SevenHells
Ir al canal en Telegram
468
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
468
دلم میخواد اینجا تراما دامپ کنم میترسم به روحیهٔ لطیف تمام افسردههای دورم آسیب بزنم. :))))))))
سلامتی همهتون که مثل خودم ارهٔ زندگی تا دسته رفته توتون. قلب منید. :))))))))))))))❤️
468
مامانم میآد دخالت میکنه تو کارم، بعد میگه بخدا نمیخوام دخالت کنما. خب نکن. مگه جلوتو گرفتن؟
468
بعضیوقتها با خودم فکر میکنم یعنی بقیه هم همینقدر از بودن رنج میبرن که من؟ پس این خندهها و خوشحالیها چی؟ پس چرا اینقدر همه زندهن؟
اینقدر غصه خوردم که دیگه نمیدونم چقدر غصه داشتن طبیعیه. من هر لحظه غصه میخورم. جای هر غصهای که میجنگم و میسپارمش به باد و خاک و آتیش یک غصهٔ جدید سبز میشه.
دکترم میگه غصه برام خوب نیست. البته غصه واسه هیچکس خوب نیست. ولی خب به من میگه غصه بخوری حالت بدتر میشه. مغزت پر از لکه میشه. دوباره چشمت تار میشه. معلوم نیست علائم بعدیت چی میشه. و من برای این هم غصه میخورم.
سرترالین جواب نمیده. دپاکین جواب نمیده. حالم هنوز بده. پر از غصهام. پر از غصههای بیدلیل. زل میزنم به در و دیوار و با خودم میگم بقیه هم همینقدر بدبختن؟ همه همینقدر بدبختن؟ پس چرا این همهمون زندهایم؟ بعد به این فکر میکنم که ممکنه بیشتر آدمها فقط بهخاطر خودکشی نکردن زنده باشن و نه بهخاطر زندگی کردن.
بعد با خودم فکر میکنم که این مریضی و این بدبختی من اگر عمومی نباشه حداقل اطرافیانم رو آزار میده. نکنه مامانبابام ناراحتم که بچهشون ناقصه؟ نکنه همسرم فکر کنه من ناقصم؟ با این قرصا نباید حامله بشم. نکنه حامله بشم و بچه بیفته و همسرم دیگه دوستم نداشته باشه؟ نکنه بذاره بره؟ نکنه من دلیل رنج بقیه باشم؟
نفس عمیق میکشم. حس میکنم هنوز هضم نکردم که مریضم. حس میکنم که هنوز هضم نکردم چه بلاهایی سرم اومد. قرصام رو با غصه میخورم. کار دیگهای از دستم بر نمیآد. پس غصه رو جدا هم میخورم.
468
رپین این نقاشی رو در سال ۱۸۸۳-۱۸۸۵ کشید. اون از دوتا از دوستانش خواست که مدلش بشن و با رنگ روغن کار رو انجام داد. بعدتر هم نقاشی رو به پاول میخایلوویچ ترتیاکوف فروخت تا توی گالریش به نمایش بذاره. نقاشی هنوز هم اونجاست.
نکتهٔ جالب این نقاشی برای من اینه که بعد از شنیدن این داستان حسی که توی چشمای ایوان مخوف میشه دید برای آدم تغییر میکنه. از احساس غم میرسه به هزارتا احساس دیگه. پر از حسرت، پشیمانی، اندوه و خیلی چیزای دیگهست.
ولی من اینطوری توصیفش میکنم: «وقتی عصبانی میشی و یه کار برگشتناپذیر میکنی و بعد از تموم شدنش یکدفعه میفهمی دیگه هیچ راه برگشتی نداره و تو توی یک لحظه تمام زندگیت رو صرف یک خشم کردی. اون حس».
پایان.
