es
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Ir al canal en Telegram
633
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
-230 días
Archivo de publicaciones
... کلاهبرداری شیک، در مفهمومی به نام تولیدِ بدون کارخانه به قلم: #على_قاسمی قبل از خواندن متن ابتدا به برندهای زیر توجه کنید گوسونیک (Gosonic) خود را به عنوان یک برند معتبر ترکیه‌ای معرفی میکند برای جلب اعتماد ایرانیانی که به کالای ترک علاقه مندند. در حالی که گوسونیک یک برند OEM است که محصولاتش تماماً چینی است! هوفنبرگ (Hoffenberg) در بازار تلویزیون و لوازم خانگی نامی دارد که حس مهندسی دقیق آلمانی را به خریدار القا میکند. اما هوفنبرگ در واقع یک برند داخلی است که قطعات چینی را مونتاژ کرده و با این نام غربی سنگین، به خانه‌های ایرانی می فرستد. ایوولی (Evoli) این روزها بازار کولر گازی و تلویزیون را قبضه کرده است. با شعار طراحی میلان ایتالیا بازاریابی میشود، اما در واقع یک برند ثبت شده در دبی است که محصولاتش توسط غولهای چینی مثل Midea یا TCL مونتاژ میشود. هاردستون (Hardstone) با شعار لوازم خانگی اصیل انگلیسی وارد بازار شد. نامش به شدت بریتانیایی است اما در واقعیت متعلق به یک هلدینگ تجاری ایرانی است که محصولات فله‌ای چینی را با این برچسب شیک در بازار کشور می‌فروشد. دلمونت (Delmont) برندی که نامش فریاد میزند من ایتالیایی هستم اما دقيقاً همان فرمول دسینی را دارد؛ ثبت شده توسط بازرگانان داخلی و تولید در خطوط کارخانه های چینی میگل (Miguel) میگل دقیقاً خواهر خوانده‌ی فلر(Feller) و متعلق به همان شرکت ایرانی است وقتی واردات با نام فلر به مشکل خورد آنها همان محصولات چینی را با یک نام جدید و ظاهری اروپایی وارد چرخه ی بازار کردند. دسینی (Dessini) بزرگترین و کلاسیک ترین توهم بازار ایران سال ها همه فکر میکردند در حال خرید قابلمه های لوکس ایتالیایی هستند. در حالی که دسینی یک برند کاملاً ایرانی است که سفارشات خود را در کارخانه های چین تولید می کند و هیچ ایتالیایی ای تا به حال در عمرش اسم دسینی را نشنیده است رونیکس (Ronix) یک برند فوق العاده موفق کاملاً ایرانی رونیکس هیچ کارخانه ای در آلمان ندارد. آنها با هوشمندی ابزار آلات را با کیفیت بالا به کارخانه های چین و تایوان سفارش میدهند . نوا (aNov) زیگما (Zigma) جنرال گلد (General Gold) ویداس( Vidas) یکی از عجیب ترین پارادوکسهای روزمره‌ی ما در بازار لوازم خانگی رقم میخورد جایی که شما یک اسپرسوساز یا یخچال با نامی به شدت دهن پرکن و ظاهراً ایتالیایی یا آلمانی می‌خرید اما وقتی برای پیدا کردن دفترچه‌ی راهنما یا سایت اصلی کارخانه در اینترنت جستجو میکنید با یک حقیقت تلخ و یک خلاً اطلاعاتی بزرگ مواجه میشوید. این برندها در هیچ کجای کره‌ی زمین جز ایران وجود خارجی ندارند در واقع وقتی نام برند گرانقیمت آشپزخانه‌تان را در گوگل سرچ و جستجو میکنید و هیچ نتیجه‌ای در خارج از مرزهای ایران پیدا نمی‌کنید‌‌ یعنی شما مالیات سنگینی برای یک هویت جعلی پرداخت کرده‌اید. ریشه‌ی این #کلاهبرداری_شیک در مفهومی به نام #تولید_بدون_کارخانه یا همان اقتصاد مونتاژ نهفته است. در بازاری که غولهای تکنولوژی از آن کوچ کرده‌اند فضا برای برندهایی باز شده که شناسنامه‌شان کاملاً چینی است، اما روی کارتن آنها با افتخار یک اسم آلمانی یا ایتالیایی درج شده است. شرکتهای بازرگانی با استفاده از این استراتژی نامگذاری محصولات فله‌ای و متفرقه‌ی آسیایی را سفارش میدهند و در داخل کشور با یک نام غربی بسته‌بندی میکنند. در این تاریکخانه‌ی اقتصادی، اروپایی‌های تقلبی از دل کارخانه‌های گوانگژو بیرون می‌آیند تا با ظاهری فریبنده جای خالی اصالت را پر کنند. اما چرا این شرکتها از اسامی بومی استفاده نمی‌کنند؟ پاسخ در اقتصاد رفتاری و سندروم کالای خارجی نهفته است. تولید کنندگان متوجه شده‌اند که مشتری ایرانی هنوز تشنه‌ی کالای اروپایی است؛ پس به جای ارتقای کیفیت داخلی صرفاً یک برچسب لوکس غربی روی همان محصولات مونتاژی چینی چسباندند. مارکترها با هوشمندی میدانند که ذهن خریدار حاضر است برای اسمی که آوای غربی دارد پول بیشتری بپردازد. در این چرخه، شما در حال پرداخت یک مالیات برند برای یک ارزش ساختگی هستید. پولی که نه برای کیفیت بلکه برای ارضای روانی خودتان در برابر یک فریب مارکتینگ پرداخت میشود. ضربه‌ی نهایی در این ساختار نصیب مصرف کننده‌ای میشود که در یک انحصار بازار بیرحم گیر افتاده است. در این بازی یکطرفه یک جنس بی‌اصالت با قیمت یک کالای درجه یک به فروش میرسد و حاشیه سود پنهان نجومی را روانه‌ی جیب شرکتهای بدون کارخانه میکند. در نهایت ما با اقتصادی روبه رو هستیم که در آن توهم کیفیت، بسیار گرانتر از خود کالا فروخته میشود و مشتریِ بی‌خبر در رویای ساختن یک خانه‌ی مدرن، تاوان سنگین یک نمایش تو‌خالی را میدهد.

