ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档

سکوت برای کسی که ذهن شلوغی دارد، از وانت "سبزی، خیار، گوجه، بدو بیا" یا وانت "لوازم منزل دست دو خریداریم"ِ ساعت ۶ صبح جمعه هم دردش بیشتر است.

جدیدا کتاب قشنگ چی خوندین؟ بهم بگید. ☕️

روز قشنگی است، آفتاب دندان‌های خون‌آشامی‌ام را به درد می‌آورد ولی مغزم معتقد است این آفتاب سزاوار سروتونین است. سار توی حیاط را هم دیدم، گل هم کاشتم، پرواز چندتا از جوجه گنجشک‌ها را هم دیدم. احتمالا اگر یک بزغاله بپرد بغلم و تو را ببوسم سگ سیاه افسردگی‌ام یک ماهی پیدایش نمیشود‌.

زندگی، تاوان بودن است و چه کسی و چه چیزی زیباتر از تو، که این زندگی را سزاوار بودن بکند؟

شب همه موجودات و کائنات بجز کسایی که بدون فکر بچه میارن و کسایی که وقتی نظرشونو نخواستی نظر میدن، بخیر.

توی دیدن هر شکستنی یک آرامشی است، یک حس رها شدن. ظرفی که بشکند، رسالتش را انجام داده، ظرف بوده و حالا دیگر نیست. کسی از ظرف شکسته نمیخواهد دوباره ظرف باشد. کسی از یک انبر شکسته نمیخواهد انبر باشد. کسی "انتظار" قبول مسئولیت ندارد و اگر طوری شد که وسیله شکسته دوباره چسبید و مثل قبل شد، سزاوار احتیاط و برخورد منصفانه میشود. مثلا توی ظرف شکسته‌ای که چسبیده دیگر غذای داغ نمیریزند. کسی با آدم شکسته محتاط نیست، و کسی به آدم شکسته مهلت چسبیدن نمیدهد، همه میخواهند همین امروز که شکستی بچسبی و مسئولیت را دوباره بپذیری. همه انتظار قبول مسئولیت دارند، چون وظیفه‌شان نیست (که البته رسم دنیا است و دنیا همین‌جوری میچرخد؛ تقصیر کسی نیست). من به ظرف‌هایی که میشکنند غبطه میخورم.

گاهی اوقات از رشته‌م خوشم میاد. میگفت آدما توی روابط، وقتی اشتباهی میکنن که جبران شدنی نیست، از سرمایه احساسی دو طرفه‌شون استفاده میکنن. مثلا ظرف جهیزیه مادرت رو میشکنی و جلوی مادرت گریه میکنی تا ببخشتت. (که البته بعدا باید جای خالی رو پر کنی وگرنه اون رابطه قطع میشه یا خیلی سرد میشه.) تا اینجاش طبیعیه. درسته؟ حالا: سایکوپث‌ها با اطلاع کامل و بدون هیچ احساس پشیمونی‌ای این کار رو میکنن و آدمای عادی بدون آگاهی و از روی احساس پشیمونی. *این حد بحرانی تشخیصی سایکوپث‌ها نیست و صرفا یک نشانه‌ست.*

ناامیدم، حس میکنم دارم توی باتلاقی دست و پا میزنم که نه زیرش چیزی منتظرمه و نه بیرونش. به هر شاخه‌ای میپرم و به هیچ‌کدوم گیر نمیکنم. عمیقا حس میکنم از وقتی میخواستم ۱۸ ساله بشم و از خونه برم، دیگه هیچ هدف شخصیِ جدی‌ای برای خودم نداشتم. غم‌انگیزه که اینقدر بخوای از یک جا بری که هیچ خصوصیت شخصیتی دیگه‌ای نداشته باشی جز رفتن و پریدن.

وقتی از وسط تمام حرفای استاد، فقط اسم خودمو میشنوم.

ولع دارم، ولع بغل‌. اندازه ولع یک دختربچه تیپیکال ۳ ساله به آت و آشغالای صورتی، ولع بغل دارم‌.

اگر به یک بچه ده بار بگی چقدر چاقی، یک صدایی توی سرش ایجاد میشه که هر وقت شکل اون لحظه‌اش باشه بهش میگه چقدر چاق و بی‌لیاقتی و هر وقت در سمت کاملا متضاد اون لحظه‌اش ایستاده، بهش میگه حالا لاغر و لایق محبت هستی. در دنیای امروز تقریبا همه اینا رو میدونن. کمتر کسی به بچه‌ها میگه زشت، چاق یا هرچیز دیگه‌ای که به بچه احساس تحقیر شدن بده (اگرچه از نظر من چاق نباید جنبه تحقیرآمیز داشته باشه ولی باز هم لحن نکبت و لجن بعضی آدم‌ها کلمه رو به گند میکشه) و غالبا هم برای این نمیگن که دیگران فکر نکنن چه آدم پلیدی هستن. حالا اینو گفتم که به این برسم: کسی حواسش نیست به بچه بگه تو همیشه قشنگی. میذاره وقتی بچه رو به زور بردن موهاشو از ته زدن دروغکی بهش میگه چقدر خوشگل شدی که اون بچه گریه‌ش وایسه. انگار بچه نفهمه و حق نداره مثلا موی بلند دوست داشته باشه. کسی حواسش نیست با این حرفش اینجا در کنار اون صدای درونی که وقتی موهاش کوتاهه بهش میگه خوشگل، یک صدایی هم هست که وقتی موهاش بلند شده بهش میگه چقدر زشت و بی‌ریخت شدی. این تعبیر و این صدا باعث میشه بچه حس کنه در مورد موهاش یا باید ناراضی باشه یا زشت و بیریخت (از نظر خودش). بچه‌ها رو برای انتخاب‌های درست و شخصیتشون تحسین کنین. بذارین جای اینکه نگران طول موهاشون باشن از بچگی کد اخلاقی خودشونو شکل بدن و بدون دغدغه‌ "خوشگل بودن برای محبت گرفتن" زندگی کنن. حداقل تا وقتی بچه‌ان!

