𝑳𝒆𝒂𝒅𝒊𝒏𝒈 𝒔𝒑𝒊𝒓𝒊𝒕
Ir al canal en Telegram
در اتاق بی وزن انعکاسی نوسان داشت پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بودم ... https://t.me/begoo?start=_8408044582452
Mostrar más239
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+330 días
Archivo de publicaciones
بیش از همه آزارم دادهای و بیش از همه دلتنگِ توام. میبینی؟ دلتنگی هیچ قاعدهای نداشته و ندارد
یاد گرفتم که ارزش آدمها رو بر اساس اینکه چقدر بهم اهمیت میدن درجه بندی کنم نه بر اساس اینکه چقدر دلم براشون تنگ میشه🐢🐢🎄🧡
در پی آنهمه خون،
که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم!
#فریدون_مشیری
گر به ظاهر چون لب پیمانه خاموشیم ما
از ته دل چون خُم سربسته در جوشیم ما
#صائب_تبریزی
سلامتی همگیمخصوصا بهترین آرزو برای کنکوری ها 🥂 اگه خراب کردین هم که ان شالله سال دیگه دانشگاه های بینالمللی باز میشه جای نگرانی نیست🫱🏼🫲🏽
یک روز خودم را خواهم بخشید
از آسیبی که به خویش روا داشتم،
از آسیبی که اجازه دادم دیگران بر من روا دارند...
و از اهمیت دادن بیش از حد به آدم ها و چنان محکم خویش را در آغوش خواهم کشید که هرگز ترکِ خود نکنم.
#امیلی_دیکنسون
«وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الَّخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ
الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»
ترجمه:
بیگمان شما را با برخی از ترس، گرسنگی و کاستی در اموال، جانها و میوهها آزمایش خواهیم کرد؛ و صابران را بشارت ده؛ کسانی که هنگام وقوع مصیبت میگویند: «ما از آنِ خداییم و به سوی او بازگشت میکنیم.» بر آنان صلواتها و رحمتی از پروردگارشان است و آنان همان راهیافتگاناند.
سوره بقره، آیه ۱۵۵-۱۵۷
همهچیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگای شب به یاد میآورید؛ قلب شما آنجاست...
#چارلز_بوکوفسکی
Repost from 𝑳𝒆𝒂𝒅𝒊𝒏𝒈 𝒔𝒑𝒊𝒓𝒊𝒕
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانهمان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم...
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا اولین جمعه ی پاییز است
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت گذشته.
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
