uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 062 підписників, посідаючи 1 283 місце в категорії Книги та 13 462 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 062 підписників.

За останніми даними від 05 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -534, а за останні 24 години на -14, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 12.17%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 4.28% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 053 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 073 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 06 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 062
Підписники
-1424 години
-1237 днів
-53430 день
Архів дописів
م ،اوووف ، حالا می تونستم کُس و کون رویایی که اون شب دیده بودم رو بخورم و بلیسم … چرخوندمش سمت در حیاط گفتم از لای در هال مواظب در حیاط باش ، گفت شاهین تو رو خدا ، من می ترسم … گفتم نترس می خوام لیست بزنم ، صورتمو چسبوندم به باسنش ، با دستام شروع کردم به نوازش و مالش باسنش ، با دهنم هم شروع کردم به کُسش رو خوردن ، به جرأت میگم هیچ چیزی بعد از اون، مزه خوردن کُس دختر خاله‌ام رو بهم نداد ، یه بالش گذاشتم زیر شکمش ، باسنش اومد بالا …و شروع کردم ادامه لیسیدن کُسش ، میلیسیدم ، زبون میکردم توش ، بوسش می کردم و با لبام می خوردمش ، سرمو از وسط کونش بلند کردم همزمان اونم سرشو برگردوند ، به هم نگاه کردیم ، با چشماش انگار می‌گفت مرسی بیشتر برام بخور … دوباره شروع کردم به خوردنش،همینطور ادامه دادم اومدم بالاتر تا رسیدم به سوراخ کونش … با زبون شروع کردم لیسیدنش ، کلی لیسش زدم ، بوسش کردم ،زبونمو فشار دادم توش … گفت خیلی خوشه … گفتم رو زانوهات خم شو قُمبُل کن تا برات حساب بخورمش ، باز چرخوندمش که وقتی سرشو یه‌وری میذاره رو زمین چشمش به در حیاط باشه … شروع کردم به خوردن و لیسیدن کون و کُسش به طور همزمان… صدای ناله اش بلند شد… اونقدر خوردم که خودش گفت بسه دیگه… تا پاش رو صاف کرد…رفتم جلو صورتش کیرمو کردم تو دهنش، یکی دو دقیقه برام ساک زد کیرم که خیس شد و پریدم رو باسنش… دستمو گذاشتم رو کمرش و محکم موشو گرفتم گفتم نمی کنم توش می خوام لاپای بزنمت، کیرمو گذاشتم وسط روناش ، لای کُسش می رفت و می اومد …۱۰ دقیقه وسط روناش تلمبه زدم ، همزمان هم لباشو می خوردم و زبون تو دهنش می کردم ، از روش بلند شدم که طاق‌بازش کنم روش بخوابم که صدای در حیاط اومد ، سریع بلند شدم کیرمو انداختم پشت کِش شورتم و نشستم پشت کتابا ، دختر خالم همه چیش بهم ریخته بود رفت تو دستشویی که اونجا خودشو بشوره و لباساشم درست کنه . خاله‌ام اومد تو سراغش رو گرفت گفتم نمی‌دونم پا شد رفته تو آشپزخونه آب بخوره ، کلی هم خرید کرده بود گذاشت تو هال که نشونمون بده… دختر خالم اومد نشست برای ادامه درس خوندن… یواشکی می‌گفت چقدر کُس کونمو باحال می خوردی ، خیلی خوش بود، خوب شد شلوارمو کشیدی پایین نمی‌دونستم می خوای اینکار رو کنی خیلی خوش بود، گفتم همش انجام نشد که خیلی کارهای دیگه می خواستم کنم، دیدم خالم حواسش نیست کیرمو از تو شلوار نشونش دادم گفتم باید آبش بریزه تا بخوابه … گفت چطوری می‌ریزه گفتم بار بعدی نشونت میدم… دیگه نتونستیم حال درست درمونی کنیم ، همش فقط بوس و لب بود و بغل ،اونم برای چند لحظه کوتاه و یواشکی … تا رسیدیم به مرداد که آخرین ماه قبل از کنکور رشته های فنی بود، امتحان رشته های فنی شهریورماه است ، دوتا اتفاق خیلی خوب افتاد ،ولی اینکه داییم کارمند بانک بود یکسالی بود ازدواج کرده بود اومد به من گفت ما می خوایم بریم مسافرت ، یه ۱۵ روزی نیستیم ،برات مقدوره کلید بدیم تو مواظب خونه باشی گفتم بله ، مشکلی نیست ، دومی اینکه دختر خالم رفت با یه پشتیبان کانون آشنا شد یه جلسه مشاوره باهاش گرفت بعدش هر وقت می خواست بیاد پیش من می‌گفت می خوام برم مشاوره … این شد که ۱۵ روز عسلی شروع شد… روز اول که خونه داییم بودم ،دختر خالم گفته بود میره کانون مشاوره ، بعد می‌ره خونه دوستش با هم درس بخونن عصر برمیگرده ، یعنی تمام روز می خواست پیش من باش ،وقتی اومد نمی‌دونستم چکارش کنم ، هیچ استرسی نداشتیم ،دیگه نمی خواست نصفه نیمه لخت بشی ،دیگه نمی خواست آروم حرف بزنیم ، دیگه نمی خواست مواظب در باشی تا کسی نبینه … دوتامون لخت لخت ش

