باغ آينه و نور
«هستی بر ستون های مجلل عشق و نور در آینه های ما متجلی می گردد» «هیچ آگاه شدنی بدون رنج نیست.» ما در یک مدرسه ی جهانی هستیم. هر کدام از ما، جهت آموزش دوره هایی که لازم داشته ایم، اینجا هستیم.
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram باغ آينه و نور
El canal باغ آينه و نور (@nahtoderfahrung) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 17 045 suscriptores, ocupando la posición 4 964 en la categoría Religión y espiritualidad y el puesto 19 380 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 17 045 suscriptores.
Según los últimos datos del 18 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 141, y en las últimas 24 horas de -9, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 10.16%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 5.72% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 733 visualizaciones. En el primer día suele acumular 976 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como ایمان, تجربه, چیز, وقت, همه.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“«هستی بر ستون های مجلل عشق و نور در آینه های ما متجلی می گردد»
«هیچ آگاه شدنی بدون رنج نیست.»
ما در یک مدرسه ی جهانی هستیم.
هر کدام از ما، جهت آموزش دوره هایی که لازم داشته ایم، اینجا هستیم.”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 19 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Religión y espiritualidad.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 19 junio | 0 | |||
| 18 junio | 0 | |||
| 17 junio | +1 | |||
| 16 junio | 0 | |||
| 15 junio | +1 | |||
| 14 junio | +6 | |||
| 13 junio | +4 | |||
| 12 junio | +2 | |||
| 11 junio | +2 | |||
| 10 junio | +107 | |||
| 09 junio | +41 | |||
| 08 junio | +4 | |||
| 07 junio | +3 | |||
| 06 junio | +3 | |||
| 05 junio | +111 | |||
| 04 junio | +77 | |||
| 03 junio | +1 | |||
| 02 junio | +85 | |||
| 01 junio | +66 |
| 2 | از چاه غم، اندوه، نا امیدی، وحشت و ترس بیرون بیا! خودت طناب و نردبان نجات را برای خودت بیاور! چون تو نردبان بالا کشیدن خودت را در اختیار داری. از آن استفاده کن! | 1 362 |
| 3 | «نجات دهنده خود تو هستی.»
خودت باید تحت هر شرایطی کاری کنی تا وضعیت روحی ات خوب بشود. نجات دهنده درون تو اسیر است.
آزادش کن! | 1 334 |
| 4 | 📣🟥📣🟥📣🟥 بزرگواران و همراهان بسیار گرامی
🌺با تمام جان و افتخار در خدمتگزاری در کانال هایم به شما هم وطنانم هستم.
🌺اگر مطالب اندکی برای وجود ارزشمندتان مفید بوده اند، با تمام آرزوی قلبی مایل هستم این فعالیت و خدماتم به نفع مردم بسیار محروم و بسیار کم برخوردارمان در سیستان و بلوچستان اختصاص داده شود.
خیریه ای برای حمایت ازفراموش شده ترین ها و محروم ترین ها به نام و یاد دوست✨تاسیس کرده ام.
#گلاره/سادات اخوی
🌺✨به خیریه ای زلال ما در گلستان نور بپیوندید.
👇👇
@nureshgheelahi
@nureshgheelahi | 1 430 |
| 5 | ⭐️سؤال:
این تجربهٔ نزدیک به مرگ به شما کمک کرد که سایر تجربههای معنوی خود را بهتر درک و تفسیر کنید. آیا میتوانید دربارهٔ آن تجربههای دیگر نیز برای ما صحبت کنید.
⭐️پاسخ:
بله، برای من اینگونه است که من فردی عمیقاً معنوی هستم، اگر بتوان چنین تعبیری به کار برد. از حدود اوایل بیستسالگی با این موضوعات درگیر و مشغول بودهام و اکنون نزدیک به شصت سال سن دارم.
⭐️اما در زندگیام، علاوه بر تجربهٔ نزدیک به مرگ، تجربههای دیگری نیز داشتهام؛ نه به شکل تجربهٔ نزدیک به مرگ، بلکه به صورت نوعی شهود، رؤیت یا تجربههای نورانی. با این حال، من تنها پس از آن تجربهٔ نزدیک به مرگ توانستم معنای واقعی آنها را درک و تفسیر کنم.
