه مادرم به قدری درد میکرد که انگار قیله داغ تو شکمش ریخته بودن
جمیل خان که حسابی کیف کرده بود۰
سر ذوق اومده بود لباسهایی مامانمو گرفت پرت کرد تو صورتشو گفت از اینجا گمشو بیرون اگه از این قضیه چیزی بگی برادرتو میکشم ۰
خودتو تیکه تیکه خوراک سگهایی خان یعنی بابام میکنم
مامان شوکتم فقط ۱۳ سالش بود واز ترس اش
دهنشو میبنده و چیزی نمیگه ولی از اون روز حیدر که تازه زبون باز کرده بود دچار لکنت زبون میشه و دیگه نمی تونه درست حرف بزنه
خان چند شب بعد این اتفاق میاد به مادربزرگم میگه میخوایم بریم شکار شوکتو بفرست یکی باشه برامون غذا درسته کنه
مادربزگه احمق والاغ از همه چیتر نفهم ۰
مامان شوکتو با جمیل خان میفرسته جمیل خان با دوتا نوکر دیگه ومامانم راهی میشن به جز مادرم هیچ دختر دیگه نبود ۰
جمیل خان وقتی میخواد بره شکار بزنه به مادرم میگه بساطه اتیشو روشن کن درست کن ۰
مادر ساده من بدبخته من گرفتاریها وبلا هاش تمومی نداشت که در همون حین کار یکی از پشت به مامان شوکتم حمله میکنه وبصورت خشن و بی رحمانه از پشت به مادرم تجاوز میکنه نوکره وسط کار بوده که جمیل خان سر میرسه
شروع به داد هوار میکنه یقه اون نوکر رو میگیره و میبره پیش باباش میگه بابا این پسر به این دختر تجاوز کرده ۰
بیا ببین اگر ابروش بره دیگه کسی نگاش هم نمی کنه
مادربزرگم و احمق وعشقه حرف مردم شروع به گریه زاری میکنه
خواهش اینا که تمنا نذار دخترم سر زبون ها بیافته۰
خان میسپاره اول یک کتک مفصل آبدار نثار به اون
نوکر بزنن
بعد هم شوکت رو به عقدش در میارن
به همین راحتی جمیل خان با کلک از بلایی که سر مامان شوکتم آورده بود در میره۰
مامان شوکت بیچاره مجبور میشه با غلام از همه نوکرها زشت تر گند تر شیرین عقل تر ازدواج کنه
دمم نزنه
به ماننده هر روز از غلام بی کله کتک میخوره
وقتی مادر غلامم مادرمو کتک میزده ۰
چند سال میگذره مادر به اقتضایی هر سال یک بچه می آورد
وقتی منکه آخرین بچ
نندگان که تا انتهای داستان را خوندن …
نوشته: علی
م را با ندا بکنم و چون سرمایه دار اصلیه و دعوا دارین رضایت داده طرف قرار مستقیم من باشه و با زبون چرب و نرم ندا را آرام کرد و گفت مشروب میخوری؟ گفتم نه گفت پس منو ندا جون میخواستیم یه دو شات بزنیم به سلامتی شراکت جدید و خندید و با شوخی و بازی ندا را کشوند توی اتاق مدیریت و صندلی چید دور میز و در واقع نشستن به مشروب خوردن دوتایی . اینم بگم ندا توی مهمونی یا مراسمات مشروب چند تا شات را میزد . بعد چند تا شات کم کم شوخی و لوس بازی سعید شروع شد و خنده های ندا هم شروع شد و کم کم سعید دست انداخت کمر ندا و شال از سرش برداشت و شوخی و جدی چندتا ملچ ملوچ ماچ آبدار ازش کرد و ندا هم بهش راه داد . حالم بد شد بهم ریختم و خواستم دعوا راه بندازم ولی میدونستم ندا خر شده که همه چیزو به فنا بده و الان فرصت خوبیه که اونم یه سوتی بده . من در واقع پشت میز مدیریت بودم و اون دوتا کنار هم پای میز پذیرایی و نیم ساعتی که گذشت تقریبا ندا مست شده بود . سعید استاد مخ زنی و خانم بازی بود. کارش را استادانه پیش برد تا جایی که رک و راست بهم گفت برو اون تیکه موکت و پتویی که روش نماز میخوندین و ندا جون اومد دید را هر جا گذاشتی بیار و خندیدن …
مغزم هنگ کرد ولی با صدا و لحن و تذکر سعید متوجه شدم یعنی عجله کن . رفتم دو متر موکت و یه پتو که روش سکس میکردیم و توی آبدارخانه شرکت بود آوردم و گذاشتم توی اتاق و خواستم برم بیرون چون تحملش سخت بود برام ولی سعید گفت وایسا داداش کارت دارم و بشین سر جات و فوری اومد گوشی موبایل و کلید ماشین را ازم گرفت و گفت صبر کن داداشم عجله نکن . تحمل کردم ساکت نشستم و سعید موکت و پتو را انداخت کف اتاق و گفت علی آقا منو ندا جون میخوایم سکس کنیم و ناراحتی میتونی چشمات را ببندی ولی باید باشی . ندا هم فوری گفت آره ببین چه درد هایی من کشیدم تو هم تجربه ش کن و خندید …
ندا تپل و سفیده و سینه هاش بزرگ هستن و کون قلمبه و لب های کلفتی داره . ظرف مدت یه دقیقه نشد که سعید ندا را جایی که باورم نمیشد جلو خودم لختش کرد و شرت ندا را در آورد و دیدم کوسش پر پشم هست ولی مشخصه آب شهوتش شرت و پشم و همه را خیس کرده و واقعی میخواد کوس بده . ندا خیلی حشری بود از همون روز اول و دائم دوست داشت بکنمش . عاشق کیر کلفتم بود چون تپل بود که خب کیر من خیلی بزرگ و کلفت نیست و قلمی هست . کمتر دو دقیقه لنگای ندا بالا بود و زبون سعید لای کوسش و میخورد واسش و ناله های ندا که کاملا واقعی بودن بلند شد…
من ندا را میشناختم میدونم ادا هاش را و واقعیتش را و متوجه شدم که واقعی داره حال میکنه . سعید هم استادانه پاهای ندا را بالا نگه میذاشت و کوس تپل پشمالوی ندا را لیس زد. بعدم کیر سیاه و کلفت خودش را در آورد از توی شورت و گفت ندا جون ساک بزن . ندا هم ساکی زد که هرگز برای من هم نزده بود. جاهایی از کار اون دوتا حس بدی داشت برام . ولی جاهایی حس انتقام داشتم از دست ندا و یاد تهدیداتش میوفتادم و برام مهم نبود که داره حال میکنه . فقط دوست داشتم تموم بشه اون قضیه دعوا ها و خب در حال حل شدن بود. سعید لنگای ندا را بالا داد و پاهاش را باز کرد و با دوتا دستش رون های تپل ندا را بازش کرد و راحت تا تخماش را کرد توی کوس ندا و نگم صدای شالاپ شلوپ کوس ندا و حتی بویی که بوی شهوتش و بوی کوسش بود که قشنگ انگار چند برابر حد معمول بود. سعید جوری کوس ندا را میکرد انگار اسیر گرفته و انتقام داره میگیره ازش و ندا هم در اوج لذت بود و قربون صدقه سعید و کیرش و کمرش میرفت …
ندا را خودم اوایل دوستی از کون کرده بودم و باز بود کونش و مشخص بود که از کون میده و سعید هم فهمید با دیدنش و حالت داگی که شد ندا فوری انگشت شست خودش را کرد کون ندا و گفت عجب کون نازی و ندا هم جوابش اره عزیزم بکنش مال خودته و…
حدود ۴۰ دقیقه کردن ندا و سعید و دو بار ندا ارضا شد. و مشخص بود خیلی وقته کف بوده ندا بخاطر دعوا و دوری بین ما و سعید هم هر جور تونست کردش و حتی یه کاری کرد که غرو ندا را یه جورایی شکست و از کون که میکرد ندا را بهش گفت تو که خیلی حشری تری از زنهای دیگه و آبم را میخوری؟ باور نمیکردم مگر خودم میدیدم و ندا بله داد بهش و کیرش را موقع ارضا از کون ندا در آورد و گذاشت دهن ندا و آب را خورد ندا داد .
باور کردنی نبود ولی خدایی ندا جوری حال کرد و داد که من شاخ در آوردم. هرگز ندیده بودم اون رفتارها را ازش توی زندگی مشترک …
بگذریم. دعوا ها خوابیدن . سعید هم با لاشی بازی شد بکن ثابت ندا و مرتب میکنتش . ندا هم از خر شیطون اومد پایین و هزینه های دیگه روی دستم نزاشت .
اما این اتفاق راه را باز کرد برای منم که اگر فرصتی بشه میام مینویسم برای شما که دادن ندا یه جورایی راه لذت های مختلف را برای من فراهم کرد . با تشکر از همه خوا
چی شد که زنم به دوستم داد
#خیانت #همسر
با سلام به خوانندگان داستان زندگیم . من اولش بگم دو نکته را که بعد از خوندنش مورد توهین قرار نگیرم . اول که این ماجرای من و نوشتنش شاید نوعی تخلیه فکری هست چون مدتی برام سخت بود . دوم اینکه اگر من اشتباهی گفتم به نظر خواننده تنها دلیلش اینکه نمیشه جزئیات شخصی را ریز به ریز بیان کرد و ممکنه شخصی حدس بزنه داستان زندگی ما هست و ترجیح میدم اسم ها را تغییر بدم اما همش را بگم بدون توضیحات اضافه ….
من علی ۳۶ ساله هستم و همسرم ندا ۳۳ سالش هست و ماجرا بهار ۱۴۰۳ اتفاق افتاد .
