SevenHells
Ir al canal en Telegram
468
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
468
امروز لبم ترک خورده بود، من هم اهمیت ندادم و هرجا خندهام آمد خندیدم و هرچقدر خواستم حرف زدم و گذاشتم جر بخورد. معنای دیگری پشتش نیست. بعضی روزها آدم دلش نمیخواهد حواسش به همه چیز باشد.
468
دیوار خانه همسایه مان، کنار دیوار حیاط ماست. برای همین قدش بلند تر از دیوار حیاط است. دو تا کفترِ آزاد هستند توی محله ما، مال هیچکس نیستند، یکیشان سیاه و یکی سفید، هر روز می آیند لب همان دیوار خانه همسایه مان مینشینند. لانهشان هم آنجا نیست اتفاقا؛ فقط خستگیشان را آنجا در میکنند. شش ماهی هم میشود که این جا را انتخاب کردهاند که لم بدهند و به ما آدمهای حقیر نگاه بالا به پایین داشته باشند. حالا زیر جای نشستن همیشگیشان، گلاب به روی شما، یک تپه کوچک از پیپیِ پرنده است که ما دستمان نمیرسد زود زود تمیزش کنیم.
میخواهم بگویم شما پیوسته هرکاری را بکنید آخرش قابل توجه میشوید؛ هرچقدر هم پشت سرتان بیایند خرابش کنند، اگر ادامه بدهید باز راهتان پیدا میشود. حالا یکی کفتر است و پیپی میکند، شما که آدمید ۲۰ صفحه کتاب بخوانید مثلا.
468
نمیدانم چرا بچه که بودم فکر میکردم هرچه بزرگتر و پختهتر بنظر بیایم کرگدنترم. کتابهای پدرم را میخواندم، درباره شیوه تربیت! کتابهای مطهری را (نسخه چاپ اولش را تازه) باز میکردم و حوصلهام سرمیرفت و میرفتم سراغ چیزهای دیگر. سعی میکردم کلمههای قلمبه را بفهمم و به کار ببرم.
حتی سعی میکردم مثل آدم بزرگها لباس بپوشم. حدودا ۸ سالگی، عشق به رنگهای خنثی را شروع کردم. بنفش و صورتی حال به هم زن شدند و خاکستری و سفید و سرمهای قشنگتر شدند. یک عکس دارم از همان دوران کوتولگی، شاید ۹ یا ۱۰ ساله. مانتوی تنم مثل آدم بزرگهاست ولی تا بناگوش میخندم چون توی راه بزغاله دیدهام و کلی گل جمع کردهام. قیافهام پخته است ولی مثل بقیه کوتولههای هم سنم میخندم، هرکسی نگاه میکند هم میفهمد چه کوتولهای بودم. کسی نمیگوید چه بزرگ شده بودی. نمیدانم آن اصرار برای بزرگ شدن چی بود و به چه دردی میخورد...
بهرحال این عادت با من مانده است و قانون من شده است. دیگر به خودم اجازه نمیدهم کرگدن نباشم. حتی در لحظاتی که از یک گل پنبهی تازه در اول مهر نرمترم هم دلم نمیخواهد کسی بداند چقدر میتوانم پنبه باشم، تا جایی که بتوانم پوست کلفتم را میکشم روی خودم و میروم جلو. ظاهرم حفظ شده است، کرگدن. مادرم فکر میکند خیلی پختهام، قوی و بیباک. پدرم فکر میکند میتوانم تمام دنیا را روی شانههام بکشم. با این وجود توی هر تصمیم گرفتنم جنگی رخ میدهد، بین کوتولهی خندانم و مانتوی آدم بزرگهام، بدون اینکه بدانم چرا؟ چه کوفتی این جنگ را شروع کرده است؟
امروز نشستم کف اتاق و به عکس نگاه کردم و هرچه فکر میکنم نمیفهمم چه مرگم شد که یک دفعه دیگر صورتی را دوست نداشتم؟ چرا اینقدر باید از زندگی راحت بترسم؟ سر کوتوله خندان هم داد میزنم، خبری نیست. آدم چطور گره کور بی سر را باز میکند؟ نمیدانم.
468
پدرم سندار است. ریش که هیچ، کم کم ابروهایش هم دارند سفید میشوند. درد دارد. پایش. هر روز هم میگوید "خدا آدمها را اول به مرگ راضی میکند بعد میبردشان. اجازه بده درد بکند. من که هنوز راضی نیستم." من هم این طرف گریه میکنم. کمی از شادی که وقتی به مرگ راضی بودم نرفتم و عاشق شدم و ماندم، بیشتر از غصه که چرا پدرم پیر میشود.
468
میدانید؟ شاید این روزهای سگ به یک لبخند کوتوله بیرزد. در حال حاضر یک لبخند کوتوله روی صورتم و یک گرمای کوتولهای توی قلبم است و باور دارم امروز میارزید.
468
رگ گردنم گرفته و خون به مغزم نمیرسد. بوی ماهی میآید، جایی. نشستهام به دفترم نگاه میکنم؛ خبری نیست، کاری ننوشتهام که لازم باشد تیک بخورد، میلی هم ندارم تغییرش بدهم. برنامهها را روی هم انباشتهام و سرمایههام را ریختهام پایشان برای همین روز. برای همین روز که به جای انجام دادنشان نگاهشان کنم و بگویم چه مزخرف، چه حال به هم زن.