ی فردا ،مامانت هم زنگ زده تا شاهین برگرده خونه … منم با کوله‌باری از حسرت سوار موتور شدم برگشتم خونه … ۳ روز بعدش شوهر خالم روزکار بود … شب درس‌های دانشگاه خودم رو جلو انداختم … فرداش با دخترخاله ام هماهنگ کردم که برم خونشون … ولی اینبار صبح رفتم … شوهر خالم سرکار بود ، بقیه همه مدرسه و دانشگاه بودن ، فقط خاله‌م بود و دختر خاله‌م … خالم تو هال نشست ما هم اتاق روبروش … اینبار نمیشد در اتاق رو ببندیم ،چون کسی نبود که سروصدا باشه … بهانه‌ایی نبود پس نشستیم منتظر فرصت مناسب … لاجرم درس رو شروع کردیم … حدود ۱ ساعتی گذشت … که فرصت ایجاد شد … زن همسایه اومد گفت فلانی که فروشگاه خونگی داشت جنس جدید آورده بیا تا بریم که به بهتریناش برسیم … خاله‌ام یه کم دودل شد … ما رو تنها بذاره یا بره دنبال جنسا … رو کرد به دخترخاله م گفت بیا بریم جنسا ببینیم و بخریم برگردیم شاهین منتظر می مونه تا برگردیم …من برای اینکه چیزی تابلو نشه گفتم مشکلی نیست منتظر می مونم ، دختر خالم گفت ما کلی عقبیم مامان بذار عصر با هم بریم … همشو که نمی برن… خالم گفت نه تا عصر دیره من برم زود برمی‌گردم … خالم با زن همسایه شون رفت که زود برگرده … در حیاط که بسته شد … دختر خالم گفت مامانم هر وقت می‌ره پیش این فروشگاه خونگی ۲_۳ ساعت طول می‌کشه تا برگرده… بعدش هم گفت : فقط رو لباس ، می اون شب خونتون ، به هیچ‌وجه نشون دادن و اینا هم نیست ، نه تو دربیار نه من … اگه قبولته باشه … گفتم قبوله … رفتم نشستم کنار دیوار هال که در حیاط پیدا باشه … گفتم بیا بشین تو بغلم … نشست تو بغلم، شروع کردیم به لب گرفتن و زبون همدیگه رو خوردن … ایقد باهاش لب گرفتم و گردنش و گونه هاش، گوشهاشو رو بوسیدم و قربونش رفتم که چشماش باز خُمار شد … شروع کردم مالوندن سینه هاش ، از زیر بلوزش دستم برم داخل لباسش ،سوتینش انداختم بالا ، شروع کردم دو دستی سینه هاشو مالوندن … همینطور مدام دارم گونه ها و لبشو بوس میکنم ، سینه هاشم می مالم… یهو گرفتم خوابوندمش رو زمین ، بلوزش زدم بالا شروع کردم سینه هاشو خوردن دوتا سینه سفید ، اناری دختر ۱۷ ساله ،ایقد خوردمش و لیسیدمش و بوسشون کردم که حشری شد بهم گفت محکم تو بغل بگیرم فشارم بده … منم از زمین بلندش کردم محکم از پشت بغلش کردم و کیرمو چسبوندم به کونش سینه هاشم تو دستم و فشارش میدادم … الکی گفتم شلوارم تنگه کیرم بلند شده داره دردم می‌کنه تا کیرم رو در بیارم که دردم نکنه … قبول کرد … کیرم رو آوردم ،گفتم نگاش کن … گفت نکنم بهتره … موهاشو دم اسبی بسته بود … موهاشو گرفتم رو زانو نشوندمش … خودم اومدم جلوش شروع کردم کیرمو تو صورتش کشیدن … بهش گفتم زبونت رو دربیار مث بستنی لیسش بزن …دو دستی گرفتش ، باهاش ور میرفت ، لیسش میزد و بوسش میکرد براش توضیح دادم اینطوری ساک بزن تا دندونت بهش نخوره … شروع کرد ساک زدن ولی نمی‌توانست ته حلقش کنش داخل … عادت نداشت… میکردم تو دهنش تا نفسش بند بیاد، بعد در می آوردم …‌‌کیرم که از آب دهنش خیس میشد می‌کشیدم تو صورتش … چشماش یه جوری شده بود باورش نمیشد دارم اینکارا باهاش انجام میدم ، دوباره خوابوندمش کیرم گذاشتم وسط سینه‌هاش ، بالش گذاشتم زیر سرش گفتم وقتی کیرم وسط سینه‌ات میاد بالا ، دهنت باز کنه تا بره تو دهنت … چند دقیقه وسط سینه‌اش زدم… و کیرمو کردم تو دهنش و با زبونش کلاهکش رو لیسید … از رو سینه اش بلند شدم ور خوندمش ،دمرش کردم ، دستم رفت که شلوار بکشم پایین ، شلوارش محکم گرفت که پایین نکشم ، دستاشو از شلوارش جدا کردم ،محکم پشت کمرش گرفتم ، شلوارش رو پایین کشید

چسبوندم و زبونم رو کردم تو دهنش اونم آروم شروع کرد لب منو خوردن و زبون تو دهن من کردن ، حالا بدنم از بغل کامل به بدنش چسبیده ، گرمای همدیگه رو حس می‌کنیم دوتامون اولین باره که بعد بلوغ این کارها رو میکردیم ، همه میدونین هیجان اولین بار هیچوقت تکرار نمیشه ، لبمو از لبش جدا کردم یه نگاه به باسنش انداختم تا بلوزش کامل اومده بالا و باسنش آماده مالشه ، خودم به بغل دراز کشیدم با دستم شروع کردم مالوندن باسنش از رو شلوار خوب که مالوندنش، کیرم رو تو شلوارم جابجا کردم که مستقیم بشه ، یه دفعه دختر خالم نگاه خشتکم کرد دید کیرم زده بالا ، با نگرانی گفت: تو رو خدا درش نیاریا … گفتم نه می خوام همینطوری بذارمش وسط باسنت کمی روت بخوابم گفت باش ،منم رفتم رو باسنش … روش خوابیدم همزمان دستام بردم زیر سینه‌اش ممه هاش رو گرفتم و شروع کردم مالوندن و گردنشو خوردن … باسنش خیلی نرم بود کیر منم خیلی سفت شده بود برگشت گفت این سفتی و بزرگی باید همش بعد ازدواج بره داخل ؟ گفتم آره ، با یه نگرانی گفت خیلی سخته ولی خوشم هست ، نه؟ گفتم آره ، آروم آروم می‌کنیم که دردت نگیره و خیلی خوشت بیاد، دیگه داشت نزدیک اذون صبح میشد و ممکن بود بابام هر لحظه بیدار بشه، برای آخرین مالش ‌های سحرگاهی شروع کردم محکم به باسنش ضربه زدن، همزمان ممه‌هاشم محکم مالوندن، لبشم کردم تو دهنم، زبونمم کردم تو دهنش ،داشت خوش میشد که … صدای در اتاق بابام اومد … سریع بلند شدم … اونم بلند شد… خودمون درست کردیم … بابام رد شد رفت تو حیاط ما هم نشستیم پای کتابها …بابام اومد در اتاق باز کرد … گفت آفرین هنوز درس می خونید ما هم با سربزیری گفتیم بله! و رفت برای نماز … دختر خالم که دید بابام بیداره دیگه نمی توانم کاری کنم گفت نشونم بدش … گفتم تو هم نشونم میدی ، گفت آره ، منم کیرمو که هنوز تو شلوارم شق شق بود درآوردم و روبروش گرفتم … اولین بارش بود از نزدیک کیر میدید… گفتم با دستت بگیرش باهاش ور برو … کمی با دوتا دستش کیر ۱۵ سانتی منو نوازش کرد گفت هم ترسناکه هم عزیزه … خم شد چندان بوس سر کیرم رو کرد … کیرمو انداختم تو شلوار … بهش گفتم حالا تو نشونم بده … گفت ممه فقط … گفتم نه اونجا رو هم می خوام ببینم … مکثی کرد گفت ببین کسی نیست… نگاهی به بیرون انداختم تا کسی نیست بابام هم دوباره رفته بود خوابیده بود … دکمه بلوزش رو باز کرده دوتا سینه مرمری تو یه سوتین آبی آسمونی … واقعا رویایی بود … نوک یکیش رو درآورد نشونم داد منم خم شدم کمی با زبونم لیسش زدم و بوسش کردم … سینه اش انداخت تو سوتین دکمه های بلوزش بست … من طرف در اتاق نشسته بودم ،گفت بیا این طرف تا من برم پشت در نشونت بدم … جابجا شدیم…گفت چی نشونت بدم؟ گفتم دوتاش گفت هم جلو هم عقب ؟ گفتم آره …شلوار و شورتش با هم کشید پایین … باسنش رو داد طرف من، دولا شد با دستاش لاش رو باز کرد… بیشتر از اینکه کیرم شق بشه دهنم آب افتاده بود … یه کُس سفید وسط صورتی با یک سوراخ کون صورتی ، وسط یه باسن سفید ژله ایی… این کردن نداشت فقط خوردن و لیسیدن داشت … می خواستم بوسش کنم و زبونش بزنم که نداشت، شلوار رو کشید بالا منم رفتم تو کفففف… گفت قول میدی همیشه مال هم باشیم گفتم قول میدم … واقعاً همون موقع دل رو باختم اما سرنوشت چیز دیگه ایی رقم زد … هفته بعدش هم هماهنگ کردم که قرار شد برم خونشون … دل تو دلم نبود تا رسیدم خونشون …رفتیم تو اتاق شروع کردیم … ولی همه اینبار بیدار بودن و نمیشد کار جدیی کرد فقط بوس های یواشکی رد بدل شد تا ساعت ۱۱ شب که خالم اومد گفت ما می خوایم بخوابیم بقیه اش بذارین برا

