SevenHells
Ir al canal en Telegram
484
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
484
پدرم سندار است. ریش که هیچ، کم کم ابروهایش هم دارند سفید میشوند. درد دارد. پایش. هر روز هم میگوید "خدا آدمها را اول به مرگ راضی میکند بعد میبردشان. اجازه بده درد بکند. من که هنوز راضی نیستم." من هم این طرف گریه میکنم. کمی از شادی که وقتی به مرگ راضی بودم نرفتم و عاشق شدم و ماندم، بیشتر از غصه که چرا پدرم پیر میشود.
484
میدانید؟ شاید این روزهای سگ به یک لبخند کوتوله بیرزد. در حال حاضر یک لبخند کوتوله روی صورتم و یک گرمای کوتولهای توی قلبم است و باور دارم امروز میارزید.
484
رگ گردنم گرفته و خون به مغزم نمیرسد. بوی ماهی میآید، جایی. نشستهام به دفترم نگاه میکنم؛ خبری نیست، کاری ننوشتهام که لازم باشد تیک بخورد، میلی هم ندارم تغییرش بدهم. برنامهها را روی هم انباشتهام و سرمایههام را ریختهام پایشان برای همین روز. برای همین روز که به جای انجام دادنشان نگاهشان کنم و بگویم چه مزخرف، چه حال به هم زن.
توی یک لوپ بیحاصلم؛ افسردگی حوصله انجام کارها را از من میگیرد و انجام ندادن هیچکاری افسردهام میکند. هرچه فکر میکنم هم، دلیلی بجز ضعف و نکبت خودم ندارد. رگ گردنم گرفته، هوا ابری و بیباران است. سار توی حیاط هم امروز نیامده. روز سگی است.
484
بغل، آغوش، دست روی کمر حتی، باعث ترشح بیشتر سروتونین و کاهش افسردگی میشه. شاید بهتر باشه این درمانو شروع کنم.
" دست روی کمر درمانی "
484
تا به حال نشده از" تصور کن حالت خوبه تا وقتی حالت واقعا خوب بشه، بخند تا دنیا بهت بخنده، سعی کن بهتر بشی شاید بیشتر سعی کنی بهتر بشی" و خیلی حرفای صد من یه غاز دیگه که شنیدم بهتر بشم. امتحانشونم کردم. خوب شدم؟ نه. من دقیقا وقتی خوب شدم که دنبالش نبودم. و حقیقت هم همینه، گاهی اوقات چیزی که تصور میکنیم حالمونو خوب میکنه ذرهای اثر نداره و از چیزی خوشحال میشیم که فکرشم نمیکردیم.
484
غصه دارم؛ انگار از زمان ناصرالدین شاه تا الان هر چی غصه بوده، همشو تلنبار کردن چپوندن کف دل من. شستنیام نیست. قیره، ایزوگامه، سگ سیاه افسردگیِ سگه.
484
شبها به رنج بودن فکر میکنم، به رنجی که تموم نمیشه، مگر به قیمت زندگیت. بعضی هم میگن بعدش هم هستی، زنده نه، ولی هستی، تموم نمیشی. بعضی شکرگذارن ولی من خلقم تنگه. این بودن و این آگاهی برای من فقط مسئولیت و رنجه. البته کنارش هم گاهی خوش میگذره، میبوسی، بوسیده میشی، عاشق میشی، نوک انگشتهات رو میلغزونی روی زندگی، بوی گل رز میاد، بزغاله میبینی، لای گندمزار میدویی، بارون میاد، صدای ویولون میاد و صدای مادرت میاد و کلمه مینویسی و کلمه میخونی و میخندی. به رنج بودن میارزید؟ بله، ولی زیادی گرون بود.
484
یا برنامه ندارم و انرژی دارم، یا انرژی ندارم و برنامه دارم. به این میگن بزرگسالی و باورم نمیشه ۱۱ سال تمام آرزو میکردم برسه.
Underwhelming at most.