⭐️بعدها یاد فیلم زیبایی دربارهٔ قدیسه هیلدگارد فون بینگن افتادم. او همیشه از «تجربههای نور» سخن میگفت؛ از «نور روح» خود. و من بعدها توانستم حرفهای او را بهتر بفهمم، زیرا چیزی بسیار شبیه به آن را خودم تجربه کرده بودم؛ هرچند او این تجربهها را در حالی که کاملاً زنده و در زندگی روزمره بود، تجربه میکرد.
⭐️من میخواهم این نکته را بیان کنم. ما انسان هستیم، اما در حقیقت روحی هستیم که در یک بدن زندگی میکند. این بدن را هنگام تولد در اختیار میگیریم و هنگام رفتن از این دنیا آن را پشت سر میگذاریم. بدن خانهٔ موقت ماست. | 1 540 |
| 6 | «مطالب بسیار مهم هستند»
⭐️سؤال: وقتی در آن حالت خروج از بدن و در آن کانال نور قرار داشتید، چه احساسی نسبت به بدن خود داشتید؟
پاسخ:
خب، اینطور است که اگر همین حالا چشمانتان را ببندید، هر کسی که این برنامه را میبیند میتواند این کار را انجام دهد. احساس میکنید که «من هستم». مثلاً من، اورزولا هستم. اما در آن لحظه به این فکر نمیکنید که «اینجا انگشت من است، اینجا پای من است، اینجا دست من است.» شما فقط «هستید».
و آن «من» در آن سوی تجربه نیز دقیقاً به همان شکل وجود داشت.
⭐️البته من بدنم را که پایین افتاده بود میدیدم. احتمالاً به این دلیل که خودم را هم در حال بالا رفتن و شناور شدن میدیدم. یعنی اینطور نبود که فقط یک نقطهٔ نورانی باشم. من همچنان اورزولا بودم، اما در شکلی سبکتر؛ شاید بتوان گفت در قالبی نورانیتر.
⭐️با این حال، توجه من کمتر به خودم بود و بیشتر به آن نور شگفتانگیز، آن عشق عظیم و آن احساس بینظیر عشق معطوف شده بود؛ عشقی که انسان عمیقاً در آرزوی آن است.
⭐️فکر میکنم هر انسانی، در نهایت، بیش از هر چیز دیگری در زندگی مشتاق چنین عشقی است، فارغ از اینکه ظاهراً به دنبال چه چیزی باشد.
و این عمیقترین تجربهای بود که در تمام عمرم داشتهام.
سؤال: شما خودتان را میدیدید. آیا در آن کانال چیزی هم میشنیدید؟
پاسخ: نه، هیچ صدایی نمیشنیدم.
فقط میدانستم که جایی که به سوی آن میروم، در واقع همان چیزی است که من حقیقتاً هستم؛ ماهیت واقعی من.
⭐️به همین دلیل بود که گفتم آن بدنی که پایین افتاده بود، مثل یک کت بود که از تن درآورده باشی. دیگر هیچ ارتباطی با «منِ واقعی» نداشت.
⭐️این بخش از تجربه برای من بسیار ویژه و تأثیرگذار بود.
وقتی دربارهٔ تجربهٔ نزدیک به مرگم با دیگران صحبت میکنم، مخصوصاً با کسانی که عزیزی را از دست دادهاند یا میدانند کسی در آستانهٔ مرگ است، همیشه میگویم:
⭐️«آن چیزی که پس از مرگ باقی میماند، واقعاً مانند این است که فقط یک کت را از تن بیرون آورده باشید. آن بدن، شما نیستید.»
⭐️زیرا تمام آنچه من هستم، احساساتم، افکارم، آگاهیام و هویت واقعیام، در آن نور حضور داشت.
⭐️و این، برای من تکاندهندهترین و تأثیرگذارترین بخش آن تجربه بود. | 1 392 |
| 7 | ⭐️تجربه مرگ تقریبی خانم اورزولا لانگ در سال ۲۰۰۷. صداگذاری شده است.