خاطره اولین س.ک.س، با دختر خاله دبیرستانی (۱) #اولین_س.ک.س #دختر_خاله #خاطرات_نوجوانی این داستان مربوط به ۱۴ سال پیشه ، زمانی که سال آخر دانشگاه بودم ، ،دختر خاله ای داشتم که هنرستان درس می خوند و داشت برای کنکور آماده میشد، خودش درسخون بود ، ولی درس‌های ریاضی و فیزیک نیاز به رفع اشکال داشت ، درآمد پدرش در حدی نبود که بتونه براش کلاس تقویتی بگیره ، خاله‌ام با من صحبت کرد که هر وقت بیکار بودم باهاش ریاضی و فیزیک کار کنم تا تو این درس‌ها هم قوی بشه ، منم قبول کردم ، به تشخیص من قرار شد اول ریاضی رو کار کنیم ،رشته های فنی، ریاضی سنگینی ندارند ، تو دو ماه میشه جمعش کرد ، آموزش شروع شد و هفته ایی چند جلسه هماهنگ میکردم یا اون می اومد خونه ما یا من میرفتم خونه اونا ، در تمام جلسات هم خانواده هامون در منزل حضور داشتن ، شوهر خالم کارگر یه شرکت بود که شیفت چرخشی هفتگی روزانه_شبانه داشت ، من معمولاً عصرها یا شب ها رو هماهنگ میکردم چون وقت آزادم اون موقع ها بود ، قاعدتاً هفته ایی که شوهر خالم شب‌کار بود اگه من خونه خاله‌ام بودم شب همونجا می موندم اگه دختر خاله‌ام هم خونه ما بود شب می موند و تا دیروقت باهاش کار میکردم ، چون باباش نبود که گیر بده ،… ، همه چی طبیعی پیش می‌رفت و جلسات کاملاً آموزشی بود تا اینکه یه شب که دختر خاله ام خونه ما بود و تا دیر وقت داشتم باهاش کار میکردم ، حدود ساعت ۲_۳ شب بود که من یه مسأله بهش دادم و گفتم اینو حل کن تا من برم آب بخورم برگردم ، رفتم آشپزخونه آب خوردم متوجه شدم همه خواب خوابند ، (خانواده هر دوتامون ۶ نفره بوده ) برگشتم رفتم تو حیاط کمی قدم زدم رفتم دستشویی ،برگشتم ببینم دختر خاله چکار کرده با مسأله ، وقتی اومدم تو اتاق، دیدم دمر دراز کشیده دستاش رو گذاشته زیر سرش و چشماش رو بسته که یه چرتی بزنه ، من قدم ۱۷۶ با وزن ۷۵ هستم و قد دختر خالم ۱۵۵ با وزن ۵۵ هر دو هم سفید برفی هستیم ، اون شب یه ساپورت بنفش پاش بود و یه بلوز آستین کوتاه تا زیر باسن ، اینطوری که دراز کشیده بود و دستاشو آورده بود بالا ، بلوزش اومده بالا تا رو باسنش ، من چشمم افتاد به باسن برجسته اش ، همونجا وایسادم و فقط نگاه میکردم ، باز برگشتم تا مطمئن شم که همه خوابن ، وقتی مطمئن شدم دوباره برگشتم تو اتاق ، و در اتاق رو بستم ، مث خودش کنارش دراز کشیدم و آروم شروع کردم موهاشو نوازش کردن ، آروم کنار گوشش ازش پرسیدم دیگه نمی خوای بخونیم می خوای بخوابی ؟ با خواب آلودگی گفت نمی‌دونم خوابم میاد ، منم همینجور موهاشو نوازش میکردم ،اونم سرش رو دستاش بود چشماش هم بسته ،دوباره دهنم بردم کنار گوشش شروع کردم قربونش صدقه اش رفتن و بیشتر دست تو موهاش کشیدن ، لبامو بردم پایینتر چندتا بوس آروم گونه‌شو کردم ، هیچی نگفت ،منم ادامه دادم و بوسه‌ها رو بیشتر و بیشتر کردم ، گونه،زیر گلوش ، گوشش ، پشت گوشش ، پشت گردنش بوس میکردم و با لبام می خوردمش … همزمان هم با دستم موهاشو نوازش می کردم ، یه لحظه چشماشو باز کرد، پر بود از خواهش و هوس ، همینطور که با چشمهای نیمه بازش با عشوه گری نگام میکرد من بازم بوسیدم و بوسیدمش و نوازشش کردم … آروم لبمو لغزوندم سمت لبش ، لبش که رو کتاب بود رو شروع کردم با لب و زبونم لباشو خوردن و لیسیدن و بوسیدنش ، اون منو نمی بوسید هیچ کاری نمی کرد فقط ثابت مونده بود و با چشماش که پر خواهش بود نگام میکرد ، من همینطور که داشتم لبش رو می‌خوردم با دستم که تو موهاش بود رفتم رو شونه‌هاش و کمرش رو نوازش کردن ، هنوز دوتامون دمر کنار هم دراز کشیدیم … صورتم رو چسبوندم به صورتش که مجبور بشه صورتش رو از رو کتاب بلند کنه، صورتش رو که بلند کرد محکم لبو به لبش