ما اول دوست دختر پسر بودیم بعد ازدواج کردیم.از مال و سرمایه پدر زنم بگم که خوب هست و خودم هم به واسطه شغل پدرم وضع مالی خوبی داریم . اول توی خیابون معروف شهر نمایشگاه اتومبیل داشتیم و با این شغل با ندا آشنا شدم و دوست شدیم و ازدواج کردیم . اهل دروغ نیستم و دوست دختر چندتایی داشتم قبل و بعد ازدواجم و ندا هم بو برد و چند بار به قول اساتید فن سوتی و گاف دادم و ندا فهمید و داستان شد . بگذریم .…
ندا با سرمایه که از پدرش بهش رسید منو متقاعد یا به نحوی مجبور کرد که چند تا ماشین باربری تهیه کنیم و یه شرکت توزیع راه بندازیم و شغلم در عمل تغییر کرد . یک دوست و شریک قدیمی به نام سعید داشتم که بقول بازاری ها با هم داد و ستد و معامله معاشرت داشتیم و چند سال با هم کار کردیم و شش دونگ بودیم و با هم خانم بازی و پارتی و سفر و… داشتیم . سعید هم با توجه به شرایط بازار و به پیشنهاد من چند تا ماشین ایسوزو تهیه کرد و در واقع شریک شد توی شرکت و توزیع و پخش چند تا شرکت و برند را با هم برداشتیم . خب چند تا راننده چندتا ماشین و گردش سرمایه حسابدار و منشی و کارای شرکت زیاد بود و صادقانش اینکه لابه لای کارا گاهی تنها یا با سعید خانم بازی هم کردیم . سعید هم زرنگ بود هم حرف زن و هم خیلی خوب مدیریت کارا را میکرد. با یه خانمی که نزدیک خونه بود و فروشنده مغازه بود آشنا شدم دوست شدیم و خوب سکس هم میکردیم. محل کار ما صبح تا عصر خیلی خبری نبود چون اکثر کارها با راننده ها بود و من و سعید و منشی و حسابدار اکثر اوقات فقط بودیم و گاهی همونجا بعد رفتن حسابدار و منشی خانم بازی مون را میکردیم. اینو بگم ندا زن تیزی نبود من خریت میکردم و سوتی میدادم . بالاخره بعد ده تا سوتی ریز و درشت یه روز با خانم فروشنده توی شرکت خلوت کردیم و مشغول بکار بودیم که ندا اومد و در واقع روی کار مچ ما را گرفت و شر بپا شد .
از بعدش دیگه فقط تهدید لو دادن تهدید کنسل کردن کل شرکت و بردن سرمایه ش تهدید اجرا گذاشتن مهریه تهدید لو دادنم به قانون و خانواده دختر فروشنده که ندا شناختش چون نزدیک خونه بود محل کارش و هزار جور مرافه دیگه و بدن من روی ویبره و ترس و لرز و حتی گاهی خود دختر فروشنده را هم میرفت تهدید میکرد …
نگم که حال داستان از بین نره . این وسط به سعید هم میگفت فکر کار باش که شرکت را میبرم رو هوا و سرمایه م را میخوام ببرم و…
سعید هم با من دائم بحث که جلوی زنتو بگیر …
دختر فروشنده هم دائم گریه که بابام میکشه منو بفهمه …
خودمم همش عجب شری شد چه غلطی کردم و…
ندا هم رفته بود قهر و با هم ارتباطی نداشتیم مستقیم .
چند بار سعید خواست وساطت کنه به هر روشی هست ولی خب موفق نشد و منم میگفتم حل میشه حالا عصبانیه ندا و بزودی آشتی میکنیم . یه روز عصر چهارشنبه بود توی شرکت بودیم با سعید نشسته بودیم که ندا اومد داد و بیداد که بشینین حساب کتاب کنیم من ببرم سرمایه م را برای همیشه و …
کار حسابی بیخ پیدا کرد . سعید گفت بزار من حلش میکنم و تو فقط یه کلمه بگو هر چی شد دلخور نمیشی ؟ گفتم مثلا چی؟ گفت ببین آبرو دختر فروشنده و سرمایه من و خودت و همه روی هوان و من هر کلکی بشه میزنم ولی تو فقط بگو هر چی شد بدت نمیاد؟ گفتم تهش را بگو …
گفت لازم شد دهن زنت با کردنش بسته بشه تو دلخور نمیشی؟ اولش بدم اومد خواستم دعوا کنم با سعید ولی دیدم ندا واقعی توی اتاق حسابداری نشسته پشت سیستم و داره همه چیز را از هم تفکیک میکنه و سفت و سخت واستاده کار یکسره بشه . منم گفتم سعید هر چی شد پای تو و بدتر شد پا خودتم گیره . گفت باشه با من همش فقط تو به هیچ وجه دخالتی نکن تا من ندا را رام کنم . نیم ساعتی سعید و ندا توی اتاق حسابداری حرف زدند . اینو بگم وقتی ندا اومد منشی و حسابدار رفته بودند و منو سعید تنها بودیم . سعید اومد بیرون از اتاق و لبخندی زد و گفت که من میرم تا چند دقیقه دیگه برمیگردم و تو فقط حرف با ندا نزن و بشین توی اتاقت . رفت و نیم ساعتی بعد با یه پلاستیک پر چیپس و پفک و ماست موسیر و یه کم مشروب برگشت و گفت فقط جون عزیزات دخالت نکن تا حلش کنم و منم قبول کردم . سعید بعد چند دقیقه منو صدا کرد داخل اتاق حسابداری و به من گفت من میخوام شراکت
ه اما وقتی ندا هانیه رو دید زد زیر گریه که از وقتی بابا مرد ناصر شوهرش بخاطر اختلاف با داداش هاش طلاقش داده داداشاشم براش جهنم ساخته بودن اونم فرار کرده بود و اومده بود دنبال هانیه تا پیش اون باشه شب که شد ندا پرسید کدوم از اینا شوهرتن؟ هانیه گفت سروش شوهرمه علی برادر شوهرمه هانیه در گوش ندا کلی حرف زد تا ندا قبول کرد بره توی اون اتاق با علی بخوابه و من و هانیه توی این اتاق بخوابیم شبش یه سکس توپ با هانیه کردیم و بعدش توی بغل هم خوابیدیم تا صبح صبح ندا گفت ماشالا دیشب چه خبرتون بود؟نگفتید دو تا زن و مرد مجرد اتاق کناریتون هستن؟ هانیه گفت یعنی بل علی کاری انجام ندادید؟ ندا گفت خیلی بی شرفی مگه من چیزم؟هانیه گفت نه چیز نیستی اما علی آقا مجرده تو هم مجرد بنظرتون گزینه های مناسبی برای هم نیستید ؟ ندا چیزی نگفت علی اومد بره بیرون که گفتم من و هانیه باید بریم بیرون ناهار امروز گردن شما و علی آقاست و تنهاشون گذاشتیم دیگه ساعت دو ظهر بود که برگشتیم خونه دیدیم همون مدل شلوار و تاپی که علی برای هانیه خریده بود همون زرد تنگ بدن نماعه قرمزش برای ندا خریده بود و ندا تنش کرده بود هانیه هم رفت همون لباسشو با رنگ زرد پوشید بعد ناهار من و علی کنار هم نشستیم هانیه اومد کنار من نشست و ندا هم رفت کنار علی و فیلم می دیدیم هانیه بهم چشمک زد من بلند شدم رفتم جلوی هانیه ایستادم شلوارش کشیدم پایین شروع کردم خوردن کوسش علی هم بلند شد همین کارو با ندا کرد دو تایی داشتیم کوس می خوردیم علی اومد روی مبل نشست و شلوارکش کشید پایین به ندا گفت بخورش بخورش اون لبهای قرمز کوچولوت بنداز دورش اما من گذاشتم لای سینه های هانیه و دو تایی آب دهن می ریختیم روی سینه هاش که کیرم روان لیز بخوره بعدش دو تایی کیرامون کردیم توی کوس هاشون من توی کوس هانیه تلمبه میزدم علی هم توی کوس ندا خیلی حال میداد هم کردن کوس هم دیدن کردن کوس دو تا خواهری آه و ناله می کردن تا اینکه اول آب من اومد بعد آب علی ندا اومد سمتم و کیرم لای سینه هاش گذاشت علی هم رفت سراغ هانیه و کیرش گذاشته بود لای سینه هاش بعدش که شق کردیم من توی کوس ندا کردم علی توی کوس هانیه واقعا معرکه بود لذت خالص ندا خیلی حرفه ای تر بود معلوم بود خیلی داده چون می گفت من تریسام دوست دارم علی کارت تمام شد تو هم بیا کمک سروش دوتایی بکنید بعد از اومدن آب علی به محض اینکه علی ازش کشید بیرون بلند شد رفت توی اتاق علی تلمبه زدن های منو توی کوس ندا نگاه می کرد و دوباره شق کرد و دوتایی ندا رو کردیم تا هر کدوممون جداگانه آبمون توی کوس ندا ریختیم واقعا کردن ندا بیشتر از کردن هانیه حال میداد واسه همین از اون روز بیشتر با ندا تریسام می کردیم هانیه ازم دلخور بود می گفت تو بهم خیانت کردی تا ندا اومد دیگه یادت رفت چه قول و قرارهایی داشتیم گفتم اگر می خوای فقط ماله تو باشم یه شرط داره تریسام من و تو و ندا گفت می ترسم به دهنت مزه کنه گفتم مزه کنه ندا غریبه نیست گفت خیلی وقیحی سروش خیلی وقیحی به هر ترتیب بود علی ندا رو عقد کرد منم هانیه رو اما هم من با ندا سکس می کردم هم علی با هانیه شبهایی که هانیه پریود بود دوتایی ندا رو می کردیم و پریودی های ندا دوتایی هانیه رو می کردیم تا اینکه دوتا خواهری حامله شدن فهمیدیم که دو تاشون دخترن و با توافق هم سقطشون کردیم از بعد از سقط علی فوت کرد و چون ندا جایی نداشت پیش من و هانیه بود و به زور هانیه قبول کرد با ما زندگی کنه و از اون روز تریسام های ما شروع شد تا اینکه دوباره حامله شدن اما این بار بچه ها رو نگه داشتیم چون دوتاشون ماله من بودن از هانیه یه پسر دارم بنام حامد و از ندا یه دختر دارم عسل که بنام علی براش شناسنامه گرفتیم هنوزم بیشترین لذتو کردن کوس و کون ندا داره چون ندا برای دادن ذوق عجیبی داره که هانیه نداره اما کوس هانیه تنگ تره چند سال بعد هانیه توی تصادف فوت کرد و ندا رو عقد کردم از وقتی ندا رو عقد کردم هر سال حاملش می کردم الان از ندا عسل دارم و شروین و وحید … این بود سرگذشت من و داداشام و دوتا خواهری که وارد زندگیمون شدن اما شیرینی خاطره روزهایی که با علی ندا رو می کردیم از یادم نرفته ندا رو باید با یه مرد دیگه شریکی بکنم چون زنیه که کوسش ظرفیت دو تا کیر با هم توش کنن داره … دنبال یه نفرم که با هم ندا رو بکنیم ایمیل تون بذارید ندا هر کس خواست به همون پیام میدیم که بیاد …جاشم با خودمونه …
نوشته: سروش
دوتاشون رو میخواستم اما بیشتر ندا
#زن_داداش
