es
Feedback
صعود (سپینود) جلد دوم

صعود (سپینود) جلد دوم

Canal cerrado

فاطمه_جهانی نویسنده رمان‌های: مجموعه سپینود، آشوبه دلم، سایه‌های آبی. برای عضویتvip صعود به آیدی زیر پیام بدید: @sepinoody

Mostrar más
1 029
Suscriptores
Sin datos24 horas
-87 días
-2830 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '25
julio '250
en 0 canales
junio '250
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+3
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+3
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+2
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+2
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+8
en 46 canales
Get PRO
noviembre '24
+2
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+3
en 24 canales
Get PRO
septiembre '24
+45
en 68 canales
Get PRO
agosto '24
+145
en 90 canales
Get PRO
julio '24
+57
en 90 canales
Get PRO
junio '24
+1 058
en 119 canales
Get PRO
mayo '240
en 0 canales
Get PRO
abril '240
en 0 canales
Get PRO
marzo '240
en 0 canales
Get PRO
febrero '240
en 0 canales
Get PRO
enero '240
en 0 canales
Get PRO
diciembre '230
en 0 canales
Get PRO
noviembre '230
en 0 canales
Get PRO
octubre '230
en 0 canales
Get PRO
septiembre '230
en 0 canales
Get PRO
agosto '230
en 0 canales
Get PRO
julio '230
en 0 canales
Get PRO
junio '230
en 0 canales
Get PRO
mayo '230
en 0 canales
Get PRO
abril '230
en 0 canales
Get PRO
marzo '230
en 0 canales
Get PRO
febrero '230
en 0 canales
Get PRO
enero '230
en 0 canales
Get PRO
diciembre '220
en 0 canales
Get PRO
noviembre '220
en 0 canales
Get PRO
octubre '220
en 0 canales
Get PRO
septiembre '220
en 0 canales
Get PRO
agosto '220
en 0 canales
Get PRO
julio '220
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+1
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+3
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+1
en 0 canales
Get PRO
marzo '220
en 0 canales
Get PRO
febrero '220
en 0 canales
Get PRO
enero '220
en 0 canales
Get PRO
diciembre '210
en 0 canales
Get PRO
noviembre '210
en 0 canales
Get PRO
octubre '210
en 0 canales
Get PRO
septiembre '210
en 0 canales
Get PRO
agosto '210
en 0 canales
Get PRO
julio '210
en 0 canales
Get PRO
junio '210
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+6
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+3
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+6
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+14
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+1 448
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
15 julio0
14 julio0
13 julio0
12 julio0
11 julio0
10 julio0
09 julio0
08 julio0
07 julio0
06 julio0
05 julio0
04 julio0
03 julio0
02 julio0
01 julio0
Publicaciones del Canal
امیدوارم نیاز نشه اما دونستنشون بد نیست

2
خب بچه ها اقدامات اولیه رو یاد بگیرین خدایی نکرده اگه اتفاق افتاد بلد باشین اگه صدای انفجار اومد یا زمین لرزید یا ناگهان دود و صدای مهیب بلند شد اولین کاری که باید بکنی اینه • بایست • چشماتو ببند • یک نفس عمیق بکش • تا سه بشمر • بعد آهسته بده بیرون این باعث می‌شه مغزت از حالت گیجی و شوک دربیاد تصمیم‌گیری بهتر انجام بشه و جلوی اشتباهای عجولانه گرفته بشه • بعدش نگاه کن به بدن خودت آیا خون میاد آیا گیجی آیا صدای گوش‌خراش توی سرت پیچیده اگه پات درد می‌کنه یا تعادل نداری یا دچار سوختگی شدی اول باید برای خودت کاری کنی اگه سالمی و می‌تونی حرکت کنی برو سراغ مرحله بعد • به اطرافت دقت کن جایی که هستی ممکنه دوباره موشک بخوره یا آوار بریزه یا گاز نشت کرده باشه یا کابل برق پاره شده باشه از دیوارای ترک‌خورده دور شو از ماشینای آتیش‌گرفته فاصله بگیر سریع یه فضای باز پیدا کن یا جایی که سقف نداره ولی امنه • حالا که خودت نسبتا امنی باید بفهمی کیا هنوز زنده‌ن بلند صدا بزن بگو هرکی زنده‌ست صدا بده یا دست تکون بده اونایی که صدا می‌زنن یعنی هنوز هوشیارن اونا رو فعلا بذار کنار برو سراغ کسایی که بی‌صدا افتادن چون ممکنه بیهوش باشن یا در آستانه مرگ • اولویت با مجروحیه که داره خون زیادی ازش می‌ره مثلا از ران پا یا بازو یا گردن اگه خون فواره‌ای بیرون می‌زنه یا با هر ضربان قلب می‌پره بیرون یعنی سرخرگ پاره شده و باید فوری ببندیش • یه کمربند یه روسری یه تکه پارچه محکم رو دو تا سه انگشت بالاتر از محل زخم ببند این می‌شه تورنیکت محکم ببند تا جایی که خون قطع بشه اگه طرف گفت درد گرفت یعنی درست بستی چون خون داره بند میاد • اگه چیزی برای بستن نداری پارچه‌ای دور عضو ببند یه چوب یا خودکار یا چیزی سفت بنداز لای پارچه بچرخون تا محکم شه بعد چوبو با یه گره نگه دار که شل نشه • اگه خون از جایی می‌ریزه که نمی‌شه تورنیکت بست مثلا گردن پهلو کشاله ران باید فشار مستقیم بدی یه پارچه تمیز یا حتی تیکه لباس رو فشار بده داخل زخم با انگشت هل بده تو بعد با کف دستت روشو بپوشون و محکم نگه دار تا وقتی که یا خون بند بیاد یا کمک برسه • حالا نفس کشیدن اگه طرف بیهوشه و معلوم نیست نفس می‌کشه یا نه باید راه تنفس رو باز کنی با یه دست پیشونیشو بگیر با دست دیگه چونه‌شو بده بالا این باعث می‌شه زبون نیفته عقب و راه نفس رو نبنده • اگه نفس می‌کشه ولی بیهوشه بذارش به پهلو یه دستشو بذار زیر سرش یه پاشو خم کن که بدنش نچرخه این حالت باعث می‌شه اگه بالا آورد خفه نشه و راحت‌تر نفس بکشه • اگه دیدی از گوش یا دماغش مایع شفاف یا خون میاد یا گیج بود و خواب‌آلود ممکنه مغزش آسیب دیده باشه توی این حالت تکونش نده فقط بذارش روی زمین صاف نه بالش بذار زیر سرش نه سینه‌شو بلند کن فقط ثابت نگهش دار و صبر کن تا اورژانس برسه • کسی که نفس می‌کشه و خون زیادی ازش نمی‌ره فعلا خطر مرگ فوری نداره اونو بذار مرحله آخر تمرکزت باید روی کسی باشه که خونریزی شدید داره نفس نمی‌کشه یا بیهوشه ولی هنوز بدناش گرم و زنده‌ست • تا همین‌جای کار اگه درست عمل کنی یعنی می‌تونی تو همون چند دقیقه‌ی اول جون آدمارو نجات بدی حتی اگه هیچ وسیله پزشکی نداشته باشی بازم توضیح میدم مرحله ها رو کم کم نگران نباشین #اقدامات_اولیه_پزشکی 🩺🩺 Med Stu 💉🩺
233
3
درخواست داده بودید برای عضویت جلد دوم میتونید عضو بشین🩷
208
4
فقط تا پنجم فروردین🩷
256
5
نکته: پارت‌های آماده در vip به پایان رسیده و پارت‌های جدید رو دارم می‌نویسم.(حدود هفتاد هشتاد پارت جلو هست اونجا) از اونجایی که جلد سوم رو با جلد دوم ادغام کردم، وقفه‌ای در پارت‌گذاری کانال عمومی خواهد بود، تا جلد دوم در vip تموم بشه و بعد پارت‌گذاری عمومی دوباره شروع میشه. این موضوع برای اینه که فکرم بهم نریزه و بتونم سریعتر پیش برم. ممنون از درک شما🩷
290
6
عضوگیری vip جلد دوم سپینود فقط تا پنجم فروردین برقراره و بعدش دیگه عضوگیری نداریم🩷 هزینه عضویت مبلغ ۵۰/۰۰۰ تومن هست 6219861960325784 سامان @sepinoody فیش واریزیتون رو به این آیدی ارسال کنید🩷
281
7
سلام سال نوتون مبارک🌷 امیدوارم سالی سرشار از برکت وحال خوب باشه براتون
256
8
