es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 079 suscriptores, ocupando la posición 1 276 en la categoría Libros y el puesto 13 441 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 079 suscriptores.

Según los últimos datos del 04 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -536, y en las últimas 24 horas de -12, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 12.09%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.24% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 034 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 063 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 05 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 079
Suscriptores
-1224 horas
-1237 días
-53630 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.09 KB

ط تو دنیا ما دو نفر برای عشق و سکس وجود داریم که امیدوارم اتفاق خاصی نیفته. مرسی از اینکه وقت گذاشتید و خوندین 🙏🙏🌹🌹🌹 نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ترین فیگوردهامو براش فرستادم که زیرش چندتا بوس و آتیش فرستاد منم فوری راست کردم و جلو چشمم سیاه شد و فکرم کار نکرد و پیام زدم: دوسش داری ؟میخوایی مال خودت بشه؟ چندتا نقطه فرستاد دیگه پیام نزد که منم یه لحظه از پیامی که زدم جا خوردم که چند دیقه بعد پیام زد :کجایی گفتم:هیچی بیرونم پیام زد: یه جوری بهم اطمینان بده کسی پیشت نیست گفتم: میخوایی تماس تصویری بگیرم گفت: نمیخواد باورت دارم داشتم تایپ میکردم که پیامش اومد:خیلی وقته میخوامش از یه طرف باور نمیکردم این پیام زد از یه طرف دیگه از خوشحالی منفجر شدم و پیام زدم فدات شم قربونت منم میخوامت، بهم گفت نه اینکه فک کنی من آدم خرابی هستم فقط تو اولین و تنها کسی هستی که خیلی میخوامت کاش جوری بود جای داداشت با تو ازدواج میکردم جز تو هیچ کس دیگه‌ای رو نمیخوام وحتی و تو این دو سه سال هربار میبینمت بیشتر وابستت میشم و اولین باری هم دیدمت اون کسی رو میدیدم که همیشه تو ذهنم تصورش رو داشتم همش به خودم میگفتم کاش تو عمرم حداقل بار هم شده بغل تو بخوابم. انگار داشتم خواب میدیدم و واقعا منم تو اون لحظه عاشقش شدم برنامه چیدم چند روزی برم اونجا و اتفاقا چند روز بعدش اتفاق افتاد و صبح موقعی داداشم سرکار بود رفتم اونجا یه گل قشنگ گرفتم و وقتی رسیدم گل رو که بهش دادم محکم همو بغل کردیم شروع کردیم لب گرفتن و اولین بار که بدن نرم و قشنگشو بغل میگرد بی‌نظیر بود بهترین حس دنیا بود و لبای فوق‌العادش تو رو لبام بود و بلافاصله بی‌قرار سکس شدیم هر دو انگار اتوماتیک لخت شدیم و اولین جایی رفتم سراغش ممه هاش بود که اولین جرقه رو بهم داده بود و اونم می‌گفت بخورشون کی بهتر تو بخورشون اووووخخخ جوونممممم اههههه خیلی لذیذ بود برام یواش یواش رفتم سراغ کصش وقتی اولین بار کصش رو دیدم خیلی از اونی که حتی تو رویاهام تصور می‌کردم قشنگتر بود؛تپل،گوشتی،قلمبه و سفید و بی‌مو ده دیقه فقط خوردم براش که اتفاقا ارضا هم شد و بعد یخورده بوس و بغل و عشوه دوباره شهوتش اوج گرفت گفت وقتشه ببینمش مال خودمه و منم فوری کیرم رو در آوردم با دیدن کیر خوش فرم من برق تو چشماش اوفتاد و شروع کرد ساک زدن که اینقد بهم حال داد ارضا شدم و یخورده بعد ارضا شدنم میل جنسیم مثل بقیه مردها یخورده فروکش کرد ولی دیگه نخواستم براش کوتاهی کنم و دوباره پنج دیقه بوس و بغل و ور رفتن با باسن بزرگش دوباره میلم شروع به اوج گرفتن کرد و گفتم دیگه وقتشه که شروع کنیم که تشنه‌شم گفت ای جوووونم خیلی وقته منتظرم و سر کیرم رو گذاشتم رو کصش یخورده مالیدم و کاندوم رو زدم روش و با چندتا فشار آروم فرستادم تو خیلی تنگتر،نرمتر و داغتر از دو سه تجربه قبلیم بود که با کسای دیگه‌ای داشتم کل بدنم رو منقبض کرد اینقد حال داد که عالی ، غیر قابل توصیف و تلمبه زدن رو همراه با بوس و مالیدن ممه هاش و خوردنشون شروع کردم و اینو یادم رفت بگم صدای ناله و آه و اوه کردنش از شدت لذت غیرقابل کنترل بود. چون قبلش ارضا شده بودم خیلی دیرتر ارضا شدم جوری که اینبار تقریبا با هم ارضا شدیم و این شد اولین سکسمون و تنها مشکلی که وجود داشت عذاب وجدانی بود که موقع اومدن داداشم از سرکار بهم دست می‌داد اوایل خیلی داغونم می‌کرد ولی اینقد منو مریم عاشق و وسوسه هم شده بودیم که دیگه ازته دل قبول کرده بودیم که متعلق به هم هستیم و داداشم بنده خدا اینو یجور صمیمت زیاد میدونست و از رابطه پنهانی ما خبری نداشت و تا الانم هر روز بیشتر منو مریم معتاد هم میشیم جوری که یه بار چهار روز رفتم اونجا و تقریبا روزی دوبار رابطه سکس برقرار کردیم و انگار فق