ما را در اینستاگرام دنبال کنید!👇👇
https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz | 1 391 |
| 8 | تجربه مرگ تقریبی خانم اورزولا لانگ در سال ۲۰۰۷. صداگذاری شده است. | 1 400 |
| 9 | ⭐️🎊🎉امیدوارم این کار عظیم لبخندی به لبان شما عزیزان بیاورد و کام تان را شیرین کند!
شما خیرینی که تمام سرمایه ما هستید. و تمام این زیبایی ها و آجر به آجر همه چیز توسط هدایای شما ایجاد شده است.
نور و عشق و رحمانیت الاهی دمادم در زندگی تک تک تان باد!
آرزوی ما آبادانی و آموزش و تخصص در کشورمان است
🔥🌟که تمام زیر ساخت های این کشور شماها هستید!🙌
🤍✨در مسیر عشق و نور و خدمت به خیریه مابپیوندید!
👇👇
🆔: @nureshgheelahi
🆔: @nureshgheelahi | 402 |
| 10 | 🌺مژده و هزاران هزار مژده🌺
به اذن پروردگار و یاد او، سند مدرسه ۳ کلاسه گلستان نور در حضور نماینده عزیزمان جناب اقای دهقان خلد گرامی، مدیر کل نوسازی مهندس لکزایی ، مدیر کل آموزش و پرورش دکتر صفرزایی و مدیر آموزش و پرورش شهرستان سیب وسوران جناب آقای هونکزایی و دیگر مسئولان شهرستان در تاریخ ۲۴ خرداد ماه امضا گردید.
امیدواریم این مدرسه برای کودکان سرزمین مان آموزش و پرورش بسیاری را به همراه بیاورد و خودشان روزی به ایران قلبمان خدمت کنند و سراسر سعادت و موفقیت باشند!❤️🤍💚🌺🌺
🤍✨در مسیر عشق و نور و خدمت به خیریه مابپیوندید!
👇👇
🆔: @nureshgheelahi
🆔: @nureshgheelahi | 367 |
| 11 | 🌺مژده و هزاران هزار مژده🌺
به اذن پروردگار و یاد او، سند مدرسه ۳ کلاسه گلستان نور در حضور نماینده عزیزمان جناب اقای دهقان خلد گرامی، مدیر کل نوسازی مهندس لکزایی ، مدیر کل آموزش و پرورش دکتر صفرزایی و مدیر آموزش و پرورش شهرستان سیب وسوران جناب آقای هونکزایی و دیگر مسئولان شهرستان در تاریخ ۲۴ خرداد ماه امضا گردید.
امیدواریم این مدرسه برای کودکان سرزمین مان آموزش و پرورش بسیاری را به همراه بیاورد و خودشان روزی به ایران قلبمان خدمت کنند و سراسر سعادت و موفقیت باشند!❤️🤍💚🌺🌺
🤍✨در مسیر عشق و نور و خدمت به
خیریه مابپیوندید!
👇👇
🆔: @nureshgheelahi
🆔: @nureshgheelahi | 341 |
| 12 | ♦️تنها به واسطه «معنا بخشیدن» به زندگی تان هست که از رنج شما کاسته و کاسته می شود. | 1 575 |
| 13 | 🔰سپس نوری را دیدم، اما نه به شکل تونل. نوری درخشان به سمت من میآمد. اینطور نبود که من به سوی نور حرکت کنم، بلکه نور به سوی من میآمد.
درِ بالکن باز بود و به همین دلیل احساس میکردم نور از بیرون وارد اتاق میشود. حتی ممکن بود کسی تصور کند که این نورِ خورشیدِ غروب است، اما این نور با من ارتباط برقرار میکرد.
به من گفت:
«نترس.»
درست مانند آنچه در داستان میلاد مسیح آمده است:
🔰«نترس؛ من همیشه اینجا هستم و همیشه در کنارت خواهم بود.»
در همان لحظه کاملاً آرام شدم و عشقی بینهایت را احساس کردم. از آن نور، حجم عظیمی از عشق ساطع میشد. واقعاً نمیتوان آن را با کلمات توصیف کرد. به او گفتم:
«پس حالا پیش تو میمانم.»
اما او، من میگویم «او»، چون حضورش را مردانه احساس میکردم، پاسخ داد:
«نه، تو هنوز کارهای زیادی در زندگیات داری.»