بعد از فوت داداش بزرگم رضا که تازه ازدواج کرده بود داداش علیم که از داداش رضا کوچکتر و از من بزرگتر بود دست منو زن داداش رضا هانیه گرفت رفتیم شمال می گفت هانیه نباید دست غریبه بیفته حداقل تا زمانی که عده رضا رو داره بهتره با ما بیاد شمال برای روحیه خودشم بهتره به هر حال هنوز یکسال از ازدواجشون نگذشته بود و هنوز تازه عروسه چون هانیه هم فامیل هاش جنوب بودن نمی خواست بره خونه می گفت رضا تازه به زور از جمع داداشای گند اخلاقم خلاصم کرده بود نمی خوام دوباره برم اونجا چند تا آقا بالا سر داشته باشم نتونم جم بخورم معلوم بود هانیه هم دوست داره با ما بیاد رفتیم ویلای دوست علی که می گفت دوستش رفته آلمان پنج شیش ماه دیگه میاد وقتی رسیدیم من خیلی خسته بودم رفتم دوش گرفتم خوابیدم اما هانیه و علی رفتن خرید چون هانیه می گفت لباس ندارم!اما یه چمدون لباس آورده بود! وقتی بیدار شدم دیدم علی تی شرت و شلوارک تنشه هانیه هم تاپ و شلوار زرد رنگ چسبون بدن نما تنش بود که برجستگی های کوس و کونش یه جوری زده بود بیرون که دوست داشتی دست بزنی ببینی واقعیه یا کیکه منم تا حالا اینجوری هانیه ندیده بودم چشمم روی کوس و کونش بود و یه جورایی شق کرده بودم براش علی برجستگی کیر شق شدمو از روی شلوارک دید با دست زد روی کیرم داد زدم آی آی هانیه که داشت میدید خندید گفت علی خیلی پستی اذیتش نکن علی گفت کونده هیزه چشاتو در میارم هانیه گفت تو که بدتر از اون بودی هم توی ماشین هم وقتی اومدیم دوبار توی یه روز بعد اون هیزه ؟هانیه دستم گرفت رفتیم توی اتاق گفت من به این شرط حرف علی گوش دادم و اومدم اینجا که تو هم باشی سروش من از اولش عاشق تو بودم می خواستم بعد رضا با تو باشم اما علی نذاشت گفت باید با من باشی درسته اومدم اینجا اما نمی خوام زنش بشم می خوام با تو باشم من تو رو دوست دارم واقعا شوکه شده بودم بیوه داداش بزرگم که همسن من بود می گفت عاشق منه اما قبول کرده بود اومده بود اینجا قبلشم به داداش بزرگم علی دو بار داده بود واقعا نمی دونستم چی باید بهش بگم که یهو علی لخت اومد داخل اتاق گفت این بچه چیزی بلد نیست باید کوس کردن واقعی ببینه یاد بگیره هانیه برد روی تخت شلوارش کشید پایین کوسش نشونم داد گفت بلدی بخوریش؟ بخورش براش خودشم کیرش گذاشت دهن هانیه گفت بخور کوسشو بخور بچه بخور یاد بگیری زبون زدم به کوسش خندید گفت شوره سروش جان ؟بوی جیش که نمیده ؟ می خندید و به هانیه می گفت این بچه هنوز کوسو بلد نیست بخوره لیسش بزن زبونت بکش لاش الان می خوام بیام بکنم توش اگر نمی خوای بخوری انگشت بزرگت بکن داخل کوسش تند تند حرکت بده توی کوسش منم انگشت بزرگم کردم توی کوسش انگشتم توی کوسش حرکت میدادم کوسش داغ بود و لیز و لزج علی تاپ هانیه پاره کرد کیرش از دهنش کشید بیرون گذاشت لای سینه هاش هانیه می گفت سروش انگشتت تا ته بکن توش تا ته می کردم یه آه بلند می گفت که علی میزد به سینه هاش می گفت عاشق این سینه های گندتم خیلی حال میده کیرم لاش بره بعدش بلند شد پاهای هانیه باز کرد کیرش کرد توی کوس هانیه دو بار تا ته کرد کشید بیرون و محکم کرد داخل کوسش که هانیه جیغ زد گفت نگاه کن بچه یاد بگیری شروع کرد توی کوس هانیه تلمبه زدن دو تایی فقط آه و ناله می کردن علی خیلی تند تلمبه میزد هانیه هم گریه می کرد هم جیغ میزد هم آه و ناله یه جوری بود همه جور صدایی ازش در میومد بعدش علی داگیش کرد گفت برو بده کیرت بخوره الان آبم اومد تو باید بکنی توی کوسش کیرم گذاشتم توی دهنش هانیه کیرم یه جوری مک میزد که آبم اومد علی گفت اشکال نداره دوباره کیرت بده بخوره دوباره هانیه کیرم می خورد علی داشت توی کوسش تلمبه میزد و دیدن این صحنه کیرم شق کرد علی گفت آماده ای؟ گفتم آره گفت کیرت ته ته بچپون توی دهنش و سرشو به کیرت فشار بده بعدش شروع کرد تند تند تلمبه زدن هانیه جیغ میزد اما چون کیرم تا ته توی دهنش بود صدایی که ازش می شنیدم شبیه زوزه گرگ بود تا اینکه علی آبش اومد و ریخت توی کوس هانیه بعدش به من گفت بیا بکن توی کوسش منم کیرم کردم توی کوسش شروع کردم تلمبه زدن علی به هانیه گفت بیا اینم چیزی که می خواستی داری به عشقت میدی جنده از اتاق رفت بیرون و در بست هانیه می گفت بکن سروشم این کوس ماله خودته حق خودته دیگرون به زور تصاحبش کردن سروش قول بده یه روز کاری کنی فقط ماله تو باشم بهم قول بده گفتم باشه عزیزم قول میدم از اون روز همیشه دوتایی هانیه می کردیم تا اینکه علی باید برمیگشت تهران چون باید برمی گشت سر کار اما من کاری نداشتم و موندم پیش هانیه شبها هانیه می کردم و روزها با هم نقشه می کشیدیم که چطور علی حذف کنیم و فقط ماله هم باشیم توی همین فکرا بودیم که یه روز علی با خواهر بزرگه هانیه ندا اومد گفت که پدرشون فوت کرده و ندا اومده بود دنبال هانی
نه بهتره یا یک عمر پشیمانی؟
#تابو #خواهر
ساعت ١٠ دە و نیم شب بود داشتم میرفتم خونه دوباره از دو کوچه پایینتر صدای داد و بیداد پدرم رو می شنیدم
تقریبا آبرویی برامون نمونده کل محل فهمیده بودن پدر و مادرم باهم نمیسازن طبیعتا برای من که ۲۱ سالم بود هضم کردن این ماجرا یکم سخت بود زیاد به غرورم برمیخورد
از اون ور خواهرم که ۱۷ سالش بود چی ها که نمی کشید. من لااقل میتونستم برم بیرون چه شب باشه چ روز خودمو از این مهلکه دور میکردم ولی اون بعد تاریک شدن هوا اجازه بیرون رفتن نداشت.
خلاصه دم در که رسیدم خواستم کلید بندازم مادرم در رو باز کرد گفت خداحافظ دیگه منو تو این خونه نمی بینی منم با خونسردی تمام گفتم خب به سلامت رفتم تو در رو بستم
انقد اذیت شده بودم این وسط دیگه پدر و مادرم کوچکترین اهمیتی نداشتن
رفتم داخل خونه پدرم سرم داد زد که کره خر تا این موقع شب کجا بودی گفتم قبرستون
هنوز سیلی که بعد اون حرف خوردم جاش درد میکنه
رفتم تو اتاقم نشستم یادم افتاد خواهری هم دارم گفتم برم کنارش باشم نکنه ترسیده باشه دیدم پدرم شال و کلاه کرده داره میره بیرون گفتم بابا تو رو هم تو این خونه دیگه نمیبینیم هیچی نگفت فقط بیشتر سرخ شد و رفت بیرون خودمم خندم گرفته بود
رفتم تو اتاق خواهرم دیدم هندزفری گذاشته و آدامس میجوه انگار همه چی به یه ورشه
منو دید هندزفری رو برداشت گفت اومدی ولگرد مارم با خودت میبردی این فیلم شاهکار رو نمی دیدم گفتم در جریانی که دوتاشون جدا زدن بیرون معلوم نیست دیگه بیان
گفت بهتر یکم آرامش داریم لااقل
با خودم گفتم خوبه وضعیت روحیش خوبه برم تو اتاقم تا رومو اونور کردم پاشد دوید سمتم بغلم کرد و زد زیر گریه من فشارش میدادم تو بغلم اونم فقط گریه می کرد
با اینکه زیاد طول کشید و من چیزی نمیگفتم بالاخره گریش بند اومد و یکم ازم جدا و دور شد و تو صورتم نگاه میگرد طرز نگاه کردنش خیلی برام عجیب بود اصلا یه نگاه عادی نبود
با همون نگاه صورت خیسش رو اورد جلو و آروم لبام رو بوسید
هلش دادم عقب و گفتم معلوم هست داری چ غلطی میکنی کسخل شدی من برادرتم این حرکت چه معنی میده رد دادی
گفت مگه با این پدر و مادر فرقی هم میکنه خواهر برادر باشیم یا نه گفتم در هر صورت حق همچین غلطی رو نداشتی گفت اگه ده بار هم برگردم عقب باز هم همین کارو میکنم
همینجوری خشکم زده بود و بهش نگاه میکردم شک شده بودم پاک دعوای پدر مادرم یادم رفته بود به خودم اومدم دیده شلوارم بلند شده از خجالت دستم رو گذاشتم جلوش که مبادا بفمه ولی هم دیده بود هم فهمیده بود
گفت شاید خودت نخای ولی احتمالا اینی که دستتو گذاشتی جلوش میخواد
از یه سمت وقاحتش داشت عصبیم میکرد از یه سمتم حرفاش فکرم رو قلقلک میداد بازم اومد جلو تر و من رفتم عقب تر
یه تیشرت گشاد تنش بود درآورد اولین چیزی که به چشمم خود سینه های نوک صورتی و کوچیکش بود تو اون بدن سفید و لاغرش داشت خودنمایی میکرد
بازم اومد جلو تر و باز هم رفتم عقب
اینبار خواست شلوارش رو بکشه پایین
سرش داد زدم حیوون کافیه و نمیدونم چیشد ناخدا گاه یه سیلی بهش زدم و رفتم بیرون از اتاقش
تا صبح خوابم نبرد ساعت شیش صبح بود ساعتی که پدرم باید می رفت سر کار به اتاقش رفتم دیدم اصلا از شب پیش خونه نیومده
سماور رو روشن کردم و رفتم خواهرمو بیدار کنم بره مدرسه دو دل بودم ماجرای دیشب خیلی رو اعصابم بود داشت دیوونم میکرد
دیدم خودش بیداره از اتاق که اومد بیرون سرش پایین بود از صورت و چشماش معلوم بود اونم دیشب نخوابیده اومد جلو و گفت داداش با اینکه صداش میلرزید به زور گفت بابت دیشب ببخشید حالم دست خودم نبود اشتباه کردم من فقط تورو دارم نمیخوام هیچوقت از دستت بدم
آروم بغلش کردم و گفتم دیوونه چرا فکر میکنی من ولت میکنم تا ابد و یک روز من برادرت میمونم لازم باشه خودم جورت رو تا آخر عمر میکشم نبینم هیچ وقت سرت پایین باشه بابت سیلی که بهت زدم ببخش برو دست و صورتت رو بشور صبحونه بخور که من یه سال دیگه یه آبجی دکتر میخوام
طبق عادت بچگیم سرش رو بوسیدم …
.
