کانال تخصصی شعر گیلکی
Ir al canal en Telegram
شعر و نقد و البوم مقالات و صدا و .... ارسال شعر،نقد و مقاله @kas_agha
Mostrar más1 119
Suscriptores
+224 horas
-27 días
+630 días
Archivo de publicaciones
#هسا_پس
قل:قلمی تانه بوستان
قل:قلمویی تی خنده انه وسی
قل:قلابی کی تره گول چاکونه
قل:قلمه ای جی می خاشان
قل:قلی پوره
قل:تویی نه أون
#واگردان :
قلمه:برش شاخه برای نهال کاری
#برگردان_فارسی :
قل:قلمی می تواند باشد
قل:قلمویی برای لبخند هایت
قل:قلابی که برایت گل می دوزد
قل:قلمه ای از استخوان های من
قل:قلی پور است
قل:تو هستی نه او
.✍#مراد_قلی_پور
https://t.me/pguilan
" گیله حجم "
من اصن من نی یَم
من
می منان ِ مییان
کویدانه منم
#واگردان
من اصلا" من نیستم
من
در میان من های من
کدام من ام
.✍#کاس_آقا_گسکری
۱۴۰۵/۵/۴ - رشت
https://t.me/pguilan
" گیله حجم "
من اصلن من نی یَم
من
می منان ِ مییان
کویدانه منم
#واگردان
من اصلا" من نیستم
من
در میان من های من
کدام من ام
#کاس_آقا_گسکری
" گیله حجم "
در جا
بی جا بَم
می بی جایی
جایی ایسه
کی منم
#واگردان
فوری
بی جا می شوم
بی جایی من
جایی ست
که منم
.✍#کاس_آقا_گسکری
۱۴۰۵/۵/۲ - رشت
https://t.me/pguilan
" گیله حجم "
کنار تر
جه می کنار
ایتا کنار
کناره بیگیفتابوم
#واگردان
کنار تر
از کنار خودم
در کناری
کناره گرفته بودم
#کاس_آقا_گسکری
https://t.me/pguilan
Repost from ""هسا پس""(جریان شعر پیشرو اقوام ایران)
این شعر که در کانال استاد قلیپور دیدم، از شعرهای عمیقی است که بسیاری از دیگران اگر به تِمش دست مییافتند تبدیل به شعارش میکردند، اما این شعر سیاسی در عین حال ابسورد است. ابسوردیسم معمولا افزون بر پوچی در فرم معنایی را دربر دارد و تغییر لحنش آرام است تا ابسورد فرم خاص خود را داشته باشد، زیرا از نشانههای ابسورد لحن ویرانگر نیست. اما چون این شعر افزون بر ابسورد در لایههای درونیاش منفعل نیست، بهنوبهی خود لحن مکرری ندارد (شعر ابسورد باید متمایل به لحن مکرر و یکنواخت باشد. مثلا شعر سپهری ابسورد نیست اما چهبسا لحن مکرری دارد که فرم ناسازگاری را در برابر محتوای سرزندهاش پدید میآورد یعنی فرمش مرده و یکنواخت است، اما محتوایش نه) لحن این شعر سه بند ایجاد میکند: در بند اول برف و اقتاب، برگ و قورباغه، سنجاب و گردو را به گوینده یعنی به کسانی بیهویت نسبت میدهد، اما همان کرم، قورباغه و غیره به کسانی چون سیاستمدار در بند دوم تبدیل میشود و ناگهان لحن تغییر میکند. سیاستمدار تنها پدیدهای هست که میتواند از چیزهای بیارزشی ساخته شود. اما تغییر هویت میدهند و از کرم و قورباغه و مار بودن به ناظر بودن بر اعمال خانوادهاش یعنی کرم و مار و قورباغه... تبدیل گردد. و با آنکه مانند آنها میمیزد جز این کار را نمیداند، نمیفهمد و نمیکند. این زمینهای میشود تا لحن پرسشی سبب ایجاد بند سوم شود. گوینده هم تغییر میکند و صدای غمگین اما ویرانگر مولف را باز مینماید. چون سیاستمدار میداند خانوادهاش چقدر این خانه را کثیف میکنند. معمولا در ابسورد فقط آدمهای فرودست چیزواره میشوند، اما این که گوینده در پایان میپرسد یک قورباغه چند متر میتواند خانه را و مجلس و سیاست را خراب کند نشان میدهد که این سیاستباز است که واقعا چیز بیهویتی است. شاعر از برف آغاز میکند و با بهمن تمامش میکند. در بهمنی که قورباغه نیست، اما خانوادهی قبلی قورباغهها چرا. قورباغههایی که در یک روز از روزهای بهمن ابوعطا خواندهاند.