اول زن داداشم خواست #زن_داداش سلام این واقعیت در طول دو سه سال اتفاق افتاد ولی من سعی کردم خلاصش کنم اسامی همگی مستعار هستند،؛من علی الان که داستان رو مینویسم ۲۹سال دارم مربی فیتنس هستم داستان از جایی شروع میشه که داش بزرگترم محمد با مریم خانم ازدواج کرد؛ مریم هم شهری بود یه دختر تقریبا قد کوتاه البته نه زیاد با صورتی سفید و جا افتاده و بدنی تو پر و سینه هاش تقریبا کوچیک بود ولی برعکس باسن گرد و قلبمه ،اوایل شناختی از هم نداشتیم یه روز که آبجیم واسه جشن عروسی رفته بود آرایشگاه مریم رو دیده بود و خلاصه شد زمینه آشنایی و ازدواج با داداشم محمد. اینو بگم ما تو یکه از شهرستانهای نزدیک تهران زندگی میکنیم ولی داشم محل کارش تهران هستش. یه سال اول همین جوری گذشت با این تفاوت که زن داشم نگاهاش و توجه‌هاتش به من یجورایی عجیب بود مثلا زیر چشمی زیاد نگاه می‌کرد،تو جمع صحبت میکردیم موقع حرف زدنش با لبخند منو نگاه می‌کرد انگار تو جمع فقط من بودم و اون فقط برا من حرف می‌زد بعضی موقع بدون فاصله کنارم مینشت و در مورد باشگاه و تغزیه و رژیم و اینجور چیزا حرف و در آخرش شروع می‌کرد تعریف کردن ماشالا بدنتو خیلی خوب درس کردی،خیلی خوشتیپ میکنی خودتو و احساس میکردم داره عشوه میره و لاس میزنه و دوباره با خودم میگفتم این چه فکریه اینم مثل خواهرام لابد باهام راحته و همچنین داداشم اینقد باهام خوب بود که اجازه هیچ فکری در مورد زن داداشم به خودم نمی‌دادم خلاصه هر بار داداشم میومدن مرخصی مریم بیشتر باهام راحت میشد ولی من هنوز اجازه هیچ فکری به خودم نمی‌دادم تا اینکه زن داشم حامله شد و خلاصه کنم تا ده ماهی بعد زایمان هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد تا اینکه واسه کاری رفتم تهران دیگه یه روزی رفتم خونه داشم محمد؛صبح رسیدم خونشون،یه صبحونه واسم آورد سر سفره بودم که زن داشم خیلی راحت جلو من ممه شو در آورد گذاشت تو دهن دخترش(برادرزادم) یه ممه گرد و قشنگ که فک کنم به خاطر شیر داخلش حجیم تر از اونی که تو لباس میدیدم بود با نوکی صورتی مایل به قرمز نمیدونم توصیفم از رنگش درسته یا نه ولی خیلی خوش رنگ بود لامصب دیگه نگفت چجوری همچین ممه فوق‌العاده‌ای رو جلو یه جوون مجرد میزارم و یه لحظه گفتم خوردن صبحونه رو ول کنم برم ممه شو تو دهنم فرو کنم و به زور خودمو کنترل میکردم مخصوصا گهگاهی نوک ممه از دهن دخترش در میارود نوک ممه که به خاطر میک زدن بچه برجسته میشد بدتر منو دیوونه می‌کرد و آخرش اینو بگم که تو یه لحظه همه چیو فراموش کردم و فقط فکر سکس با مریم تمام وجود منو گرفت و عذاب وجدان داداشم نتونست کوچکترین تاثیری بزاره و از اون لحظه شروع کردم گرم گرفتن و لاس زدن باهاش و اونم احساس میکردم بدش نمیاد و همش می‌گفت کاش داداشت هم مثل لارج بود و خلاصه تعریف و تمجید از من و انتقاد از داداشم و اون یه روزی که اونجا بودم دو بار دیگه جلو من به دخترش شیر داد و من چشمام هر بار هیزتر از قبل میشد و اون روز دیگه خیلی باهم صمیمی شده بودیم و شب که داداشم اومد یخورده کنترل کردیم و صبح که ناچار میخواستم از اونجا برم با لباسی راحت‌تر از دیروز اومد خداحافظی گرمی ازم کرد و تو راه بودم که پیام زد و شروع کرد حالمو پرسید و اینکه بهم میگفت خیلی خوش گذشت دوباره بیا سر بزن و منم از خدا خواسته یه ساعت باهاش چت کردم و از اون به بعد هر روز باهم چت میکردیم به حدی که برا هم قلب میفرستادیم ،بوس میفرستادیم ولی هنوز حرف دلمون رو جرات نکرده بودین بگیم تا اینکه یه روز که چت میکردیم پیام داد هنوز بدنتو بدون لباس ندیدم میخوام ببینمش بدن مربیمون چجوریه منم از خدا خواسته از به

#زیرنویس_فارسی🔥 اونقدی شدی که بتونی مامانی رو بک...😈💦 مشاهده
#زیرنویس_فارسی🔥 اونقدی شدی که بتونی مامانی رو بک...😈💦 مشاهده

Repost from N/a
#زیرنویس_فارسی🔥 نامادری با حجاب تپل 💦🍑 مشاهده فیلم 🔞
#زیرنویس_فارسی🔥 نامادری با حجاب تپل 💦🍑 مشاهده فیلم 🔞