.
.
هیچوقت حس قشنگ خواهر برادری رو به خاطر یه هوس زود گذر خراب نکنین
کوچیک شما سامی
نوشته: سامی
کرد و ارضا شد .نفسش تند تند میزد و گفت وای عاشقتم .سرمو بلند کردم و لبشو بوسیدم و خودمو روش انداختم .کیرمو میمالیدم به کصش که از شدت شهوت دیگه طاقت نیاوردم و آبم با فشار روی کصش و شکمش خالی شد. بعد همونجور روش خوابیدم و از هم لب میگرفتیم و زبون همو میخوردیم.بعد از پنج دقیقه حدودا از روش بلند شدم و وسط پاش نشستم و کس و سینه ی خوشگل شو تماشا میکردم و همش قربونش میرفتم. بعد اون نگاه شکمش کرد که از آب من خیس شده بود دستشو کشید روش و گفت چه چسبناکه چه بویی میده . منم دستمال اوردم و تمیزش کردم گفتم صبح تا بیدار شدی زود برو حموم .دوباره همو بغل کردیم و اون بلند شد لباسشو پوشید رفت توی تخت خودش و منم رفتم دستشویی خودمو تمیز کردم و برگشتم و بهترین و عمیق ترین خواب عمرمو کردم.
نوشته: pesarix
ملیکای من
#تابو #خاطرات_نوجوانی #خواهر
این داستان برمیگرده سالها پیش زمانی که من ۱۶ سالم بود و خواهرم ملیکا ۱۴ سالش بود.ملیکا دختر باهوش و فوق العاده زیبایی بود و هست و خیلی همشیطون و دوست داشتنی .ما یک آپارتمان دو خوابه داشتیم و از بچگی من و ملیکا توی یک اتاق میخوابیدیم و هر کدوم تخت های خودمونو داشتیم . تخت ها به حالتی چیدمان داشت که تخت ملیکا پایین پای من قرار داشت .من خیلی حشری بودم و فکرم همیشه تو کص و کون بود ولی اهل دوست دختر نبودم و راستش خجالتی بودم و عرضش رو نداشتم ولی از خدامم بود . ملیکا اندام خیلی خوبی داشت و پوست سفید با سینه های گرد و دخترونه و کون بزرگ و موهای صاف و خرمایی که تا بالای کونش میرسید. ما چون از بچگی پیش هم بودیم کلا باهم راحت بودیم و لباسای راحت می پوشید .البته بیشتر موقع خواب.ملیکا معمولا یک شلوارک خیلی کوتاه که یکم از شورت بلندتر بود و تاپ یا تیشرت میپوشید و من هم کلا گرماییم و فقط با شورت میخوابیدم. البته خیلی پیش میومد که ملیکارو با لباس زیر ببینم مخصوصا موقع تعویض لباس و وقتی شب می خواست لباسشو عوض کنه برای خواب. منم راحت نگاش میکردم و کلا چیز عجیبی بینمون نیست. توی گوشیم پر بود از عکس های یواشکی که ازش میگرفتم و باهاشون جق میزدم . من برای جق زدن معمولا میذاشتم ملیکا خوابش بگیره و بعد پامو بالا میاوردم روی پام پتو میکشیدم و بین خودم و اون یجور محافظ میساختم .ماجرا از جایی شروع شد که من مشغول جق زدن با عکس های سکسی که تو گوشیم زیاد داشتم بودم که یهو ملیکا گفت داری چیکار میکنی یک آن تنم یخ کرد و گفتم تو چرا بیداری؟گفت خواب بودم ولی بیدار شدم تو چیکار داشتی میکردی گفتم از کی بیدار بودی گفت چند دقیقه ای میشه میخواستم بفهمم چیکار میکنی . گفتم هیچی بگیر بخواب که هی گیر داد که زود باش بگو و منم همش میگفتم به تو چه تا اینکه خودش گفت میدونم چیکار میکردی خیلی شبا میبینم اینکارو میکنی ولی به روت نمیارم . گفتم مگه چیکار میکنم .ملیکه دودل بود بگه یا نه که گفت داری جق میزنی احمق .من که دیدم خودش بحثو راه انداخته بجای انکار گفتم خب حالا که چی بعضی شبا باید این کار کنم… ملیکا گفت اگر اینجوره منم میخوام .گفتم خب تو هم جق بزن .بعد دیدم زیر پتو دستشو برد توی شرتشو و مشغول مالیدن کصش شد با دیدن این صحنه بدجور داغ کردم و دیگه داشتیم کنار هم راحت با خودمون ور میرفتیم که خواستم از فرصت استفاده کنم . حالا که میدونستم اونم شهوتی شده بهش گفتم اگر میخوای تو گوشیم فیلم سکسی دارم میتونیم با هم ببینیم و جق بزنیم.دیدم چشماش برق زد و گفت واقعا آره میخوام .گفتم پس بیا پیشم بخواب با هم ببینیم…
پتو رو زد کنار و بلند شد قشنگ برجستگی سینشو میتونستم ببینم که اومد پیشم زیر یک پتو کنار هم خوابیدیم.فیلمو انتخاب کردم و گذاشتم پخش بشه .اون سمت راست من خوابیده بود تا فیل رو دید گفت اووف چه خوبه و دست راستشو کرد توی شرتش .با اینکه نمیدیدمش ولی تکون دستشو حس میکردم و به پای لختم برخورد میکرد. منم چون گوشی رو با دست راست گرفته بودم دست چپمو بردم و کیرم رو که از شرت درآورده بودم گرفتم مشغول جق زدن شدم . دستامون به هم میخورد و هر دوتامون داغه داغ بودیم و داشتیم فیلمو نگاه میکردیم .یکم که گذشت من دستمو از رو کیرم بلند کردم و آروم گذاشتم روی رون ملیکا و مالیدمش که دیدم چیزی نگفت انگار خوشش اومد . منم همینجور رونشو مالیدم و نزدیک کردم به کصش که دستم گذاشتم روی دستش که داشت کصشو میمالید البته دست من از روی شرت بلندترش بود.وقتی دستمو حس کرد دست خودشو اورد بیرون که باعث شد دستم کس داغشو از روی شرتش حس کنه که یه آه بلند کشید .اونم خواست دستشو از روی شرت من بذاره روی کیرم که چون کیرمو از شرت آورده بودم بیرون دستش به کیرم خورد یه لحظه شوکه شد ولی زود گرفتش توی دستش .منم سریع دستمو بردم توی شورت اون و شروع کردم کس ملیکارو مالیدن که خیسه خیس شده بود .دیگه داشتیم برای هم جق میزدیم و لذت میبردیم و هیچ حرفی بینمون نبود. تا اینکه فیلم به جایی رسید که مرده شروع کرد کس دختر رو خوردن که ملیکا گفت واای چه خوبه این. منم گفتم میخوای منم برات بخورمش انگار از خداش بود که نگاهی تو چشمم کرد و گفت آره میخوام. گوشی رو گذاشتم روی میز کنار تخت جوری تکیش دادم که بتونیم ببینیمش و پتورو از روی خودمون زدم کنار . چشم ملیکا خورد به کیرم گفت چه خوشگله .منم گفتم قابلتو نداره و دوتامون لبخند زدیم. بعد دوتا شرتشو با هم کشیدم پایین و از پاش دراوردم .برای اولین بار کصشو دیدم که میتونم بگم خوشکلترین کسی بود که تو عمرم میدیدم سفید بدون هیچ مویی . گفتم جوون ملیکا عجب کصی داری که با عشوه بهم گفت برام بخورش. منم با ولع تمام شروع کردم کصشو لیس زدن .واقعا طعم بهشت میداد انقدر خوردم و با سینش بازی کردم که شروع به لرزیدن
دلم میخواست امشب این کوس خوشگلتو پیش رییست لیس بزنم،کون خوشگلتو پیش رییست لخت کنم لیست بزنم ببینه چه زن سکسی و خوشگلی دارم چه کوس و کون نازی داره زن خوشگلم زیر دامنش،با صدای حشری ازم پرسید اخخخ واقعا؟دوس داری تن لختمو نشونش بدی؟دوس داری ببینه زن خوشگلت چه کوس تپلی زیر شورتش قایم کرده؟
ـ آره عزیزم دوس دارم لختت کنم ببینه چه کوس نازی خوابیده زیر شورتت،چه سینه های سفت و سفیدی داره زن خوشگلم
-دیوونه من زنتم خب
-دوس دارم تن لخت زنمو ببینه کیرش شق بشه برات،بفهمه کوس دادنت از کار کردنتم بهتره
-واییی نگو دیوونه اون فقط صاحب کارمه،من خجالت میکشم بس کن دیگه…
منو هل داد کنار دامنشو کشید بالا جوراب شلواریشو کامل درآورد و گفت میرم دستشویی توهم مستی حالت خوش نیست،بیا بخوابیم عزیزم فردا باید صبح زود بریم سر کار.مرسی که امشب اجازه دادی دعوتش کنیم خونمون اونهم تو بهترین شب عمرمون…و اینحرفارو اونقدر آروم و محکم و مهربون میگفت من تمام اتفاقای اونشب یادم رفت و تو دل خودم گفتم چه زن خوب و مهربونی دارم من واقعا.بعد از دستشویی اومد لباس خوابشو پوشید و رفت رو تختمون که یه ساعت پیش روی همون تخت به یکی دیگه کوس داده بود دراز کشید تا بخوابه.منم رفتم دستشویی تا از گوشیم فیلم دومشون رو ببینم که چه ها کرده اند…
ادامه دارد…
نوشته: Heyran
ساشو مرتب کرد،دستی به سر و روش کشید و نشست سرجای خودش،خانومم سریع رفته بود اتاق خواب رژ لباشو تازه کرده بود،خودشو مرتب کرده بعد برگشت تو آشپزخونه…با دیدن فیلم بدون اینکه حتی دست به کیرم بزنم یا حتی کیرم کامل سیخ بشه ابم پاشید تو شورتم که سریع کیرمو درآوردم و ریختم تو کاسه توالت فرنگی…با اینکه ابماومده بود ولی هنوز شهوتم خاموش نشده بود،مست عشق و هوس و شهوت بودم،نمیدونم شاید تحت تاثیر الکل،عشقم برعکس به خانومم هزار برابر شده بود،اصلا برام قابل باور نبود احساسهایی که درگیرشم و چیزهایی که در شب اولین سالگرد ازدواجم میبینم.
