es
Feedback
درخت ابدی

درخت ابدی

Ir al canal en Telegram

ادمین:پرچین شاه محمدی @Eterne

Mostrar más
621
Suscriptores
-224 horas
-37 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
هرچی بیشتر آدما رو میشناسم بیشتر هنگ میکنم !!! دقیقا کاری رو میکنن که خودشون منتقدش بودن !! داربست هاتو باز کن از دوستی ها !
هرچی بیشتر آدما رو میشناسم بیشتر هنگ میکنم !!! دقیقا کاری رو میکنن که خودشون منتقدش بودن !! داربست هاتو باز کن از دوستی ها ! ناامیدی از نسل انسان ! خودمم بینشون !…

Repost from درخت ابدی
خیلی زیباست ترجمه را هم برایتان میفرستم

دوباره میفرستم به خاطر همزمانی اش با کوانتومی که در آنم …

photo content

photo content

آنقدر در تمام عمرم لحظاتم را با « انگشت جوهری » طی کرده ام که همیشه فکر کرده ام چقدر بیشتر از خودم میشناسمش . اما همیشه اینطور بوده که بعد از یک سری اتفاقات تحلیل رفتارش را متوجه شده ام . دارم در لیوان صورتی مادرم چای داغ مینوشم ، چند ماهیست که تمام چایی هایم را داغ داغ مینوشم ، چای ملایم یا سرد را دیگر در زمره درمانهای دردهای دل بیقرارم به شمار نمیاورم. قهوه با تلخی اش و چایی با داغی اش میتواند تحت تاثیرم قرار دهد. قبل نوشیدن چای، لیوان را غرق بوسه میکنم بعد لبم را میگزم و داغ داغ مینوشم. یک ساعت بعد پرواز مادرم ، به خانه آمدم ، بلوز سفید تنم بود و آن دامن راهبه طور شیری ام ، دلم نمیخواست مشکی بپوشم ، اقوام تازه دانسته بودند که کشتی امان شکسته ، انگشت جوهری نشسته بود روی مبل و با آن تن پیر و لاغرش تلاش میکرد دستهایمان را از تکه پاره ها جدا نکنیم ، نه من فریاد میزدم و گریه میکردم و نه او. البته بعدتر گریستم اما در آن روز اول نگاههایش نمیگذاشت شکستنم را کسی ببیند، حتی آنقدر با بقیه با مهربانی و خوش رویی برخورد میکرد که فکر میکردم دچار شوک و اختلال شده است . چند ماه تلاش کرده بودم تا چنین اتفاقی نیفتد و تمام عمرم ترسیده بودم اما رخ داده بود . اینکه حالا چکونه با مصرف سیتالو پرام و بوسپیرون تلاش میکند تا شبها در خواب گریه نکند و برای ما قوی بماند و بنویسد ، و گاهی فرو میریزد بماند اما برخوردش در آن روزهای اول ، همیشه در خاطرم میماند، مثل کشتی شکستگانی بودیم که در بطری گیر کرده اند و روی بطری را با یک خمیر نرم پوشانده اندو مردم فقط آن خمیر نرم را میبینند.