sticker.webp0.09 KB

ط تو دنیا ما دو نفر برای عشق و سکس وجود داریم که امیدوارم اتفاق خاصی نیفته. مرسی از اینکه وقت گذاشتید و خوندین 🙏🙏🌹🌹🌹 نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ترین فیگوردهامو براش فرستادم که زیرش چندتا بوس و آتیش فرستاد منم فوری راست کردم و جلو چشمم سیاه شد و فکرم کار نکرد و پیام زدم: دوسش داری ؟میخوایی مال خودت بشه؟ چندتا نقطه فرستاد دیگه پیام نزد که منم یه لحظه از پیامی که زدم جا خوردم که چند دیقه بعد پیام زد :کجایی گفتم:هیچی بیرونم پیام زد: یه جوری بهم اطمینان بده کسی پیشت نیست گفتم: میخوایی تماس تصویری بگیرم گفت: نمیخواد باورت دارم داشتم تایپ میکردم که پیامش اومد:خیلی وقته میخوامش از یه طرف باور نمیکردم این پیام زد از یه طرف دیگه از خوشحالی منفجر شدم و پیام زدم فدات شم قربونت منم میخوامت، بهم گفت نه اینکه فک کنی من آدم خرابی هستم فقط تو اولین و تنها کسی هستی که خیلی میخوامت کاش جوری بود جای داداشت با تو ازدواج میکردم جز تو هیچ کس دیگه‌ای رو نمیخوام وحتی و تو این دو سه سال هربار میبینمت بیشتر وابستت میشم و اولین باری هم دیدمت اون کسی رو میدیدم که همیشه تو ذهنم تصورش رو داشتم همش به خودم میگفتم کاش تو عمرم حداقل بار هم شده بغل تو بخوابم. انگار داشتم خواب میدیدم و واقعا منم تو اون لحظه عاشقش شدم برنامه چیدم چند روزی برم اونجا و اتفاقا چند روز بعدش اتفاق افتاد و صبح موقعی داداشم سرکار بود رفتم اونجا یه گل قشنگ گرفتم و وقتی رسیدم گل رو که بهش دادم محکم همو بغل کردیم شروع کردیم لب گرفتن و اولین بار که بدن نرم و قشنگشو بغل میگرد بی‌نظیر بود بهترین حس دنیا بود و لبای فوق‌العادش تو رو لبام بود و بلافاصله بی‌قرار سکس شدیم هر دو انگار اتوماتیک لخت شدیم و اولین جایی رفتم سراغش ممه هاش بود که اولین جرقه رو بهم داده بود و اونم می‌گفت بخورشون کی بهتر تو بخورشون اووووخخخ جوونممممم اههههه خیلی لذیذ بود برام یواش یواش رفتم سراغ کصش وقتی اولین بار کصش رو دیدم خیلی از اونی که حتی تو رویاهام تصور می‌کردم قشنگتر بود؛تپل،گوشتی،قلمبه و سفید و بی‌مو ده دیقه فقط خوردم براش که اتفاقا ارضا هم شد و بعد یخورده بوس و بغل و عشوه دوباره شهوتش اوج گرفت گفت وقتشه ببینمش مال خودمه و منم فوری کیرم رو در آوردم با دیدن کیر خوش فرم من برق تو چشماش اوفتاد و شروع کرد ساک زدن که اینقد بهم حال داد ارضا شدم و یخورده بعد ارضا شدنم میل جنسیم مثل بقیه مردها یخورده فروکش کرد ولی دیگه نخواستم براش کوتاهی کنم و دوباره پنج دیقه بوس و بغل و ور رفتن با باسن بزرگش دوباره میلم شروع به اوج گرفتن کرد و گفتم دیگه وقتشه که شروع کنیم که تشنه‌شم گفت ای جوووونم خیلی وقته منتظرم و سر کیرم رو گذاشتم رو کصش یخورده مالیدم و کاندوم رو زدم روش و با چندتا فشار آروم فرستادم تو خیلی تنگتر،نرمتر و داغتر از دو سه تجربه قبلیم بود که با کسای دیگه‌ای داشتم کل بدنم رو منقبض کرد اینقد حال داد که عالی ، غیر قابل توصیف و تلمبه زدن رو همراه با بوس و مالیدن ممه هاش و خوردنشون شروع کردم و اینو یادم رفت بگم صدای ناله و آه و اوه کردنش از شدت لذت غیرقابل کنترل بود. چون قبلش ارضا شده بودم خیلی دیرتر ارضا شدم جوری که اینبار تقریبا با هم ارضا شدیم و این شد اولین سکسمون و تنها مشکلی که وجود داشت عذاب وجدانی بود که موقع اومدن داداشم از سرکار بهم دست می‌داد اوایل خیلی داغونم می‌کرد ولی اینقد منو مریم عاشق و وسوسه هم شده بودیم که دیگه ازته دل قبول کرده بودیم که متعلق به هم هستیم و داداشم بنده خدا اینو یجور صمیمت زیاد میدونست و از رابطه پنهانی ما خبری نداشت و تا الانم هر روز بیشتر منو مریم معتاد هم میشیم جوری که یه بار چهار روز رفتم اونجا و تقریبا روزی دوبار رابطه سکس برقرار کردیم و انگار فق

اول زن داداشم خواست #زن_داداش سلام این واقعیت در طول دو سه سال اتفاق افتاد ولی من سعی کردم خلاصش کنم اسامی همگی مستعار هستند،؛من علی الان که داستان رو مینویسم ۲۹سال دارم مربی فیتنس هستم داستان از جایی شروع میشه که داش بزرگترم محمد با مریم خانم ازدواج کرد؛ مریم هم شهری بود یه دختر تقریبا قد کوتاه البته نه زیاد با صورتی سفید و جا افتاده و بدنی تو پر و سینه هاش تقریبا کوچیک بود ولی برعکس باسن گرد و قلبمه ،اوایل شناختی از هم نداشتیم یه روز که آبجیم واسه جشن عروسی رفته بود آرایشگاه مریم رو دیده بود و خلاصه شد زمینه آشنایی و ازدواج با داداشم محمد. اینو بگم ما تو یکه از شهرستانهای نزدیک تهران زندگی میکنیم ولی داشم محل کارش تهران هستش. یه سال اول همین جوری گذشت با این تفاوت که زن داشم نگاهاش و توجه‌هاتش به من یجورایی عجیب بود مثلا زیر چشمی زیاد نگاه می‌کرد،تو جمع صحبت میکردیم موقع حرف زدنش با لبخند منو نگاه می‌کرد انگار تو جمع فقط من بودم و اون فقط برا من حرف می‌زد بعضی موقع بدون فاصله کنارم مینشت و در مورد باشگاه و تغزیه و رژیم و اینجور چیزا حرف و در آخرش شروع می‌کرد تعریف کردن ماشالا بدنتو خیلی خوب درس کردی،خیلی خوشتیپ میکنی خودتو و احساس میکردم داره عشوه میره و لاس میزنه و دوباره با خودم میگفتم این چه فکریه اینم مثل خواهرام لابد باهام راحته و همچنین داداشم اینقد باهام خوب بود که اجازه هیچ فکری در مورد زن داداشم به خودم نمی‌دادم خلاصه هر بار داداشم میومدن مرخصی مریم بیشتر باهام راحت میشد ولی من هنوز اجازه هیچ فکری به خودم نمی‌دادم تا اینکه زن داشم حامله شد و خلاصه کنم تا ده ماهی بعد زایمان هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد تا اینکه واسه کاری رفتم تهران دیگه یه روزی رفتم خونه داشم محمد؛صبح رسیدم خونشون،یه صبحونه واسم آورد سر سفره بودم که زن داشم خیلی راحت جلو من ممه شو در آورد گذاشت تو دهن دخترش(برادرزادم) یه ممه گرد و قشنگ که فک کنم به خاطر شیر داخلش حجیم تر از اونی که تو لباس میدیدم بود با نوکی صورتی مایل به قرمز نمیدونم توصیفم از رنگش درسته یا نه ولی خیلی خوش رنگ بود لامصب دیگه نگفت چجوری همچین ممه فوق‌العاده‌ای رو جلو یه جوون مجرد میزارم و یه لحظه گفتم خوردن صبحونه رو ول کنم برم ممه شو تو دهنم فرو کنم و به زور خودمو کنترل میکردم مخصوصا گهگاهی نوک ممه از دهن دخترش در میارود نوک ممه که به خاطر میک زدن بچه برجسته میشد بدتر منو دیوونه می‌کرد و آخرش اینو بگم که تو یه لحظه همه چیو فراموش کردم و فقط فکر سکس با مریم تمام وجود منو گرفت و عذاب وجدان داداشم نتونست کوچکترین تاثیری بزاره و از اون لحظه شروع کردم گرم گرفتن و لاس زدن باهاش و اونم احساس میکردم بدش نمیاد و همش می‌گفت کاش داداشت هم مثل لارج بود و خلاصه تعریف و تمجید از من و انتقاد از داداشم و اون یه روزی که اونجا بودم دو بار دیگه جلو من به دخترش شیر داد و من چشمام هر بار هیزتر از قبل میشد و اون روز دیگه خیلی باهم صمیمی شده بودیم و شب که داداشم اومد یخورده کنترل کردیم و صبح که ناچار میخواستم از اونجا برم با لباسی راحت‌تر از دیروز اومد خداحافظی گرمی ازم کرد و تو راه بودم که پیام زد و شروع کرد حالمو پرسید و اینکه بهم میگفت خیلی خوش گذشت دوباره بیا سر بزن و منم از خدا خواسته یه ساعت باهاش چت کردم و از اون به بعد هر روز باهم چت میکردیم به حدی که برا هم قلب میفرستادیم ،بوس میفرستادیم ولی هنوز حرف دلمون رو جرات نکرده بودین بگیم تا اینکه یه روز که چت میکردیم پیام داد هنوز بدنتو بدون لباس ندیدم میخوام ببینمش بدن مربیمون چجوریه منم از خدا خواسته از به