مست بودم،حشری بودم،دلم میخواست امشب بهترین شب خانومم باشه،حتی لذتبخشتر از شب زفافمون،دلم میخواست رئیس همکارش نصف و نیمه نمونه امشب.با اینکه چند باری خواستم به بهونه مشروب خودمانی تر رفتار کنم ولی هیچکدوم پیش من از دایره ادب خارج نمیشدن.
این بار گم شدن گوشیمو بهونه کردم،از خانومم خواستم به گوشیم زنگ بزنه ببینم کجا گذاشتمش،چند بار زنگ زد ولی نه صدای زنگ میومد نه کسی جواب میداد(چون از قبل خودم سایلنتش کرده بودم)خودمو دستپاچه نشون دادم که ای وای اگه گم بشه بیچاره میشم تمام مدارک و اطلاعاتم داخل گوشیه،سراسیمه معذرت خواهی کردم که برم یه سر پارکینگ یا سوپری سر کوچه بزنم،خدا کنه که اونجا مونده باشه و پیداش کنم.مسلما اونا هم از خداشون بود و حتما رییس تو دلش داشته به ریش من میخندی به که چه مرد اوسکولیه که نصف شب خانومشو با یه مرد مست تنها میذاره میره بیرون.گوشیمو زیر کمر شورت و شلوارم پنهون کردم و به خانومم گفتم که پیداش کردم خودم حتما زنگ میزنم بهت میگم نگرون نباش عزیزم حتما پیدا میشه،از خونه با عجله زدم بیرون.دوباره با آسانسور رفتم پایین و از ساختمون زدم بیرون.می ترسیدم گوشیمو باز کنم،خیلی هیجان و استرس داشتم،من داشتم چکار میکردم با خودم…گوشی رو باز کردم وصل شدم،خانوم خوشگلم نشسته بود زیر پاهاش و داشت ساک میزد کیر کلفت رییسشو،دامنش بالا بود و کون لختشو داده بود عقب،تو همون خیابون بی اختیار داشتم کیرمو میمالیدم.صدای قلبمو خودم میشنیدم مغزم داشت میترکید از شدت…نمیدونم چه اسمی بزارم رو اون حالتم… ناخودآگاه گوشی رو خاموش کردم،یه نخ سیگار روشن کردم و بی هدف بالا پایین میرفتم،دلم نمیخواست برگردم خونه،انهم فقط بخاطر اینکه تا صبح خانومم تو بغل رئیسش جندگی کنه و امشب زن اون باشه.میترسیدم با نگاه کردن فیلمشون ابم بیاد و از این حال هوس و مستی بیام بیرون و همه چی رو خراب کنم،ده دقیقه ای بیشتر بود که بیرون بودم.یه پنج دقیقه دیگه صبر کردم بعد زنگ زدم خانومم گفتم عزیزم نگرون نباش گوشیم تو سوپری جا مونده بود،فقط یه ربعی طول میکشه بیام یه موتوری تصادف کرده اینجا گیر دادن به عنوان شاهد باید صورتجلسه پاسگاه رو امضا کنم بعد میام خونه،خانومم هم با صدای آروم و مثلاً دلخور جواب داد که زشته خب از مهمونمون زود تموم کن بیا خونه.پس مکر زن که این همه میگفتن،بیخود نمیگفتن.یه لحظه دوباره وصل شدم دوربینها،وای خدای من روی تخت اتاق خوابمون داگی شده بود و از پشت داشت تو کوسش تلمبه میخورد،همین چند ثانیه کافی بود تا ابم خودبخود بریزه تو شورتم،این لذتبخشترین ارضا شدنم بود کل عمرم.نتونستم نگاه کنم،دلم میخواست از اول کامل مو به مو نگاه کنم ببینم چجوری شروع کردن و میکنن.ده دقیقه ای هم علاف بودم تا برگشتم خونه،گفتم هر چی باشه از صدای بالا رفتن آسانسور میفهمن که دارم میام خونه،رسیدم واحدمون زنگ زدم خانومم دوباره سریع باز کرد،اینبار رنگ صورتش کمی پریده و خسته بود،رییس هم جای خودش داشت سیگار میکشید تا منو دید نیم خیز شد و گفت که ببخشید من شب بدی مزاحم شدم،انگار پاقدمم واسه شما خوب نبود،گفتم نه اختیار دارین شما ببخشید که…
خستگی و رضایت از صورت هر دوتاشون معلوم بود.یه ساعتی هم نشستیم بعد رییس اجازه خواست که بره،هر چقدر خواستم که بیشتر بمونه قبول نکرد و رفت.پس از رفتن رئیس وقتی برگشتیم داخل خونه،همون پشت در زنمو محکم بغل کردم و لباشو خوردم سینه هاشو چنگ زدم،دستمو بردم زیر دامنش کونشو مالیدم و همونجا پشت در جلوش زانو زدم دامنشو کشیدم پایین،شورت جوراب شلواریش خیسه خیس بود خواستم شورتشو بکشم پایین گفت نه اصلا نمیشه صبر کن یه کم خونه رو مرتب کنیم برم دستشویی بعد میریم رو تخت.هرچی گفت و زور زد که نذاره شورتشو بدم پایین قبول نکردم آخرش بزور شورتشو کشیدم پایین و همونجور که جلوش زانو زده بودم کوسشو گرفتم تو دهنم،اخخخ همون طعم همیشگی بعد گاییده شدنش تو شرکت رو داشت،این همه مدت من داشتم کوس کیر مالی شده زن خوشگلمو لیس میزدم،مثل سگ مک میزدم کوس گاییده شدشو…کم کم داشت حال میومد تکیه داده بود به در و کوسشو بیشتر میمالید به دهنم
لب و دهنم از آب کوسش خیس شده بود.گفتم
پنجره منو نگاه میکنن تا مطمعن بشن که رفتم،تا سر کوچه و مغازه رفتم،تمام تنم از هیجان میلرزید،از هیجان زیاد گوشی رو واقعا تو ماشین جا گذاشته بودم،دلم میخواست ببینم واقعا داخل خونه چه خبره،سریع نوشابه و سیگار خریدم برگشتم پارکینگ خونه،گوشی رو برداشتم ولی پارکینگ آنتن نمیداد،پنج دقیقه ای با هزار جور فکروخیال تو پارکینگ معطل شدم تا فرصت کافی برای تنها بودن داشته باشن.بعد سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه خودمون،تنمخیس عرق بود،اعصابمم خورد بود از کاری که کردم و چیزایی که احتمال داشت ببینم ولی دستمم رو کیرم بود و فقط دلم میخواست کیرمو بمالم.زنگ واحد رو زدم خانومم سریع باز کرد و رفتم داخل،نگاهم به رنگ لبا و آرایشش بود،همونی بود که بود،لباساشم مرتب بود،رییس هم همون جایی که نشسته بود تو همون حالت نشسته بود،یعنی تو این پانزده دقیقه ای که باهم تنها بودن واقعا کاری نکردن،بجای اینکه خوشحال باشم برعکس خورده بود تو ذوقم.نوشابه هارو سریع گذاشتم روی میز و به بهونه شستن دستام رفتم دستشویی گوشیمو چک کنم.خدای من باورم نمیشد موفق شده بودم مچ خانوممو بگیرم،اونم تو خونه خودم در شب سالگرد ازدواجمون.بعد بیرون رفتن من از خونه خانومم از آشپزخونه میاد حال پیش رئیسش،میشینه رو پاهاش و شروع میکنه به خوردن لباش،رییس هم دست میندازه رو کونش و کونشو میماله،خانومم از بغلش جدا میشه میاد کنار پنجره از پشت پرده تا منو دید بزنه،بعد اینکه میبینه من از در ورودی ساختمون رفتم بیرون سریع برمیگرده پیش رییس از رو مبل بلندش میکنه میشینه جلوش،زیپ شلوارشو باز میکنه کیرشو در میاره و شروع میکنه ساک زدن،رییسم از صورتش میگیره تند تند تو دهن خانومم تلمبه میزنه…کیرم داشت منفجر میشد با دیدن این صحنه ها…با صدای خانومم بخودم اومدم که کجا موندی عزیزم،گفتم الان میام،مجبوری فیلمو قطع کردم،گوشیمو گذاشتم رو حالت سایلنت و برگشتم سالن.دست و پامو گم کرده بودم،مونده بودم چکار کنم چی بگم چجوری رفتار کنم،من از ته دل عاشق خانومم بودم ولی اون حتی تو همچین شبی اونم تو خونه خودمون با یکی دیگه…به هر مصیبتی بود خودمو جمع کردم،ولی دست خودم نبود چشام همش به کیر رئیس و کوس و کون خانومم بود،همش میگفتم اینا چطور میتونن واقعا اینقدر خوب نقش بازی کنن و همه چی رو خیلی نرمال جلوه بدن.