ربات تشخیص آهنگ 🎧

مراحل به زندگی برگشتن ، پس از مرگ عزیزترین هایت ، مادرت ، بسیار پیچیده و در هم تنیده است. حوالی ظهر بود که تا مزارش رفتم ، مثل هربار تصمیم داشتم باگریه خلوت تنش را آنجا خلیده نسازم و مثل هربار ناموفق بودم ، زن کنار دستی ام سر قبری نشسته بود و دعا میخواند و من بی وقفه و ذکر وار فقط میگفتم ؛ عاشقتم خوشگلم نازنینم … کلماتیکه سالها در گوشم خوانده بود را میگفتم ، پیرمرد مرثیه خوان هم حتی مرا ندید مثل هربار آمد و نادیده ام گرفت و رفت البته دیدها نخواست که ببیند یحتمل کاندید به درد بخوری برای شنیدنش نبودم. اینجور ندیدنها را خوب میشناسم . موهایم را بالای سرم نامرتب بسته بودم ریملم شبیه دلقکی تلخی تا پایین صورتم سر خورده بود . خرسند از نادیده گرفتنش همانجا ماندم …ریسه های عاشقتم گفتن ها را هی چیدم چیدم شاید فرشته ام یک لحظه بتواند بغلم کند، از خدا خواهش کردم فقط همین یکبار یک بغل یک دقیقه ای از قوانینش تخلف کند ، شبیه آن فیلمی که در کودکی دیدم و مادر مرده آمد و در پاسخ اصرارهای دخترش، مرئی شد و روسری زرد بزرگش را دور سر دخترش پوشاند، دخترک دقیقا شبیه کودکی هایم بود بور و متعجب … آن روزها فکر نمیکردم که روزی زندکی ام شبیه همین فیلم باشد، حتی یک روسری زرد بزرگ هم عین همان روسری دارم …کم کم که ناامید شدم از معجزه ، قانع شدم به دیدن کبوتری یا پری شاید بتوانم خودم را گول بزنم … نه کبوتری افتخار داد و نه پری از کنارم رد شد… برگشتم و طی مسیر بغضم شکست ، گریه های بی وقفه … یک تکه ابر شبیه بچه فرشته در راهم بود حتی جایی ایستادم و عکسش را گرفتم تمام مسیرم عین فرشته بود اما حالا که نگاه میکنم زیاد هم شبیه نیست ! … یا تغییر کرده تا وقتی عکسش را بگیرم یا من بازززهم با خیالپردازی و خوش باوری پرسفونه ام خودم را گول زده ام ! … بعد کلاسهایم هم به خانه رفتم ، پدرم هم خانه نبود ، چراغها خاموش! … از خلایی به خلا دیگر رفتم از پله ای در زیر زمین روحم به پله ای دیگر خزیدم ، هیج کلمه ای قادر به توصیف آن بخشهای حفره مانند در روحم نیست ، با عصبانیت خانه را چراغانی کردم ، درها را باز و بسته کردم در حمام ، در اتاق خواب، دستشویی ها، را به هم کوبیدم تا صدای مصنوعی زندکی را در جعبه ای که در آنم ایجاد کنم ، در آئینه راهرو خودم را نگاه کردم گفتم ما مان … دلم حتی برای شکل لبهایم وقتی میگفتم مامان تنگ شده بود…. دلم برای خودم که یک زنی شیرین و دلچسب و عاشق ، در کنارش داشت هم تنک شده بودمیبینی وقتی میگویم مراحل بازگشت به زندگی دشوار است یعنی همین … از دلتنگی برای جزییاتش به دلتنگی برای خودت وقتی تکه پاره نشده بودی میرسی …و در عین حال آنقدر آن قشنک خان عجیب را پرستش میکنی که وقت تمام این سوختنها، شرمساری از گریه هات حتی …روی تکه کاغذی نوشته ای دوستت دارم مامان و روی بازوی گلی سبز در راهرو آویخته ای ، انگار که میخواهی اگر به خانه برگشت از تو و کلدانها دلتنگ نشود…بعدش حتی از دیوارها و درها از صعوبتشان از دگم ماندنشان از آنهمه مقاومتشان دراستواری هم حالم بهم خورد، در را بستم و آمدم در حیاط نشستم .حتی جرات ورود به کوچه راهم نداشتم ، کوچه ای ازین شهر پر فریب ، پر از نقاب و ماسک ، میبینی بازگشت به زندکی این مراحل را میگذراندباید یک ماهی لجن خوار بخرم وارد مغزم کنم این لجن ها را ببلعد، بعد هروقت که نگاهم کردی پشت شیشه مردمکهایم یک ماهی لجن خوار خاکستری ببینی که دارد واقعی ترین ادراکاتم را تجزیه میکند …

این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است اما مهم‌ ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است. -سال بلوا؛ عباس معروفی

Club Nights Balearic Mix - Aicha.mp311.04 MB

شما فرستادید

و عشق، آن بی‌کرانگی ابدی؛ که ازبرای‌او دل تاریکی شب را بر‌گزیده تا شکوه غیبتت باشکوه‌تر جلوه کند...