#پارت_98 دستم رو متعجب بالا آوردم و به مارها خیره شدم، اون‌ها هم نگاهم می‌کردن و این خیلی عجیب بود. خنجر رو ول کردم. مارها آروم از دستم جدا شدن و خنجر روی زمین افتاد. خیلی آروم وارد خنجر شدن و چند لحظه بعد، انگار اصلا وجود نداشتن. خم شدم و خنجر رو برداشتم، کمی نگاهش کردم، خنجر حتی طرح مار هم نداشت و واقعا نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده. سرم رو بالا گرفتم: - شاهین کاری که گفتم رو بکن، من باید بلیک رو پیدا کنم. برگشتم و به سمت بیرون عمارت رفتم. سپنتا دنبالم اومد: - بلیک رفته روحان. - می‌دونم. - چجوری می‌خوای بری اونجا؟ - بهش زنگ می‌زنم. بعد از تماس با بلیک طولی نکشید که با آپاسای پشت در کلبه بودن. آپاسای در حالی که دست من رو با دو تا دستش گرفته بود، برای از دست دادن امید ابراز تاسف کرد. امید توی آغوشم جون داده بود اما نمی‌تونستم نبودنش رو باور کنم و وقتی کسی تسلیت میگفت، حس می‌کردم دروغه. جوابم تنها سر تکون دادن بود و بعد دعوتشون کردم به داخل کلبه و ازشون خواستم که بشینن. به بلیک نگاه کردم، کمی ته‌ریش داشت و چهره‌اش غمگین بود، وقتی که بهش زنگ زدم، به وضوح حالش بد شد از اینکه به جای من امید بهش زنگ نزده بود. سپنتا گفته بود که اون‌ها خیلی با هم در تماس بودن، تماس‌هایی که من نه تنها از جزئیاتشون که حتی از زمان برقراری‌شون هم خبر نداشتم. در حالی که با غم نگاهم می‌کرد گفت: - واقعا متاسفم که برای خاکسپاری اینجا نبودم. - اشکالی نداره. سپنتا گفته بود که وقتی من از شدت درد از هوش رفته بودم، بلیک هم تقریبا بی‌هوش شده بود. من یه سکته خفیف رو از سر گذرونده بودم و بلیک تمام اون درد رو حس کرده بود، پس لازم بود که خیلی زود به روحان برگرده تا حالش بهتر بشه. هرچند که بلیک هم مثل من، لاغر شده بود و استخوان بیرون زده‌ی گونه‌هاش حاکی از این بود که روز‌های سختی رو گذرونده و چه بسا هنوز هم خوب نشده. نمی‌دونستم اما شاید اون هم یه سکته‌ی خفیف رو پشت سر گذاشته بود و درست مثل من که بین درد‌های گاه و بی‌گاه قلبم تظاهر به خوب بودن می‌کردم، تظاهر به خوب بودن می‌کرد. نگاهم رو از بلیک گرفتم، دست‌هام رو روی میز توی هم قفل کردم و نگاه منتظرم رو به سمت آپاسای کشیدم. آپاسای متوجه نگاهم شد: - چجوری اتفاق افتاد؟ شونه بالا انداختم: - نمی‌دونم، عصبانی بودم، ماهدخت فرار کرد و دلم می‌خواست زمین و زمان رو بهم بریزم‌. - زنده به نظر می‌رسیدن؟ سر تکون دادم: - آره، وقتی هم که خنجر از دستم افتاد، خیلی آروم خزیدن و داخل خنجر رفتن. بلیک نگاهش کرد: - نیروی خنجره؟ یادم نمی‌آد آخرین بار چه کسی از اون خنجر استفاده کرده. آپاسای به بلیک نگاه کرد: - خنجر خیلی قدرتمنده، اما هرکسی نمی‌تونه ازش استفاده کنه، یادت باشه همون موقعی که خنجر رو گرفت بهت گفتم که این دختر خیلی قدرتمنده ولی تو گفتی که همه‌ی نیرو‌هاش رو از دست داده‌. نگاهش رو به سمت من برگردوند و در حالی که بهم خیره شده بود و موشکافانه نگاهم می‌کرد زمزمه کرد: - ولی سپینود فقط نیرویی که مال خودش نبود رو از دست داده، امروز اونقدر عصبانی شده که تونسته بالاخره به نیروی واقعی خودش دسترسی پیدا کنه. بهت زده نگاهش می‌کردم، یعنی دوباره می‌تونستم جادو کنم؟ آپاسای نفس عمیقی کشید: - به غیر از اتفاقی که برای خنجر افتاد، اتفاق عجیب دیگه‌ای نیفتاد؟ می‌خواستم بگم نه اما به فکر فرو رفتم، سعی کردم همه چیز رو مرور کنم و ناگهان متوجه چیزی شدم که اصلا بهش دقت نکرده بودم: - چرا، قدرتم زیاد شده بود، فکر کردم به خاطر عصبانیتمه ولی... آروم تر و در حالی که ذهنم درگیر شده بود ادامه دادم: - ولی خیلی بیشتر از اونی بود که به خاطر عصبانیت باشه، من تیزدندون‌ها رو خیلی راحت به اطراف پرت می‌کردم و بلندشون می‌کردم‌ و‌.. سرم رو بلند کردم و نگاهشون کردم: - ولی اونا خیلی سنگینن! - تو نیروی درونی و واقعی خودت رو پیدا کردی، فقط چیزی که بده و خطرناکه اینه که نیروت، بر اثر خشم، نفرت، عصبانیت و غم بیش از حدّ تو خودش رو نشون داده و اگر مدیریتش نکنی، می‌تونه فاجعه بار باشه. بلیک نگاهش کرد: - مارها هم به خاطر همین بودن؟ سر تکون داد: - آره، مارها، فریبنده، سمی و خطرناکن، برای همین باید سعی کنه نیروش رو مدیریت کنه. در نهایت یا سپینود نیروش رو مغلوب خودش می‌کنه یا مغلوب نیروش می‌شه. به فکر فرو رفتم، در نهایت چه اتفاقی می‌افتاد؟ یاد حرف مادر گوماتو افتادم، گفته بود حواسم باشه که قدرت زیاد آدم رو از خودش می‌گیره. منظورش همین نیرو بود؟
265
9
#پارت_97 ضربه‌ای از پشت بهم خورد که تعادلم رو بهم زد. تیزدندون دیگه‌ای بهم حمله کرده بود. خیلی طول نکشید که فضا پر از افرادی شد که با هم می‌جنگیدن. تیزدندون‌ها دو دسته شده بودن و همه چیز بهم ریخت. دانا رو می‌دیدم که بهت زده بود و ناباور به مردمش که حالا ازش اطاعت نمی‌کردن نگاه می‌کرد. کمی طول کشید تا یکی‌شون رو از پا درآوردم. برگشتم تا ماهدخت رو پیدا کنم ولی نبود. چشم چرخوندم و دیدمش که یکی از تیزدندون‌ها داشت بیرون می‌بردش. دانا رو دیدم که سعی می‌کرد بدون کشتن افرادش، بی‌هوششون کنه. نمی‌تونستم بهش خورده بگیرم. نگاهم دنبال ماهدخت کل غار رو گشت، خبری ازش نبود. هر کسی که به سمتم می‌اومد رو پرت می‌کردم تا فقط به بیرون برسم. باید پیداش می‌کردم، نباید می‌ذاشتم فرار کنه، باید تقاص پس می‌داد. بالاخره از تونل بیرون اومدم، سکوت مطلق بیرون خیلی عجیب بود. انگار همه توی غار بودن و این بیرون هیچ خبری نبود. سراسیمه شروع به دویدن کردم، اونا نمی‌تونستم از اینجا خارج بشن، مگر اینکه بعد از برگشتن از مراسم دفن امید، شاهین دوباره جادوی دیوارها رو برنگردونده باشه. سریع از باغ بیرون رفتم اما خبری نبود، ماهدخت و تیزدندون یا تیزدندون‌های همراهش انگار آب شده و توی زمین رفته بودن. از شدت خشم و عصبانیت جیغ بلندی کشیدم و روی زانوهام نشستم. اونقدر عصبانی بودم که حتی کوبیدن مشتم به زمین آرومم نمی‌کرد. - سپینود. از جام تکون نخوردم، دستمم گزگز می‌کرد و تمام وجودم می‌لرزید. موهام اطرافم ریخته بود و باد اروم تکونشون می‌داد. کف دستم رو به زمین گرفتم و بلند شدم. زانوهام به وضوح می‌لرزید، کمرم رو صاف کردم و به کسایی که جلوم ایستاده بودن نگاه کردم. همه خسته بودن و نفس نفس می‌زدن. به شاهین نگاه کردم: - جادوی دیوار‌ها رو برنگردونده بودی. با دست پلک‌هاش رو محکم فشار داد: - فراموش کردم. - و باعث شدی فراریش بدن. خواست چیزی بگه که دستم رو به معنی سکوت بالا آوردم و رو به دانا گفتم: - مردمت ازت اطاعت نمی‌کنن. شونه بالا انداختم: - شاید هم نقشه خودت بود برای فراری دادن ماهدخت. یه قدم جلو اومد و در حالی که به وضوح بدنش از حرف من می‌لرزید گفت: - من نمی‌خواستم ماهدخت فرار کنه، چون باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده و چرا اینکار رو‌ کرده. نمی‌دونم چی‌شده، اول متوجه نشدم که ذهن ماهدخت برام خیلی واضح نیست، گفتم شاید به خاطر حال بدشه، ولی اونجا توی غار فهمیدم که ذهن یه سری‌ها برام واضح نیست، نمی‌تونم بهشون دستور بدم، نمی‌دونم چرا این اتفاق افتاده. انگشت‌هاش رو توی موهاش فرو برد و نفس عمیقی کشید. می‌تونستم ببینم که چقدر عصبیه اما نمی‌تونستم باور کنم. - شاهین، تمام تیزدندون‌ها اینجا زندونی می‌شن تا وقتی که ماهدخت رو پیدا کنیم. - سپینود نمی‌تونی این‌کارو بکنی، تو خودت خواستی ما اینجا باشیم، یادت رفته؟خودت خواستی که عضوی از حکومت شما باشیم. - من الان بخشی از اون حکومت نیستم. اگه یادت رفته بذار بهت یادآوری کنم که به خاطر حمایت از شما به مردم خودم پشت کردم و نتیجه‌اش چی شد؟  مردن کسی که خیلی برام عزیز بود به دست یکی از مردم تو، اونم نه هرکسی به دست خواهرت. - من متاسفم، من واقعا متاسفم برای اتفاقی که افتاده اما من مطمئنم که بقیه‌ی قتل‌ها کار مردم من نبوده. اینبار هم... . سکوتش می‌گفت که چی می‌خواست بگه، این‌بار مطمئن بود که کار ماهدخته، اما نمی‌دونست چرا. همون‌جور که من نمی‌دونستم چرا. - به هر حال تو نتونستی مردمت رو کنترل کنی و من به حرفت اعتماد کردم. - باید بذاری دنبال ماهدخت بگردیم، ما راحت‌تر می‌تونیم پیداش کنیم. - نه! - سپینود! نگاهم به سمت سپنتا برگشت، محتاطانه دست‌هاش رو بالا آورده بود و به دستم خیره بود. به دستم نگاه کردم. - آروم باش. خنجرم توی دستم بود، اما این چیزی نبود که سپنتا رو وحشت زده کرده بود، از توی دسته‌ی خنجرم چند تا مار فلزی کوچیک بیرون زده بود که دور مچ و ساعد دستم پیچیده بودن، مارهایی که به طرز عجیبی زنده به نظر می‌رسیدن و رو به بقیه گارد گرفته بودن.