و بعد جملهای گفت که بسیار شگفتانگیز بود:
«تو کارهای بسیار خوبی برای کودکان انجام خواهی داد.»
این جمله چنان در زندگی من تأثیر گذاشت که هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، اشکم درمیآید؛ زیرا تمام مسیر زندگیام را شکل داد.
آن نور مانند خورشیدی بود که میتوانستی مستقیم به آن نگاه کنی، اما چشمانت را آزار نمیداد. در میان آن نور، بهطور مبهم پیکری را نیز میدیدم.
🔰هر وقت به گذشته فکر میکنم، احساس میکنم او همیشه حضور داشت. من او را «کارل» مینامم. نمیدانم چرا؛ این نام بهنوعی خودبهخود به ذهنم آمد.
بارها در موقعیتهایی که غمگین بودم یا اتفاقات تکاندهندهای را تجربه میکردم، کارل حضورش را به من نشان میداد.
🔰مدتی در لبنان زندگی کرده بودم و در آنجا صحنهها و حوادثی را دیده بودم که مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داده بود. در آن دوران، کارل همیشه کنارم بود و ترسهایم را از بین میبرد.
بنابراین این ارتباط ادامه یافت؛ بله، ادامه پیدا کرد.
🔰سپس آن نور به سوی من آمد و من فوراً فهمیدم که او همراه جاودانهٔ من است.
نام «یوناس» در فضا حضور داشت. من این نام را به او نداده بودم؛ نامش فقط به شکلی طبیعی و ناگهانی آشکار شد.
او هیچ جسمی نداشت، اما فوراً دانستم که از مدتها پیش با زندگی من پیوند داشته است.
🔰زندگی من بسیار دشوار بوده بود؛ بهویژه بهخاطر تجربههای سوءاستفاده و پیامدهایی که از آن ناشی شده بود. چنین تجربههایی انسان را برای همیشه تغییر میدهند.
اما اگر به اصل آن تجربه بازگردم، باید بگویم که احساس میکردم در برابر نوعی آستانه یا مرز قرار گرفتهام. نه یک مرز فیزیکی، بلکه چیزی شبیه یک حد و مرز نامرئی که میخواستم از آن عبور کنم.
اما او اجازه نداد.
🔰این کار نه از روی خشونت یا جلوگیری قهرآمیز بود و نه نوعی پسزدن. بیشتر شبیه این بود که کسی بخواهد راه برود و فرد دیگری دستش را بالا بیاورد و بگوید:
«اینجا دیگر نه؛ بیشتر از این جلو نرو.»
البته این جمله به زبان گفته نشد.
🔰من کاملاً اندوهگین و درمانده شده بودم که چرا اجازهٔ عبور ندارم.
او فقط این را به من فهماند:
«تو هنوز کارت در اینجا تمام نشده است.»
«هنوز چیزی داری که باید در این دنیا بجویی؛ چیزی که باید پیدا کنی.»
طبیعتاً میخواستم بدانم آن چیز چیست.
اما او پاسخ داد:
«اگر آن را به تو بگویم، مثل این است که مطلبی را از روی کتاب برایت بخوانم. در آن صورت آن را واقعاً درونی نخواهی کرد. تو باید خودت آن را تجربه کنی.»
🔰تجربههای نزدیک به مرگ معمولاً با مشاهدهٔ نور و احساس امنیت، گرما و عشقی بیقیدوشرط همراه هستند. گاهی افرادی که چنین تجربههایی را از سر میگذرانند، احساس میکنند به قلمروهایی آسمانی هدایت شدهاند؛ گویی برای لحظهای اجازه یافتهاند نگاهی به پشت پردهٔ واقعیت بیندازند.
برای «هری وُلیک»، این سفر با حادثهای در یک سالن رقص آغاز شد.
او میگوید:
«آن شب، شبی کاملاً معمولی بود؛ درست مثل بسیاری از شبهای دیگر آن دوران… | 1 576 |
| 14 | 🔰چیزی که برای من جالب است این است که در آن گفتوگوها موضوعاتی مطرح میشد که اصلاً ارتباط مستقیمی با وضعیت آن لحظه نداشتند. برای مثال دربارهٔ این صحبت میشد که ایمان چیست؟ انسان چگونه به ایمان میرسد؟ دربارهٔ خدا، شخصیتهای دینی و همچنین بخشش سخن گفته میشد.