sticker.webp0.09 KB

با ده دقیقه‌ای تو این حالت بودیم که ضرباتشو محکم تر کرد یهو محکم بغل کردم و شروع کرد تو بغلم لرزیدن.ارضا شد.یکی دو دقیقه‌ای تو بغل هم بودیم که بلندش کردم و بهش گفتم حالت داگی بگیره.برگشت.از تو کشو یه دونه کاندوم برداشتم و کشیدم به کیرم.اروم کله‌شو میمالیدم به سوراخ کوسش.صدای اهش در اومده بود. کیرمو فرو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن. خیلی حال میداد.حسابی سر کیف بودم و با تمام وجودم داشتم میکردمش.اه ناصر.جون.بکن.بکن.جون.اه.اه. اینارو میگفت و من حشری تر میشدم و محکم تر می کوبیدم.ده دقیقه‌ای از گاییدنش می‌گذشت و مدام آه و ناله میکرد.کم کم آبم داشت میومد.سرعتمو بیشتر کردم. آه بلندی کشید و دوباره ارضا شد.همزمان منم ارضا شدم تموم آبمو خالی کردم تو کوسش.از شدت خستگی نای واسم نمونده بود دراز کشیدم کنارش و بغلش کردم. نیم ساعت بعد بلند شد لباساشو پوشید و آماده رفتن شد و با یه خداحافظی ساده رفت. رابطه‌ی لذت بخشی بود ولی از اون شب به بعد هنوز وقتی میبینمش خجالت می‌کشم و احساس گناه عجیبی همیشه باهامه.همش به خودم میگم کاش اون اتفاق نمی‌افتاد چون تاثیر شو هنوزم تو زندگیم می‌بینم. امیدوارم برای شما اتفاق نیوفتده ببخشید اگه روان تر نشد بنویسم! نوشته: ناصرم 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دست خودم نبود! رفت نشست.موهای طلایی و مشکی‌شو از بند گیره رها کرد و انداخت رو شونه‌ش.ارایش ملایمی رو صورتش نشسته بود.شروع کرد به صحبت کردن از دعوا با مهیا گفت و از حال بدی که درگیرش شده.از بس که هیکلشو دید میزدم توجهم به اندام و سینه و کوس و کون و لباش بود از حرفاش چیزی یادم نیست.داشتم کوسش دیدم میزدم و تصور کردنش تو ذهنم نقش بسته بود.خوردن لباش و سینه های خوش فرمش.تصویر بازی با کوس و کونش جلو چشام بود و یه لحظه ولم نمی‌کرد.این که مهسا برام ساک بزنه و کیرمو بخوره وای چه لذت عجیبی!کیرم حسابی بزرگ شده بود.به طوری که دیگه نمیشد پنهونش کرد.تو همین خیالت بودم که صدای مهسا رو شنیدم که میگه ناصر؟ناصر کجایی؟ حرفامو فهمیدی!؟یهو به خودم اومدم گفتم ببخشید حواسم جای دیگه‌ای بود نفهمیدم حالم زیاد خوش نیست. با خنده و نگاه رو به پایین تنه‌ی من گفت بله معلومه که حالت بده. نگاه کردم به خودم دیدم کیرم حسابی بزرگ شده.از درون یک لحظه خجالت کشیدم ولی به روم نیاوردم.تصمیم رو گرفته بودم.امشب به هر قیمتی که شده باید بکنمش. مشروب رو میز بود گفتم میخوری با سر اشاره کرد که براش بریزم.پیکشو پر کردم دادم دستش.رفت بالا گفتم چی میگفتی میشه یه بار دیگه بگی.خودمم پیکمو رفتم بالا. گفت نه دیگه فکم درد گرفت دیگه نمیتونم بگم توام که حواست جای دیگه‌ای بود.پیک دوم رو هم ریختم خوردیم.چند دقیقه‌ای گذشت دوباره ازش خواستم حرفاشو تکرار کنه که گفت نه تو بگو حواست کجا بود!؟برای چی بهم زل زده بودی؟با ی لحنی عجیبی گفت!صداش تو سرم پیچید.به خودم جرات دادم و پیکمو برداشتم رفتم کنارش نشستم و بهش گفتم راستشو بگم؟گفت آره.گفتم حواسم پرت هیکل سکسی و کوس و کون و لب و لوچه‌ی تو بود.سومی رو هم خوردیم.تو چشام زل زد.ترسیدم ولی پا پس نکشیدم.لبامو چسبوندم به لباش.مزه‌ش هنوز تو دهنمه.خودش رو عقب نکشید.شروع کردم به مکیدن لباش.اولش کاری نمی‌کرد ولی رفته رفته اونم شروع کرد به خوردن لبام.داغی نفساش که میخورد تو صورتم،قلبمو از جا میکند.دستمو انداختم رو سینه‌هاش و شروع کردم به مالوندن.اونم با دستاش کیرمو فشار میداد.نفسامون به شماره افتاده بود.خوابوندمش رو مبل و لباساشو از تنش در آوردم.شورت و کورست مشکیش اندام سفیدش رو خواستنی تر کرده بود.یکی از سینه هاشو انداخت بیرون و منم افتادم روش و شروع کردم به مکیدن.انگشتمو بردم تو شورتش و کوسشو میمالوندم.صدای اه و نالش کم کم داشت در میومد.کوسش خیس شد.انگشتمو بیشتر کردم توش.ی لحظه نفس نکشید و بعدش با یه آه تمام هوای تو سینه‌شو داد بیرون.بهم گفت بلند شو بشین.نشستم شلوارک و شورتمو باهم از پام در آورد.خودمم تی‌شرتمو در آوردم. پاهامو باز کرد و نشست جلوی کیرم.شروع کرد به مالوندن کیر و خایه‌م.وای که چه حال عجیبی داشتم.با موهاش بازی می‌کردم و سرشو نوازش میکردم.دهنشو نم‌نم نزدیک کله کیرم کرد و شروع کرد به ساک زدن.اولش آروم آروم بود ولی بعدش تند ترش کرد.رو ابرا سیر می‌کردم.خیلی خوب میخورد.چند دقیقه‌ای ادامه داد.کیرم حسابی بزرگ شده بود.گفتم بریم رو تخت؟گفت بریم بغلش کردم و بردمش تو اتاق.گذاشتم رو تخت.چند دقیقه‌ای هم اونجا برام ساک زد.بهم گفت بیا دراز بکش بشینم روش.اومدم رو تخت دراز کشیدم.پاهاشو باز کرد.با دستش کیرمو گرفت و گذاشت دم سوراخ کوسش.آروم رو کیرمو فرو کرد تو کوسش و همزمان اه دوتامون در اومد.دستاشو گذاشت رو سینه‌ی من و شروع کرد به بالا و پایین کردن خودش.اه و ناله‌ش قطع نمیشد.قربون صدقه کیرم می‌رفت.منم کونشو فشار میدادم و سینه هاشو می‌خوردم.لباشو میذاشت رو لبم و لبام میخورد.تقری