158
10
#پارت_96 انگشت اشاره‌ام به سمتشون گرفتم: - هر کی بهم نزدیک بشه دیگه برام مهم نیست کیه. شاهین عصبی بلند شد: - بسه سپینود. اصلا حواسم بهش نبود، فقط ذهنم پی پیدا کردن ماهدخت بود و جرقه‌ای باعث شد پا تند کنم و برم سمت جایی که فکر می‌کردم تا عمر دارم نتونم پام رو دوباره اونجا بذارم. هرکسی که دیر از جلوی راهم کنار می‌رفت به سمتی پرتاب می‌شد. جلوی دهانه‌ی تونل که ایستادم قلبم هم داشت می‌ایستاد. پشت دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا جلوی نفس‌های بریده‌ای که بیرون می‌پریدن رو بگیرم‌. اونجا بود، مطمئن بودم که ته این تونل می‌تونم ماهدخت رو پیدا کنم. وارد تونل شدم، پا‌هام به سختی حرکت می‌کردن، انگار هر قدم یه بخشی از جونم رو بیرون می‌کشید. صدای خرخر انگار توی دیوارها جا مونده بود. صدای قدم هایی که پشت سرم می‌اومد رو می‌شنیدم. هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدم حرکت کردن سخت‌تر می‌شد. دستم رو به دیوار گرفتم، خاک نرم زیر ناخن‌هام فرو رفت و باعث شد با حرص دستم رو مشت کنم. از فکرم گذشت که امید اون لحظه‌های آخر به چی فکر می‌کرده؟ اصلا می‌دونسته واقعا بعد از بستن چشم‌هاش دیگه قرار نیست بازشون کنه؟ وقتی بدنش کم‌کم از خون خالی می‌شده، وقتی بدنش می‌لرزیده و وقتی نفسش بالا نمی‌اومده، می‌دونسته دیگه آخرشه؟ اینکه دوست داشته به ماها چی بگه؟ اینکه به من چی می‌خواست بگه؟ نور فضای آخر تونل که به چشمم خورد، سرم رو بالا گرفتم. انگار کمرم راست نمی‌شد که اونجوری با مشت به دیوار تکیه داده بودم. رو به دو تا تیزدندونی که جدی نگاهم می‌کردن آروم زمزمه کردم: - نمی‌خوام به شما آسیبی برسه، پس برید بیرون. پوزخندی که روی لب‌های یکی‌شون نشست عصبی‌ترم کرد. اونا دستور داشتن از ماهدخت حفاظت کنن ولی دانا همزمان هم دستور داده بود که کسی نباید بجنگه. نگاهم رو به سمت ماهدخت کشیدم، با چشم‌های پر از اشک بهم خیره شده بود، موهاش، گلوش، لباسش و دمش پر از خون خشک شده بود. کامل وارد غار شدم و به سمت ماهدخت رفتم. یکی از تیزدندون‌ها به سمتم خزید، هنوز بهم نرسیده بود که مشت پر از خاکم رو به سمتش پرت کردم. فریادی کشید و چشم‌هاش رو بست. تیزدندون دیگه به سمتم حمله کرد، دمش رو دورم پیچید و فشارم داد. درد توی وجودم پیچید اما درد قلبم خیلی سنگین‌تر و آزاردهنده‌تر بود. حس می‌کردم درد توی قلبم تبدیل به یه نیروی عظیم غیرقابل کنترل شده، دستم رو مشت کردم و محکم توی صورتش کوبیدم. همزمان که با فریاد به عقب پرت می‌شد من رو به دیوار غار کوبید و خاک همه جا رو گرفت. پایین افتادم و خاک روم ریخت. از جا بلند شدم و به سمتش حمله کردم که اون یکی من رو با دمش گرفت و قبل از اینکه بتونم کاری کنم تیز دندون دیگه با مشت توی صورتم کوبید. مزه‌ی خون رو توی دهنم حس کردم. فرصت حرکت کردن بهم نمی‌دادن، یکی با دمش به شدت فشارم می‌داد و اون یکی بدون لحظه‌ای صبر، توی صورتم می‌کوبید. فریاد ناشی از درد و خشمم که توی غار پیچید، دست‌هام با نیروی باورنکردنی‌ای با فشار دم تیزدندون رو باز کردن و خیلی سریع، خنجرم رو از چکمه‌ام بیرون کشیدم و توی شکم تیزدندونی که رو‌به روم بود فرو کردم. صدای فریاد هردومون غار رو پر کرد. با فریاد با قدم‌های محکم و بلند به عقب روندمش و خنجر رو بالا کشیدم. خون داغش روی صورتم پاشید و با صدای ناله‌ای روی زمین افتاد. صدای قدم‌های سریعی فضا رو پر کرد و چند لحظه بعد، دانا و افرادش همراه شاهین و بقیه وارد غار شدن. سرم رو بلند کردم و نگاه‌شون کردم. با پشت دست خون پاشیده شده روی صورتم رو پاک کردم. تیزدندون دیگه سریع به سمتم حمله کرد. دانا با صدای محکم و رسایی گفت: - مبارزه نکن. تیزدندون بدون توجه حمله‌ور شد و با دمش ضربه محکمی بهم زد. با صورت روی زمین افتادم. دانا دوباره فریاد زد: - با توام سیا. سیا بالای سرم ایستاد و سنگینی دمش رو روی تنم انداخت. با پوزخند به دانا نگاه کرد و فشارش رو روی قفسه سینه‌ام بیشتر کرد. اون به حرف دانا گوش نمی‌داد! نگاهم به خنجرم که یکم پایین‌تر از دستم افتاده بود کشیده شد. انگشت‌هام رو حرکت دادم تا بگیرمش اما نشد. دنده‌هام داشت زیر فشار خورد می‌شد. تقلا کردم برای گرفتن خنجرم که ضربه‌ای سیا رو از روی من کنار زد و دانا رو دیدم که با سیا گلاویز شد. سریع بلند شدم و خنجرم رو گرفتم. به سمت ماهدخت دویدم با گرفتن موهاش از روی زمین بلندش کردم. خنجرم رو زیر گلوش گذاشتم و با خشم بهش خیره شدم: - می‌خوام ببینم انتقام چه مزه‌ای داره، می‌خوام ببینم که توی خون خودت خفه می‌شی و صدات به جایی نمی‌رسه. چشم‌هاش، پر از اشک بودن، نگاهش ترکیبی از پشیمونی و سردرگمی بود. فشار خنجرم روی گلوش رد باریکی از خون راه انداخته بود.
114
11
#پارت_95 نگاهم به جسم زیر پارچه‌ی سفید خیره مونده بود. نه صدای پچ‌پچ‌ها برام اهمیتی داشت نه نگاه‌های خیره‌ای که گاهی پوزخند می‌زدن. هیچ صلحی برقرار نشده بود اما همه اینجا بودن، دور قبری که قرار بود جسم امید داخلش قرار بگیره، وسط کوهستان مرگ. محکم ایستاده بودم، با نگاه مات، بدون کلمه‌ای حرف زدن با کسایی که دورم بودن و بدون یک قطره اشک ریختن، مراسم تدفین رو نظاره کردم. جسمم اونجا بود اما ذهنم جای دیگه‌ای مشغول عملی کردن برنامه‌هاش بود. جسم امید که زیر خاک قرار گرفت، هر کسی به سمتم اومد و چیزی گفت. عجیب نبود که هیچ کدوم رو نمی‌شنیدم. تکون خوردن لب‌ها، ریختن اشک‌ها و گاهی دست‌هایی که دورم حلقه می‌شدن. هم‌دردی حس مضحرفی بود، هر کدوم از ما که چند سال رو کنار امید گذرونده بودیم، حس متفاوتی داشتیم و هیچ‌کدوممون هم‌درد دیگری نبودیم. مراسم خیلی بی سر و صدا تموم شد. کم کم جمعیت پراکنده شد و من و تعدادی از دوست‌های نزدیک موندیم. نفس عمیقی کشیدم، بیشتر از این نمی‌تونستم صبر کنم و خودم رو آروم کنم. سرم رو بلند کردم و به دانایی که با چهره‌ی گرفته و سیاه شده، به قبر خیره بود دوختم. نزدیک نیومده بود و می‌تونستم ببینم که چقدر اعصابش داغونه اما نه به اندازه‌ی منی که باعث و بانی تمام این اتفاقات بودم. منی که کور و کر شده بودم و تمام تلاش‌های امید رو ندیدم تا بفهمم که حق با اونه. قدم برداشتن سخت بود اما هیچ‌کاری نکردن خیلی سخت‌تر به نظر می‌رسید. ضربان قلبم حتی یه لحظه پایین نیومده بود و دست‌هام اونقدر مشت شده باقی مونده بودن که می‌تونستم چکیدن خون ناشی از بریدن کف دستم توسط ناخن‌هام رو حس کنم. قدم اول خیلی سریع جاش رو به قدم‌های بعدی داد. واکنش‌ها خیلی سریع بود و همه به سمتم حرکت کردن اما من به دانا رسیده بودم. دست باز کردم و گلوش رو گرفتم. مقاومتی نکرد و فقط با چشم‌های پر از اشک بهم خیره شد. - کجا قایمش کردی؟ صدام سرد، زخمی و بی‌روح بود، انگار از ته چاه خشک شده‌ای وسط یه بیابون بی آب و علف بیرون اومده بود. فریاد زدم: - کجاست؟ جوابی نداد، می‌دونستم جواب نمی‌ده، ترجیح می‌داد از خواهرش دفاع کنه، خواهر قاتلش که با بی‌رحمی تمام امید رو ازمون گرفته بود. با انزجار بهش خیره شدم به سمت چپم هولش دادم. راه افتادم به سمت عمارت، مگه چقدر می‌تونست از دست من پنهانش کنه؟ سپنتا دستم رو چسبید: - واستا سپینود، بذار صحبت کنیم، شاید... . نذاشتم ادامه بده، برگشتم و با کف دستم به سینه‌اش کوبیدم، شدت ضربه اونقدری بود که به عقب پرت شد. ناباور سرش روبلند کرد و نگاهم کرد. برگشتم و به راهم ادامه دادم. وارد عمارت شدم. صدای هیس هیس تیزدندون‌ها رو می‌شنیدم و حس می‌کردم که هیچ چیزی توی عمرم اینقدر حالم رو بد نکرده بود. تیزدندونی که مشاور دانا بود جلو اومد: - من... . با دستم به سمت دیگه‌ای پرتش کردم، صدای برخوردش با دیوار و ریزش دیوار باعث شد برگردم و نگاهش کنم. جای بدنش روی دیوار مونده بود و خودش در حالی که پر از خاک و تکه‌های گچ شده بود با بهت و خشک نگاهم می‌کرد. با یه جهش به سمتم پرید و دندون‌هاش رو دیدم که گردنم رو نشونه رفته بود. منتظر بودم که بهم برسه تا بتونم تیکه تیکه‌اش کنم اما قبل از اینکه نزدیکم بشه روی زمین افتاد و به خودش پیچید. - گفتم اینجا هیچکس مبارزه نمی‌کنه. به دانا که وارد عمارت شد خیره شدم: - خوبه که بدون قربانی کردن بقیه‌ی افرادت، ماهدخت رو تحویلم بدی. جلوم ایستاد: - من این‌کار رو نمی‌کنم سپینود، باید باهاش حرف بزنم. پوزخند زدم، بعد آروم آروم پوزخندم تبدیل به خنده‌ی بلند و دیوانه‌وار شد: - حرف بزنی؟ حرف بزنی چی بگی؟ مثلا برو ازش بپرس طعم خون امید چطوری بود؟ یا ببین وقتی داشت گلوش رو پاره می‌کرد چه حسی داشت؟ قلبم تیر می‌کشید، لحظه لحظه‌ی چیز‌هایی که دیده بودم هی تکرار می‌شد و حس می‌کردم که حتی با کشتن ماهدخت هم آروم نمی‌شم. با دست توی سینه‌ام کوبیدم و فریاد زدم: - برو ازش بپرس وقتی داشت توی بغلش جون می‌کند چه حسی داشت؟ برو بپرس ببین برای چی به اعتماد من خیانت کرد؟ مشتم رو کوبیدم توی سینه‌اش: - چرا خیانت در امانت کردین؟ چرا؟ من که همه کاری کردم که در امان باشید، من که حتی مقابل امید بیچاره ایستادم گفتم اشتباه می‌کنه. تف کردم جلوی پاش: - تف بهتون، که اعتماد بهتون باعث شد از دستش بدم. پشتم رو کردم و راه افتادم، داد می‌زدم و ماهدخت رو صدا می‌زدم، نبود که نبود. گردن یکی دیگه از تیزدندون‌ها رو گرفتم و توی صورتش داد زدم: - بگو کجاست؟ داشت خفه می‌شد اما نمی‌خواست جواب بده، شایدم دانا نمی‌ذاشت جواب بده. عصبانی به دیوار چسبوندمش و اونقدر گردنش رو فشار دادم که چشم‌هاش داشت بیرون می‌زد. چند نفر به سختی جدام کردن اما همه‌اشون رو پرت کردم. شاهین، سپنتا، فرهاد و دانا در حالی که روی زمین افتاده بودن بهت زده نگاهم می‌کردن.
143
12
#پارت_94 - بلیک بهش بگو چشماشو باز کنه، مگه نمی‌دونه روشنی منه؟ مگه نمی‌دونه چشم‌هاش رو ببنده همه جا تاریک می‌شه برام؟ - سپی... . قلبم داشت می‌مرد، شایدم مرده بود، نه امید مرده بود، شایدم قلبم با امید مرده بود، اصلا امید قلبم بود، امیدم بود، همه‌ی داشته‌‌ی من امید بود اما حالا دیگه نبود. فریاد کشیدم، جیغ کشیدم، امید رو به خودم فشردم و برای تمام لحظه‌هایی که می‌تونستم کنارش باشم و نبودم خودم رو لعنت کردم. من می‌تونستم نجاتش بدم اگر زودتر رسیده بودم، امید به اینجا نمی‌رسید اگر حرفش رو باور کرده بودم، اگر بهش نمی‌گفتم برو خودت بررسی کن امید هم نمی‌رفت دنبالش که اینجوری بشه. دوست داشتم بمیرم، اصلا باید منم باهاش می‌مردم و تموم می‌شدم، صدای جیغ‌هام همه جا رو پر کرده بود. تلاش بلیک و دانا برای جدا کردنم از امید بی‌نتیجه بود. نمی‌دونم چقدر گذشت اما اشک‌هام خشکیده بودن، بدن بی‌جون امید هنوز توی آغوشم بود و بلیک کنارم روی زانوهاش افتاده بود، دانا خشک شده بود و افراد زیادی توی غار بودن و من نگاهم به ماهدختی بود که گوشه غار توی تاریکی پنهان شده بود. خنجرم روی زمین نگاهم رو درگیر خودش کرد. خیلی سریع خنجر رو برداشتم و به سمت ماهدخت دویدم. صدای فریاد‌ها از هر سمتی بلند شد و قبل از رسیدنم به ماهدخت بلیک از پشت نگهم داشت. فریاد‌هام پر از خشم از سینه‌ام بیرون زد: - ولم کن، ولم کن بلیک، اون باید جواب بده، باید سزای عملش رو ببینه. بلیک هم فریاد زد: - باشه اما نه اینجوری. سعی کردم خودم رو از بین دست‌هاش بیرون بکشم اما نشد، برم گردوند و پرتم کرد روی زمین: - عجله نکن بذار ببینیم چی شده! با خشم و به سختی بلند شدم و جیغ کشیدم: - چی شده؟ ماهدخت امید رو کشت، جلوی چشم های من، گلوش رو پاره کرد و خونش رو مکید. با یادآوری اون صحنه‌ها بدنم شروع به لرزیدن کرد، زانوهام تحمل نکردن و زمینم زدن، دست‌هام رو بالا آوردم و رو به بلیک گرفتم: - امید بین دست‌هام جون داد. ببین! ببین این خون امیده. نفسم دیگه در‌نمی‌اومد، خنجر از لای انگشت‌های بی‌جونم سر خورد، قلبم انگار داشت به آرزوم می‌رسوندم، با چشم‌های تارم دیدم که بلیک هم با من دستش رو به سمت قلبش برد، لبخند زدم، شاید دیگه آخرش بود. خودش رو به سختی بهم رسوند و قبل از اینکه در اثر سقوطم، سرم به زمین برسه، نگهم داشت. آخرین چیزی که دیدم چشم های قرمز بلیک بود و بعد قلبم اونقدر درد گرفت که از حال رفتم.
220
13
#پارت_93 تنم، مجموعه‌ای از دردهای مختلف بود، هر عضو بدنم می‌خواست کاری انجام بده و مغزم فرمان نمی‌داد. نفسم بریده بریده بیرون می‌اومد. خنجر از دستم روی زمین افتاد، صدای برخوردش با کف سنگی غار تکونم داد. ترسیده بودم، تماما ترس بودم، ترس از همه چیز و هیچ‌چیز. دستم رو که با خون ماهدخت رنگی شده بود و می‌لرزید بالا آوردم، به سمت صورتش، صورتی که سفید شده بود. دستم که روی پوستش نشست،‌ ذهنم خودش رو پیدا کرد و شوک تمام وجودم رو گرفت. وحشت زده خودم رو جلو کشیدم و دست‌هام جسم بی‌جونش رو بغل کردن و فریاد کشیدم: - امید. تنش توی بغلم به شدت تکون می‌خورد، نمی‌تونستم چیزی که جلوی چشمم بود رو باور کنم، می‌خواستم خواب باشه، می‌خواستم از خواب با جیغ بیدار بشم و ببینم خواب بودم. دستش رو برای بالا آوردن تکون داد اما نتونست، زار زدم و دستش رو توی دستم فشردم: - امید، امید منو نگاه کن، به من نگاه کن. قلبم داشت می‌ترکید از مظلومی چهره اش، برای اشکی که از گوشه‌ی چشمش پایین چکید، برای تنش که نمی‌تونستم لرزشش رو متوقف کنم. هق زدم: - حق با تو بود، باید به حرفت گوش می‌کردم، بذار...بذار خون‌ریزیت رو بند بیارم. دستم رو روی زخم گردنش گذاشتم اما خون از بین انگشت‌هام بیرون ریخت و انگار قلب من بود که داشت از اون زخم بدقواره‌ی بزرگ بیرون می‌اومد‌. لب‌هاش رو تکون داد ولی نمی‌فهمیدم چی می‌گه، خم شدم سمتش: - حرف نزن حرف نزن، به خودت فشار نیار الان از اینجا می‌ریم. بلند شدم و سعی کردم بدنش رو که سنگین‌تر شده بود به سمت ورودی غار بکشم. نمی‌تونستم، سنگین بود و نمی‌تونستم هم جلوی خونریزی رو بگیرم هم تکونش بدم. به سرفه افتاده بود، از دهنش خون بیرون می‌ریخت و سعی می‌کرد چیزی بگه. با فریاد روی زانوهام زمین خوردم و دوباره تنش رو به آغوش کشیدم. می‌لرزید، داشت بین دست‌هام جون می‌داد و هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد، رو به سقف غار فریاد کشیدم: - خدایا...خدا...به دادمون برس. دستش روی گونه‌ام نشست، دست سرد و مرطوب از خونش، خون خودش. به سمتش خم شدم و نالیدم: - چیکار کنم برات؟ چیکار کنم آخه؟ گونه‌ام رو نوازش کرد، چشم‌هاش رو به سختی باز نگه داشته بود، چیزی زمزمه کرد. بیشتر به سمتش خم شدم: - چی؟ امید! خواهش می‌کنم، تحمل کن. باید تحمل کنی، از اینجا می‌ریم بیرون. نمی‌تونستم جلوی اشک‌های لعنتی رو بگیرم، اشک‌هایی که نمی‌ذاشتن چشم‌هاش رو درست ببینم، با خشونت به چشم‌هام دست کشیدم. گوشم رو به لب‌هاش چسبوندم، بین صدای نفس نفس زدنش و خرخر سینه‌اش، تنها چیزی که شنیدم دو کلمه بود: - زندگی کن. به خودم فشارش دادم و سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم: - زندگی می‌کنیم، با هم زندگی می‌کنیم، تو هنوز از من معذرت خواهی نکردی، من هنوز بهت نگفتم چقدر می‌خوامت، نگفتم چقدر دوستت دارم، بهت نگفتم که ازت معذرت می‌خوام. بهت نگف... . مکث کردم، نفسم حبس شد توی سینه‌ام، لرزش بدنش قطع شده بود؟ صدای نفس‌هاش رو نمی‌شنیدم، نفس‌هاش سخت بیرون می‌اومدن، هرچند کم، هرچند کوتاه، هرچند با زجر ولی بیرون می‌اومدن اما حالا انگار دیگه نبودن. نفسم بریده از گلوم بیرون پرید، سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم، چشم‌هاش بسته بود. - سپینود. خون از زخمش بیرون می‌ریخت و بدنش دیگه نمی‌لرزید. بدنش سرد بود، سردتر از قبل. - سپینود. چرا دیگه نگاهم نمی‌کرد؟ چرا نفس نمی‌کشید؟ سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم، قلبش که باید می‌زد، حتی اگه من صدای نفس‌هاش رو نمی‌شنیدم قلبش که باید می‌زد، چرا اینقدر توی سینه اش پر از سکوت بود؟ - سپینود. عصبانی سرم رو بالا آوردم و به بلیک که هی صدام می‌زد توپیدم: - مگه نمی‌بینی دارم گوش می‌دم؟ ساکت باش. دوباره سرم رو پایین آوردم، همچنان سینه اش خالی بود از صدای قلبش، چرا داشت باهام اینجوری شوخی می‌کرد؟ ضربه‌ای به سینه‌اش زدم: - امید، می‌شه از این شوخی‌های مسخره با من نکنی؟ امید با تو‌ام. - سپینود. اینبار دانا بود، نادیده‌اشون گرفتم. دست‌هام رو دو طرف صورت امید گذاشتم: - می‌خوای تنبیهم کنی؟ می‌خوای من اول معذرت‌خواهی کنم؟ آره؟ باشه خب، ببین من معذرت می‌خوام، معذرت می‌خوام امید. اشک‌هام دوباره پایین چکیدن و صورتم رو داغ زدن. - امید، این تنبیه بزرگیه براما، گناه دارما، اینجوری تنبیهم نکن، امید، اصلا نمی‌خواد تو معذرت خواهی کنی، امید چشم‌هات رو باز کن. سرم رو بلند کردم و به بلیک که با چشم‌های قرمز کنارم ایستاده بود گفتم: - بلیک تو باهاش خیلی دوستی، بهش بگو بس کنه، بگو من دیگه اذیتش نمی‌کنم. دیگه سپینود خوبی می‌شم. روی زانوهاش کنارم روی زمین افتاد. - بلیک، بهش بگو دیگه. به صورت امید خیره شدم، صورتی که اون‌قدر آروم بود که باورم نمی‌شد همین چند لحظه قبل داشت توی بغلم زجرکش می‌شد
183
14
#پارت_92 پله‌ها رو پایین اومدم و به اطراف سرک کشیدم، خبری نبود! متعجب از اینکه می‌دونستم بعد از ورودم به خونه در رو قفل کردم و به خاطر طلسم، هیچ تیزدندونی نمی‌تونست از دیوارها بیرون بره یا داخل بیاد، زیر لب زمزمه کردم: - کجا رفتی؟ کل حیاط رو برای اطمینان گشتم، فقط می‌موند پشت خونه با اون درخت‌های بزرگ و زیادش که توی شب واقعا ترسناک بود اما باید می‌گشتم. به ترس کمی که توی دلم افتاده بود فحش دادم و لا به لای درخت‌ها شروع به گشتن کردم. نور گوشیم رو به اطراف می‌انداختم در طول روز اینقدر اینور رفت و آمد بود که نمی‌شد به ردهای روی زمین اعتماد کرد، تمام محیط پر از رد حرکت و فلس‌های ریخته شده بود. هرچقدر بیشتر می‌گشتم، بیشتر برای پیدا کردنش مصر می‌شدم، هر لحظه که می‌گذشت و من نمی‌تونستم پیداش کنم، شک توی وجودم بیشتر می‌شد، اینکه نکنه طلسم رو شکسته باشن و از دیوار بیرون رفته باشن. باید بر‌می‌گشتم و به شاهین خبر می‌دادم تا کسی رو بفرسته تا طلسم رو چک کنه. درست لحظه‌ای که داشتم پشیمون می‌شدم و می‌خواستم برگردم نگاهم به خاک‌هایی خورد که روی زمین ریخته بود، هرچند همه جا پر از خاک بود ولی اون خاک‌ها که روی هم ریخته و مثل یه تپه شده بود عجیب به نظر می‌رسیدن. جلوتر رفتم و نگاه متعجبم روی گودالی موند که اطرافش خاک ریخته بود. نور رو توی گودال انداختم، ته تاریکش نشون می‌داد که یه تونله نه یه گودال ساده. قلبم توی دهنم می‌زد، افکارم چند دسته شده بودن، باید می‌رفتم و با دانا یا شاهین بر‌گشتم ولی اگر تا اون موقع اتفاق بدی می‌افتاد یا اون هم بر‌می‌گشت و همه چیز رو می‌پوشوند چی؟ لبم رو تر کردم و با استرس وارد تونل شدم. هرچقدر جلوتر می‌رفتم ارتفاع هم بیشتر می‌شد و دیگه نیاز نبود سرم رو خم کنم. کم کم تونل از یه تونل خاکی تبدیل به یه تونل صخره‌ای شد و فضا سردتر شد. آروم به حرکتم ادامه می‌دادم که نور گوشیم خاموش شد. قبل از اینکه بتونم برای خاموش شدنش حرص بخورم صدای عجیبی از جا پروندم. صدایی مثل خرخر، انگار که کسی یا چیزی داشت زجر می‌کشید و صدای عجیبی از گلوش در می‌اومد. نفسم توی سینه‌ام حبس شد، نمی‌تونستم تصمیم بگیرم برگردم یا ادامه بدم. صداها بیشتر شد و صدای فریاد دردناکی از ته تونل به گوشم رسید. در حالی که بدنم از درد صدا به لرزش افتاده بود خم شدم و خنجرم رو از کنار ساق پام بیرون کشیدم. آروم به حرکتم ادامه دادم. نور گرمی توی تونل افتاد، نوری که حرکت می‌کرد و متوجه شدم شعله آتشه. آخرین پیچ رو که تموم کردم، جلوی روم غار بزرگی قرار داشت که شعله آتشی که وسطش برپا شده بود روشنش کرده بود. خیلی زود تونستم فلس‌های هفت رنگی که روی زمین ریخته بود رو تشخیص بدم، ماهدخت اونجا بود؟ صدای کسی که زجر می‌کشید بیشتر شد و باعث شد نگران از اینکه نکنه اتفاقی برای ماهدخت افتاده باشه سریع وارد غار شدم. نگاهم رو با ترس چرخوندم و بالاخره دیدمش، گوشه‌ی غار، دورتر از نور چنبره زده بود. فلس‌های هفت رنگش توی نور می‌درخشید. تکون‌های بدنش عجیب بود، صداها دردناک‌تر می‌شد و لرز به تنم می‌انداخت. صداش زدم: - ماهدخت؟ عکس العملی نشون نداد. جلوتر رفتم، خنجرم رو بالا و کنار سرم گرفتم: - ماهدخت خوبی؟ کمی چرخیدم تا مقابلش قرار بگیرم و جلوتر رفتم که سر جام میخکوب شدم. چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم. پاهایی که از لا به لای دم ماهدخت بیرون اومده بود و با فشار روی زمین کشیده می‌شد. کسی داشت زجر می‌کشید، کسی که ماهدخت سرش رو از سمت من روی گردنش گذاشته بود و نمی‌تونستم صورت هیچ کدومشون رو ببینم، خون بود که اطرافشون رو روی زمین پر کرده بود. صدای نفس‌هام تمام غار رو پر کرده بود، همراه صدای خرخر کسی که داشت زجر می‌کشید. کسی که دست‌هاش تلاش می‌کردن برای رها کردنش، دست‌هایی که کم‌کم بی جون می‌شدن و تقلاهاش کمرنگ‌تر و کندتر. چشم‌هام از بهت صحنه‌ای که مقابلم در حال رخ دادن بود گشاد شده بود، وحشت تمام وجودم رو پرکرده بود و قلبم داشت می‌ایستاد. یه چیزی اشتباه بود، یه چیزی اون وسط داشت بیشتر از چیزی که باید زجرم می‌داد، چرا این‌قدر قلبم بی‌تابی می‌کرد؟ چرا چیزهایی می‌دیدم که برام آشنا بود؟ چرا اون دست‌ها اونقدر آشنا بود؟ ذهنم مکث کرد و بعد انگار بمبی توی وجودم منفجر شد، با دردی که قلبم رو درید فریاد کشیدم: - ماهدخت. حمله کردم و خنجرم روی کمر ماهدخت نشست، صدای جیغ بلندش گوش‌خراش بود. سرش رو بالا آورد و با چشم‌هایی که انگار اصلا نمی‌شناختمشون نگاهم کرد. خنجر رو بیرون کشیدم که دوباره جیغ کشید و عقب خزید. از بین دست‌هاش و دمش، کسی جلوی پام روی زمین افتاد. کسی که با چشم‌های نیمه باز از بین مژه‌های خیسش نگاهم می‌کرد.