*تحشیه استاد ارجمندم جناب اقای دکتر علی تسلیمی گرانقدر
Repost from ""هسا پس""(جریان شعر پیشرو اقوام ایران)
#هسا_پس
تانیستم ورفی بوبوم
کی افتابه جیر جا ابا بوستان دره
یا ولکی
کی گوزگان اونه چیر جوخوسن
یا آغوزی
کی جی اوشکولانه دس زیمین کفه
یا پوتی
بوبوهسته داران دورین کی می دور و بر پوره دارتوکی بوبو
من سیاستمدار بوبوستم ایرانه جا
تا بیدینم ورفان چوتو ابا بون
تا می سایان لانتانا ولکانه جیر ببره
تا اشکولانه گازانا آغوزانه رو بشمارم
تا داره توکانا فدارم
انه می کار
ولکانا راستا کونم و بودجانه سرا وامیزم
ورفانه سرا دسمال بنم
می سایه سرا شولوختان دیرینن
ایتا سوال داشتم:
راستی بهمن ما جا ایتا گوزگا واز بوکونه چن متر وامیزه
#برگردان
می توانستم برفی باشم
که دارد زیر آفتاب آب می شود
یا برگی
که قورباغه ها زیر ان مخفی می شوند
یا گردویی
که از دست سنجاب ها به زمین می افتد
یا کرمی
درون درختان پوسیده که در اطرافم پر از دارکوب باشد
من سیاستمداری در ایران شدم
تا ببینم که برف ها چگونه آب می شوند
تا سایه هایم مار ها را زیر برگ ها ببرد
تا دندان سنجاب ها را روی گردو ها بشمارم
تا به دارکوب ها شلیک کنم
کار من این است
برگ ها را بلند کنم و روی بودجه ها بشاشم
روی برف ها روسری بگذارم و
روی سایه ام غاز ها برینند
سوالی دارم:
راستی در ماه بهمن اگر قورباغه ای بپرد چند متر می شاشد
#مراد_قلی_پور( ۱۴ بهمن ۱۴۰۱)
https://t.me/hasa_pas
" گیله حجم "
من مرَه نشناسم
مرَه منا نشناسه
من می مرَه اَمره
بیگانه یم پاک
#واگردان
من مرا نمی شناسم
مرای من من را نمی شناسد
من با مرای من
کاملا" بیگانه یم
#کاس_آقا_گسکری
شعر از حالت «بازی زبانیِ صرف» خارج شده و به یک «موقعیتِ دراماتیکِ هستیشناسانه» رسیده است. در این شعر ما با یک «دیالکتیکِ تنهایی» روبهرو هستیم که بسیار به آرمانهای شعر حجم (به ویژه در دورهی میانهی کارِ یدالله رؤیایی) نزدیک است.
در ادامه، این نسخه را بر اساس شاخصههای شعر حجم نقد میکنم:
۱. از «نفی» به «حضورِ غایب» (تعمیقِ معنا)
در این شعر ، سطر سوم:
من می مرَه اَمره / بیگانه یم پاک
معادله را تغییر میدهد. «من» و «مرا» (آن خودِ دیگر) حالا در کنار هم قرار میگیرند، اما به جای «وحدت»، «بیگانگی» رخ میدهد. این دقیقاً همان جایی است که رؤیایی میگوید: «شعر حجم، شعرِ رسیدن به موقعیت است، نه شعرِ توصیفِ حال.»