... سندرم قلب شکسته شاید این جمله از #چارلز_بوکفسکی را شنیده باشید که میگوید: «چیزی که عاشقش هستی را پیدا کن و اجازه بده تو رابکشد... » من نمی‌خواهم ساده از کنار این جمله گذر کنم و صرفا از دریچه‌ی دریافت انگیزه و شورِ زیستن از آن بهره ببرم. در یکی از داستانهای #ساموئل_بكت دوچرخه‌ای وجود دارد که هر روز یکی از قطعات آن دزدیده میشود؛ این روایت در ذهن من سبب ایجاد یک سوال اساسی شده است؛ تا چه زمانی میشود از نام دوچرخه برای اجزای باقی مانده استفاده کرد؟ شاید تمام این توصیفها بی‌شباهت به حال و روز خیلی هایمان نباشد؛ وقتی ذره ذره‌ی جسم و روانمان را برای چیزی یا کسی که عاشقش بودیم مصرف می‌کردیم و اجازه می‌دادیم همانند قندی که در یک لیوان آب حل میشود، آرام آرام تصویری که از خودمان داشتیم ناپدید شود. حتی گاهی آنچنان دل سپردیم که همچون فرآیند هم زدن آب قند برای تسریع حل شدن آن با دستان خودمان نابودی را سرعت بخشیدیم. نمی خواهم بی‌دلیل برایتان مثالهای مختلفی بیاورم؛ چون شک ندارم که می‌دانید چه می‌گویم. پس از تمام این گفته‌ها فقط یک سوال بی‌پاسخ دارم. تا چه زمانی میتوانیم نام انسان را بر تکه‌های باقی مانده‌مان بگذاریم؟ #مهدی_رشیدی نام انیمیشن: Tako Tsubo #تاكو_تسوبو: سندرم قلب شکسته @simar50