توی دنیایی که تس هالیدی‌*ها میتونن انورکسیک** باشن تو هم هرچی دلت میخواد بشو. واقعا اینطور بنظر میاد که محدودیتا صفره. *تس هالیدی (Tess Holliday) اولین مدل بسیار چاق جهانه که جدیدا اعلام کرده دچار انورکسیاست. میتونید سرچش کنید. ** انورکسیک بیماریست که دچار بیماری انورکسیا یا همون بی‌اشتهایی عصبی هست. این رو هم میتونید سرچ کنید ولی اگر شک دارید که بهش مبتلا هستید به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنید.

Edvard Grieg: Holberg Suite, Op. 40, Rigaudon

بعضی‌ها هستن که وقتی یک تیغ، فرض بفرمایید از این تیغای چوب جارو میره تو کف دستشون، مدت‌ها طول میکشه تا مراجعه کنن و اون تیغ رو دربیارن. اینقدر به یک سطح از درد عادت داشتن که تصور تکون خوردن منبع دردشون براشون غیرممکنه. با اینکه میدونن بعدش رها میشن، ولی بخاطر اینکه سطح درد بیرون کشیدن تیغ صدبرابره حاضرن سطح درد اولیه رو مدت‌ها به دوش بکشن. مشکلات روحی روانی هم اینطوری حل میشن، با کنکاش و تیغ درآوردن. باید دستتو ببری کف کف ذهنت، منبع دردارو یکی یکی برداری، جاشون کبود بشه، درد بگیره، دستت خورد بشه، ولی بعدش آزاد بشی. تعداد آدم‌هایی که حاضرن این درد رو به دوش بکشن و بهش دست نزنن خیلی بیشتر از تعداد آدماییه که حاضرن تیغو کف دستشون نگه دارن‌. متاسفانه.

بله افسردگی دارم، اضطراب هم. تا حد بی حس شدن بدن و حتی انگیزه تکان دادن انگشت‌هایم را نداشتن هم دارم. ولی اینطوری که زباله هستم را هیچ افسردگی و اضطرابی توجیه نمیکند. امیدوارم دوستانی که با افسردگی و اضطراب داشتنم همذات‌پنداری میکردند فکر نکنند بهشان گفته‌ام زباله. بنده یک جور دیگری زباله‌ام. فراتر از این حرف‌ها، همه هم گردن نازک خودم است. سخت است آدم اینجوری ننگِ خودش را رو کند ولی خب کسی هم نگفته زندگی قرار است همیشه آسان و خوشحال باشد.

آدم زباله‌ای هستم. دی‌اس‌ام را زیر و رو کنید یک خطش هم در مورد مرض زباله بودن نیست. امروز روزی است که آگاهانه میپذیرم ۹۹ درصد مشکل از خود نکبتم است متاسفانه.

من وان پیس رو ندیدم، این هم تازه دوبله انگلیسیشه. ولی برای مو به تن آدم سیخ شدن کافیه. حتی برای بغض کردن، شاید هم گریه. بهرحال، نمیدونم داستان رو اسپویل میکنه یا نه. میتونید احتیاط کنید و بازش نکنید. میتونید ببینیدش و تک تک سلولای پوستتون رو حس کنید. انتخاب با شما (دومی).

نمیدانم چرا آدم‌ها همه‌جا میخواهند نظر بدهند. انگار چه پخی هستیم اجماعا که مثلا توی مراسم ختم بگوییم راحت شد. شاید نشده باشد. کسی مجبورمان کرده بود حرف بزنیم؟ خیر. ولی زور میزنیم فضای خالی بی‌گفتگو را هرجور شده پر کنیم. انگار سکوت به ما میفهماند چقدر مهم نیستیم و مدام میخواهیم حرفی زده باشیم که مثلا بگوییم خیلی هم هستم. به غارنشینی فکر کن که هیچ کلمه‌ای بلد نبود ولی دستش را میزد لای خون و میپاشید به دیوار، چون میخواست به همه بگوید هستم و سکوتی که بهش میگفت هیچی نیستی را بزند کنار‌. حتی مایی که چند قرن فراتر نشسته‌ایم، حالا میفهمیم یک کسی بوده و دلمان برای تنهایی‌اش میتپد. یک جورهایی ما با اثری که روی بقیه میگذاریم به ریش زمان و سکوتش میخندیم. مرده‌ایم ولی باز هم هستیم، لابلای فکر و حرف بقیه. بنظر من این مفهوم زیبایی هم هست، کلمه قشنگ است، نظر داشتن‌های بافکر قشنگ است. ولی خب مشکل اینجاست که آدم‌های حال حاضر به جای صحبت از چیزهای باارزش، نظرات مفتکی میدهند. چون نظرات مفتکی مفتند ولی گفتن چیزهای باارزش هم زور زدن میخواهد، هم کسی گوش نمیدهد. و این چیزی است که ارزش شکستن هیچ سکوتی را ندارد.