🔰یکی از نکات مطرحشده این بود که ایمان در حقیقت تنها میتواند یک موضعگیری و نگرشِ تماموجودی و فراگیر باشد. در این گفتوگوها این مفهوم به این شکل بیان میشد که فرشته به آسترید میگفت:
«انسان فقط با قلبش میتواند ایمان بیاورد.»
و مشکل اینجاست که انسانها یادشان رفته چگونه با قلب خود ببینند و احساس کنند.
🔰در این سخنان دربارهٔ ایمان تأکید میشود که ریشهٔ ایمان در روح انسان قرار دارد. تنها زمانی که فرد بتواند راهی به درون خود، به سرچشمهٔ ایمان در وجود خویش پیدا کند، قادر خواهد بود رابطهای اصیل و حقیقی با خدا برقرار سازد.
🔰در این گفتوگوها به آسترید گفته میشود که تنها یک حقیقت بنیادی در ایمان وجود دارد، و آن این است:
«فقط یک خدا وجود دارد.»
و این خدا «همهچیز و هر چیز» است.
منظور از «همهچیز و هر چیز» این است که خدا همهچیز را در بر میگیرد و فراگیرِ مطلق است. امروزه گاهی گفته میشود:
🔰«خدا همان تمام آن چیزی است که وجود دارد.»
یعنی همهچیز در خدا جای دارد. میتوان گفت او یگانگیِ مطلق و فراگیر است.
این نخستین نکته بود.
و نکتهٔ دوم این بود که:
«این خدا عشق بیقیدوشرط است؛ عشقی بدون هیچ اما و اگری.»
🔰او پاسخها را قدمبهقدم به من میداد، به گونهای که بتوانم در کودکی آنها را درک کنم. و وقتی پاسخ را میفهمیدم، دوباره آرام میشدم. میتوانستم معنای اتفاقات را بفهمم، اما در همان حال همچنان در آن نور شگفتانگیز، در آن مهربانی و عشق غوطهور بودم؛ جایی که دوباره نیرو و توان فراوانی به دست میآوردم.
سپس دوباره به بدنم بازمیگشتم.
اینکه در مجموع چند بار چنین اتفاقی افتاد، نمیتوانم بگویم.
🔰پژوهشها دربارهٔ آثار پس از تجربههای نزدیک به مرگ نشان میدهد که افرادی که چنین تجربههایی داشتهاند، ملاقات با موجودات متعالی را تنها بهعنوان لحظاتی گذرا تجربه نمیکنند. در بسیاری از موارد این رابطه ادامه پیدا میکند و همراهان معنوی آنها حتی نامهای مشخصی دارند.
🔰یکی از این افراد میگوید:
«خیلی خوب آن را به یاد دارم؛ انگار فقط چند ماه از آن گذشته است. این تجربه تمام عمر با من بوده است.
هشت ساله بودم و به ذاتالریهٔ شدیدی مبتلا شده بودم. تب بسیار بالایی داشتم و آنتیبیوتیکها هم مؤثر واقع نشده بودند.
🔰خودم را میدیدم که در اتاق خواب پدر و مادرم دراز کشیدهام. ناگهان احساس کردم از بدنم خارج میشوم؛ از ناحیهٔ پیشانی. سپس احساس کردم بسیار بزرگ میشوم، انگار وجودم در حال گسترش یافتن است.
در همان لحظه ترسیدم، چون میتوانستم همهچیز را ببینم. توصیف این حالت بسیار دشوار است، اما میتوانستم به پایین نگاه کنم، به بالا نگاه کنم و حتی پشت سرم را ببینم؛ انگار در همهٔ جهات چشم داشتم.
🔰بدن کوچک خودم را در پایین میدیدم که روی تخت دراز کشیده بود، اما دیگر خودم را یک کودک احساس نمیکردم. هنوز خودم بودم، اما حس کودک بودن نداشتم.