مستی و رابطه با خواهر زنم مهسا #خواهرزن #مستی سلام من ناصرم و داستانی که میخوام بگم برگرفته از یک واقعیت محضه. تو کوچه‌‌مون یک همسایه داشتیم که دو تا دختر خوشگل داشت.اسم دختر بزرگ مهسا بود و اسم اون یکی مهیا. من از دختر کوچیکه خیلی خوشم میومد و یه جورایی میشه گفت که عاشقش شده بودم.پانزده سالش بود و همیشه رفت و آمد هاشو چک میکردم و زیر نظر داشتمش. همیشه تو ذهنم از زندگی با اون برای خودم خاطره سازی میکردم. چند سال بعد وقتی که هجده سالش شد و منم از خدمت برگشتم به خواستگاریش رفتم و با یک جواب بله،شیرین ترین اتفاق زندگیم که برام مثل رویا بود رخ داد. ما دو سال نامزد بودیم و بعد عروسی گرفتیم و یک سال بعد پسرمون به دنیا اومد.با اومدن پسرم زندگی‌مون شیرین تر از عسل شد و عشق بیشتر از قبل تو خونه‌مون موج میزد. خواهر زنم مهسا که یک دختر پر انرژی و فوق العاده گرم بود تو این مدت دوبار نامزد کرد و هربار به دلیلی نامزدیش به هم خورد و جدا شد.افسردگی گرفته بود و همیشه تو خودش بود.اون دختر بشاشی که ما می‌شناختیم دیگه نبود. خونه‌ی ما زیاد میومد.ناراحتی تو تمام بدنش و چشماش موج میزد.این شکلی دیدنش منو خیلی آزار میداد.تو خونه لباس راحتی می‌پوشید و منم تا اون روزی که میخوام تو ادامه داستان بهتون بگم به چشم دیگه‌ای بهش نگاه نکرده بودم. دو سال بعد از عروسیم شغلمو از دست دادم. خیلی فشار روم بود.واقعا وضعیت اسفناکی رو داشتم تجربه‌ میکردم.تو گذشته سیگار میکشدیم و مشروبم می‌خوردم ولی برای فرار از فشار های که بهتون گفتم بیشتر بهشون پناه بردم و مصرفم زیادتر شد.من بخاطر از دست دادن کارم ،افسرده شده بودم و دستم به هیچ کار دیگه ای نمی‌رفت‌مدام با مهیا دعوا میکردیم و روز به روز از هم دورتر می‌شدیم.تا این که مهیا به حالت قهر از پیشم رفت و تو خونه‌ی پدرش موندگار شد.چند ماهی میشد که رابطه‌ای نداشتم.اهل خیانت هم نبودم.همه میدونستن که من و مهیا چقد همدیگر رو دوست داریم و عاشق همیم.دوریش واقعاً برام عذاب آور بود.از خونه زیاد بیرون نمی‌رفتم و مدام سیگار پشت سیگار و عرق پشت عرق.یادمه شب بود.خیلی خورده بودم‌.جلوی تلویزیون رو مبل با یه شلوارک و تی‌شرت دراز کشیده بودم و داشتم فیلم میدیدم.اسم فیلم یادم نیست ولی بخاطر دارم که صحنه‌ای که داشت پخش میشد سکسی بود و منم داشتم با خودم ور می‌رفتم.تو همین احوالات بودم که زنگ در به صدا در اومد.با خودم گفتم یعنی کی میتونه باشه!؟تلو تلو خوران رفتم نگاه کردم دیدم مهسا پشت دره!!یعنی برای چی اومده؟مهیا چیزیش شده؟چی باعث شده که این موقع شب بیاد خونه‌ی ما؟ تو همین حین که اینارو از خودم می‌پرسیدم درو باز کردم تا بیاد بالا. یکم خودمو جمع و جور کردم.کیرم به حالت نیمه شق در اومده بود و انگاری چشمام رو گذاشته بودن تو کاسه‌ی خون! مهسا رسید.دستشو دراز کرد و تو چشمای هم نگاه کردیم باهم دست دادیم و سلام کرد.جوابشو دادم.وقتی که گرمی دستاشو تو دستام احساس کردم حالم بدتر شد.یه لبخند ریزی زد.فکر کنم متوجه شده بود که حسابی مستم. بهم گفت اجازه میدی بیام تو.دستشو ول کردم با سر اشاره کردم بیاد داخل.عطرش هنوز تو دماغمه.قد بلند و هیکل کشنده‌ش هنوز جلو چشامه.اون شب دیدم بهش عوض شده بود.مانتو جلو باز با یک شلوار تنگ آبی زاپ دار که سفیدی رون‌شو به رخم می‌کشد و حالمو بدتر میکرد.کیفشو گذاشت رو جا کفشی.مانتوشو در آورد و انداخت رو آویز.رفت سمت پذیرایی.چند قدمی که تا رسیدن به پذیرایی و نشستن رو مبل جلوم بود،هربار بالا و پایین رفتن کونش نفس منو تنگ‌تر میکرد.حال عجیبی داشتم.فکرای غریبی میومد تو سرم.با خودم می‌گفتم آدم باش اما کنترلم