#زیرنویس_فارسی🔥 اونقدی شدی که بتونی مامانی رو بک...😈💦 مشاهده
#زیرنویس_فارسی🔥 اونقدی شدی که بتونی مامانی رو بک...😈💦 مشاهده

Repost from N/a
#زیرنویس_فارسی🔥 نامادری با حجاب تپل 💦🍑 مشاهده فیلم 🔞
#زیرنویس_فارسی🔥 نامادری با حجاب تپل 💦🍑 مشاهده فیلم 🔞

sticker.webp0.09 KB

با ده دقیقه‌ای تو این حالت بودیم که ضرباتشو محکم تر کرد یهو محکم بغل کردم و شروع کرد تو بغلم لرزیدن.ارضا شد.یکی دو دقیقه‌ای تو بغل هم بودیم که بلندش کردم و بهش گفتم حالت داگی بگیره.برگشت.از تو کشو یه دونه کاندوم برداشتم و کشیدم به کیرم.اروم کله‌شو میمالیدم به سوراخ کوسش.صدای اهش در اومده بود. کیرمو فرو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن. خیلی حال میداد.حسابی سر کیف بودم و با تمام وجودم داشتم میکردمش.اه ناصر.جون.بکن.بکن.جون.اه.اه. اینارو میگفت و من حشری تر میشدم و محکم تر می کوبیدم.ده دقیقه‌ای از گاییدنش می‌گذشت و مدام آه و ناله میکرد.کم کم آبم داشت میومد.سرعتمو بیشتر کردم. آه بلندی کشید و دوباره ارضا شد.همزمان منم ارضا شدم تموم آبمو خالی کردم تو کوسش.از شدت خستگی نای واسم نمونده بود دراز کشیدم کنارش و بغلش کردم. نیم ساعت بعد بلند شد لباساشو پوشید و آماده رفتن شد و با یه خداحافظی ساده رفت. رابطه‌ی لذت بخشی بود ولی از اون شب به بعد هنوز وقتی میبینمش خجالت می‌کشم و احساس گناه عجیبی همیشه باهامه.همش به خودم میگم کاش اون اتفاق نمی‌افتاد چون تاثیر شو هنوزم تو زندگیم می‌بینم. امیدوارم برای شما اتفاق نیوفتده ببخشید اگه روان تر نشد بنویسم! نوشته: ناصرم 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دست خودم نبود! رفت نشست.موهای طلایی و مشکی‌شو از بند گیره رها کرد و انداخت رو شونه‌ش.ارایش ملایمی رو صورتش نشسته بود.شروع کرد به صحبت کردن از دعوا با مهیا گفت و از حال بدی که درگیرش شده.از بس که هیکلشو دید میزدم توجهم به اندام و سینه و کوس و کون و لباش بود از حرفاش چیزی یادم نیست.داشتم کوسش دیدم میزدم و تصور کردنش تو ذهنم نقش بسته بود.خوردن لباش و سینه های خوش فرمش.تصویر بازی با کوس و کونش جلو چشام بود و یه لحظه ولم نمی‌کرد.این که مهسا برام ساک بزنه و کیرمو بخوره وای چه لذت عجیبی!کیرم حسابی بزرگ شده بود.به طوری که دیگه نمیشد پنهونش کرد.تو همین خیالت بودم که صدای مهسا رو شنیدم که میگه ناصر؟ناصر کجایی؟ حرفامو فهمیدی!؟یهو به خودم اومدم گفتم ببخشید حواسم جای دیگه‌ای بود نفهمیدم حالم زیاد خوش نیست. با خنده و نگاه رو به پایین تنه‌ی من گفت بله معلومه که حالت بده. نگاه کردم به خودم دیدم کیرم حسابی بزرگ شده.از درون یک لحظه خجالت کشیدم ولی به روم نیاوردم.تصمیم رو گرفته بودم.امشب به هر قیمتی که شده باید بکنمش. مشروب رو میز بود گفتم میخوری با سر اشاره کرد که براش بریزم.پیکشو پر کردم دادم دستش.رفت بالا گفتم چی میگفتی میشه یه بار دیگه بگی.خودمم پیکمو رفتم بالا. گفت نه دیگه فکم درد گرفت دیگه نمیتونم بگم توام که حواست جای دیگه‌ای بود.پیک دوم رو هم ریختم خوردیم.چند دقیقه‌ای گذشت دوباره ازش خواستم حرفاشو تکرار کنه که گفت نه تو بگو حواست کجا بود!؟برای چی بهم زل زده بودی؟با ی لحنی عجیبی گفت!صداش تو سرم پیچید.به خودم جرات دادم و پیکمو برداشتم رفتم کنارش نشستم و بهش گفتم راستشو بگم؟گفت آره.گفتم حواسم پرت هیکل سکسی و کوس و کون و لب و لوچه‌ی تو بود.سومی رو هم خوردیم.تو چشام زل زد.ترسیدم ولی پا پس نکشیدم.لبامو چسبوندم به لباش.مزه‌ش هنوز تو دهنمه.خودش رو عقب نکشید.شروع کردم به مکیدن لباش.اولش کاری نمی‌کرد ولی رفته رفته اونم شروع کرد به خوردن لبام.داغی نفساش که میخورد تو صورتم،قلبمو از جا میکند.دستمو انداختم رو سینه‌هاش و شروع کردم به مالوندن.اونم با دستاش کیرمو فشار میداد.نفسامون به شماره افتاده بود.خوابوندمش رو مبل و لباساشو از تنش در آوردم.شورت و کورست مشکیش اندام سفیدش رو خواستنی تر کرده بود.یکی از سینه هاشو انداخت بیرون و منم افتادم روش و شروع کردم به مکیدن.انگشتمو بردم تو شورتش و کوسشو میمالوندم.صدای اه و نالش کم کم داشت در میومد.کوسش خیس شد.انگشتمو بیشتر کردم توش.ی لحظه نفس نکشید و بعدش با یه آه تمام هوای تو سینه‌شو داد بیرون.بهم گفت بلند شو بشین.نشستم شلوارک و شورتمو باهم از پام در آورد.خودمم تی‌شرتمو در آوردم. پاهامو باز کرد و نشست جلوی کیرم.شروع کرد به مالوندن کیر و خایه‌م.وای که چه حال عجیبی داشتم.با موهاش بازی می‌کردم و سرشو نوازش میکردم.دهنشو نم‌نم نزدیک کله کیرم کرد و شروع کرد به ساک زدن.اولش آروم آروم بود ولی بعدش تند ترش کرد.رو ابرا سیر می‌کردم.خیلی خوب میخورد.چند دقیقه‌ای ادامه داد.کیرم حسابی بزرگ شده بود.گفتم بریم رو تخت؟گفت بریم بغلش کردم و بردمش تو اتاق.گذاشتم رو تخت.چند دقیقه‌ای هم اونجا برام ساک زد.بهم گفت بیا دراز بکش بشینم روش.اومدم رو تخت دراز کشیدم.پاهاشو باز کرد.با دستش کیرمو گرفت و گذاشت دم سوراخ کوسش.آروم رو کیرمو فرو کرد تو کوسش و همزمان اه دوتامون در اومد.دستاشو گذاشت رو سینه‌ی من و شروع کرد به بالا و پایین کردن خودش.اه و ناله‌ش قطع نمیشد.قربون صدقه کیرم می‌رفت.منم کونشو فشار میدادم و سینه هاشو می‌خوردم.لباشو میذاشت رو لبم و لبام میخورد.تقری