و با خودم فکر کردم:
«خدای من، چه اتفاقی دارد میافتد؟» | 1 354 |
| 15 | 🔰«تو عمل جراحی نخواهی شد؛ کاملاً شفا پیدا خواهی کرد.»
این سخن آنقدر تأثیرگذار و عمیق بود که نمیتوانم آن را در قالب کلمات بیان کنم. در واقع دلم میخواست همراه او بروم. احساس میکردم آنجا خانهٔ واقعی من است. دوست داشتم مرا با خود ببرد. عشقی عظیم را احساس میکردم؛ عشقی بیکران، آرامشی عمیق، و آن نور که به طرز وصفناپذیری زیبا بود.
سعی کردم به پزشک بفهمانم که حالم بهتر شده است، اینکه بیشتر میبینم و بهتر میشنوم. همچنین تلاش کردم به او بگویم که فرشتهای بر من ظاهر شده است.
🔰باید از آن پزشک هم قدردانی کنم، زیرا ظاهراً او همهٔ آزمایشها و بررسیها را دوباره انجام داد. سپس مشخص شد که تومور از بین رفته است. آن زمان به من گفت:
«فقط یک جای زخم کوچک باقی مانده که نشان میدهد تومور قبلاً آنجا بوده است.»
🔰دیدار با موجودات متعالی و فراطبیعی برای پژوهشگران حوزهٔ تجربههای نزدیک به مرگ اهمیت ویژهای دارد، بهخصوص زمانی که این تجربهها حاوی پیامها یا محتوایی غیرعادی باشند.
آسترید داوستر در کودکی از سوی پدرش بهشدت مورد آزار و سوءاستفاده قرار گرفته بود.
او میگوید:
🔰«در کودکی چندین تجربهٔ نزدیک به مرگ داشتم. دوران کودکی بسیار هولناکی را پشت سر گذاشتهام. در حالی که میدانستم هیچ انسانی وجود ندارد که بتواند به من کمک کند، در نخستین تجربهٔ نزدیک به مرگم در درونم به سوی خدا فریاد زدم:
“خدای عزیز، کمکم کن.”
ناگهان با سرعتی برقآسا از میان تونلی عبور کردم و خود را در دشتی سرسبز و زیبا دیدم؛ دشتی پر از گلهای شگفتانگیز. در کنارم چوپانی نشسته بود؛ شبانی با گلهای از گوسفندان سفید که با چشمانی سرشار از محبت و مهربانی بیپایان به من نگاه میکرد.
از او پرسیدم:
“تو کیستی؟”
او پاسخ داد:
“من همان کسی هستم که صدایش کردی.”
سپس اضافه کرد:
“هر نامی که بر من بگذاری، همان نام را خواهم داشت؛ و هر زمان که مرا صدا کنی، در کنارت خواهم بود.”
او گفت:
🔰“من همان کسی هستم که مرا فراخواندی. و همهٔ نامهایی را که به من بدهی، خواهم داشت.”
آسترید این سخن را چنین برداشت که باید برای او نامی انتخاب کند. بنابراین شروع کرد به فکر کردن که چه نامی میتواند برای او مناسب باشد.
🔰باید توجه داشت که او قربانی پدری روانپریش و سادیست بوده و همچنین، به گفتهٔ خودش، قربانی گروهی جنایتکار از شیطانپرستان شده بود.
وقتی قرار شد نامی برای آن شبان انتخاب کند، به دنبال نامی گشت که در روستای محل زندگیاش رایج نباشد. سرانجام نام «یوزف» (یوسف) را برگزید.
او ادامه میدهد:
🔰«فکر نمیکنم این دیدارها بهطور منظم اتفاق میافتادند. معمولاً زمانی رخ میدادند که زندگی من روی زمین به تار مویی بند بود؛ وقتی واقعاً از نظر جسمی در مرز میان زندگی و مرگ قرار داشتم. در آن لحظات یا خودم به سوی شبانم پناه میبردم یا فرشتگان نگهبانم مرا نزد او میبردند.
معمولاً پیش از این دیدارها، اتفاقات بسیار دردناک و خشونتآمیزی در زندگیام رخ میداد؛ رخدادهایی که برای منِ کودک قابل درک نبودند.