468
این نقاشی لحظهای رو نشون میده که تزار میفهمه نهتنها جانشین خودش رو از دست داده، بلکه عامل مرگش هم خودشه. درنهایت سلطنت ایوان مخوف به یه پسر دیگهش به نام فئودور میرسه که نه تربیت نظامی خاصی داشت و نه تربیت سیاسی خاصی. فئودور خیلی موفقیت خاصی بهعنوان یه تزار نداشت. تمام سرمایهگذاری ایوان مخوف روی تزاروویچ ایوان ایوانوویچ بود و اون خودش جانشینش رو کشته بود.
468
ولی همسر سوم ایوانوویچ (اسمش یلنا بود) قضیهش فرق میکرد. اون زود حامله شد و تزار رو به خواستهش نزدیک کرد. ولی سرنوشت برای عروسی که فکر میکرد قراره خوشبخت زندگی کنه خیلی بد رقم خورد.
یک روز تزار عروسش رو با لباسی خنک و سبکتر از چیزی که از عروسش انتظار داشت دید. ایوان که خیلی تندمزاج بود این رو در شأن عروس خودش نمیدید و احساس میکرد عروسش بهش توهین کرده. اون بهسرعت خودش رو به عروس بدبخت رسوند و شروع کرد به کتکزدنش و اون رو شدیداً تکون میداد.
ایوانوویچ که صدای جیغ زدن زنش رو از دور شنیده بود سریع خودش رو به اونها رسوند. اون سر پدرش فریاد زد که همسر اول و دومم رو برای بچه تبعید کردی و حالا بچهٔ همسر سومم رو بهخاطر هیچی سقط کردی.
ایوان مخوف که خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با خشم با عصاب خودش به سر پسرش ضربه زد. خیلیها معتقدن که با این ضربه جمجمهٔ ایوانوویچ شکافته شده. درهرصورت، هرچی که بود، ایوانوویچ بر اثر این ضربه میمیره و بچهش هم سقط میشه (حالا یا بهخاطر کتکها یا بهخاطر استرس یلنا در این حادثه).
468
همهچی خوب بود تا اینکه سن ایوانوویچ به سن ازدواج رسید. ایوان مخوف ترتیبی داد تا ایوانوویچ در ۱۷سالگی با کسی ازدواج کنه که قبلا بهعنوان عروس بهش پیشنهاد شده بود (یعنی پیشنهاد شده بود خود ایوان مخوف باهاش ازدواج کنه! اون یکی از ۱۲ دختری بود که در یک «نمایش عروس» جلوی تزار حاضر شده بود تا تزار همسرش رو انتخاب کنه. ولی ایوان مخوف حوالهش داد به پسرش!) ایوانوویچ هم اعتراضی نکرد. اونها زندگی خوبی داشتن. مشکل اینجا بود که تزار برای نوهدار شدن عجله داشت و همسر اول ایوانوویچ به اندازهٔ کافی حامله نشد. تزار اون رو تبعید کرد و برای ایوانوویچ یه همسر دوم گرفت. برای همسر دوم هم همین اتفاق افتاد و تبعید شد.
468
ایوان مخوف اولین کسی بود که با عنوان تزار تاجگذاری کرد. اون بزرگترین پسر خانوادهش بود و در سه سالگی بعد از مرگ پدرش جایگزین اون شد. اطرافیان ایوان مخوف موفق شدن ترتیبی بدن که اون در ۱۶ سالگی تاجگذاری کنه. اون درطول زندگیش با کمک اطرافیانش برنامههای مختلفی برای پیشرفت روسیه پیاده کرد. ولی یک بدی داشت که اون هم شخصیت تندمزاج، پرخاشگر و پارانوییدش بود که با بالارفتن سنش بدتر میشد.
ایوان ایوانوویچ، در ۲۴ سالگی ایوان مخوف به دنیا اومد. اون حاصل ازدواج اول ایوان مخوف با آناستازیا رومانوونا بود و انتظارات زیادی ازش میرفت.
ایوان مخوف تصمیم داشت ایوان ایوانوویچ رو تربیت کنه تا حکومتش رو ادامه بده. اون با پسرش در نبردهای زیادی شرکت میکرد و خلاصه با هم رفیق یار بودن و رابطهٔ خوبی داشتن. ایوان ایوانوویچ حتی در نبرد نووگورد هم شرکت کرد که یکی از موفقیتهای بزرگ تزار بود. اون یک بار هم جون پدرش رو نجات داده بود. ولی همهچی همینطوری نموند.