فیلم ممنوعه زن حشر ی با زیرنویس فارسی 😐🔞 ⭕️ مشاهده‌فیلم 💦
فیلم ممنوعه زن حشر ی با زیرنویس فارسی 😐🔞 ⭕️ مشاهده‌فیلم 💦

sticker.webp0.09 KB

فرو می رفت … گفتم ‌کافیه. بلند شو . نوبت فتح کوس ات هست. رو تخت دراز کشید و پاهاش کامل باز کرد . وسط پاهاش نشستم. نگاهی به چشمام انداخت و‌گفت …محسن جان تو را خدا ، دفعه اول آرام بکن .می ترسم . هر دو پاش را رو کتف خودم قرار دادم .‌ سر کیرم را خیس کردم . سر کیرم را درب کوسش گذاشتم . و آرام آرام تا خایه در کوسش فرو بردم و محکم در بغلم گرفتمش. فقط جیغ بلندی ازش شنیدم. لبم را بر لبش گذاشتم و تلمبه زدن را شروع کردم . یه معنی واقعی کلمه جرررر خورده بود . نفس نفس میزد و التماس می‌کرد. چشاش را باز کرد و گفت وحشی ، عوضی ، این مسیر دوساله مسدود بوده و هیچ کیری واردش نشده . یه کم رحم و مروت داشته باش. با هر تلمبه ای صدای تختخواب هم بلند میشد . حدود ۲۰ دقیقه در همون حالت تلمبه زدم . هر دو شدیدا عرق کرده بودیم . دیگه داشت لذت می‌برد. می‌گفت نامرد . بی وفا تا حالا کجا بودی؟؟ چرا دیر آومدی ؟ گفتم اومدم دیگه مال خودمی ، گفت این کوس من تا ابد مال خودته. هر کاریش میکنی بکن . اختیارش دست خودته!!! تو همون حالت تلمبه زدم و زدم . فرحناز هم آه وناله می‌کرد. یک لحظه شدید منو به خودش فشار داد وزبانش را تو دهانم کرد .محکم زبانم را مکید ناله شدیدی کرد و ارضا شد. من هم تند تلمبه زدم و ارضا شدم . اونقدر آب تو کوسش ریختم که از اطراف کیرم بیرون می‌ریخت. گفت همینجور روم وایسا تا آرام بشم . گفت آی خدا چه لذتی بردم. دمت گرم پسر، ، دمت گرم ،، گفتم بلند شو ، استراحتی کن تا راند دوم را شروع کنیم ، گقت مسخره نکن ، من نای بلند شدن ندارم ، گفتم مگه میشه؟ گفت بخدا بریدم . به اندازه شش ماه بهم فشار آوردی. گفتم بریم حمام سرحال میشی به زور بلندش کردم کشاندمش حمام. آب سرد را باز کردم و رفتیم زیرش .حسابی بغلش کردم و شستمش. خوب خوب ، اطراف و داخل شیار کوسش را با آب سرد شستم . این کار سبب تنگ شدن واژن زنها میشه. کم کم با باسن و سینه اش بازی کردم. نوک سینه هاش را خوردم . از پشت بهش چسبیدم.کیرم بین پاهاش گذاشتم . سریع برگشت و نگاهش کرد. گفت ای خدا این چرا بلند شده. ؟ گفتم چون سیرش نکردی!!! دستاش رو دیوار حمام گذاشتم و قنبل کرد و باسنش را عقب داد. کیرم را دور سوراخ کونش گذاشتم . گفت بیخود اونجا مانور نده ، راه نداره ‌.هرچه گفتم از کون بکنم ، اجازه نداد . گفت بخدا میمیرم ، تحمل این کیر را ندارم .گفتم بعدا فتح اش میکنم !!! . بناچار از پشت تو کوسش گذاشتم . خیلی حالت زیبایی داشت. تند تند تلمبه میزدم و او هم لذت می‌برد. تا اینکه ارضا شدم . و بیرون کشیدم. . برگشت و محکم بغلم کرد . گقت قول بده تنهام نگذاری ، بهت نیاز دارم . من بخاطر موقعیت خانوادگی و شغلی نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم . گفتم چشم همیشه کنارتم . الان حدود سه ماهه مرتب میکنمش .حداقل هفته ای دو تا سه بار سکس داریم . خودش به این مقدار قانع هست … تا بعد‌ چه شود ،،،،!!! نوشته: محسن ، 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یکسال در مدرسه دخترانه تدریس داشتم و باهات همکار بودم ؟؟؟ گفت بله ، گفتم اون سال خیلی بهت دقت کردم . باسن ات و سینه ات زیر اون مانتو سبز رنگت، واقعا زیبا بودند . بعد از اون دو سه ساله خیلی دوس داشتم باهات باشم و بغلت کنم .