موقع شام فقط از هوش و درایت و کاردانی و زرنگی خانومم تعریف میکرد و اینکه خیلی شانس آوردم و باید خیلی بیشتر از اینا قدر خانوممو زندگیمو بدونم.کم کم دیگه اون یخهای اول آشنایی داشت آب میشد و راحتتر میشدیم باهم،البته مشروب هم بی اثر نبود.حالا دیگه خانومم هم خیلی راحت تر و بازتر رفتار می کرد پیش من،نوک سینه هاش کاملا معلوم بود،وقتی اینجوری میشد میدونستم که الان چاکش حسابی آب افتاده.دلم میخواست باز تنهاشون بزارم.شهوت همه وجودمو گرفته بود ولی نمیتونستم به خودم اجازه بدم که ازشون بخوام پیش من با هم راحت باشن و هر کاری دلشون میخواد بکنن هر چند که واقعا از ته دلم میخواستم بتونم بهشون بگم که دیدم در نبود من چیکار کردین ولی نمیشد،نمیتونستم.
بعد شام،سر میز مشروب اکثر صحبتا راجع به کار بود و معرفی آون شعبه جدید واسه خانومم،بقدری باهم رسمی حرف میزدن حتی من به اون فیلم یه ساعت پیششون شک میکردم که نکنه واقعا من خواب دیدم،مگه یه آدم چقدر میتونه اینقدر حرفه ای نقش بازی کنه.بعد خوردن چند پیک باز به بهونه دستشویی رفتم سرویس،سریع گوشیمو برداشتم تا ادامه فیلمو ببینم.
بعد اینکه برا رییسم ساک میزد کیرشو از دهنش درآورد پیرهنشو داد بالا و کیرشو گرفت لای سینه های سفید و درشتش و سینه هاشو بالا پایین میکرد،چندباری که اینکارو کرد رییس از بازوش گرفت بلندش کرد لباشو خورد و بردش سمت میز غذاخوری،از پشت محکم بغلش کرده بود و از رو دامن کیرشو میمالید کون خانومم و خم شده بود روش سینه هاشو محکم میچلوند،خانومم با دستش دامنشو داد بالای کمرش کیر رییسشو با دستش گرفت و خودش از پشت گذاشت تو سوراخش،کیرش از مال من خیلی بزرگتر و کلفت تر بود،چند لحظه ای همونجا روی میز تو کوس خانومم تلمبه زد بعد از شونه هاش گرفت و بدون اینکه از کوسش درمیاره تو همون حالت سرپایی اومدن کنار پنجره ساختمون ،خانومم از بغل پرده داشت منو می گایید رئیسم از پشت از کمرش گرفته بود محکم تلمبه میزد تو کوس تپل زنم…که یهویی خانومم خودشو کشید جلو و با اشاره گفت که برو عقب تر،فکر کنم اون لحظه منو تو کوچه دیده که دارم برمیگردم خونه،خانومم سریع دامنشو کشید پایین،پیرهنشو مرتب کرد ولی کیر رئیس همونجوری تو دستش بود که خانومم دوباره جلوش زانو زد و کیرشو گرفت دهنش تند تند چند باری براش ساک زد ولی دوباره سریع پاشد،کیر رئیس همونجوری کلفت و سیخ بود معلوم بود که آبش نیومده و ارضا نشده هنوز.اونم سریع کیرشو کرد تو شلوارش لبا
صومی که من میشناختم بتونه در این حد با سیاست برخورد کنه و طوری رفتار کنه که انگار هیچ رابطه ای با هیچ کسی جز من نداره،شاید هم من خیلی ساده و احمق بودم و عشقم بهش کورم کرده بود.
چند روزی بیشتر به سالگرد ازدواجمون نمونده بود که با خوشحالی اومد بغلم کرد گفت امروز ترفیع گرفتم و قراره بزودی خودم بشم مدیر یکی از شعبه های شرکتمون،منم خیلی خوشحال شدم وضعمون داشت روزبهروز بهتر میشد و از طرفی هم تو دلم آشوب بود که همه اینا حاصل زیبایی و حال دادن خانومم به رییسشه،چطور ممکنه خب در عرض شش ماه یکی رو بکنن مدیر شعبه یه شرکت معتبر.دو روز بعدش گفت واسه سالگردمون میخواستم خونواده هامون رو شام دعوت کنم جشن بگیریم ولی اگه اجازه بدی بگیم رییس شرکت بیاد واسه شام خونمون هم یه تشکری ازش کرده باشیم هم اینجوری بقولی نمک گیرش می کنیم.فرصتی که ماهها بود دنبالش بودم داشت جور میشد،بدون معطلی قبول کردم و گفتم خیلی فکر خوبیه،هر چند که نیازی به موافقت من نبود در اصل،خانومم تصمیم خودش رو گرفته بود و مسلما قبل از من با رییسش هماهنگ کرده بود واسه شام تو خونه ما.مثل بچه ها هیجان داشت،شیطنت ازش میبارید و تو خونه یا به سر و وضع خونه میرسید یا به آرایش و لباسایی که باید میپوشید،از اینکه میدیدم خانومم اینقدر هیجان داره واسه این مهمونی و داره با نظر من لباس و نوع آرایش انتخاب میکنه واسه قرار با رییسش یا بهتر بگم بکنش،منم بیشتر کیف میکردم و لذت میبردم تا حرص بخورم.تشویقش میکردم لباس باز و سکسی بپوشه تا رئیسش ببینه من تو خونه چه زن خوشگل و سکسی دارم.این بهترین فرصت بود واسه رسیدن به جواب سوالات ذهنم و خوابوندن شهوت و نفرتی که ماهها مثل خوره بجونم افتاده بود.فردای همان روز دو تا دوربین مخفی تهیه کردم با دوتا صدا ضبط کن.در نبود همسرم یکی از دوربینهارو تو سالن پذیرایی کار گذاشتم جایی که به همه اشپزخونه و سالن اشراف داشت،اون یکی هم تو اتاق خوابمون،ضبط صداهارو هم همونجاها کار گذاشتم.چند روزی فرصت داشتم برای امتحان کردنشون،از روی گوشیم خیلی راحت میتونستم داخل خونه رو ببینم و صداهای ضبط شده خونه رو داشته باشم.نقشه ام این بود شب مهمونی عمدا یه چیزی مثل نوشابه یا گوشی موبایلمو داخل ماشین جا بذارم و به بهونه آوردنش مدتی اونارو باهم تنها بذارم تا بعد از طریق دوربینها ببینم چکار میکنن و چی بهم میگن.
روز موعود رسید،بیشتر از خانومم هیجان داشتم،نمیدونستم چه چیزایی قراره اتفاق بیفته ولی ته دلم نمیدونم چرا میخواستم حتما باهم سکس داشته باشن.همه چی آماده بود،خانومم یه دامن تنگ تا روی زانو با یه جوراب شلواری مشکی توری پوشیده بود که سفیدی و گوشتی بودن پاهاش کاملا مشخص بود با یه پیرهن مشکی نازک یقه باز بدون سوتین پوشیده بود(پیشنهاد من بود که سوتین نپوشه)که نوک سینه هاش و چاک سینه های سفید و درشتش به چشم میزد.تا مهمونمون بیاد با حرفا و کارام سعی میکردم حشریش کنم تا در اوج حشر از رییسش پذیرایی کنه،من دیگه واقعا از این کار لذت میبردم از لذت بردن خانومم لذت میبردم از آماده کردنش واسه رئیسش لذت میبردم و این اصلا دست خودم نبود،انتخاب خودمم نبود،فقط میدونم که تا به خودم اومدم دیدم حس دیدن دلبری و جندگی خانومم برام خیلی لذت بخشه.
مهمونمون زودتر از موعد اومد با یه دسته گل و پاکت کادویی،برای یه لحظه فکر کردم امشب برای خواستگاری خانومم اومده،پسری جوون خوشتیپ و خوش قیافه و موفق با وضع مالی توپ که چند ماهه با من شریک خانومم شده و امشب مهمون خونمه.رفتارش خیلی مودبانه و محترمانه و در عین حال گرم و صمیمی بود،تو دلم یه جورایی هم به خانومم حق میدادم که با همچین پسری بهم خیانت کنه.خانومم عین دختربچه ها هول شده بود و هی اینور اونور میدوید و مشغول پذیرایی بود،گاهی هم دستی به لباساش می کشید تا خودشو جمع جور کنه که پیش من حفظ ظاهر بشه.چند باری متوجه نگاههای شیطنت آمیز و خنده هاشون به همدیگه شدم.داشتم وسایل سفره رو میچینم و خانومم هم تو آشپزخونه مشغول بود که یک لحظه متوجه شدم رییس توی گوشیش داره چیزی تایپ میکنه و همون لحظه صدای اسمس گوشی خانومم اومد،سریع برداشت خوند و زیرچشمی با خنده به رئیسش نگاه کرد و قر ریزی به کونش داد،دلم میخواست همون لحظه گوشیشو بردارم ببینم چی براش نوشته ولی نمی شد.وقتش بود نقشمو اجرا کنم،با یه ناراحتی گفتم ای وای نوشیدنی یادم رفته بیارم بالا،الانم تو ماشین گرم شدن،من واقعا معذرت میخوام سریع برم چند تا نوشابه،دلستر بیارم بیام،آقای رئیس گفت که نمیخواد لازم نیست زحمت نکش آب که هست،گفتم نه آخه نمیشه واسه مشروبم لازم میشه،از پایین سریع میگیرم میام.خانومم گفت فقط زود باش تا من سفره رو آماده کردم،گفتم چشم عزیزم.از خونه رفتم بیرون سوار آسانسور شدم رفتم تو پارکینگ،به هوای اینکه از آیفون یا
بود،چیزی جز حرفهای کاری و رسمی آنهم با ادبیاتی بسیار رسمی و مودبانه چیزی بینشون رد و بدل نشده بود،یعنی جوری با هم حرف میزدن که من با شنیدن نوع و طرز مکالمشون از خودم بدم میومد که من چه آدم مریضی هستم که به اینا شک کردم.هیچ اسمس و تماس اضافه ای هم تو گوشی خانومم نبود.بعد مدتی دیگه کم کم با خودم کنار اومدم که هیچ خبری نیست و همه این افکار از روی عشق و حسادت.