168
15
#پارت_91 *** مقابل شاهین ایستاده بودم و باورم نمی‌شد که واقعا یه روز بود که از امید خبری نداشتن، عصبانی بودم: - کجا رفته بوده؟ - تو گفتی خودمون دنبال شک‌هامون بریم و امید گفت این‌کار رو می‌کنه. از همون موقع دنبال مدرکه، یه سری چیز هم پیدا کرده بود این اواخر و می‌گفت که فکر می‌کنه حق با تو باشه، پریروز بهم گفت که فردا می‌ره دنبال یه سرنخ مهم و گفت نتیجه اون سرنخ هرچیزی که باشه ثابت می‌کنه که حرف تو درسته یا ما. با بی‌قراری دست‌هام رو توی هوا تکون دادم: - یعنی هیچ‌کس رو با خودش نبرد؟ تو نخواستی که کسی باهاش بره؟ سر تکون داد: - به کسی اعتماد نداشت سپینود، اوضاع اینجا اصلا خوب نیست، مردم چند دسته شدن،  اصلا نمی‌دونیم چه خبره، شب‌ها همه با سلاح می‌خوابن، نه تنها به تیز دندون‌ها که دیگه به هم‌دیگه هم اعتماد ندارن، سر چیز‌های الکی دعوا می‌شه. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم: - هیچ ایده‌ای نداری کجا می‌تونه باشه؟ سر تکون داد: - هر جایی رو که به من گفته بود سر زدم، یه نفر رو هم گذاشتم که اگه دیدنش خبر بدن، نیست که نیست. شب‌ها هم که نمی‌تونیم بگردیم، همه باید داخل اردوگاه باشیم کسی اجازه خروج نداره. سر تکون دادم و از اتاق بیرون زدم. من و امید توی این کوهستان زیاد گشته بودیم. ریز ریز خاطراتمون رو توی ذهنم آوردم، کجا می‌تونست باشه؟ تا ساعت دوازده شب، هرجایی که می‌تونستم گشتم، اونقدر دلهره داشتم که به دیوونه شدنم چیزی نمونده بود. تصویرش لحظه‌ای ازجلوی چشمم کنار نمی‌رفت. ترس از اینکه اتفاقی براش افتاده باشه داشت حالمو بد می‌کرد. وارد خونه شدم، از ساعت یازده به بعد خاموشی بود، همه این موقع خواب بودن ولی خواب به چشم من نمی‌اومد. اونقدر توی تاریکی گشته بودم که چشم‌هام خسته شده بود، وگرنه همچنان به گشتن ادامه می‌دادم. به سختی خودم رو سمت مبل گوشه سالن کشوندم. خستگی، روحی که پاره پاره بود و ذهنی که هر تیکه‌اش به یه جا فکر می‌کرد از پا درم آورده بود. توی تاریکی سالن خودم رو روی مبل جمع کردم و سعی کردم باز هم تمرکز کنم. چشم‌هام رو بستم و فکر کردم که کجا می‌تونه باشه. خاطراتی جلوی چشمم می‌اومد که خیلی قدیمی بود، ذهنم رو مجبور می‌کردم که جلوتر بیاد و به کوهستان فکر کنه، شاید که جایی از دیدم دور مونده باشه و بتونم امید رو پیدا کنم. از دستش عصبانی هم بودم، یعنی با خودش فکر نمی‌کرد نگرانش می‌شیم؟ آخه آدم اینقدر بی‌عقل هم می‌شد؟ داشتم به لحظه‌ای که پیداش می‌کردم فکر می‌کردم، باهاش حسابی دعوا می‌کردم و بعد محکم بغلش می‌کردم و ازش معذرت خواهی می‌کردم، هرچند که اول باید اون معذرت خواهی می‌کرد برای این بی‌فکر بودنش ولی خب حقش بود که ازش عذرخواهی کنم برای همه این روزهایی که گذشته بود و من خیلی بی‌ادبانه باهاش حرف زده بودم. با صدای خش‌خشی چشم‌هام رو باز کردم. کسی آروم از در بیرون رفت. اخم‌هام رو توی هم کشیدم، همه می‌دونستن که بعد یازده شب کسی حق خروج از خونه رو نداره پس کجا داشت می‌رفت؟ با خودم فکر کردم اونا می‌تونن توی حیاط برن زندانی که نیستن. دوباره چشم‌هام رو بستم ولی چند لحظه بعد بی‌طاقت دوباره بازشون کردم. لب‌هام رو جمع کردم، یه سر زدن که اشکالی نداشت، فقط می‌دیدم برای چی بیرون می‌ره. آروم از جام بلند شدم، حتی متوجه نشده بودم کیه، درسته همه‌اشون رو دقیق نمی‌شناختم اما توی این مدت با قیافه‌ی همه آشنا بودم. از در بیرون رفتم، میدونستم اونقدر تاریک بود که من رو ندیده باشه، اما نمی‌دونستم چطور با وجود حسگر گرمایی که داشتن، بازم متوجه من نشده بود. شایدم متوجه شده بود ولی اهمیتی نداده بود. توی حیاط چشم چرخوندم، ماه کامل بود و نورش محیط رو روشن کرده بود، اما کسی رو ندیدم. امکان نداشت توی این نور، تیزدندونی رو نشه دید، به خاطر فلس‌های براق‌شون، کاملا زیر نور کم هم قابل دیدن بودن
112
16
#پارت_90 ابرو بالا انداخت: - می‌دونی؟ من فکر می‌کنم عادت کردی که همه به حرفت گوش بدن و مخالفتی باهات نشه. چشم‌هام رو براش گرد کردم: - هاه! واقعا اینجوری فکر می‌کنی؟ همیشه این من نبودم که خودمو می‌کشتم تا حرفام رو باور کنن و به چیزایی که می‌گم عمل کنن؟ - توی اون عملیات که اینجوری نبود درسته؟ همه‌ی اعضای گروه بهت اعتماد کرده بودن. - چون تو بهم اعتماد داشتی. - مسخره نباش، صرف اعتماد داشتن من بقیه بهت اعتماد نمی‌کنن. در ضمن اینقدر به خودت باور نداشته باش، منم همیشه بهت اعتماد ندارم، مخصوصا وقتایی که اینقدر غرغرو و رو اعصاب می‌شی. نق زدم: - مجبور نیستی این دختر غرغر و بی اعصاب رو تحمل کنی، می‌تونی در رو بازکنی و با رفتنت هم خودتو راحت کنی هم منو خوشحال کنی. - نچ. تو واقعا لازم داری که بیای زیر دست آپاسای و حسابی زیر تمرینای خاصش له بشی. بهش خیره شدم. چقدر دلم برای آپاسای تنگ شده بود. حالا که فکر می‌کردم دلتنگ روحان هم بودم. دلتنگ اون همه حس خوبی که اونجا وجود داشت، دلتنگ اون حکومتی که همه به هم اعتماد داشتن و همه چیز روی نظم بود. دلتنگ اینکه اونجا، کسایی بودن که مثل من باشن و هیچ قدرت خاصی نداشته باشن. - دلم برای اونجا تنگ شده. لبخند زد: - می‌دونم، اما تو باید اینجا باشی، همه بهت نیاز دارن، تلاش کن که بیای بیرون از این عذابی که برای خودت ساختی، باشه قبول از دست خودت عصبانی‌ای چون نتونیتی کاری کنی، ولی این عصبانیت تا وقتی در جهت درست ازش استفاده نکنی فایده ای داره؟ جز این‌که فقط خودخوری کنی و بقیه رو عذاب بدی و خودت رو هم هر روز داغون‌تر کنی؟ قطره اشکم پایین چکید. - ببین سپی، خودت رو بکش بیرون، اینجا کلی کار برای انجام دادن داری، اونقدر از خودت عصبانی درونی داری که حتی امید رو هم پس زدی، جوری که اون بنده خدا هم برای اینکه عذابت نده معلوم نیست روزی چند ساعت خودش رو چجوری گم و گور می‌کنه که شاهین هم پیداش نمی‌کنه. می‌دونی چقدر سخته که نمی‌تونه کنارت باشه چون نمی‌خوای؟ امید هم گناه داره. قلبم داشت زیر بار حرف‌هاش فشرده می‌شد، اونقدر غم داشتم که دلم می‌خواست داد بزنم. - کارهای اینجا رو راست و ریست کن، همه چیز همینجوری که نمی‌مونه، بالاخره تغییر اتفاق می‌افته، تو بارها نشون دادی که تونستی از پس حل مشکلات بر بیای، ولی این دلیل نمی‌شه چون الان نتونستی اینقدر خودت رو عذاب بدی. بغض کرده نگاهش کردم: - می‌دونی چند نفر مردن؟ من حتی دیگه تعدادشونو نمی‌دونم، من نمی‌تونم بهشون فکر نکنم، نوزادی که... نتونستم ادامه بدم و زیر گریه زدم. - من نمی‌گم بهشون فکر نکن، می‌گم به جای اینکه اینجا منفعل بیفتی، پاشو و یه کاری کن، میدونم هم از دست مردمت هم عصبانی‌ای، هم دلت براشون به درد اومده، ولی الان وقت رها کردنشون نیست. پاشو و به بقیه کمک کن تا دلیل این اتفاقات رو بفهمی، بعدش می‌برمت روحان یکم حال و هوات عوض بشه. لبخند زدم و قطره اشکم روی لبم چکید. سر تکون دادم. - پاشو دختر خوب، پاشو که وقتشه خودت بری دنبال امید، شاهین از دستش کفریه، از دیروزه پیداش نمی‌کنه، برو و از شاهین بپرس کجا باید دنبالش بگردی، شاید تو بتونی پیداش کنی. نفس عمیقی کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم: - این خیلی بده. - گم شدن امید؟ - اون که بده، اما این‌که هر بار که من داغونم تو می‌آی و من رو جمع و جور می‌کنی رو می‌گم. - چیش بده؟ شونه بالا انداختم: - عادت می‌کنم که همیشه تو بیای منو نجات بدی، بعد دیگه خودم برای خودم کاری نمی‌کنم. خندید: - اونم درستش می‌کنم. - دیدی، بازم تو قراره درستش کنی. - بهش فکر نکن، من کارم همینه، درست کردن خرابکاریا، حالا درسته خرابکاری روح‌ها رو درست می‌کنم اما خب تو هم با این قیافه دست کمی از روح‌هایی که تا حالا دیدم نداری، تازه از بعضی‌هاشونم داغون‌تری. خندیدم: - می‌ری روحان؟ - نه به شاهین گفتم برمی‌گردم و نتیجه رو بهش می‌گم. سر تکون دادم: - خب پس بیا نتیجه رو براش ببریم. .