در اینجا «بیگانگی» دیگر یک صفتِ انتزاعی نیست، بلکه یک «موقعیتِ فضایی» است: دو موجود (من و مرای من) که در یک حجمِ مشترک حضور دارند اما پیوندی ندارند.
۲. ساختارِ هندسیِ کلام
شعر حجم بر «هندسه» و «تراکم» استوار است. این قطعه به شکلی مینیمال و هندسی چیده شده است:
سطر اول: من و مَرَه (آغازِ جدایی)
سطر دوم: مَرَه و منا (بازتابِ جدایی/انعکاس)
سطر سوم: من + مَرَه = بیگانه (تراکمِ نهایی یا «حجمِ نهایی»)
این حرکت از فاعلیت به سمتِ «بیگانگیِ ساختاری»، نمونهای عالی از «فرمِ منبسط» در شعری کوتاه است. شاعر گیلک توانسته است با استفاده از ظرفیتهای دستوری زبان گیلکی که در آن ضمایر مفعولی و ملکی انعطافِ بالایی دارند، این شکافِ وجودی را به تصویر بکشد.
۳. تقابلِ با «سوژهی دکارتی»
در فلسفه و شعر کلاسیک، «من» همیشه یک هویتِ یکپارچه و فاعلِ شناسنده است (من فکر میکنم، پس هستم). اما در این شعر:
«من» در جستجوی «خود» است اما به «بیگانگی» میرسد.
این شعر، «منِ دکارتی» را ویران میکند. در شعر حجم، «من» یک مرکزِ ثابت نیست، بلکه یک «حجمِ در حال تغییر» است که دائماً با خودش دچارِ اصطکاک میشود.
۴. ظرفیتِ زبان گیلکی در بیانِ انتزاع
یکی از چالشهای زبانهای محلی در سرودن شعرِ فلسفی، خطرِ افتادن به دامِ «سانتیمانتالیسم» (احساساتیگری) یا «فولکلور» است. اما «کاس آقا گسکری» در اینجا به طرز درخشانی از این دام گریخته است. او کلمات گیلکی را از بارِ عاطفیِ روزمره تهی کرده و به آنها «بارِهستیشناسانه» داده است. واژهی «پاک» در سطر آخر (به معنی کاملاً/به کلی) در کنار «بیگانه»، ضربهی نهایی را به پیکرهی هویتِ متزلزلِ «من» میزند.
جمعبندی (نقدِ نهایی)
این شعر، یک «حجمِ ناب» است.
نقطه قوت: «فشردهسازیِ رنج». شعر نیازی به توضیحِ دردهایِ انسانی ندارد، بلکه آن وضعیتِ «خودبیگانگی» را مانند یک شیءِ صلب، پیشِ روی خواننده میگذارد.
همان هدفی است که یدالله رؤیایی در مانیفستهایش به دنبال آن بود.
در ادامه، این تحلیلِ «دوگانه بودن» (فردی/فلسفی و اجتماعی/تاریخی) را در بستر شعر حجم بررسی میکنیم:
۱. «من» به مثابه «فرد» و «تاریخ»
وقتی «مَرَه» (خویشتن) همزمان یک دغدغه شخصی و یک وضعیت اجتماعی باشد، شعر از «گوشهگیری» خارج شده و به یک «موقعیتِ سیاسی-فلسفی» تبدیل میشود.
جنبهی فردی/فلسفی: «من» در مواجهه با ابعادِ ناپیدایِ خویشتن (ضمیر ناخودآگاه) دچار حیرت است. این همان «حیرتِ وجودی» است که انسان مدرن در جهانِ بیمعنا تجربه میکند.