4_5825665070171954479.mp34.25 MB

photo content

4_6037438255291440896 (1).mp39.01 MB

sticker.webp0.40 KB

1_5174653602689452022.mp32.91 MB

...
مدرسه‌ی خالی، آینده‌ی سوخته: تحلیلِ یک شکستِ تمدنی
اعداد همیشه دروغ نمی‌گویند، اما گاهی در دلِ خود فاجعه‌ای را پنهان می‌کنند که هیچ سخنگویی جراتِ واکاویِ صادقانه‌ی آن را ندارد. وقتی علی فرهادی، سخنگوی وزارت آموزش‌وپرورش از کاهش ۴ میلیونی جمعیت دانش‌آموزی در هفت سال اخیر سخن می‌گوید، با یک «تغییر آماری» ساده روبرو نیستیم؛ ما با یک «شکستِ تمدنی» مواجهیم. این آمار، گواهیِ کالبدشکافیِ جامعه‌ای است که موتور محرکه‌اش، یعنی #امید_به_آینده، از کار افتاده است.
اقتصادِ فقیرساز، قاتلِ خاموشِ نسل‌ها
در نظام‌های دموکراتیک، آموزش‌ و پرورش بازوی اصلی توسعه است. اما در ایرانِ تحتِ حاکمیت جمهوری اسلامی، آموزش‌ و پرورش به حاشیه‌ای‌ترین بخشِ بودجه و سیاست‌گذاری تبدیل شده است. کاهش جمعیت دانش‌آموزی، خروجی مستقیمِ استراتژیِ «اقتصاد فقیرساز» است. وقتی تورم افسارگسیخته، قدرت خرید را بلعیده و «#زندگیِ_حداقلی» به یک آرزوی دست‌نیافتنی تبدیل شده است، پیوند میان « #معیشت » و #فرزندآوری به شکلی خشونت‌بار قطع می‌شود. اما همه‌ی این کاهش را نمی‌توان به کاهش زاد و ولد نسبت داد. بخشی از خالی شدن صندلی‌های مدارس، حاصلِ ترک تحصیل کودکان و نوجوانان است؛ کودکانی که خانواده‌هایشان زیر فشار فقر، تورم، بیکاری و کاهش قدرت خرید، دیگر توان تأمین هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم تحصیل را ندارند یا ناچارند فرزندان خود را برای کمک به اقتصاد خانواده وارد بازار کار کنند.
بنابراین، پشت عدد کاهش چهار میلیونی دانش‌آموزان، دو واقعیت هم‌زمان پنهان است:
بخشی از کودکان اساساً متولد نشده‌اند و بخشی دیگر، متولد شده‌اند اما به دلیل بحران اقتصادی و فروپاشی معیشت خانوار از چرخه آموزش خارج شده‌اند. این تفاوت، عمق بحران را دوچندان می‌کند؛ زیرا مسئله فقط کاهش جمعیت آینده نیست، بلکه از دست رفتن فرصت آموزش برای بخشی از نسل موجود نیز هست. خانواده‌های ایرانی، با درکی غریزی از آینده‌ای که پیش‌روست، داوطلبانه یا از سرِ ناچاری، راهِ گذار از دورانِ پیریِ جمعیت را با سرعتِ نور طی می‌کنند. این یک «انقلاب جمعیتی» نیست، این یک «عقب‌نشینیِ استراتژیک» از سوی نسلی است که می‌داند در این جغرافیا، آوردنِ فرزند به معنای محکوم کردن او به زیستن در ویرانه‌ای است که افقِ روشنی برای آن متصور نیست. از تراکمِ کلاس‌ها تا تراکمِ ناامیدی. مشکل نه در مدیریتِ کلاس‌های درس، که در تهی شدنِ ظرفیتِ حیاتی کشور است. وقتی صندلی‌های مدرسه خالی می‌شود، یعنی بازوی کارآمدِ اقتصاد در دو دهه‌ی آینده فلج شده است. ما با بحرانِ «پیریِ زودرسِ ساختارِ جمعیتی» روبرو هستیم که هزینه‌های آن، سنگین‌تر از هر تحریم یا بحرانِ سیاسیِ دیگری است. این کاهش چهار میلیونی، در کنارِ سیلِ مهاجرتِ نخبگان، نشان می‌دهد که کشور از دو سو در حال تخلیه است: از پایین؛ نسلِ جدید که متولد نمی‌شود و از بالا؛ نسلِ آموزش‌دیده که کشور را ترک می‌کند. پایان یک توهم جمهوری اسلامی سال‌ها با سیاست‌هایِ تبلیغاتیِ «فرزندآوری» تلاش کرد مهندسیِ معکوس بر پیکره‌ی جامعه انجام دهد. اما «بحرانِ کاهش دانش‌آموزان» ثابت کرد که تا وقتی «#اقتصاد_رانت‌محور» و « #سیاست_سرکوب‌گر » بر فضای عمومی کشور حاکم است، هیچ مشوقِ حکومتی نمی‌تواند «عشق به بقا» را به جامعه‌ای که درگیرِ نبردِ روزمره برای زنده ماندن است، تزریق کند. مردم ایران برای بقای نسلِ خود، «اعتراضِ مدنی» را نه تنها در خیابان، که در «اتاق‌خواب‌ها» و با «عدمِ تولیدِ نیروی کار برای حکمرانیِ موجود» نشان داده‌اند. این یک کنشِ سیاسیِ بسیار عمیق و دردناک است. نتیجه‌گیری: به عقب نگاه کنید اگر امروز از «زنگ خطر» حرف می‌زنیم، برای بیدار کردنِ مسئولان نیست؛ چرا که باور داریم این سیستم، ظرفیتِ اصلاح ندارد. این هشدار برای ثبت در «حافظه‌ی تاریخیِ ملت ایران» است. کاهش ۴میلیونی دانش‌آموزان، اعترافِ غیرمستقیمِ حکومتی است که خود می‌داند دیگر نمی‌تواند روی «فردا» حساب کند. کشوری که مدارسش خالی می‌شود، در واقع دارد سندِ «انحلالِ خود» را امضا می‌کند. برای تغییر این وضعیت، پیش‌نیازِ اول، نه تغییرِ متونِ درسی و نه افزایشِ سرایدار، بلکه «تغییرِ بنیادین در ساختارِ حکمرانی» است؛ تغییری که در آن، «انسان» به جای «ایدئولوژی»، در مرکزِ سیاست‌گذاری قرار گیرد. تا آن زمان، هر عددی که از آموزش‌وپرورش بیرون می‌آید، تنها شمارشگرِ عمقِ فاجعه‌ای است که ما در آن زندگی می‌کنیم. @simar50 #حکمرانی_فشل #آموزش‌_و_پرورش

4_6037461280611114760.mp38.47 MB

4_6039461657334258499.mp39.17 MB