یه شب خانومم گفت از فردا تا یه هفته بخاطر ترافیک کاری هر روز دو ساعت یا بیشتر باید اضافه کاری بمونیم.روزا کوتاه شده بود دیگه و وقتی از سرکار برمیگشت خونه هوا کاملا تاریک میشد.دوباره فکروخیالات اومد سراغم،یه روز رفتم جلوی شرکتشون بدون اینکه خودش بگم تو ماشین منتظر موندم تا بیرون بیاد،ساعت هفت بود دیدم اومد بیرون،کمی بعد هم رییسش با ماشین خودش از پارکینگ شرکت در اومد خانوممو سوار کرد و راه افتاد.داشتم سکته میکردم،افتادم دنبالشون،داشتن میرفتن سمت خونمون،نزدیکیهای خونه من سریعتر رفتم رسیدم خونه،پنج دقیقه بعد من اومد تو خونه،دلم میخواست همونجا محکم میزدم تو صورتش ولی با دیدن صورت زیبا و شادش نتونستم،بدون اینکه من چیزی بپرسم خودش گفت که امروز آقای رییس خودش منو رسوند تا در خونه،گفتم خب تعارفش میکردی بیاد بالا گفت تعارف که کردم ولی کار داشت رفت.با خودم گفتم اگه ریگی به کفشش بود که بهم نمیگفت با رییس برگشته خونه و…تنها کاری که تونستم بکنم این بود که دستاشو گرفتم کشیدم سمت خودم،نشستم رو مبل و از رو شلوار کوسشو بو کردم لیس زدم،گفت چکار میکنی دیوونه بذار شام بخوریم بعد من گشنمه،نذاشتم بره شلوار و شرتشو تا زانوهاش بزور کشیدم پایین و شروع کردم لیس زدن کوسش،چاکش خیس و لزج بود،هی خودشو عقب میکشید ولی منم با ولع همه کوس تپل و سفیدشو گرفته بودم تو دهنم و مک میزدم لیس میزدم چاکشو،دوباره همون عطروبوی کیر میداد،حس غضب و شهوت دیوونم کرده بود دیگه عادت کرده بودم به این طعم کوس نازش،برای اولین بار بهش گفتم اوفففف کوس جندت چقد خوشمزه شده چی دادی به خورد این کوس نازت خوشگلم،کی این کوس خوشگلتو خوردنی کرده…باورم نمیشد دارم اینارو میگم ولی خانومم هم خوشش اومده بود و با شنیدن حرفام برعکس اینبار از موهام گرفت و کوسشو بیشتر تو دهنم فشار میداد و اخخخ میگفت.اونشب بعد شام جلوی تلویزیون خوابش برد،بیدارش کردم بره رو تخت بخوابه گفت بخشید واقعا خستم امروز، فردا جبران میکنم و رفت لخت رو تخت خوابید.اندام سفید وگوشتی و لختش روی تخت واقعا حشری کننده بود،فکر اینکه امروز زنمو یکی دیگه لخت کرده و صاحب این بدن زیبا و وسوسه انگیز شده یجورایی عذابم میداد و از طرفی هم هی خوشم میاد تصور کنم که چجوری براش لخت شده و چه کارایی باهم کردن.تمام تایم کاری خانومم همش به این فکر میکردم که الان داره واسه رییسش ساک میزنه،لخت تو بغلش نشسته،براش داگی شده رو میز کارش کوس میده،داره سینه هاشو میماله میخوره و و و…هر روز منتظر بودم برگرده خونه تا از طعم کوسش بفهمم امروز گاییده شده یا نه.این فکرا برام وسواس شده بود،جالب اینکه دیگه بیشتر دلم میخواست این افکار واقعی باشه و صرفا توهمات خودم نباشه.بدون اینکه حتی متوجه بشم دیگه تبدیل شده بودم به یه کاکولد که از گاییده شدن زنش لذت میبره.این تصورات برام تا وقتی که خودم ارضا نشده بودم و آبم نیومده بود خیلی لذت بخش و فوق العاده شهوانی بود ولی وقتی ابم میومد دوباره غیرتی میشدم و اعصابم میریخت به هم و دلم میخواست برم شرکت بدون هیچ مدرکی هردوشون رو همونجا قطعه قطعه کنم.کاش میشد یه جوری به دوربینهای شرکت دسترسی پیدا کنم ولی محال بود.دلم میخواست واقعا ببینم زنمو چجوری میکنه یا اصلا زنم خودش برام همه چی رو تعریف کنه،ولی هر وقت حتی به شوخی سر به سرش میذاشتم که من بجای رییست بودم بهت تجاوز میکردم یا الان رییس با دیدنت حسابی برات شق میکنه و این حرفا،عصبانی میشد و دعوا میکرد که خجالت بکش این حرفا یعنی چی…کاش میدونست که الان با تصور سکسش با رییسش چقدر لذت میبرم حتی بیشتر از لذت سکس خودم باهاش.
یه روز یه شماره ناشناس بهم زنگ زد،پشت خط یه خانوم بود،بدون معرفی کردن خودش گفت آقای فلانی اگه زندگیتو دوست داری خانومتو نذار بره سر کار،گفتم یعنی چی چرا؟گفت از من گفتن،گفتم خانوم ما هنوز سالگرد ازدواجمون نشده تو داری چی میگی چرا تهمت میزنی،گفت تو آدم پاک و ساده ای هستی ولی بیشتر حواست به خانومت باشه،قبل از اینکه به خانومت هم بگی من زنگ زدم خوب تحقیق کن بعد خواستی بهش بگو،من بخاطر خودت و انتقامم از اون رییس شرکت بهم میگم.گفتم رو چه مدرکی خب این حرفارو میزنی،گفت چه مدرکی میخوای وقتی خانومت شش ساعت طول روز با یه مرد هوسران تو یه اتاق تنهاست…نمیدونستم باید چکار کنم،خانومم هیچ رفتار غیرعادی نداشت،باورم نمیشد اون دختر مع
عاشقانههای یک کاکولد
#همسر #بیغیرتی
بیشتر از شش ماه از ازدواجم با خانومم نگذشته بود که تصمیم گرفت بره سرکار تا هم درآمدمون بیشتر بشه هم از بیکاری تو خونه حوصلش سر نره،خیلی زود تو یه موسسه کامپیوتری کار پیدا کرد و مشغول شد.بعد دو هفته یه شب خیلی شاد و شنگول اومد خونه گفت که امروز یه کار خیلی خوب با یه حقوق عالی تو یه شرکت بزرگ پیدا کرده و فردا صبح باید منو ببری واسه مصاحبه،وقتی پرسیدم چجوری اینکارو پیدا کردی گفت یکی از مشتری های موسسه امروز بهم کارتشو داد و گفت که بیا تو شرکت ما کار کن با فلان مقدار حقوق و مزایا،حیف توست که اینجا وقتتو تلف کنی.فردا صبح آماده شدیم بریم شرکت جدید واسه مصاحبه.بیشتر از همیشه به خودش رسید،خانومم مثل همیشه زیبا بود،یه دختر زیبای توپر و سفید با قدی نسبتا بلند و سیمایی واقعا زیبا و جذاب که هر مردی رو شیفته خودش میکرد.شرکت جدید یه جایی بالای شهر و خیلی بزرگ و لوکس بود،بجز سرایدارشون که مرد بود داخل شرکت من هیچ مردی رو ندیدم،شش هفت نفری خانوم مشغول کار بودن،از این بابت خوشحال بودم که محیطش تقریبا کاملا زنانه بود.تو اتاقی منتظر موندیم گفتن الان رییس میاد،بعده یه ربع آقای رییس که اومدن جا خوردم،یه پسر جوون و خوشتیپ و خوش قیافه بود که اصلا به سن و سالش نمیخورد مالک و رییس همچین شرکتی باشه.پس از سلام و احوالپرسی و پرسیدن یه سری سوالات الکی،قرار شد تا یه هفته خانومم از شرکت قبلیش استعفا بده و شروع بکار کنه.
خانومم خیلی خوشحال بود،حق هم داشت البته هم حقوقش عالی بود همکارش راحتتر و باکلاس تر بود ولی با اینکه محیط شرکت کاملا زنانه بود ولی ته دلم به رییس شرکت بد دل بودم،وقتی حسمو به خانومم گفتم بلند خندید و گفت که مگه ندیدی چه دخترای خوشگلی اونجا کار میکردن منو میخواد چکار،این پولدار به این چیزا اهمیت نمیدن که اینا فقط دنبال پول و کار کشیدن از بقیه هستن…
بالاخره خانومم تو این شرکت جدید شروع بکار کرد،اوایل همه چی نرمال بود و از کارش خیلی راضی بود،هر روز روحیه اش بهتر میشد و من از اینکه هر روز داره شادتر و سرزنده تر میشه خوشحال بودم.هفته دوم شروع به کارش بود،احساس کردم یه مقدار تو خودشه،همش تو فکر بود،بی دلیل محبت بیش از حد بهم نشون میداد،توی سکس برخلاف قبل که سرد برخورد میکرد یجوری انگار میخواست بهم بیشتر حال بده و منو راضی کنه،بعد سکس بغلم میکرد و جمله های عاشقانه با گریه بهم میگفت و وقتی میپرسیدم چرا گریه میکنی میگفت خب بعضی خانوما وقتی به ارگاسم میرسن ناخودآگاه گریه میکنن از عشق و لذت زیاده همش…همه چی خوب پیش میرفت،خانومم به طرز عجیبی انگار هر روز داشت خوشگلتر و جذابتر می شد و من با دیدنش واقعا به خودم افتخار میکردم که خدا همچین زن زیبایی رو بهم داده.همیشه به سر و وضع و تمیزی اهمیت می داد ولی بعد از شروع بکار جدید همیشه اپیلاسیون میکرد و تو کل بدنش حتی نمیشد یه تار مو دید.یه روز بعدازظهر وقتی از سرکار برگشت،موقع عوض کردن لباساش با دیدن تن سفید و لختش نتونستم خودمو نگه دارم،جلوش نشستم تا کوس سفید و تپلشو لیس بزنم ولی برخلاف همیشه سریع دستشو گذاشت جلوی کوسش و نذاشت گفت نه الان نه باید برم حموم بعد…هر چقدر خواهش کردم که حموم نمیخواد الان باید لیست بزنم نذاشت در حالی که همیشه عاشق این کار بود.بعد اونروز چند بار دیگه اینکار تکرار شد ولی من بزور لیسش میزدم،کوسش طعم و بوی همیشگی خودشو نداشت و از طرفی هم خودشم انگار بجای لذت بردن یجورایی پس میکشید و موذب بود.