ولی نشده بهت بگم . از کوسش تعریف کردم و گفتم وقتی شلوار کتان تنگ می پوشیدی ، خط کوس ات را دیدم و کیرم بلند می شد برات . گفت کوفت و زهر مار !!! گفتم‌ واقعا تو مدرسه متوجه نگاه خاص من نشدی ؟ ادامه دادم و معلوم بود دوس داره تعریفش کنم گفت . واقعا ۲۰ ساله با شوهرم هستم و اینجور دقيق نتوانسته بدن منو ببینه و تعریف کند. گفتم چشم بصیرت میخواد که بدن و کوس نازت را ببیند که من دارم !!!° یعد از سایز کیرم براش نوشتم . گفت باور نمیکنم ۲۰ سانت داشته باشی ،گفت سایز شوهرم ۱۵ سانته . ا‌ونچنان حس تحریک شدن بهش دادم که داشت جملات سکسی می نوشت . نوشتم هندزفری بزن گوش ات، و زنگ بزن تا مستقیم برات حرف بزنم . .زنگ زد و من هم آرام و آهسته گفتم : چشات ببیند ‌ دست بکن تو شورتت .و آرام کوس ات بمال . گفتم تصور کن من هم کنارت هستم … وسط پاهات دراز کشیدم و با زبانم کوس ات را لیس میزنم .و… سیته هات را میخورم ،و… ناگهان صدای آه وناله اش بیشتر شد . و گفت تندتر بخور و با آئ بلندی ارضا شد . چند لحظه تماس را قطع کرد و بعد نوشت خیلی ممنونم ، بعد از دو سال ارضا شدم سبک شدم . دمت گرم . گفتم نوش جونت ولی من چی ؟ ارضا نشدم. گفت به وقتش. شب بخیر گفتم و خوابیدیم … فرداش زنگ زد .احوال پرسی کرد . گفت دیشب سبک شدم و خواب راحتی داشتم . بدنم‌‌کوفته شده ، گفتم فرحناز خانم ، منتظرتم . کی وقت داری ؟ گفت حقیقتا می ترسم، !!! گفتم. خیالت راحت من حواسم هست . گفت فردا عصر از ساعت ۳ تو خونه تنها هستم . گفتم شوهرت کجاست؟ گفت فردا ساعت ۳ میرن کوهنوردی با دوستانش. گفتم ‌ پس مقدمات را آماده کن . فردا ساعت ۳ رفتم سمت خانه شان . درب را باز کرد . وارد خونه شدم خدای من چه تیپی زده بود .موهاش را دم اسبی بسته بود .تاب و شلوارک صورتی همون دم درب بغلش کردم .از استرس می لرزید . محکم لبم را بر لبش گذاشتم ، و بخودم فشارش دادم.گفتم نترس عزیزم. من کنارتم . بلندش کردم و بردم تو اتاق خوابشون . انداختمش رو تخت و افتادم روش . گردنش و سینه اش را خوردم .کیرم مث گرز وسط پاهاش بود . یک لحظه جا خورد و چشاش گشاد کرد و لبش را گزید و گفت چی بود اون . گفتم میتونی ببینیش . نشست کمربند و زیپ شلوارم را باز کرد و پایین کشید .ههییییییین بلندی کشید و گفت واااای من از این می ترسم . این چطور تو کوس من‌جا بشه !!! گفتم نترس جاش میکنم برات. با دستش گرفتش و بوسش کرد . پیراهنم و زیر پیراهنم را درآورد . من هم تاب و سوتینش رادر آوردم. ولخت بهم چسبیدیم . شروع کردم. اول گوشش ، بعد گردنش . بعد زبانش . زیر گردنش . نوک‌سینه هاش .نافش . ران هاش . حتی انگشت پاش را لیس زدم . مث مار به خودش می پیچید .و ناله می‌کرد. کم کم زبانم به کوسش رساندم . وقتی لیس میزدم، فریاد می‌زد و ناله می‌کرد. گفت محسن تو را خدا کشتی منو … کیر میخوام . سرم را فشار میداد . اونقدر چوچوله اش را لیسیدم تا بلند فریاد زد و ازضا شد. گفتم این دوبار . لبخند زد و بی حال افتاد رو تخت . ۵ دقیقه کارش نداشتم .کنارش دراز کشیدم و نوازشش کردم . و براش حرف عاشقانه زدم . کم کم بلند شد . کیرم‌ را با دست گرفت و مالش میداد . رو ساق پاهام نشست و کیرم را تو دهانش فرو برد . قشنگ ساک میزد . از بیضه ها تا نوکش را لیس میزد . گاهی نا ته حلقش فرو می‌برد. من هم سرش را فشار میدادم تا ته حلقش