182
17
#پارت_89 - نه خانوم! این خشمی که داره تو‌ رو می‌خوره من رو خبر کرد، دو هفته است که دیگه اوج گرفته و اصلا نمی‌تونستم تمرکز کنم برای کار‌هام. سرم رو تکون دادم و لب‌هام رو غنچه کردم: - هوم! پس بگو. تو هم به خاطر خودت اومدی. ببخشید دست من نیست که تو احساسم می‌کنی. کاری از دستم بر‌نمی‌آد. روم رو سمت در کردم و داد زدم: - بعدی. چونه‌ام رو گرفت، برم گردوند سمت خودش با عصبانیت بهم خیره شد. خنده‌ام گرفت: - وقتی عصبانی می‌شی قشنگ می‌شیا. چشم‌هاش گرد شد: - تو مستی؟ چشم‌هام رو مثل خودش گرد کردم: - معلومه که نه. تقه‌ای به سرم کوبید: - توش رو خالی کردی با چی پر کردی؟ با خشم؟ خشم فایده‌ای برات داره؟ سرم رو کج کردم: - من کردم؟ من کاری نکردم، باور کن. من فقط تلاش می‌کنم همه چیز رو درست کنم. من فقط تلاش می‌کنم که حال همه خوب باشه. به در اشاره کردم: - حتی اون امیدی که دو روزه نیومده خبر من رو بگیره. ولی چی شد؟ هیچکی نمی‌گه سپینود خوبی؟ هیچکس نمی‌گه سپینودی هم هست. یادته تلاش کردی به من جنگیدن یاد بدی، خب موفق شدی ولی بقیه‌اش چی؟ بغض داشت خفه‌ام می‌کرد ولی نمی‌خواستم نشونش بدم هر چند که قایم کردن احساساتم از کسی که احساسات من مثل احساسات خودش بود مسخره به نظر می‌رسید. - بیا و قبول کن اینجا توی این جنگل و بین مردمش، سپینود بدون قدرت‌هاش دوست نداشتنیه. شونه بالا انداختم: - مردم تو منو دوست داشتن. مردم خودم دوستم ندارن. مردم من نمک‌نشناسن و من برام مهم نیست چه اتفاقی براشون می‌افته، دیگه برام مهم نیست. چون مهم هم باشه کاری نمی‌تونم بکنم. - بهشون حق بده، اونا عزیزاشون رو از دست دادن و تو به جای اینکه پشت اونا باشی پشت کسایی بودی که فقط چند وقته می‌شناسی. - من بهشون گفتم بمونن اینجا، من خواستم کمک کنن حالا به همین راحتی بیخیال‌شون بشم؟ - راحت؟ سپینود خودتم می‌دونی چقدر آدم مرده. لازم نبود بهشون پشت کنی، می‌گفتی تا آروم شدن شرایط جای دیگه بمونن. کلافه نگاهش کردم: - همه چیز این نبود بلیک خودت هم می‌دونی، اونقدری با امید اوکی هستین که نیاز نباشه مو به مو اتفاقات رو برات تعریف کنم.
161
18
#پارت_88 به سمت غار برگشتم که دانا رو در حالی که خیره نگاهم می‌کرد دیدم. بهش لبخند زدم و به سمتش رفتم. - سلام، صبحت بخیر. نگاهی به امید و شاهین که آروم با هم حرف می‌زدن انداخت: - به ما شک دارن. لب‌هام رو‌ روی هم فشار دادم: - بهشون ثابت می‌شه که اشتباه می‌کنن. - امیدوارم. نگاهم به دختری افتاد که پشت سرش ایستاده بود و نگاه‌مون می‌کرد. از نگاهم، توجه دانا هم جلب شد و به پشت سرش نگاه کرد: - اینجایی؟ دختر آروم سر تکون داد. دانا دستش رو به سمتش دراز کرد: - بیا اینجا. برگشت سمت من: - سپینود، ماهدخت خواهرم. با ذوق نگاهش کردم: - واقعا؟ وای نگفته بودی خواهر داری. به سمتش رفتم‌ و دستش رو گرفتم: - خیلی خوشحالم از آشنایی باهات. حقیقتا فکر می‌کردم کسی از خانواده‌ی دانا باقی نمونده. لبخند زد و به دانا نگاه کرد. دانا با لبخند پر از محبتی خیره‌اش بود: - ماهدخت نمی‌تونه حرف بزنه. دهنم باز موند. ناراحتی خیلی سریع توی چهره‌ام خودش رو نشون داد. لبخند بی‌معنی‌ای روی لبم شکل گرفت. ماهدخت متوجه شد، لبخند زد و به دانا نگاه کرد. نگاهم رو به دانا دادم: - قراره شاهین براتون دنبال یه جای جدید بگرده. دستم رو روی بازوش گذاشتم: - تمام سعی‌مون رو می‌کنیم اینجا بودنتون طولانی نشه، ممنون که به خاطر ما این سختی رو به جون خریدین. امیدوارم بتونم این از خود گذشتگی رو جبران کنم. سرش رو تکون داد: - منم امیدوارم ولی خیلی ناراحتم از این همه شکی که به ما وجود داره. چیزی برای گفتن نداشتم، خجالت بود که از سر و روم می‌بارید. نفسم رو آروم به بیرون فوت کردم: - واقعا متاسفم، نمی‌دونم چی بگم. اونا خیلی بیشتر از من توی این دنیا بودن و من بخوام هم نمی‌تونم نظرشون رو عوض کنم. این همه سال درگیر بودن‌شون با گوماتو بهشون یاد داده شکاک باشن و اعتماد نکنن. مکث کردم و باز ادامه دادم: - در واقع سخت اعتماد کنن. لبم رو گاز گرفتم: - شایدم خوب باشه که اینجورین، من با اعتماد کردنم درست اول این ماجرا داشتم سر خودم رو به باد می‌دادم. تو از خیلی چیزها خبر نداری وگرنه شاید تو هم بهشون حق می‌دادی. - شاید. *** تمام فکر و ذکر امید شده بود اثبات حرف‌های خودشون و بی‌اعتماد بودنشون به افراد دانا و حتی خود دانا. دیگه درست نمی‌دیدمش. هر بار می‌پرسیدم کجاست شاهین می‌گفت مشغول تحقیق کردنه. نمی‌دونستم بعد گذشت دو ماه و اینکه چیزی پیدا نکرده بود، چرا همچنان اینقدر اصرار داشت. شاهین می‌گفت امید سرنخ‌هایی داره که باید مخفی بمونن و برای همین حتی به من هم نمی‌گفتن چون من دانا رو مقصر نمی‌دونستم! این دوری من رو دلتنگ‌تر می‌کرد، گاهی حتی دو سه روز نمی‌دیدمش و این عذابم می‌داد. بعضی شب‌ها تا دیر‌وقت منتظرش می‌موندم شاید بتونم چند دقیقه‌ای قبل از اینکه از خستگی بیهوش بشه ببینمش و برگردم. ولی رابطه‌امون اونقدر سخت و کند شده بود که باید یه فکر اساسی براش می‌کردیم. شاهین تونسته بود یه خونه باغ بزرگ برای تیزدندون ها جور کنه. اونقدر بزرگ بود که همه‌اشون بتونن به راحتی اونجا زندگی کنن. کار انتقال تموم شده بود و من همچنان عضوی از اون‌ها بودم. چون مردم خودم دیگه به من اعتماد نداشتن. شاهین می‌دید که چقدر اذیت می‌شم، چقدر دارم عذاب می‌کشم و برای همین چیزی از مردم و روسا نمی‌گفت اما نمی‌تونست جلوی سرک کشیدن‌های خودم رو بگیره. نمی‌تونست جلوی شنیدن هر روزه‌ی حرف‌هایی که قلبم رو مچاله می‌کرد بگیره. نمی‌تونست و من هر روز پژمرده‌تر و منزوی‌تر می‌شدم. دوباره شده بودم سپینودی که بعد از دست دادن قدرت‌هاش، هیچ کاری انجام نمی‌داد. ساعت‌ها توی اتاقم می‌نشستم و به همه چیز و هیچ چیز فکر می‌کردم. دانا می‌اومد و می‌رفت، سعی می‌کرد باهام حرف بزنه، از اینکه به خاطر حمایت از اون‌ها اینطور طرد شدم ابراز تاسف می‌کرد و ازم تشکر می‌کرد که با این وجود بیخیال اعتمادم نشدم اما تمام صحبت‌های دانا هم بی‌فایده بود. از اینکه نمی‌تونستم کاری برای کردم ایرسا بکنم عذاب می‌کشیدم، حس می‌کردمافرادی که کشته شدن همیشه نزدیک من هستن و نگاهم می‌کنن، که منتظرن تا انتقامشون رو بگیرم. شب‌ها همون زمان کوتاهی که خوابم می‌برد، جنازه‌هایی رو می‌دیدم که بهم التماس می‌کردن نجاتشون بدم و روز‌ها، خیره به سقف اتاق، همه چیز رو مرور می‌کردم شاید به نتیجه‌ای برسم. وقتی سرم رو چرخوندم، به جای دانا، بلیک رو دیدم که دم در اتاق ایستاده ناخودآگاه پوزخند زدم. دستش رو به چهارچوب در تکیه داد و مثل همیشه عمیق بهم‌ خیره شد. اون می‌فهمید! خودش متوجه می‌شد و لازم نبود من براش حرف بزنم. پوزخندم عمیق‌تر که شد اخم کرد: - به چی اینجوری پوزخند می‌زنی؟ - دوباره دست به دامن تو شدن؟ - کیا؟ - امید و بقیه. - که چیکار کنم؟ - که منو از این حال در بیاری. نوبت اون بود که پوزخند بزنه. با قدم‌های شمرده وارد اتاق شد و در رو بست. آروم بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد:
149
19
