es
Feedback
بِه‍زآطـْ

بِه‍زآطـْ

Ir al canal en Telegram

واژه‌های من!

Mostrar más
528
Suscriptores
-424 horas
-277 días
-5330 días

Carga de datos en curso...

Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
sep '24
septiembre '240
en 0 canales
agosto '240
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+380
en 0 canales
Get PRO
junio '240
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+193
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
25 septiembre0
24 septiembre0
23 septiembre0
22 septiembre0
21 septiembre0
20 septiembre0
19 septiembre0
18 septiembre0
17 septiembre0
16 septiembre0
15 septiembre0
14 septiembre0
13 septiembre0
12 septiembre0
11 septiembre0
10 septiembre0
09 septiembre0
08 septiembre0
07 septiembre0
06 septiembre0
05 septiembre0
04 septiembre0
03 septiembre0
02 septiembre0
01 septiembre0
Publicaciones del Canal
دوستان عزیزم مجبورم کانالم رو از دسترس خارج کنم، راستش این روزها به حریم شخصی و تنها بودن بیش از هرچیزی احتیاج دارم. ممنون برای همه‌چیز 💚

2
اونجا که می‌گفت: من مسئول افکار عجیب و غریب توی ذهنت نیستم. اونجا ترجمان رنج ناشی از تنهایی من بود.
111
3
مشکل من اینه که هرگز بهبود پیدا نکردم؛ فقط ادامه دادم.
110
4
https://youtu.be/p3iZFk4mQbk?si=NLl-k2ZuvwxvX1cO
29
5
بهترین کتاب روی زمین وجود ندا ...
بهترین کتاب روی زمین وجود ندا ...
144
6
هنوز خوشحالم می‌کنید ۲
هنوز خوشحالم می‌کنید ۲
202
7
منم همینطور دکتر شلدون ۲
منم همینطور دکتر شلدون ۲
175
8
هنوز خوشحالم می‌کنید.
هنوز خوشحالم می‌کنید.
151
9
🙂‍↕️
🙂‍↕️
118
10
منم همینطور دکتر شلدون
منم همینطور دکتر شلدون
125
11
Sin texto...
147
12
‏شما خاطرتون نیست، سال ۸۸ این موقع‌ها احمدی‌نژاد با کسب ۶۳٪ آرا برنده انتخابات معرفی شد، بعدش حوزه‌های رأی گیری شروع به شمارش آرا کردند.
145
13
https://youtu.be/Yu-DnUOfSOY?si=1Ba102wuX0mV5Mpy
155
14
بگذار سقوط کنی؛ اگر قرار است سقوط کنی، آن که خواهی شد، تو را خواهد گرفت. کارل گوستاو یونگ
134
15
در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس! بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است. شیخ بهایی، کشکول، دفتر پنجم، قسمت اول
169
16
دست‌های او آنقدر کوچک و ظریف است که من هیچگاه نگران یک نبرد به طول یک تئاتر دراماتیک یا یک پرواز از تهران به مقصدی متغیر بر سر تصاحب دسته مشترک صندلی نبوده‌ام. دسته مشترک صندلی برای من نمونه کوچک و در دسترس آن خانه‌ای است که می‌توانستم کتابم را بخوانم و با تماشای او یک چرخش سی درجه گردن فاصله داشته باشم، می‌توانستم صدای موسیقی را کم کنم تا صدای پایش را بشنوم و شاید می‌توانستم در آغوش او بیدار و در آغوش او خواب شوم؛ خانه‌ای که هنوز آن را نساخته‌ام. دستانمان گره در یکدیگر روی این دسته‌های مشترک حال مرا خوب می‌کند، حالی خوب شبیه طعم یک چای دارچینی در کافه نادری وقتی شعری از شاملو را با صدای خسرو شکیبایی گوش می‌کنم. راستی، آن لحظه که دستت را کشیدی تا تلفنت را که زنگ می‌خورد را از کیفت بیرون بیاوری؛ آن‌جا هوا سرد شد، لرز کردم و تمام نفس‌هایم مزه شربت سرما خوردگی گرفت. آن‌جا دهانم مزه بستنی گرفت، بستنی پس از اینکه مسواک زده‌ام، بستنی با طعم خمیردندان و دندان‌هایی که خونریزی می‌کنند. آن‌جا نور رفت، احساس کردم تنها و دور افتاده در انتهای اتوبوس در سفری جاده‌ای هستم، شب بود، بوی گند می‌آمد و البته غربت بود. آن‌جا کلاس اول راهنمایی بود، امتحان ادبیات داشتم، معلم برگه‌ام را پاره کرد، مرا از کلاس بیرون کرد و قبل از اینکه چیزی بگویم یک سیلی در گوشم خواباند؛ صورتم سوخت و تمام شعرها از یادم رفت. آن‌جا به گذشته بازگشتم، به یک ساعت پیش از دیدارت، به روزهایی که کلماتم برای انسان‌ها شبیه به نمودارهای فاینمن بود وقتی آن‌ها هنوز قانون دوم نیوتن را نمی‌دانستند. روزهای پیش از تو من یک معادله درک نشدنی و مجهول بودم. دستانم را رها نکن.
198
17
😂
😂
152
18
دوست عزیز من! در حال حاضر در افسردگی و غم به سر می‌برم؛ متوجه پیام و تماستان شدم. حالم که خوب شد، پاسخ خواهم داد.
180
19
بمونه اینجا
بمونه اینجا
168
20
علی می‌گه: سیاهی رو تحمل کن. کمی بعد از آخرین سایه‌های سیاهی، روشنایی انتظارت رو می‌کشه تا در آغوشت بگیره! راستش نمی‌تونم امیدوار باشم، تلفن رو قطع می‌کنم و به ادامه قرمه سبزی درست کردنم می‌پردازم، شنبلیله‌اش زیاد بوده انگار؛ تلخ می‌شه ... ناصر می‌گه: تو هنرمندی، هنر تبدیل کردن چیزی که وجود نداره به یک مشکل خیلی بزرگ توی ذهنت! بذار کنار این تفکر بیش از اندازه رو ... دلم نمی‌خواد براش تعریف کنم که چی می‌کشم؛ دلم می‌خواد همون رفیق احمق و سرخوشش بمونم. تلفن که قطع می‌شه رمز ارزهایی که دیشب خریدم رو چک می‌کنم، قیمتش نصف شده ... بهار تعریف می‌کنه که برای کلاس‌های فرداش سناریو نچیده، فکر می‌کنه اهمال کار شده، می‌خوام حامی باشم اما در حال حاضر در شرایطی نیستم که به کسی راه و چاه رو نشون بدم. وسط حرفاش کاپوت ماشین رو می‌زنم بالا، هرکاری می‌کنم استارتش رد می‌کنه، روشن نمی‌شه، به کارام نمی‌رسم. باران برنامه فردا رو باهام فیکس می‌کنه، چهارساله همو ندیدیم، فکر می‌کنه هنوز شاد و دیوونه‌ام، نمی‌دونه چقدر پیر و رنجور شدم. تصمیم می‌گیرم مونوپلی بازی کنم، پول دارم اما تاس نمیاد، می‌رم رو خونه آدمای دیگه، فرصت خرید ندارم، فرصت ابراز ندارم، همه یادشون می‌ره منم تو بازی‌ام. تلفنم دوباره زنگ می‌خوره، خاموشش می‌کنم، قدم می‌زنم و دم یه مسجد لابه لای یه سری آدم مشکی پوش که عزادار شخصی که من نمی‌شناسم هستند می‌ایستم، یک دل سیر گریه می‌کنم.
191