نقد از هوش مصنوعی
https://t.me/pguilan
" گیله حجم "
من مرَه نشناسم
مرَه منا نشناسه
من می مرَه اَمره
بیگانه یم پاک
#واگردان
من مرا نمی شناسم
مرای من من را نمی شناسد
من با مرای من
کاملا" بیگانه ام
.✍#کاس_آقا_گسکری
۱۴۰۵/۴/۳۱- رشت
https://t.me/pguilan
تقویما ورق زنم
سال و ما میان
کوله کوله
می دسانا سورخا کونه
تیر و آبان ٚ هرای
#برگردان :
تقویم را ورق میزنم/ میان سال و ماه/ موج موج/ دستهایم را سرخ میکنند/ فریاد تیر و آبان
.✍# فریبرز_علی_نژاد
https://t.me/pguilan
واموج وموج درم
تی نیگا
کوله کوله یا
توقایی دووه
دسانا جا
خواب نی یم
ایاز چره بی نیشت
امی کشه مین
#برگردان
در جستجو هستم
موج موج نگاهت را
عشق می گریزد
از دستها
خواب نیستم
شبنم سحرگاهی چرا نشسته
در بغل ما
.✍#منوچهر_بخشی_زاد_سراوانی
(م صبح)
https://t.me/pguilan
الا له یَن پرپرَ بوستد
هنی ماران
راشونِه پا صدایهَ
تامتومی جه ایشتاود
#برگردان
لاله ها پرپر شد؛ند
مادر هنوز
صدای قدمهایش را
در سکوت میشنود...
✍️ #ناهید_نیکدل
https://t.me/pguilan
سیاستا اسکیتی بی گیفت
گومان اویرا بوست
نرخه* نفس نفس زنه
کوتران کورشا بوستید
موشک گولاز
کلاچ قار قار
کرا کونه گوشا
خونه رابه
ایران جه دووه
ناجه یا فارسن نشا
#واگردان
سکسکه گرفت سیاست را/گُم شده خیال/ نفس نفس می زندنرخه(جوشان)/کبوتران خاکستر شدند/شادی کودکانه موشک/صدای قار قار کلاغ/ گوش را ازکار انداخته/می دود درایران تراوش خون/نمی شودبه آرزو رسید
*نرخه یا دوشان ظرفی سفالی است که برای کره گرفتن استفاده می شود
.✍#پویافر
https://t.me/pguilan .
سوج وتام بزن دیله جَه
باهاران
واشکاوستنِه جور بوزَه نارد
#برگردان
در دل سوز و سکوت
بهاران
جراّتِ شکفتن ندارند
✍️# ناهید_نیکدل
https://t.me/pguilan
تی چؤمان رِه ...
ایتا کلمه جان ناره.
آی نرگس،
زنجیلا کودی خومره یَه
می دیلا بدون واگردستن،
بوبوردی تی امراَ.
#برگردان:
برای چشمانت ...
واژه رمقی ندارد.
ای نرگس،
خُمه را به بند کشیدی
و دل را بی بازگشت،
با خود بُردی.
.✍#رسول_سعیدیزاده
مشهد ۱۴۰۵/۰۴/۲۴
https://t.me/pguilan
شب نقلی ایسه
جهَ لابلایَ ستاران
ماه گوشهَ جه یواشکی زمرمه کونهَ
دیلانهَ بی خواب نقلهَ
ورایانی کی به دوش فا کشید شبقانَه تا سحر .
#برگردان
شب، حکایتیست
که از لابهلای ستارگان
آرام در گوش ماه نجوا می کند،
قصهای از دلهای بیخواب
و جادههایی که تا سحر
سایهها را به دوش میکشند.
✍️#ناهید-نیکدل
۴۰۵/۴/۹
https://t.me/pguilan
درود ها آرمان جان
نوشته ارزشمند جنابعالی بسیار قابل تامل است
پذیرفتن این نکته که شاعر نیز مانند هر انسان دیگری در معرض کوری شناختی، پیشداوری و محدودیتهای تاریخی است، تردیدی برنمیانگیزد؛ اما پرسش اساسی آن است که آیا از این واقعیت میتوان نتیجه گرفت که شعر هیچ امتیاز معرفتی نسبت به دیگر شیوههای فهم جهان ندارد؟ به نظر میرسد مسئله دقیقاً در همین نقطه پیچیده میشود. اگر شاعر را صرفاً به عنوان تولیدکننده گزارههای شناختی بنگریم، بیتردید او نیز همچون فیلسوف، جامعهشناس، روزنامهنگار یا سیاستمدار گرفتار محدودیتهای ادراکی و ایدئولوژیک خواهد بود؛ اما شعر اساساً در قلمرو دیگری عمل میکند. شعر نه علم است، نه فلسفه، نه ایدئولوژی و نه گزارش واقعیت؛ بلکه شیوهای از تجربه کردن و تجربهمند کردن جهان است. از این رو، خطاپذیری شاعر در داوریهای سیاسی، اجتماعی یا فلسفی، الزاماً چیزی از ظرفیت شعر برای گشودن افقهای تازه تجربه انسانی نمیکاهد.
