آفرودیته
Ir al canal en Telegram
روایت یک زندگی معمولی، روزگار یک وکیل دادگستری👩🏻⚖ ☕✍💅🎒👩🏻🍳 https://t.me/BiChatBot?start=sc-177741-kim1hmj
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
3 477
Suscriptores
-324 horas
-167 días
-6730 días
Archivo de publicaciones
3 477
از اون بعدازظهرایی که هی دو تا تیکه از روی چکلیستم میارم میندازم تو کوله و کیفم، هی برمیگردم سر کارای دیگه.
از اون روزای ریز ریز چند تا کار رو همزمان پیش بردن و به یک عالمه تلفن و پیام در حالیکه گوشی رو بین گوش و شونهت نگهداشتی یا سرت یه ور دیگه مشغول کاراست و تند تند به پیامها و ویسها جواب دادن...
خلاصه که فردا دارم میرم قزوین🌱
3 477
میدونین، وقتی از رنجها و شیرینی دستاورد بعدش حرف میزنیم، ابدا به این معنی نیست که "رنج و سختی" مقدس و ستودنیه یا اینکه بخوایم دستاورد و ماحصل رو به پشتوانه این رنج، شایسته تقدیر بدونیم، نه.
این وسط یعنی درست از نقطه شروع مسیری که به رنج آغشته و آمیخته شده و خط پایان، موضوع اصلیتر "انتخابهای ما، واکنش ما، از پا ننشستنهای بیموقع و اصلا خود ما" هستیم.
ما و انتخابهایی که در هر لحظه میکنیم، تلاشی که میکنیم افتادنها و بلند شدنها، دلسرد شدنها و رنجیدنها. کمآوردنها و تنهاییهای پر از زخم، ناامیدیها و ناملایمات...
اینکه ما در مقابل هجمههای گاه و بیگاه زندگی چه میکنیم و در نهایت چی به دست میاریم که باارزشه نه صرفا یک رنجی رو تجربه کردن، که اساسا به زعم من، هیچ رنجی فینفسه نه مقدسه، نه زیبا، نه ستودنی.
3 477
ولی خب دیگه نمیشد تا ته دنیا رفت و رفت. یکم گوجه نقلی و رُز سرخابی و سفید برای خودم از باغچه چیدم و برگشتیم.
میم هم الان با مامان اینا برگشت شهر مادری، منم اندازه نیم ساعت وقت بذارم برای کارای خونه و بعدم بشینم دو تا دادخواست برای فردا تنظیم کنم.
یه چای دارچینِ دلخواه نذاریم واسه خودمون؟☕️🫖
3 477
عصر، شربت زعفرون و تخمشربتی درست کردم، ریختم تو فلاسک که بریم به باغچه؛ درختها، بوتههای گوجه و بادمجون و گلها آب بدیم، ارغوانم و رزها رو هرس کنم🌱
تو مسیر خانوم هایده گوش میدیم. اغلب؟ آره اغلب، یا مهستی یا هایده چون که من خیلی دوست دارم و میم هم حالا دیگه دوست داره!
به رسم و عادت من ولی حالا دیگه بعد این سالها، طبق یک عادت مشترک هر دو گاهی همخوانی میکنیم با آهنگها، گاهی ضرب میگیریم و ریز ریز میرقصیم گاهی هم حرف پیش میاد و صدای آهنگ رو کمتر میکنیم و ترانه تبدیل میشه به زیر صدای گفتگوی ما.
امروز دلمون میخواست با همون فلاسک شربت زعفرون و خودمون و صدای خانم هایده تا ته دنیا میرفتیم و میرفتیم.
3 477
دو قسمت از "you" رو دیدیم و نمیدونم، خوشمون نیومد. هی خوابمون گرفت وسطا. احتمالا دیگه ادامه ندیم.
#فیلمامون
3 477
Repost from Midnight dove
این عروس و داماد اومدن مک دونالدز، چند تا برگر گرفتن و حالا هم دارن میرن به مراسمشون برسن ))))
3 477
صبونه روز تعطیل؛ املت شاپوری دلخواه، یادگار صبونههای سفرِ رشت که حالا گهگاهی درستش میکنم☕️🫖
3 477
Repost from N/a
این موضوع به این دلیل هست که فرهنگ ما بهمون تعریف و تمجید رو به سرعت خودستایی و خودشیفتگی تعریف میکنه و هیچوقت نمیاد یک مرز درست و حسابی بین تمجید از خود و خودشیفتگی مریض گونه تعریف کنه.
همیشه به ما گفتن انسان متواضع خوبه اما نگفتن که تواضع تا حدی باید حامل تمجید از خود هم باشه.یعنی فرد همراه با شناخت نقاط قوت خودش که میدونه چقدر براشون تلاش کرده،با اونها به طور مریض گونه در جامعه رفتار نمیکنه نه اینکه مثل ما هیچوقت نه تنها هیچ چیز ازشون نگه بلکه به جایی برسه که هم منکر بشه و هم ارزش کارهاش و تلاشهاش در نظرش،هیچ بیاد.
خلاصه که منم نمیدونم مرزش کجاست و اصلا چجوری بیان کنم اما میدونم آدمها بشدت نسبت به اینکه کسان دیگر از خودشون و تلاششون تعریف کنند،گارد دارند.
3 477
Repost from N/a
آفرو جان حرف دل منو زدی.
ولی کاش این رویه تغییر کنه.
کاش بنویسی از همهی اون بازخوردهای مثبت، از همهی تشویقها و موفقیتها، که بدونیم میون همهی تاریکیها، زندگی تک به تک ما حتی خیلی هم روشن و پر امید ادامه داره.
که همهی اینا روزنهای بشه برای جا نزدن
3 477
کاش من میتونستم بدون ترس از قضاوت شدن، تمام اون چیزایی که آدمایی که هر روز باهاشون سر و کار دارم و بهم میگن رو، اینجا بنویسم. کاش میتونستم بدون واهمه از برچسب زدنا بگم که هر روز چقدر تایید و تعریف میشنوم ولی خب نمیشه دیگه.
تو این فضا انگار فقط باید خودزنی کنی یا حداقل از جنبههای مثبت بگذری وگرنه ....
خلاصه که کاش یادم بمونه همه این بازخوردها رو که یقینا بدون فکر، بدون برنامه و تلاش و به راحتی هم به دست نمیاد🌱
3 477
خودم اومدم نشستم تو شرکت در مورد پروندهای که قرار پیگیری کنم یکشنبه، جلسه دارم.
دلم پیش ماهچه است که الان تو بیمارستان فقط منتظر گذشت زمانه که این دو روز هم بگذره، دلم پیش صبحونه خودمونی خونه است که میم و مامان مشغول چیدنش بودن🍳🧈🧀☕️🫖
3 477
مامان اینا دیروز با میم اومدن مشهد، قشنگی صبح امروز که آماده شده بودم برم دادگاه؟
مامان دم در اومده بود که ببوسدَم برم. اتیکت کانون وکلای رو مانتوم رو که دید، چشاش پر شد دوباره بغلم کرد گفت فقط من میدونم که تو چقدر برای داشتن این، رنج و زحمت کشیدی.
از قشنگترین بغلهای من و مامان بود اون چند ثانیه♥️