مستی و رابطه با خواهر زنم مهسا #خواهرزن #مستی سلام من ناصرم و داستانی که میخوام بگم برگرفته از یک واقعیت محضه. تو کوچه‌‌مون یک همسایه داشتیم که دو تا دختر خوشگل داشت.اسم دختر بزرگ مهسا بود و اسم اون یکی مهیا. من از دختر کوچیکه خیلی خوشم میومد و یه جورایی میشه گفت که عاشقش شده بودم.پانزده سالش بود و همیشه رفت و آمد هاشو چک میکردم و زیر نظر داشتمش. همیشه تو ذهنم از زندگی با اون برای خودم خاطره سازی میکردم. چند سال بعد وقتی که هجده سالش شد و منم از خدمت برگشتم به خواستگاریش رفتم و با یک جواب بله،شیرین ترین اتفاق زندگیم که برام مثل رویا بود رخ داد. ما دو سال نامزد بودیم و بعد عروسی گرفتیم و یک سال بعد پسرمون به دنیا اومد.با اومدن پسرم زندگی‌مون شیرین تر از عسل شد و عشق بیشتر از قبل تو خونه‌مون موج میزد. خواهر زنم مهسا که یک دختر پر انرژی و فوق العاده گرم بود تو این مدت دوبار نامزد کرد و هربار به دلیلی نامزدیش به هم خورد و جدا شد.افسردگی گرفته بود و همیشه تو خودش بود.اون دختر بشاشی که ما می‌شناختیم دیگه نبود. خونه‌ی ما زیاد میومد.ناراحتی تو تمام بدنش و چشماش موج میزد.این شکلی دیدنش منو خیلی آزار میداد.تو خونه لباس راحتی می‌پوشید و منم تا اون روزی که میخوام تو ادامه داستان بهتون بگم به چشم دیگه‌ای بهش نگاه نکرده بودم. دو سال بعد از عروسیم شغلمو از دست دادم. خیلی فشار روم بود.واقعا وضعیت اسفناکی رو داشتم تجربه‌ میکردم.تو گذشته سیگار میکشدیم و مشروبم می‌خوردم ولی برای فرار از فشار های که بهتون گفتم بیشتر بهشون پناه بردم و مصرفم زیادتر شد.من بخاطر از دست دادن کارم ،افسرده شده بودم و دستم به هیچ کار دیگه ای نمی‌رفت‌مدام با مهیا دعوا میکردیم و روز به روز از هم دورتر می‌شدیم.تا این که مهیا به حالت قهر از پیشم رفت و تو خونه‌ی پدرش موندگار شد.چند ماهی میشد که رابطه‌ای نداشتم.اهل خیانت هم نبودم.همه میدونستن که من و مهیا چقد همدیگر رو دوست داریم و عاشق همیم.دوریش واقعاً برام عذاب آور بود.از خونه زیاد بیرون نمی‌رفتم و مدام سیگار پشت سیگار و عرق پشت عرق.یادمه شب بود.خیلی خورده بودم‌.جلوی تلویزیون رو مبل با یه شلوارک و تی‌شرت دراز کشیده بودم و داشتم فیلم میدیدم.اسم فیلم یادم نیست ولی بخاطر دارم که صحنه‌ای که داشت پخش میشد سکسی بود و منم داشتم با خودم ور می‌رفتم.تو همین احوالات بودم که زنگ در به صدا در اومد.با خودم گفتم یعنی کی میتونه باشه!؟تلو تلو خوران رفتم نگاه کردم دیدم مهسا پشت دره!!یعنی برای چی اومده؟مهیا چیزیش شده؟چی باعث شده که این موقع شب بیاد خونه‌ی ما؟ تو همین حین که اینارو از خودم می‌پرسیدم درو باز کردم تا بیاد بالا. یکم خودمو جمع و جور کردم.کیرم به حالت نیمه شق در اومده بود و انگاری چشمام رو گذاشته بودن تو کاسه‌ی خون! مهسا رسید.دستشو دراز کرد و تو چشمای هم نگاه کردیم باهم دست دادیم و سلام کرد.جوابشو دادم.وقتی که گرمی دستاشو تو دستام احساس کردم حالم بدتر شد.یه لبخند ریزی زد.فکر کنم متوجه شده بود که حسابی مستم. بهم گفت اجازه میدی بیام تو.دستشو ول کردم با سر اشاره کردم بیاد داخل.عطرش هنوز تو دماغمه.قد بلند و هیکل کشنده‌ش هنوز جلو چشامه.اون شب دیدم بهش عوض شده بود.مانتو جلو باز با یک شلوار تنگ آبی زاپ دار که سفیدی رون‌شو به رخم می‌کشد و حالمو بدتر میکرد.کیفشو گذاشت رو جا کفشی.مانتوشو در آورد و انداخت رو آویز.رفت سمت پذیرایی.چند قدمی که تا رسیدن به پذیرایی و نشستن رو مبل جلوم بود،هربار بالا و پایین رفتن کونش نفس منو تنگ‌تر میکرد.حال عجیبی داشتم.فکرای غریبی میومد تو سرم.با خودم می‌گفتم آدم باش اما کنترلم