نکته دیگر آن است که مفهوم «کوری شناختی» خود نیازمند دقت بیشتری است. اگر مقصود، ناتوانی انسان در دیدن همه ابعاد واقعیت باشد، این وضع نه ویژگی شاعر، بلکه سرنوشت همه انسانهاست. هیچ دستگاه معرفتی، اعم از علم، فلسفه، دین یا هنر، از محدودیتهای تاریخی، زبانی و فرهنگی رها نیست. بنابراین شاعر را نباید به دلیل شاعر بودن، بیش از دیگران در معرض این آسیب دانست و نه کمتر از دیگران. تفاوت شاعر در این نیست که حقیقت را کاملتر میبیند، بلکه در این است که آنچه را دیگران عادی و بدیهی تلقی میکنند، به امری مسئلهمند و قابل تأمل تبدیل میکند. او بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش میآفریند و بیش از آنکه حقیقت را تصاحب کند، امکان مواجههای تازه با حقیقت را فراهم میکند.
در این میان، مثالهایی چون شاملو یا بهار نیز نیازمند احتیاط بیشتری هستند. اگر امروز بتوان برخی مواضع سیاسی یا اجتماعی آنان را محدود یا یکسویه دانست، این امر لزوماً به معنای محدود بودن جهان شعری آنان نیست. شاعر را نباید تنها از خلال مواضع ایدئولوژیکش خواند، همانگونه که فیلسوف را نیز صرفاً با داوریهای سیاسیاش نمیسنجند. شاملو ممکن است در تحلیل برخی مسائل تاریخی دچار خطا بوده باشد، اما زبان او در بازنمایی آزادی، ترس، عشق و کرامت انسان همچنان الهامبخش است. بهار نیز فراتر از مشروطهخواهی، بخشی از حافظه فرهنگی ایرانیان را صورتبندی کرده است. بنابراین میان «موضع فکری شاعر» و «جهان شعری او» باید تمایز گذاشت.
از سوی دیگر، اگر شاعر کسی است که همواره روایت خود و دیگری را زیر سؤال میبرد، این نیز نباید به یک معیار مطلق تبدیل شود. تاریخ شعر نشان میدهد که برخی از بزرگترین شاعران، نه از موضع تردید دائمی، بلکه از دل نوعی یقین عمیق سخن گفتهاند. مولوی، حافظ، دانته یا تی. اس. الیوت، هر یک بر افقی از باور استوار بودهاند، اما همین باور مانع پیچیدگی و چندلایگی آثارشان نشده است. آنچه شعر را زنده نگه میدارد، نه شک مطلق است و نه یقین مطلق، بلکه توانایی آن در تحمل تنش میان این دو است.
شاید بهتر باشد به جای آنکه بپرسیم آیا شاعر دچار کوری شناختی میشود یا نه، بپرسیم شعر چگونه امکان آشکار شدن این کوری را فراهم میکند. شعر، حتی زمانی که خود گرفتار محدودیتهای زمانه است، اغلب شکافهایی در زبان و اندیشه ایجاد میکند که خوانندگان نسلهای بعد میتوانند از خلال آنها همان محدودیتها را نیز ببینند. از این منظر، ارزش شعر در مصونیت از خطا نیست، بلکه در ظرفیت خودانتقادی و امکان بازخوانی مداوم آن است. هر شعر بزرگ، بیش از آنکه مجموعهای از پاسخهای قطعی باشد، عرصهای است برای تداوم پرسش، و شاید همین ویژگی است که آن را از بسیاری از گفتمانهای دیگر متمایز میکند.