🔰از آنجا که نمیفهمیدم چرا انسانها اینگونه هستند، چرا چنین کارهایی انجام میدهند و چرا آن همه رنج و بیرحمی وجود دارد، در آن لحظات این پرسشها را با شبان در میان میگذاشتم.
تمام سؤالهایی را که از دل آن شرایط دردناک در ذهنم شکل میگرفت، از او میپرسیدم. | 1 179 |
| 16 | ادامه متن بالا…
🔰من در آن وضعیت بودم. احساس میکردم روحم در حال شناور شدن است. حالم فوقالعاده خوب بود. دیگر هیچ دردی نداشتم. انگار در حال غوطهور شدن بودم؛ غوطهور شدن در نوعی سعادت و خوشبختی، اما در سطحی که واقعاً نمیتوان آن را با کلمات توصیف کرد. در زندگی زمینی هرگز احساسی شبیه به آن را تجربه نکرده بودم.
🔰اما ماجرا ادامه پیدا کرد. ناگهان حضور موجودی را احساس کردم. انگار در سمت چپم یک پیکر نورانی قرار داشت. حالا اسمش را «فرشته» میگذارم، اما در واقع فقط یک موجود نورانی بود. شکلی مشخص نداشت؛ مانند پیکری سفید و محو بود که هالهای عظیم از نور طلایی و درخشان آن را در بر گرفته بود. توصیفش بسیار دشوار است. آن هالهی طلایی و زرد بسیار بزرگ بود و خود آن همراه نیز عظمت زیادی داشت.
🔰این همراه را بهنوعی مردانه احساس میکردم. او به من نشان داد که هنوز چیز دیگری وجود دارد؛ دوباره توجهم را جلب کرد و به من فهماند که «کار تو در اینجا هنوز تمام نشده است.»
🔰برخی دیدارهای فرشتهگونه میتوانند به دگرگونیهای عمیق در زندگی منجر شوند. سابینه کالبوس اندکی پیش از عمل جراحی برنامهریزیشده برای برداشتن تومور مغزیاش، شفایی شگفتانگیز را تجربه کرد.
او میگوید:
🔰«کمی احساس تهوع و ناخوشی داشتم و بعد یادم میآید که ناگهان از حال رفتم و روی زمین افتادم. مرا به بیمارستان بردند و طبیعتاً تحت معاینه قرار دادند. به گفته پزشکان، مدام بیهوش میشدم و دوباره به هوش میآمدم. خودم فقط خیلی مبهم آن را به یاد دارم.
🔰کاملاً فلج شده بودم. تقریباً چیزی نمیدیدم؛ فقط سایههایی مبهم را تشخیص میدادم و صداها را انگار از پشت لایهای ضخیم از پنبه میشنیدم.
پس از معاینات، نتیجه اعلام شد: پزشکان یک تومور مغزی انگشتمانند در سمت چپ مغزم پیدا کرده بودند.
🔰بیمارستانی که ابتدا به آن منتقل شده بودم، توانایی انجام آن عمل سنگین را نداشت. به همین دلیل قرار شد مرا به یک بیمارستان تخصصی در شهر بوخوم منتقل کنند تا جراحی در آنجا انجام شود.
سه یا چهار روز دقیقاً به خاطر ندارم، پیش از آن عمل بزرگ و دشوار، فرشتهای بر من ظاهر شد.
🔰احساس گرمایی عمیق در وجودم پدید آمد. تمام آن مدت به دستگاههای پزشکی متصل بودم. فلج شده بودم، تقریباً چیزی نمیدیدم و چیزی نمیشنیدم؛ همهچیز را فقط انگار از فاصلهای بسیار دور درک میکردم. | 1 412 |
| 17 | بالاترین دستاوردهای انسان در زندگی زمینی، تعالی روح و رسیدن به غنای آن هست. | 1 786 |
| 18 | آرام باشید و صبر را به قدرت و مقام درونی تان مبدل سازید چون همیشه راه دیگری هست که هنوز برایتان، نمایان نشده است.
@gottesheilung | 1 460 |
| 19 | ما را در اینستاگرام دنبال کنید!👇👇
https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz | 1 483 |
| 20 | الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمانشِکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله
نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم | 1 529 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