فیلم ممنوعه زن حشر ی با زیرنویس فارسی 😐🔞 ⭕️ مشاهده‌فیلم 💦
فیلم ممنوعه زن حشر ی با زیرنویس فارسی 😐🔞 ⭕️ مشاهده‌فیلم 💦

sticker.webp0.09 KB

فرو می رفت … گفتم ‌کافیه. بلند شو . نوبت فتح کوس ات هست. رو تخت دراز کشید و پاهاش کامل باز کرد . وسط پاهاش نشستم. نگاهی به چشمام انداخت و‌گفت …محسن جان تو را خدا ، دفعه اول آرام بکن .می ترسم . هر دو پاش را رو کتف خودم قرار دادم .‌ سر کیرم را خیس کردم . سر کیرم را درب کوسش گذاشتم . و آرام آرام تا خایه در کوسش فرو بردم و محکم در بغلم گرفتمش. فقط جیغ بلندی ازش شنیدم. لبم را بر لبش گذاشتم و تلمبه زدن را شروع کردم . یه معنی واقعی کلمه جرررر خورده بود . نفس نفس میزد و التماس می‌کرد. چشاش را باز کرد و گفت وحشی ، عوضی ، این مسیر دوساله مسدود بوده و هیچ کیری واردش نشده . یه کم رحم و مروت داشته باش. با هر تلمبه ای صدای تختخواب هم بلند میشد . حدود ۲۰ دقیقه در همون حالت تلمبه زدم . هر دو شدیدا عرق کرده بودیم . دیگه داشت لذت می‌برد. می‌گفت نامرد . بی وفا تا حالا کجا بودی؟؟ چرا دیر آومدی ؟ گفتم اومدم دیگه مال خودمی ، گفت این کوس من تا ابد مال خودته. هر کاریش میکنی بکن . اختیارش دست خودته!!! تو همون حالت تلمبه زدم و زدم . فرحناز هم آه وناله می‌کرد. یک لحظه شدید منو به خودش فشار داد وزبانش را تو دهانم کرد .محکم زبانم را مکید ناله شدیدی کرد و ارضا شد. من هم تند تلمبه زدم و ارضا شدم . اونقدر آب تو کوسش ریختم که از اطراف کیرم بیرون می‌ریخت. گفت همینجور روم وایسا تا آرام بشم . گفت آی خدا چه لذتی بردم. دمت گرم پسر، ، دمت گرم ،، گفتم بلند شو ، استراحتی کن تا راند دوم را شروع کنیم ، گقت مسخره نکن ، من نای بلند شدن ندارم ، گفتم مگه میشه؟ گفت بخدا بریدم . به اندازه شش ماه بهم فشار آوردی. گفتم بریم حمام سرحال میشی به زور بلندش کردم کشاندمش حمام. آب سرد را باز کردم و رفتیم زیرش .حسابی بغلش کردم و شستمش. خوب خوب ، اطراف و داخل شیار کوسش را با آب سرد شستم . این کار سبب تنگ شدن واژن زنها میشه. کم کم با باسن و سینه اش بازی کردم. نوک سینه هاش را خوردم . از پشت بهش چسبیدم.کیرم بین پاهاش گذاشتم . سریع برگشت و نگاهش کرد. گفت ای خدا این چرا بلند شده. ؟ گفتم چون سیرش نکردی!!! دستاش رو دیوار حمام گذاشتم و قنبل کرد و باسنش را عقب داد. کیرم را دور سوراخ کونش گذاشتم . گفت بیخود اونجا مانور نده ، راه نداره ‌.هرچه گفتم از کون بکنم ، اجازه نداد . گفت بخدا میمیرم ، تحمل این کیر را ندارم .گفتم بعدا فتح اش میکنم !!! . بناچار از پشت تو کوسش گذاشتم . خیلی حالت زیبایی داشت. تند تند تلمبه میزدم و او هم لذت می‌برد. تا اینکه ارضا شدم . و بیرون کشیدم. . برگشت و محکم بغلم کرد . گقت قول بده تنهام نگذاری ، بهت نیاز دارم . من بخاطر موقعیت خانوادگی و شغلی نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم . گفتم چشم همیشه کنارتم . الان حدود سه ماهه مرتب میکنمش .حداقل هفته ای دو تا سه بار سکس داریم . خودش به این مقدار قانع هست … تا بعد‌ چه شود ،،،،!!! نوشته: محسن ، 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یکسال در مدرسه دخترانه تدریس داشتم و باهات همکار بودم ؟؟؟ گفت بله ، گفتم اون سال خیلی بهت دقت کردم . باسن ات و سینه ات زیر اون مانتو سبز رنگت، واقعا زیبا بودند . بعد از اون دو سه ساله خیلی دوس داشتم باهات باشم و بغلت کنم .ولی نشده بهت بگم . از کوسش تعریف کردم و گفتم وقتی شلوار کتان تنگ می پوشیدی ، خط کوس ات را دیدم و کیرم بلند می شد برات . گفت کوفت و زهر مار !!! گفتم‌ واقعا تو مدرسه متوجه نگاه خاص من نشدی ؟ ادامه دادم و معلوم بود دوس داره تعریفش کنم گفت . واقعا ۲۰ ساله با شوهرم هستم و اینجور دقيق نتوانسته بدن منو ببینه و تعریف کند. گفتم چشم بصیرت میخواد که بدن و کوس نازت را ببیند که من دارم !!!° یعد از سایز کیرم براش نوشتم . گفت باور نمیکنم ۲۰ سانت داشته باشی ،گفت سایز شوهرم ۱۵ سانته . ا‌ونچنان حس تحریک شدن بهش دادم که داشت جملات سکسی می نوشت . نوشتم هندزفری بزن گوش ات، و زنگ بزن تا مستقیم برات حرف بزنم . .زنگ زد و من هم آرام و آهسته گفتم : چشات ببیند ‌ دست بکن تو شورتت .و آرام کوس ات بمال . گفتم تصور کن من هم کنارت هستم … وسط پاهات دراز کشیدم و با زبانم کوس ات را لیس میزنم .و… سیته هات را میخورم ،و… ناگهان صدای آه وناله اش بیشتر شد . و گفت تندتر بخور و با آئ بلندی ارضا شد . چند لحظه تماس را قطع کرد و بعد نوشت خیلی ممنونم ، بعد از دو سال ارضا شدم سبک شدم . دمت گرم . گفتم نوش جونت ولی من چی ؟ ارضا نشدم. گفت به وقتش. شب بخیر گفتم و خوابیدیم … فرداش زنگ زد .احوال پرسی کرد . گفت دیشب سبک شدم و خواب راحتی داشتم . بدنم‌‌کوفته شده ، گفتم فرحناز خانم ، منتظرتم . کی وقت داری ؟ گفت حقیقتا می ترسم، !!! گفتم. خیالت راحت من حواسم هست . گفت فردا عصر از ساعت ۳ تو خونه تنها هستم . گفتم شوهرت کجاست؟ گفت فردا ساعت ۳ میرن کوهنوردی با دوستانش. گفتم ‌ پس مقدمات را آماده کن . فردا ساعت ۳ رفتم سمت خانه شان . درب را باز کرد . وارد خونه شدم خدای من چه تیپی زده بود .موهاش را دم اسبی بسته بود .تاب و شلوارک صورتی همون دم درب بغلش کردم .از استرس می لرزید . محکم لبم را بر لبش گذاشتم ، و بخودم فشارش دادم.گفتم نترس عزیزم. من کنارتم . بلندش کردم و بردم تو اتاق خوابشون . انداختمش رو تخت و افتادم روش . گردنش و سینه اش را خوردم .کیرم مث گرز وسط پاهاش بود . یک لحظه جا خورد و چشاش گشاد کرد و لبش را گزید و گفت چی بود اون . گفتم میتونی ببینیش . نشست کمربند و زیپ شلوارم را باز کرد و پایین کشید .ههییییییین بلندی کشید و گفت واااای من از این می ترسم . این چطور تو کوس من‌جا بشه !!! گفتم نترس جاش میکنم برات. با دستش گرفتش و بوسش کرد . پیراهنم و زیر پیراهنم را درآورد . من هم تاب و سوتینش رادر آوردم. ولخت بهم چسبیدیم . شروع کردم. اول گوشش ، بعد گردنش . بعد زبانش . زیر گردنش . نوک‌سینه هاش .نافش . ران هاش . حتی انگشت پاش را لیس زدم . مث مار به خودش می پیچید .و ناله می‌کرد. کم کم زبانم به کوسش رساندم . وقتی لیس میزدم، فریاد می‌زد و ناله می‌کرد. گفت محسن تو را خدا کشتی منو … کیر میخوام . سرم را فشار میداد . اونقدر چوچوله اش را لیسیدم تا بلند فریاد زد و ازضا شد. گفتم این دوبار . لبخند زد و بی حال افتاد رو تخت . ۵ دقیقه کارش نداشتم .کنارش دراز کشیدم و نوازشش کردم . و براش حرف عاشقانه زدم . کم کم بلند شد . کیرم‌ را با دست گرفت و مالش میداد . رو ساق پاهام نشست و کیرم را تو دهانش فرو برد . قشنگ ساک میزد . از بیضه ها تا نوکش را لیس میزد . گاهی نا ته حلقش فرو می‌برد. من هم سرش را فشار میدادم تا ته حلقش