از پنجشنبه گذشته سردرد دارم ، با اینحال در کمال بی احترامی به بدنم و دردهایش ، لحظاتم را میگذرانم ، چاره دیگری هم نیست . مگر باید به احترام سردردم ، لحظاتم را نگذرانم ؟ شاید منظورم این بود که اهمیتی به میزان درد نمیدهم . البته تلاشهایی هم میشود کرد که لحظات را نگذراند! همیشه پس ذهنم هست یک شورش شخصی غریب برا نگذراندنشان ! چندین سال هست که لحظاتی را که گذراندنش سخت هست را میگذرانم ، لب میگزم ، استخوان لای زخم را نادیده میگیرم و این لعنتی را میگذرانم . اگر هدف خدایان اساطیری تحمل اینها بود خب حالا به هدفشان رسیدند … نوشتن مداوم میتواند این تلخی را از این دو رگ برآمده شقیقه هایم تخلیه کند؟ صدایم به گوشهایت نمیرسد، همیشه در حال حرکتی و هیچ نمیبینی دستم لای در تو گیر کرده است . کلمات دارند از چشمها و گوشهایم میریزند، هجمه اشان بی تابم میکند، بی قرارم خشم بی نهایت از خودم دارد فوران میکند، آدمی که با خودش دوست نیست باید حداقل یک خانه دنج در این شهر که خاکش مادرش را قورت داده ، داشته باشد که تا زنگ زد یکی برایش چای دم کند.یک جا که خودش را ، مغزش، سردردش، هورمونهایش، تنش، انگشتهایش، را بگذارد پشت در و فقط نیازهایش را ببرد داخل….مثل یک دختر بچه ای هنوزهم در من زنده است و زورش نمیرسد ! مغزم دارد منفجر میشود تفاله های درک نشدنها،دنبال روزنه ایست از پوستم که نشت کند. زباله های شهر را در بیابانی سخاوتمند میریزند تفاله های خفه کننده ام را چگونه در خودم مستحیل کنم باز و باز و باز …در تنهایی خود خواسته ای که با تنها ماندن خدا خواسته تلفیق شده است ، قلمروهایی را به دندان میکشم که هم از ادراکش ناتوانم هم از تاب آوری اش گریزانم . آگاهی آدمی ، هرقدر هم که به خود مسلط باشد، در تالارهای انعکاس خود سرگردان میشود محکوم به شنیدن پژواک واگویه ها و اندیشه های خویش…درک نمیشوم در جهانی که اندازه هایمان باهم هماهنگ نیست زیادی بزرگ است و زیادی بی رحم و صعب و سرد و من هم زیادی بیتاب و بی … ، ناتوانم از این میزان دیتاهای هضم نشدنی و وانمود کردنم به طبیعی بودن و نرمال بودن و نگاه میکنم به طاقت فرسا یی کشدار قصه ای که قهرمانش ، پشتش را به من کرده و دارد تنها در سایه های خویش با من حرف میزند ، در غروبهایش، در خوابهایش، در نقاط دنجی که … بروم تا غروب که رسید باز در حال نوشتن نباشم که دمار از روزگار نوشتن در می آوردتاریکی ….

Repost from N/a
Hans Zimmer.mp312.85 MB

مردن تو ، یک لحظه نبود. انگار تداوم هر لحظه به خواب رفتنیست که نظاره اش بندهای دلم را می گسلد. انگار که هر لحظه و هرروز مقابل
مردن تو ، یک لحظه نبود. انگار تداوم هر لحظه به خواب رفتنیست که نظاره اش بندهای دلم را می گسلد. انگار که هر لحظه و هرروز مقابل چشمهای ناباور من ، آرام آرام به خواب ابدی می روی . از سویی میخواهم نترسی و آرام بدرقه ات کنم از سویی دیگر از وحشت جهان بدون مادر ، در هراسم . نمیتوانم زن شادیها و نورها و رنگها و عاشقانه زیستن ها را بگذارم که بخوابد…بر خلاف تصورم مردن یک اتفاق لحظه ای نیست ، یک تداوم غریبیست که شبیه هیچ چیز دیگری نیست… کمی شبیه عشق هست اما مطلق تر از هر نسبیت چندش زاییست که در آن زندانی ام . از طرفی باید که حق زنده بودنم را به جای آورم و زنده بمانم و از طرفی دیگر در این لحظه به لحظه به خواب رفتنت ، هرجا که میروم باران تندی میبارد، وقتی در خوابم یا بیدارم یا کتاب میخوانم یا میخندم …نیاز دارم این پله ها را که به آهستگی به خواب میروی ، با تو آرام آرام بیایم ، عادت ندارم تنها رهایت کنم … این کشدار بودن مرگ را کاش که یک « آخیش» چند لحظه مختل و محو کند… چقدر دوستت داشتم … چقدر دوستت دارم … بی تو در این خانه غریبه ام …

photo content