فرحناز و سردی شوهرش #زن_شوهردار #خانم_معلم #خیانت محسن ۴۵ ساله ، معلم با ۱۸۰ قد و ۹۰ وزن و ۲۰ سانت کیر ،و حشری و هات در سکس . من یه همکار دارم که خودش و زنش هر دو معلم هستند. تقریبا هم سن و سال هستیم … همه چیز از یه عکس شروع شد . عکس دختری جوان و خوشکل با باسنی بزرگ و لباس چسپان ، که من اون عکس را در واتساپ برای همکارم فرستادم و کنارش نوشتم اگر این دختر یه شب کامل بغلت باشه، تا صبح چند بار باهاش سکس میکنی ؟ نوشته بود راستش بگم ؟ بخدا هیچ . گفتم مسخره نکن چرا ؟ گفت فلانی یه راز بهت بگم ، دو سه ساله نه شهوت دارم . نه کیرم سیخ میشه!!! گفت پیش پزشک هم رفتم ولی فایده نداشته ، نوشت تو چطوری؟ گفتم‌‌ باور میکنی بغیر از زن خودم دوتا دوس دختر دارم که همه شون را از سکس سیر میکنم !!! گقتم ولا هر روز سکس دارم و کیرم همیشه سیخ شده و آماده هست . گفت واقعا جالبه!!! خوش به حالت ، این چت ما ادامه داشت و چند راهکار براش نوشتم. ولی گفت واقعا تاثیر ندارند. براش نوشتم . من حدود نیم‌ساعت سکس ادامه میدم و بعضی وقتها طرف مقابلم در سکس واقعا کم میاره و خسته میشه،! براش نوشتم من همه کار در سکس برای ارضا شدن طرف مقابلم میکنم . حتی کوسش میخورم ، زبان میکنم تو کوسش و… نوشته بود خوش بحالت ، ، چقدر توان داری !!! و دیگه جواب نداد . یکی دو روز بعد این قضیه ، خانمش را تو خیابون دیدم ، احوال پرسی کردیم . و خیلی تحویلم گرفت و لبخندی به لب داشت و می‌خندید. خداوکیلی من هیچ وقت حس سکس به خانمش نداشتم . فرحناز ، خانم همکارم ، یه خانم ۴۰ ساله. قدش ۱۷۵ و وزنش حدود ۸۰ کیلو . مشخصه خاصش باسن برجسته اش بود که زیر مانتو قشنگ پیدا بود . ، دو سه شب بعد ، فرحناز خانم پیامی بهم داد ‌و در خصوص کنکور و امتحانات چند سوال پرسیده بودکه من جواب دادم . در آخرش نوشته بود. ممنونم محسن جان !!! خیلی برام جالب بود کلمه محسن جان . من هم نوشتم اختیار داری ، عزیزی ، فرحناز خانم‌!!! نوشته بود ، سپاس آقای هات . یک لحظه پشمام‌‌‌ ریخت … آقای هات. نوشتم‌‌. فرحناز خانم‌‌ چی میگی . گفت ‌جیزی بگم‌ . قسم بخور بین خودمون‌ ‌می مونه ، گفتم ‌خیالت راحت .‌من قسم نمی‌خورم. ولی قول میدم . گفت ، اونشب که با شوهرم چت در خصوص سکس و اینها داشتین ، آخر شب که شوهرم خوابش برد من همه چت هاتون را خوندم . گفتم متاسفم ، کار خوبی نکردین؟ گفت دیگه کردم و گذشت . گفتم حالا یه سوال ، بپرسم . گفت جانم . گفتم شوهرت راست میگه دو ساله سکس نداشتین ودستگاهش بلند نمیشه، گفت آره متاسفانه، حتی چند بار بردمش پزشک متخصص، ولی نتیجه ای نگرفتیم . گفتم یعنی هیچ گفت بخدا دوساله هیچ هیچ قبل اون هم ، دوسه ماه یکبار . اونهم زورکی سکس داشتیم . گفتم خدا بهت صبر بده ، شریک غم ات هستم !!! گفت مرض و کوفت …!!! گفتم بجون خودت خیلی برات ناراحتم .تمام لذت زندگی ات رفته !!! گفت ممنونم گفتم چیزی بگم گفت خوب ، بگو گفتم هر کاری خودت صلاح ميدانی من هستم و برات انجام میدم ، از صفر تا صد … چت را ادامه دادیم . از همه چیز براش گفتم ، از سکس هام با زنم ، از سکس با دوس دخترم ، وقتی گفتم دوس دخترم ، ۲۴ سالش بوده و اونقدر سکس خشن باهاش کردم ، که گریه کرده و گفته غلط کردم .ولم کن ، باور نکرد . گفتم میتونی امتحان کنی !!! اول سکوت کرد و‌چیزی نگفت …بعد گفت نمیدونم چه بگم . من هم از بدنش و هیکلش تعریف کردم .و گفتم اگر زن من بودی ، هر روز باهات سکس میکردم. گفت ، مگه بدن من چه داره ؟ از باسن اش و سینه هاش تعریف کردم . از ران های گوشتی و تپل و شکم صافش . خیلی تعجب کرد .گفت اینها را از کجا دید زدی ؟مث‌ابنکه لخت منو دیدی ؟ گفتم حقیقتش یادته