فرحناز و سردی شوهرش #زن_شوهردار #خانم_معلم #خیانت محسن ۴۵ ساله ، معلم با ۱۸۰ قد و ۹۰ وزن و ۲۰ سانت کیر ،و حشری و هات در سکس . من یه همکار دارم که خودش و زنش هر دو معلم هستند. تقریبا هم سن و سال هستیم … همه چیز از یه عکس شروع شد . عکس دختری جوان و خوشکل با باسنی بزرگ و لباس چسپان ، که من اون عکس را در واتساپ برای همکارم فرستادم و کنارش نوشتم اگر این دختر یه شب کامل بغلت باشه، تا صبح چند بار باهاش سکس میکنی ؟ نوشته بود راستش بگم ؟ بخدا هیچ . گفتم مسخره نکن چرا ؟ گفت فلانی یه راز بهت بگم ، دو سه ساله نه شهوت دارم . نه کیرم سیخ میشه!!! گفت پیش پزشک هم رفتم ولی فایده نداشته ، نوشت تو چطوری؟ گفتم‌‌ باور میکنی بغیر از زن خودم دوتا دوس دختر دارم که همه شون را از سکس سیر میکنم !!! گقتم ولا هر روز سکس دارم و کیرم همیشه سیخ شده و آماده هست . گفت واقعا جالبه!!! خوش به حالت ، این چت ما ادامه داشت و چند راهکار براش نوشتم. ولی گفت واقعا تاثیر ندارند. براش نوشتم . من حدود نیم‌ساعت سکس ادامه میدم و بعضی وقتها طرف مقابلم در سکس واقعا کم میاره و خسته میشه،! براش نوشتم من همه کار در سکس برای ارضا شدن طرف مقابلم میکنم . حتی کوسش میخورم ، زبان میکنم تو کوسش و… نوشته بود خوش بحالت ، ، چقدر توان داری !!! و دیگه جواب نداد . یکی دو روز بعد این قضیه ، خانمش را تو خیابون دیدم ، احوال پرسی کردیم . و خیلی تحویلم گرفت و لبخندی به لب داشت و می‌خندید. خداوکیلی من هیچ وقت حس سکس به خانمش نداشتم . فرحناز ، خانم همکارم ، یه خانم ۴۰ ساله. قدش ۱۷۵ و وزنش حدود ۸۰ کیلو . مشخصه خاصش باسن برجسته اش بود که زیر مانتو قشنگ پیدا بود . ، دو سه شب بعد ، فرحناز خانم پیامی بهم داد ‌و در خصوص کنکور و امتحانات چند سوال پرسیده بودکه من جواب دادم . در آخرش نوشته بود. ممنونم محسن جان !!! خیلی برام جالب بود کلمه محسن جان . من هم نوشتم اختیار داری ، عزیزی ، فرحناز خانم‌!!! نوشته بود ، سپاس آقای هات . یک لحظه پشمام‌‌‌ ریخت … آقای هات. نوشتم‌‌. فرحناز خانم‌‌ چی میگی . گفت ‌جیزی بگم‌ . قسم بخور بین خودمون‌ ‌می مونه ، گفتم ‌خیالت راحت .‌من قسم نمی‌خورم. ولی قول میدم . گفت ، اونشب که با شوهرم چت در خصوص سکس و اینها داشتین ، آخر شب که شوهرم خوابش برد من همه چت هاتون را خوندم . گفتم متاسفم ، کار خوبی نکردین؟ گفت دیگه کردم و گذشت . گفتم حالا یه سوال ، بپرسم . گفت جانم . گفتم شوهرت راست میگه دو ساله سکس نداشتین ودستگاهش بلند نمیشه، گفت آره متاسفانه، حتی چند بار بردمش پزشک متخصص، ولی نتیجه ای نگرفتیم . گفتم یعنی هیچ گفت بخدا دوساله هیچ هیچ قبل اون هم ، دوسه ماه یکبار . اونهم زورکی سکس داشتیم . گفتم خدا بهت صبر بده ، شریک غم ات هستم !!! گفت مرض و کوفت …!!! گفتم بجون خودت خیلی برات ناراحتم .تمام لذت زندگی ات رفته !!! گفت ممنونم گفتم چیزی بگم گفت خوب ، بگو گفتم هر کاری خودت صلاح ميدانی من هستم و برات انجام میدم ، از صفر تا صد … چت را ادامه دادیم . از همه چیز براش گفتم ، از سکس هام با زنم ، از سکس با دوس دخترم ، وقتی گفتم دوس دخترم ، ۲۴ سالش بوده و اونقدر سکس خشن باهاش کردم ، که گریه کرده و گفته غلط کردم .ولم کن ، باور نکرد . گفتم میتونی امتحان کنی !!! اول سکوت کرد و‌چیزی نگفت …بعد گفت نمیدونم چه بگم . من هم از بدنش و هیکلش تعریف کردم .و گفتم اگر زن من بودی ، هر روز باهات سکس میکردم. گفت ، مگه بدن من چه داره ؟ از باسن اش و سینه هاش تعریف کردم . از ران های گوشتی و تپل و شکم صافش . خیلی تعجب کرد .گفت اینها را از کجا دید زدی ؟مث‌ابنکه لخت منو دیدی ؟ گفتم حقیقتش یادته

🔵به جای چت کردن تو گروه ها بیا اینجا ناشناس چت کن و مخ بزن 🗿 @iNewChatbot @iNewChatbot