484
تا یه جاییشو وظیفهشناسی میبره جلو، بعدش بلد نباشی بدون شرط عشق بورزی هیچی عوض نمیشه. همه روابطت میشه منجلاب و زندان، یا واسه تو یا واسه طرف مقابل.
484
امروز دوست داشتم بهتر باشم و دیروز میخواستم تمام زندگیام را لای خزهها زندگی کنم. امروز جای بهتر شدن غصه روزی را خوردم که نمیخواستم بهتر شوم. این مغز آدم گاهی چقدر نکبت و حقیر و بیعرضه میشود.
484
یادآور امروز برای اینکه هر کاری بکنی یکی پشت سرت حرف میزنه. یادآور امروز برای اینکه حال بدتو سگ نمیخره چه برسه اونی که پشت سرت حرف زده و حالتو بد کرده. یادآور امروز برای اینکه حالتو برای حرف بقیه بد نکنی. یادآور امروز برای اینکه اشکالی نداره اگر خودت هم حس میکنی اشتباه کردی، هیچکس نگفته فردا مجبوری دوباره اشتباه کنی. یادآور امروز برای اینکه "تو مهمی. مهم تر از حرف بقیه."
484
مادرم میگه اگه میخوای درخت قد علم کنه باید از وقتی نهاله شاخههای اضافیشو بزنی. میگم ولی دردش میاد، گناه داره. میگه دردش میاد ولی به جاش قد میکشه، اگه شاخههای اضافیشو نزنی کوتاه و خپل و مریض بار میاد. خاکتو خراب میکنه خودشم خشک میشه. و من به این فکر میکنم که چقدر کوتاه و خپل و مریضم.
484
از سخنرانیهای انگیزشی بیزارم. طراحی شدن برای اینکه مخاطب هیجانزده بشه و لاغیر. هیچکس توی سخنرانی انگیزشیش بهت نمیگه هرکسی سرعت خودشو داره. میگه بدو بدو، مثل اسبهای وحشی و آزاد بدو. و تو میدویی، مثل اسبهای وحشی و آزاد، ولی یادت میره اسب نیستی. یه روز میفهمی که میرسی به یه دسته اسب وحشی و آزاد واقعی و میبینی هیچی شبیهشون نیستی. انگار یه دفعه یادت میاد تو یه حلزونی و میبینی آره، یه حلزونی که دیگه جون نداره و میانسال نشده پیره. بعد هی فکر میکنی چی شد من یه دفعه فکر کردم میتونم اسب وحشی باشم؟ بعد هرچی فکر میکنی یادت نمیاد. یادت بیادم که چی؟ بگرد یارو رو پیدا کن خرخره شو بجو.
484
مراحلی از بیماریهای روحی رو دارم تجربه میکنم که قبلا برام قفل بودن. از اضطراب دست و پام کامل بی حس میشن و از افسردگی نمیتونم از سر جام غلت بزنم. البته گاهی، ولی مگر گاهی هم زندگی نیست؟ این در حالیه که اوضاع بهتره، خیلی بهتر. تنها نتیجهای که میتونم بگیرم اینه که دنیا حساب کتاب نداره، آدم اخلاق خودشم دستش نیست، چه برسه بخواد دنیا رو عوض کنه. شاید ما هم اگه شرایطش برامون جور بود قاتلی چیزی میشدیم یا حداقل احتمال قاتل شدنمون به جای این ۵ درصد میشد ۷۰ درصد. کسی چه میدونه.
484
در حال خیلی بدی قرار دارم. ممنون که میپرسید. فکر کنم از عیدها و دلیل های مزخرف برای خوشحالی خوشم نمی آید. منتقدترین موجود درونم بیدار شده و حالش از همه مراسم ها بهم میخورد، جشن، عید، عزاداری، روز کودک، روز زن و مرد و 22 بهمن و ولنتاین و هالووین و روز کوروش و روز نفت و روز معلم و کوفت.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