🔵به جای چت کردن تو گروه ها بیا اینجا ناشناس چت کن و مخ بزن 🗿 @iNewChatbot @iNewChatbot

Repost from N/a
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥
داستان رابطه خواهر برداری 😈🍑💦 مشاهده 🔥

sticker.webp0.09 KB

دم تو کسش… دوباره ابم اومد و ریختم رو صورتش ،توله از خوردنش هیچ ابایی نداشت و با دست ابارو برمیداشت و میخورد… رفتم دست شویی و اونم رفت یک دوش گرفتو برگشت … ده دقیقه نگذشته بود که نگار زنگ زد …اسمش که افتاد رو صفحه ی لحظه دنیام سیاه شد و حسی گوه تر از هر چیزی که فکرشو بکنی اومد سراغم… میترسیدم باهاش رو ب رو بشم و از تو چشمام بخونه و زندگیم به فنا بره… با فاطیما خداحافظی کردمو و زدم بیرون به امید اینکه دیگه نبینمش،گذاشتمش بلک لیست و یه دوری تو خیابونا زدم… اما کاش همینجا تموم میشد… فرداش ساعت ۴ عصر بود داشتم کمکم از سر کار برمیگشتم خونه مجردی خودم که نگار اونجا بود… گوشیم زنگ خورد صدای نگار میومد که یک ریز جیغ میزد و فحش میداد و میگفت مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم مگه من باهات چکار کرده بودم… نمیدونم چجوری خودم و رسوندم خونه که دیدم گوشی تو دستشه مثل یک تیکه کوشت یک گوشه افتاده بود و بی صدا اشک میریخت… گوشیشو برداشتم دیدم حداقل ده تا عکس از سکس دیروزمون از یک خط ناشناس واسش فرستاده شده… کار فاطیما بود که میخواست به دوستم بگه رفتم به رفیقت دادم… دنیام تیره و تار شد هیچ جوری نمیتونستم سرپوش بزارم چون اونموقع ریشام تنهادفعه ای بود که بلندشون کرده بودمو مشخص بود عکسا جدیدن تا یکماه باهام حرف نمیزد… محتاج فقط یک نگاهش بودم وقتی چشماش ب چشمام میخورد با یک حس تنفری نگاهم میکرد که دوست داشتم بمیرم… تاحالا انقدر حس پوچی و حقارت نکرده بودم… واقعا از ته دلم دوست داشتم بمیرم و عرضه نداشتم خودم اینکارو بکنم… تنها چیزی که قبلا بهم شور و انگیزه میداد دوست داشتن بی حد و مرز نگار بود که الان هیچ اثری ازشون نبود و تنفر جاشو گرفته بود… میگفت باید جداشیم میگفت انتخابم اشتباه بوده اما اشکالی نداره خودم مقصرم بابام گفت استخاره گرفتم بد اومده ولی منه خر گوش ندادم اینارو که میگفت هر کلمش مثل یک خنجر بود که به قلبم میخورد روز و شب التماسش میکردم که فقط یک فرصت بده یک فرصت… بعد از یکماه کذایی،یکشب گفت خسته شدم بریدم امیدی ندارم اما میخوام درستش کنی،میتونی؟؟ میگفت و اشک میریخت چراغ دلم روشن شد گفتم تو فقط یک فرصت بده ببین چکار میکنم سه سال ازون روزها میگذره شاید دوستان باورتون نشه خوشحالم که اون اتفاقات روزهای اول زندگیم افتاد،باعث شد بفهمم زندگی چیه و عشق چیه،چون اکه مثل خیلیا بعد چنسال اتفاق میفتاد و باعث میشد زندگیشون از هم بپاشه دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم… الان میپرستمش میدونه عاشقشم میمیرم براش جونم در میره واسش یک روز گفت واقعا از ته دل بخشیدمت اما من هنوز خودمو نبخشیدم تا موقع مرگم باید بهش خدمت کنم بلکه بتونم یکم از سختیایی که اونموقع کشیده کم کنم. میدونم این اتفاقیه که واسه خیلیا افتاده،فکر میکنن درست بشو نیست اما میشه،خیلللیییی سختی داره اما میشه… زمانی که مجرد بودم خیییلی زیاد میومدم این سایت یهو به ذهنم اومدم بیام و داستانمو بگم امیدوارم داستان واقعی زندگیم رو دوست داشته باشید… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خرابش کردم...اما! #خیانت #عاشقی #زن_دوست یکسالی بود که نگار رو میشناختم… واسه منی که هفت خط عالم بودم و هزارتا دختر مختلف دیده بودم،پاک ترین ورژنی بود که تو جامعه دیده بودم. البته که ازونایی نبود که صبح تا شب تو خونه حبسش کنن به هیچ وجه یک دختر مستقل که از ۱۸ سالگی کار میکرد و دستش جلو خونوادش دراز نبود،تو جامعه چرخیده بود، اما خیلی با حیا و متین و سفت بود. به غایت زیبا با چشمهای جادویی و لبخند مسحور کننده… پاره شدم تا تونستم اعتمادشو جلب کنم داشتم عاشقش میشدم، عاشق نجابتش چشماش حرف زدنش دنیای قشنگش… سه سال دوست بودیم جونش واسم در میرفت دور از چشمش با چند نفری تیک زده بودمو خوابیده بودم اما توجیهم این بود که دوستیم و تعهدی نداریم،اخرشم که نمیخوایم ازدواج کنیم پس بزار عشق کنیم دنیا دوروزه… گذشت تا وقتی که یکشب به خودم اومدمو گفتم تهش که چی… چقدر میخای مجرد بمونی و خونه مجردی داشته باشی. وقتشه سر و سامونی به زندگیت بدی،هر چی میگشتم موردی بهتر از نگار نمیدیدم،پس گفتم همینه! رفتم خواستگاریش…خودش راضی خونوادش ناراضی،به هر فیلم و اصراری که بود عقد کردیم و دوران جدیدمون شروع شد. خطمو عوض کردمو و سعی کردم از زندگی کثیف قبلیم بکشم بیرون،سرمو انداختم پایین و چسبیدم به کار و زندگی اما صد حیف… باغچه ی زندگی من کرموتر از اینی بود که بشه با یک مدت هم نزدنش تمیزش کرد، دو سه تا از دوست دخترای قبلیم تو اینستا پیام داده بودنو و نگار دیده بود، یادمه شبی که من خواب بودم و پیامارو دیده بود و بیدارم کرد تا خود صبح اشک میریخت… دلم کباب میشد ، از این ناراحت بودم که اون هیچ تقصیری نداشت اما با هزار گوه خوردمو غلط کردم بخشید و گفت اینستاتو پاک کن همین کارو کردم… یک مدت چندماهی همه چی اروم بود ،غرور برم داشته بود که من الان عاشقشم و هیچ خدایی نمیتونه منو نسبت به نگار دلسرد کنه… یک رفیق صمیمی داشتم که از زنش جداشده بود و نگار هم میدونست. زنش یکروز زنگ زد که میخام ببینمت و حرف دارم به خاطر حساسیت نگار چیزی نگفتم و گفتم نیم ساعت میبینمش و میره پی کارش. رفتم به دیدنش نشست تو ماشین و دور زدیم و زدیم و زدیم اونم یکریز اشک میریخت میگفت: دوستت به من خیانت کرد ،زندگیم و خراب کرد و… حالش میزون نبود گفت اگه میشه منو بزار خونه و رفتم سمت خونش که کاش پام می‌شکست و نمیرفتم. یه تعارف زد و منم خیلی راحت قبول کردم و رفتم بالا چون اصلا فکرشم نمیکردم چی در انتظارمه… رسیدیم بالا ،رفت لباس عوض کنه و دست و صورتشو بشوره منم یکم. اب برداشتم بخورم همین که برگشت خشکم زد یه لباسی پوشیده بود که اگه نمیپوشید کمتر هوایی میشدم و سیخ میکردم یک شلوارک تا رونش و یک تاپ که سرسینه هاش زده بود بیرون قبلا خیلی راحت بودیم وقتی میرفتم خونشون که قلیون بکشیم یا مشروب بزنیم کلی میگفتیم و شوخی میکردیم و راحت بودیم اما هیچوقت حتا لباسی نزدیک به اینم تنش ندیده بودم… گفت چته! گفتم یه نگاه بکن چی تنت کردی توله،کفت اگه بده که برم در بیارمش! دیگه فرمون دستم نبود و کیرم به جام تصمیم میگرفت بی هوا بلند شدم و رفتم سمتش بغلش کردم و بردمش پرتش کردم رو تخت تو ده ثانیه لخت شده بودیم و شروع کردم به کسلیسی… انقدر خوردم که صدای جیغش خونرو برداشته بود و با دست جلو دهنش و میگرفت… وحشی شده بود اومد و منو خوابوند و یکجوری واسم ساک زد که تو کمتر از پنج دقیقه آبم اومدو تا قطره آخرشو خورد… سکسی تر از اینی بود که بیخیالش بشم و میخوردمشو با دست واسش میمالوندم تا دوباره سیخ کنم تا قبل اینکه کیرم سیخ بشه اونم یکبار ارضا شد … شروع کردم به کردنش تا جون داشتم تلمبه میزدم و تا دسته میکر