کم کم مشکوک میشدم بهش،چند بار دیگه بعد از برگشتنش از سر کار به خونه کوسش رو لیس میزدم تا طعم و بوشو حس کنم،اشتباه نمیکردم کوسش طعم و بوی کیر و آب کیر میداد و بخاطر همین بود بعد از شرکت اجازه نمیداد کوسشو لیس بزنم در حالی که همیشه عاشق این کار بود یکی براش ساعتها لیس بزنه.
باورم نمیشد تازه عروس خوشگلم داره بهم خیانت میکنه،هیچ مدرکی هم نداشتم،مگه میشه فقط با عوض شدن طعم کوس یکی رو به خیانت متهم کرد.ذهنم روحم خیلی آشفته بود،مدام با خودم در حال جنگ بودم،ازش بهونه های الکی میگرفتم دعوامون میشد و وقتی به اوج عصبانیت میرسیدم از تصور اینکه زنم داره تو شرکت بهم خیانت میکنه و یکی دیگه کوسش رو میکنه،تحریکم میکرد حشریم میکرد جوری که تا حالا این میزان حشر رو تجربه نکرده بودم تو عمرم.
دوگانگی عجیبی پیدا کرده بودم،همه احساسارو همزمان زندگی میکردم.تصمیم گرفتم هر جوری شده هر چه سریعتر تا دیوونه نشدم یه جوابی به این شک کردنم پیدا کنم.چند روز افتادم دنبالش ببینم کجاها میره با کی میره ولی چیزی جز رفت و برگشت به شرکت جای دیگه ای نمی رفت،ولی داخل شرکت من که دسترسی نداشتم چجوری میتونستم بفهمم داخل شرکت چه خبره،هیچ مدرکی نداشتم ولی حسم میگفت خبری هست.
چند باری که خانومم تو خونه بود و رییسش باهاش تماس تلفنی گرفته
م به همه چی هست
و دوباره لبامون تو هم گره خورد این رابطه شروع رابطه جنسی ما دو تا بود و الآن بعد گذشت یکسال همچنان سر قولمون بودیم و منتظریم بعد تموم شدن ماه صفر عقد کنیم
بعد از اون رابطه کلی اتفاقا و رابطه ای جذاب با هم داشتیم که بعدا شاید براتون بنویسم
اون شب بدون اینکه رضا منو ببینه رفتم سمت خونمون و هیچ وقت راجع به این موضوع با علی حرف نزد فقط بعد از اون قضیه هر وقت میخواد بیاد سمت خونه به بهانههای مختلف به علی زنگ میزنه و آمار میده چنین دوست بیشعوریه آقا رضا
نوشته: سارا
بود که کاملا سر شده بود و احساس میکردم شورتم کاملا خیس شده وقتی دستش سمت دکمه شلوارم رفت با ناله لب زدم
-علی الآن نهههه
آروم لبامو بوسید و سرش رو تو گردنم فرو کرد آروم کنار گوشم لب زد
-فقط عشق بازیه عشقم خیالت راحت میخوام فقط لذت ببری
-علییییی
یه جونم گفت و لاله گوشم رو میک میزد و آروم دکمه شلوارم رو باز کرد و دستش رو داخل شلوارم کرد
-جوووونممم تو که خیس خیسی چرا میگی نه
سرمو تو بازوش فرو کردم تا نبینمش خجالتم میشد
-قربونت اون خجالتت برم من خجالت نداره که برا عشقت خودتو خیس کردی
در حین اینکه این حرفا رو میزد آروم انگشتش رو از روی شرت روی اندام زنانهام میکشید دوباره مشغول خوردن سینههام شد و آروم شلوارم رو پایین کشید و از تنم درآورد الآن من با یه بلوز سرمهای که دکمه هاش باز بود و یه ست سرخابی توری جلوش بودم تضاد رنگا با پوست سفیدم فوق العاده بود وقتی شلوارم رو درآورد تیشرت خودشم از تنش بیرون کشید و برای اولین بار عضلات بدنش می دیدم بدنش جذاب و سکسی بود و قفسه سینهاش که با هر نفسش بالا پایین میشد دلمو میبرد دستش رو آروم توی شورتم برد که این بار سرمو توی سینهاش قایم کردم
با ولع زل زده بود به بدنم و قربون صدقم میرفت و با انگشتاش با مهارت تمام حساس ترین نقطه بدنمو به بازی گرفته بود تمام مدت سرمو تو سینهاش بود و لبامو بهم فشار میدادم تا صدام در نیاد انگشتش رو که داخل اندامم فرو کرد صدای آهممم بلند شد
-جوووون عاشق صداتم ببینم تو رو
-نموخوام اههههه
ـ من میخوام لباتو بده ببینم لوند من
با این حرفش سرمو از سینهاش خارج کردم و لبامو به لباش چسبوندم پایین تنهام رو به شدت میمالید و لبامو میخورد یه دفعه احساس عجیبی تو بدنم داشتم پاهام میلرزید که بهم فشارشون دادم و علی با سرعت بیشتری دستش رو حرکت میداد که من ارضا شدم و علی همچنان تنمو میمالوند قربون صدقم میرفت لذتش وصف نشدنی بود و کاملا شرتم و ملافه زیرم خیس خیس بود انگشتش رو جلوی چشمم یه میک محکم زد و لباشو دوباره روی لبام گذاشت برجستگی بدنش بزرگتر از قبل بود و من کاملا غیر ارادی پایین تنهام به بدنش فشار میدادم تو همین حال و هوا بودیم که صدای باز شدن در واحد اومد
عصبی گفت شت رضا اومد اصلا فراموش کردم بهش بگم اینجایی در اتاقو بست و آروم درب رو قفل کرد
رضا بخاطر دیدن کیف و شالم روی مبل بیرون متوجه شده بود که پیش علی هستم و بی سر و صدا رفت توی اتاقش
علی تو حمام داخل اتاقش دست و صورتش رو شست تیشرتش رو تنش کرد و لب تخت کنارم نشست
من هنوز نفسم جا نیامده بود
-ببخشید اینجوری نباید تموم میشد اصلا تو ذهنم نبود که به رضا خبر بدم پیشمی گرچه اصلا تصورم نمیکردم چیزی شروع بشه و شیطون خندید
خودمو بالا کشیدم و رفتم تو بغلش
دستاش رو دورم حلقه کرد و آروم سینهام رو فشار میداد و تو گوشم آروم گفت
-خوبی؟
-اوهووووم
-خوش گذشت؟
چیزی نگفتم و سرمو بردم زیر گردنش رو آروم بوسیدم
-الان دوباره خجالتی شدی؟
-اوووهووومممم
-قربونت برم میدونی خجالتی میشی خیلی خوردنی میشی دوست دارم یه لقمه چپت کنم
-علیییی تو خوبی؟؟؟
-من عالیییم دورت بگردم
-دروغ میگی من اینجوری اذیتم تو هنوز …
خجالت کشیدم ادامه جملهام رو بگم منظورم به ارضا نشدنش بود
-من روانم صد بار کنارت ارضا شد نگران نباش الآن شارژ شارژم اصلا اگه میدونستم اینجوری میشه زودتر مریض میشدم
خودمو بیشتر تو بغلش فرو کردم و متوجه شدم برجستگی مردونش کوچکتر شده
آروم تو گوشم گفت
-البته بهت قول نمیدم که خوب بمونم اگه تا یه دقیقه دیگه لباست رو نپوشی منم همه لباسامو در میارم
از تصور اینکه کاملا لخت بشه بدنم گر گرفت و خودمو از بغلش بیرون کشیدم جلوش ایستاده بودم که دکمههای بلوزم رو بست و خودش شلوارم رو تنم کرد بعد از اینکه لباسم رو پوشید مقابل ایستاد و منو کامل کشید توی بغلش و محکم لبامو بوسید
-از دستم ناراحتی؟؟
-نه عشققمم چرا ناراحت باشم
-آخههه زدم زیر قولممم
-جفتمون زدیم زیر قولمون و بنظرم کار خوبی کردیم
دستمو روی سرش گذاشتم و گفتم ببین تبت کامل قطع شد
-بدجنس شیطون حالا خوبه همه عشق و حالش برا شما بود و خماریش سهم من
-این الآن انقدر حالت رو خوب کرده ببین اتفاقای دیگه میفتاد چقدر حالت خوب میشد
-شیطون نشو برو تو جلدم برم رضا بیرون کنم همین امروز جرت بدمااا
-هیییین خیلی بیتربیتی
-خب ببخشید مودبانه میگم همین امروز پارهات کنم
با مشت کوبیدم تو سینهاش و تقلا میکردم از بغلش بیام بیرون که منو کاملا تو حصار دستاش گرفت و آروم تو گوشم گفت:
-آخه نه که توام بدت اومد
-نهه علی واقعا نمیخوام اونقدری که تو میگی پیش بریم
-شوخی کردم دیووونه معلومه که پیش نمیریم فقط عشق بازی تو حشریترین حالت ممکنم بهت همینو گفتم خیالت راحت باشه
-قول؟؟
-قول قول
-اگه دوباره بزنیم زیر قولمون چی؟
-نمیزنیم خودم حواس
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