بنابراین، اگر قرار باشد شأن معرفتی شاعر را بازتعریف کنیم، نه باید او را به مقام پیامبر حقیقت ارتقا دهیم و نه او را به انسانی فروبکاهیم که هیچ تفاوتی با دیگر کنشگران معرفت ندارد. شاعر نیز خطا میکند، اما خطای او گاه خود به بخشی از حقیقت تاریخی و انسانی بدل میشود؛ زیرا شعر، برخلاف نظریه، فقط آنچه را شاعر میداند بازنمایی نمیکند، بلکه آنچه را ناخودآگاه، زبان، فرهنگ و تاریخ از خلال او سخن میگویند نیز آشکار میسازد. شاید همین امر سبب شده است که بسیاری از شاعران، با وجود همه محدودیتهای شناختیشان، هنوز برای خوانندگان قرنهای بعد چیزی برای گفتن داشته باشند.
مراد قلی پور
۶ تیر ۱۴۰۵/ شنبه
https://t.me/pguilan
آیا شاعران دچار کوری شناختی نمی شوند؟
✍️آرمان میرزانژاد
آیا در عصر تناقض پدیدارها، شکست کلان روایت ها، و نسبی گرایی، شاعر در نسبت با دیگر منابع از منظر شناختی امتیاز ویژه ای دارد؟ و چرا باید فرض کنیم شاعر کمتر از دیگران دچار کوری شناختی میشود؟ آیا همزمان نمیتواند شاعر هم درخشان ترین بینش را داشته باشد هم دچار کوری شناختی باشد؟ و این پیچیدگی وجودشناختی چالش بزرگی است.
در دوران مدرن ایده برتری خواهِ فهم فرد بر جامعه و تولید مرجعیت و مرجعیت گرایی امری پذیرفته شده بود. این امر در بنیان تاریخی خود پیش فرض کلاسیکی بود که شاعر را واجد فضیلت، حکمت و معرفت استعلایی نسبت به دیگر شقوق شناخت و رهروان شناخت معرفی می کرده و بیان موثر او را ارجح بر دیگر فرم های بیانی و زبانی، اما بعد از گذشت زمان، افق دید و محدودیت شناخت وی، مورد تردید قرار گرفته و میگیرد.
غالبا ایده شک آور « مردی برای تمام فصول معرفت » طرفداران تفکر انتقادی امروز را متقاعد نمی کند، که شاعران چه در تاریخ چه امروز دچار کوری شناختی نشدهاند.
تاریخ ادبیات گواه این است، اگر شاعران دچار کوری شناختی نمی شوند چطور بسیاری از شاعران دچار موضع ایدئولوژیک، تعصب قومی و مذهبی، روایت رمانتیک و احساسی، محدودیت های افق دید، و تحت تأثیر افکار عمومی زمانه خود بوده اند؟
برای مثال تمایلات فکری چپ گرایانه در نگاه و شعرهای احمد شاملو به عنوان نسخه ای از شناخت، چقدر در مقام بحثی شناختی، دچار محدودیت نبود؟ یا نگاه ملی گرایانه و مشروطهخواهانه ملک الشعرای بهار چقدر پیچیدگی های اجتماعی و فرهنگی بیرون از آن وجود داشت که او نمی دید؟
همچنان ایده ی رمانتیک رنج بیشتر شاعر در نسبت با سایر انسان ها، به دلیل حساسیت های روانی و اجتماعی نیز امروز محل تردید است و چه کسی گفته که این رنج ارجح بر رنج دیگری است؟
به نظر من زمانی شاعری به صورت نسبی بینش درخشان خواهد داشت که محدودیت دانایی خود را بشناسد، این گونه می تواند از کوری شناختی فاصله بگیرد(البته رد مطلق کوری شناختی به دلیل انحصار در اجتماع، زبان، ایدئولوژی و محدودیتهای دیگر ممکن نیست) شاعری که بتواند روایت خود و دیگری را از چیزها زیر سوال ببرد، از خطر خودمرکز پنداری، و افتادن در دام احکام اخلاقی، فاصله می گیرد، بی چشم داشت این محدودیت ها، شاعر به تدریج مطلق اندیش، تکراری، محو و تباه خواهد شد.