468
داستان این نقاشی اثر ایلیا رپین رو میدونید؟ ازش میشه یه رمان خفن درآورد اینقدر که عجیب و غریبه!
توی این نقاشی «ایوان مخوف»، اولین تزار روسیه رو میبینیم که بدن بیجان پسرش «تزارویچ ایوان ایوانوویچ» رو بغل کرده و حالت چهرهش احساسی رو نشون میده که همهمون میفهمیمش ولی اسمش رو نمیدونیم. با فهمیدن داستان این نقاشی، این حالت چهره اینقدر برامون آشنا میشه که دیگه تصویر این نقاشی از توی مغزمون پاک نمیشه.
468
شاید باورش سخت باشه ولی بهنظر من کشیدن نقاشیهای این مدلی خیلی سختتر از کضیدن نقاشیهای هایپررئالیستیکه. این چهارتا رو خیلی دوست داشتم.
468
بچهها این خیلیییییی قشنگه. خیلی.
ترجمه و صداشم خوبه.
قبل از خریدنش از شهرام همتزاده چیزی نخونده بودم. گفتم بهتون پیشنهاد کنم. 🥲
468
دو روزه اینقدر حالم بده منتظرم یکی تو خیابون بوق بزنه که بشینم گریه کنم. دیشب واقعا ساعتها سر هیچی گریه کردم.
امروز بعد از ساعتها فکر و تامل که چمه و چی شده فهمیدم پیاماسم.
ای بختت زن. بختت.
468
توی خونه زندونیام. نمیدونم دیگه چیکار کنم. اینقد خسته شدم و تکراریه همهچی که دیگه حوصلهٔ تمیز کردن خونه رو هم ندارم. حوصلهٔ غذا پختن هم ندارم. حوصلهٔ شیرینی پختن هم ندارم. حتی نون پختن رو هم دوست ندارم. همهچی خاکستریه. همهچی. شاید یک کاری رو شروع کنم و بعدش از اینکه تموم شده خوشحال باشم ولی کل پروسهٔ انجام شدنش دیگه خوشحالم نمیکنه. قبلش هم براش ذوق ندارم. بعد از تمومشدن اون خوشحالی هم احساس خاصی ندارم. حوصلهٔ کار جدیدی کردن رو هم ندارم. امروز حتی از چرخ خیاطیم استفاده کردم و حس خاصی نداشتم.
فقط بیدار میشم و کارم رو تحویل میدم و بعدش زل میزنم به گوشیم و چیزای تکراری میبینم و کتاب میخونم و بعدش شب میشه و میخوابم و بیدار میشم و کارم رو تحویل میدم. ملولم. تو یه حالت مالیخولیایی فرو رفتهم.
برای ارشد ثبتنام کردم. ولی حتی حوصلهٔ اونم ندارم. دلتنگ و خلقتنگ و ملول و خسته... همهش هستم.
468
یکی از بدیهای ترجمه و ویرایش اینه که نمیتونم مثل قبل موسیقی گوش بدم. واقعا دلم تنگ میشه.
468
دیوار خونه یه جوری ساخته شده که میدونم همسایه داره شوهرشو میشوره میذاره رو بند ولی هرچی گوش میدم نمیفهمم مامان آقاهه سر ناهار چی گفته که ناراحته. فقط میدونم مامانش سر ناهار گفته. نه از سکوت میشه لذت برد نه از سروصدا. 🚶
468
عه بچهها، حرفای این آقاهه رو میشه وصل کرد به این پست. جالبه ها. آدم بعضی چیزا رو میدونه و منطقا میفهمه، ولی قدرتی خدا تا وقتی باتلاق به گردنش نرسه نمیفهمه چجوری باید بهشون عمل کنه.
https://t.me/se7enhells/11585