توی یک لوپ بیحاصلم؛ افسردگی حوصله انجام کارها را از من میگیرد و انجام ندادن هیچکاری افسردهام میکند. هرچه فکر میکنم هم، دلیلی بجز ضعف و نکبت خودم ندارد. رگ گردنم گرفته، هوا ابری و بیباران است. سار توی حیاط هم امروز نیامده. روز سگی است.
468
بغل، آغوش، دست روی کمر حتی، باعث ترشح بیشتر سروتونین و کاهش افسردگی میشه. شاید بهتر باشه این درمانو شروع کنم.
" دست روی کمر درمانی "
468
تا به حال نشده از" تصور کن حالت خوبه تا وقتی حالت واقعا خوب بشه، بخند تا دنیا بهت بخنده، سعی کن بهتر بشی شاید بیشتر سعی کنی بهتر بشی" و خیلی حرفای صد من یه غاز دیگه که شنیدم بهتر بشم. امتحانشونم کردم. خوب شدم؟ نه. من دقیقا وقتی خوب شدم که دنبالش نبودم. و حقیقت هم همینه، گاهی اوقات چیزی که تصور میکنیم حالمونو خوب میکنه ذرهای اثر نداره و از چیزی خوشحال میشیم که فکرشم نمیکردیم.
468
غصه دارم؛ انگار از زمان ناصرالدین شاه تا الان هر چی غصه بوده، همشو تلنبار کردن چپوندن کف دل من. شستنیام نیست. قیره، ایزوگامه، سگ سیاه افسردگیِ سگه.
468
شبها به رنج بودن فکر میکنم، به رنجی که تموم نمیشه، مگر به قیمت زندگیت. بعضی هم میگن بعدش هم هستی، زنده نه، ولی هستی، تموم نمیشی. بعضی شکرگذارن ولی من خلقم تنگه. این بودن و این آگاهی برای من فقط مسئولیت و رنجه. البته کنارش هم گاهی خوش میگذره، میبوسی، بوسیده میشی، عاشق میشی، نوک انگشتهات رو میلغزونی روی زندگی، بوی گل رز میاد، بزغاله میبینی، لای گندمزار میدویی، بارون میاد، صدای ویولون میاد و صدای مادرت میاد و کلمه مینویسی و کلمه میخونی و میخندی. به رنج بودن میارزید؟ بله، ولی زیادی گرون بود.
468
یا برنامه ندارم و انرژی دارم، یا انرژی ندارم و برنامه دارم. به این میگن بزرگسالی و باورم نمیشه ۱۱ سال تمام آرزو میکردم برسه.
Underwhelming at most.
468
تا یه جاییشو وظیفهشناسی میبره جلو، بعدش بلد نباشی بدون شرط عشق بورزی هیچی عوض نمیشه. همه روابطت میشه منجلاب و زندان، یا واسه تو یا واسه طرف مقابل.
468
امروز دوست داشتم بهتر باشم و دیروز میخواستم تمام زندگیام را لای خزهها زندگی کنم. امروز جای بهتر شدن غصه روزی را خوردم که نمیخواستم بهتر شوم. این مغز آدم گاهی چقدر نکبت و حقیر و بیعرضه میشود.
468
یادآور امروز برای اینکه هر کاری بکنی یکی پشت سرت حرف میزنه. یادآور امروز برای اینکه حال بدتو سگ نمیخره چه برسه اونی که پشت سرت حرف زده و حالتو بد کرده. یادآور امروز برای اینکه حالتو برای حرف بقیه بد نکنی. یادآور امروز برای اینکه اشکالی نداره اگر خودت هم حس میکنی اشتباه کردی، هیچکس نگفته فردا مجبوری دوباره اشتباه کنی. یادآور امروز برای اینکه "تو مهمی. مهم تر از حرف بقیه."
468
مادرم میگه اگه میخوای درخت قد علم کنه باید از وقتی نهاله شاخههای اضافیشو بزنی. میگم ولی دردش میاد، گناه داره. میگه دردش میاد ولی به جاش قد میکشه، اگه شاخههای اضافیشو نزنی کوتاه و خپل و مریض بار میاد. خاکتو خراب میکنه خودشم خشک میشه. و من به این فکر میکنم که چقدر کوتاه و خپل و مریضم.
468
از سخنرانیهای انگیزشی بیزارم. طراحی شدن برای اینکه مخاطب هیجانزده بشه و لاغیر. هیچکس توی سخنرانی انگیزشیش بهت نمیگه هرکسی سرعت خودشو داره. میگه بدو بدو، مثل اسبهای وحشی و آزاد بدو. و تو میدویی، مثل اسبهای وحشی و آزاد، ولی یادت میره اسب نیستی. یه روز میفهمی که میرسی به یه دسته اسب وحشی و آزاد واقعی و میبینی هیچی شبیهشون نیستی. انگار یه دفعه یادت میاد تو یه حلزونی و میبینی آره، یه حلزونی که دیگه جون نداره و میانسال نشده پیره. بعد هی فکر میکنی چی شد من یه دفعه فکر کردم میتونم اسب وحشی باشم؟ بعد هرچی فکر میکنی یادت نمیاد. یادت بیادم که چی؟ بگرد یارو رو پیدا کن خرخره شو بجو.