#پارت_87 پس سرجام موندم تا زمانی که آفتاب کمی سردی دم صبح رو کم کرد و صدای ریز پرنده‌ها بلند شد. دیگه بیشتر نمی‌تونستم صبر کنم، از غار بیرون اومدم و طولی نکشید که شاهین رو دیدم که نزدیک می‌شد. با سرعت به سمتش رفتم و بهش که رسیدم محکم بغلش کردم: - خدا رو شکر که خوبی! بقیه خوبن؟ همه زنده‌ان؟ سر تکون داد و در حالی که متفکر نگاهم می‌کرد گفت: - آره، کسی کشته نشده. اول تعجب کردم و بعد با ذوق خندیدم: - واقعا؟ این عالیه. سر تکون داد: - آره ولی... . ابرو‌هام رو بالا انداختم: - ولی چی؟ - دیشب کسی از غار بیرون نرفت؟ لبخندم خشک شد. به سرعت فکرم درگیر شد و با تردید گفتم: - من جلوی در غار خوابیده بودم. در واقع می‌تونم بگم نخوابیده بودم. مطمئنم که کسی بیرون نرفت. لبش رو گاز گرفت و بهم خیره شد. سرم رو به نشانه‌ی نفی تکون دادم: - نه! شاهین! نه! نمی‌تونی بهش فکر کنی، کار اونا نیست. - منم دلم نمی‌خواد اینجوری فکر کنم، ولی فقط دیشب که اونا بیرون نبودن همه زنده موندن. - حتما اتفاقیه. - فقط یه راه می‌مونه. باید امتحان کنیم. با عصبانیت دست‌هام رو توی هوا تکون دادم: - نمی‌تونیم این کار رو کنیم. من به دانا اعتماد دارم، نمی‌خوام این‌کار رو بکنم. - پس باید چیکار کنیم؟ بشینیم تا دوباره کشت و کشتار راه بیفته؟ - شاهین! توی مو‌هاش دست کشید: - سپینود مردم وحشت‌زده شدن، کنترل شرایط واقعا سخت شده. عصبانی غریدم: - همون روسا شرایط رو درست کنن. خنده‌اش گرفت: - سپینود، منطقی باش. غر زدم: - نمی‌خوام. - چه خبر شده؟ نگاهمون به سمت امید برگشت. وحشت زده خودش رو به ما رسوند: - چی شده؟ کف دست‌هام رو به سمتش بالا گرفتم: - هیس، هیچی نیست، همه خوبن و کسی نمرده. نفس عمیقی کشید: - خدا رو شکر. دست‌هام رو دورم حلقه کردم: - من رو بی‌خبر نذار شاهین، لطفا هر یه ساعت شرایط رو با پیام بهم خبر بده. - سعی کن داخل نگه‌شون داری. اخم کردم: - تکرارش نکن، گفتم کار اونا نیست. امید پرسید: - چی کار کی نیست؟ دستم رو توی هوا تکون دادم و دوباره خودم رو بغل کردم: - همون شکی که مردم کردن. شاهین حق به جانب گفت: - دیشب کسی از غار خارج نشده، کسی کشته نشده. جوری که امید نگاهم کرد رو دوست نداشتم: - امید، دانا دروغ نمی‌گه. - چطور اینقدر مطمئنی؟ کلافه گفتم: - نمی‌دونم خودمم نمی‌دونم، ولی مطمئنم. امید لب‌هاش رو‌ به هم فشار داد. نمی‌دونم برای پنهان کردن خنده‌اش بود یا عصبانیت‌ش. شونه بالا انداختم: - من بهش اعتماد دارم. - ولی بد نیست یکم شک داشته باشیم، ها؟ چپ چپ به امید نگاه کردم: - من رو‌ باور نداری؟ - ای بابا سپینود، همه چیز رو با هم قاطی می‌کنی، عقل من می‌گه باید نشونه‌ها رو کنار هم بذارم. نشونه‌ها بهم می‌گن شک کنم. درسته داریم توی یه دنیای جادویی عجیب زندگی می‌کنیم ولی دلیل نمی‌شه عقل و منطق هیچ جایی این وسط نداشته باشن. نفس عمیقی کشیدم: - خودتون می‌دونید، من رو قاطی این کار نکنید. سر تکون داد: - باشه خودم بررسیش می‌کنم. به فکر فرو رفتم، اگر داناشون رو از اینجا می‌بردم، دیگه کسی نمی‌تونست بهشون تهمت بزنه. لبم رو تر کردم: - شاهین، می‌تونی برام یه خونه باغ بزرگ جور کنی؟ بیرون از دنیای جادو؟ اول اخم کرد و بعد گفت: - شدنیه ولی نمی‌تونی تیزدندون‌ها رو ببری بیرون. - چرا؟ - چون برای جا به جا شدن اونا به یه انرژی زیاد برای ساختن پرتال نیاز داریم. هر کسی متناسب با روحی که داره موقع عبور از پرتال انرژی خاصی نیاز داره و تیز‌دندون‌ها بین موجودات جادویی به انرژی بیشتری برای عبور نیاز دارن. نفسم رو بیرون دادم: - توی همین دنیای جادو چی؟ ملک شخصی‌ای چیزی نیست که بتونیم ببریم‌شون اونجا؟ یا براشون خونه بسازیم؟ - بررسی می‌کنم بهت خبر می‌دم. - ممنونم.
176
20
#پارت_86 *** وقتی وارد اون غار شدیم، می‌تونستم به چشم درد کشیدن دانا و تک‌تک افرادش رو ببینم. خیلی سریع کوله و وسایلم رو یه گوشه گذاشتم و از غار بیرون رفتم. شاید احتیاج داشتن که چند دقیقه‌ای بدون حضور یه غریبه کنار‌شون، برای چیز‌هایی که گذروندن تنها باشن. به اطرافم خیره شدم، درخت‌ها خیلی بلند بودن و جنگل از خزه‌هایی پوشیده بود که حتی دهانه‌ی غار رو هم مخفی کرده بودن. روی تکه سنگی نشستم. مغزم آروم نمی‌شد تا بتونم درست فکر کنم. از طرفی می‌خواستم راه حلی پیدا کنم برای تموم شدن این اتفاقات و از طرفی صدای فریادهاشون و تصویر جنازه‌ها از سرم بیرون نمی‌رفت. اونقدر روی همون سنگ نشستم و فکر کردم تا هوا تاریک شد و امید رو دیدم که از بین درخت‌ها پیداش شد.  لبخند زد: - چرا اینجا نشستی؟ با اخم گفتم: - قرار نشد قبل تاریک شدن هوا خودت رو برسونی؟ به آسمون نگاه انداخت: - اونقدرا هم تاریک نیست! - امید، اوضاع خوب نیست و من اصلا قصد ندارم هیچ‌کدوم از شما‌ها رو از دست بدم، پس ازت خواهش می‌کنم مراقب خودت باش. - باشه مراقب خودم هستم. - نیستی دیگه، من می‌دونم، فقط منو حرص می‌دی. حرف رو عوض کرد: - چرا نشستی اینجا؟ دنبال بحث رو نگرفتم و جواب دادم: - حال‌شون خیلی خوب نبود، نخواستم مزاحم‌شون باشم. دست‌هام رو توی هوا تکون دادم: - اونقدر اونجا پر از غمه که قلب آدم درد می‌گیره. شونه بالا انداخت: - بیا بریم، تنها بیرون نمون. هی به من می‌گی بعد خودت نشستی اینجا‌. بلند شدم و وارد غار شدیم. نمی‌تونستم از امید توقع داشته باشم حس من، دانا و مردمش رو درک کنه. حتی خود من با اینکه اتفاقاتی که افتاده بود رو دیدم هم، نمی‌تونستم درک درستی از احساسات اون‌ها داشته باشم چه برسه به امید. توی غار مشعل‌هایی که به دیوار بود رو روشن کرده بودن و نور نه چندان زیادی فضا رو پر کرده بود. چشم چرخوندم و به‌ تیز‌دندون‌هایی که هرکدوم یه گوشه نشسته بودن خیره شدم. مشخص بود که تک‌تک‌شون دارن عذاب می‌کشن. دانا از همه بیشتر توی خودش فرورفته به نظر می‌رسید. می‌دونستم که چقدر حالش می‌تونه بد باشه و شاید هزاران بار صحنه های اون روز و روزهایی که افرادش رو توی این غار از دست داده رو مرور کرده. سرم رو پایین انداختم و کنار امید نشستم. نمی‌خواستم با نگاه‌هام اذیت‌شون کنم. من به‌شون قول خونه جدید دادم اما دوباره برشون گردونده بودم جایی که سال‌ها عذاب‌شون داده بود و این باعث شرمندگی من بود‌. به مردمم گفته بودم مسبب قتل‌ها رو پیدا می‌کنم و اما نتونسته بودم و عذابی که بابتش روی دوشم بود کمرم رو خم می‌کرد. برای مردمم کاری نتونسته بودم بکنم و حالا شاید پاشا و بقیه می‌تونستن کاری کنن هرچند که نمی‌تونستم دست روی دست بذارم. برای دانا و مردمش، باید یه راه حلی پیدا می‌کردم تا به کوهستان برگردن یا یه جای جدید برای اسکان‌شون پیدا می‌کردم که تحت هیچ شرایطی مجبور به ترک اون مکان نشن. یه جایی که مال خودشون باشه ولی کجا؟ تا صبح، نگرانی برای دوست‌هام که هنوز توی کوهستان مونده بودن رهام نکرد. اونقدر سر جام از این پهلو به اون پهلو شدم که نور آفتاب از ورودی غار داخل اومد و خبر داد صبح شده. تمام وجودم پر از استرس بود، می‌خواستم همون لحظه بلند بشم و برم کوهستان تا ببینم چه اتفاقی افتاده اما جلوی خودم رو گرفتم. شاهین قول داده بود هر اتفاقی که افتاد در اولین فرصت به من خبر بده.
220