es
Feedback
مصدق به روايت تاريخ و اسناد

مصدق به روايت تاريخ و اسناد

Ir al canal en Telegram

اين كانال به هيچ عنوان وابسته به هيچ گروه و جرياني نيست و صرفا در صدد روايت تاريخ معاصر با محوريت دكترمصدق و نهضت ملي ايران است. آدرس ادمین کانال: @mohammadmosaddegh_admin

Mostrar más
8 190
Suscriptores
-124 horas
+67 días
+5130 días
Archivo de publicaciones
ظهر ۲۸ مرداد، همان روزی که کودتا به ثمر نشست، باتمانقلیچ از زندان آزاد شد تا حکم ریاست ستاد ارتشِ دولت کودتا را دریافت کند. پاداش او به دریافت نشان‌های همایونی، رستاخیز و مریت محدود نماند؛ در هفتم تیر ۱۳۳۴ نیز نشان لژیون مریت -بالاترین نشان نظامی ارتش آمریوکا برای افسران خارجی- به او اهدا شد. او تا پایان سلطنت محمدرضا پهلوی همواره در رده‌های بالای حکومت باقی ماند و مناصبی چون وزارت کشور، سفارت ایران در بغداد و اسلام‌آباد، و نمایندگی ایران در پیمان سنتو را برعهده گرفت. سرانجام پس از انقلاب ۱۳۵۷ دستگیر و ابتدا به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شد، اما در سال ۱۳۶۱ مشمول عفو قرار گرفت و ده سال بعد در آمریکا درگذشت. @mohammadmosaddegh

#همراهان_کودتا نادر باتمانقلیچ از اولویت‌های اصلی طراحان کودتای ۲۸ مرداد، نفوذ در لایه‌های مختلف ارتش و ساختن شبکه‌ای مطمئن از نظامیانِ وابسته به دربار و مخالفِ دولت مصدق بود. در این قسمت به یکی از مهره‌های نظامی کودتا می‌پردازیم که در کنار سرلشگر زاهدی از چهره‌های شاخص باشگاه افسران بود: سپهبد نادر باتمانقلیچ. باتمانقلیچ در سال ۱۲۸۲ در خانواده‌ای متولد شد که پدرش، ابوالقاسم، امین اسلحه و متصدی ذخایر ارتش در دوره احمدشاه بود. او تحصیلات نظامی خود را در دانشکده افسری تهران به پایان رساند و سپس برای ادامه تحصیل راهی سوئیس شد. با بازگشت به کشور، مناصبی چون فرماندهی تیپ اردبیل، ریاست باربری تسلیحات ارتش و ریاست تربیت بدنی ارتش را برعهده گرفت. او از جمله افسرانی بود که با ورود متفقین به ایران پس از شهریور ۱۳۲۰ به دلیل گرایش‌های آلمانی‌اش مورد توجه قرار گرفت. در فاصله سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۲۹ نیز برای یک ماموریت نظامی راهی آمریکا شد؛ سفری که پیوندهای او با نظامیان آمریکایی را عمیق‌تر کرد. در دولت دکتر مصدق، باتمانقلیچ ریاست اداره صنایع نظامی و بازرسی ناحیه پنج وزارت جنگ را برعهده داشت. در روزهای منتهی به کودتا با باشگاه افسران ارتباط برقرار کرد و از سوی طراحان کودتا به‌عنوان رئیس آینده ستاد ارتش برگزیده شد. اسناد منتشرشده سازمان سیا، اشارات خود او در مصاحبه‌ای تلویزیونی، اعترافات سرهنگ زندکریمی -از دیگر عوامل کودتا- در بازجویی‌های پس از ۲۵ مرداد، و حتی کتاب «پنج روز رستاخیز ملت ایران»، همگی به‌طور تلویحی به نقش او در هماهنگی شاخه نظامی کودتا با طراحان آمریکایی، از جمله فردی به نام «کاروی»، اشاره دارند. صبح شنبه ۲۴ مرداد، کودتاگران در باغ مصطفی مقدم گرد آمدند تا آخرین تصمیمات را بگیرند. باتمانقلیچ نیز در این جلسه حضور داشت؛ جلسه‌ای که در آن زاهدی فرمان نخست‌وزیری خود -صادرشده از سوی محمدرضا پهلوی- را به حاضران نشان داد و مقرر شد فرمان عزل دکتر مصدق را سرهنگ نصیری شخصاً در منزلش به او ابلاغ کند. در ساعات پایانی بعدازظهر همان روز، باتمانقلیچ از خانواده‌اش خداحافظی کرد و راهی ستاد عملیاتی کودتا شد و در آنجا آخرین دیدار خود با زاهدی پیش از اجرای عملیات را انجام داد؛ در این دیدار قرار شد نیم‌ساعت پس از ماموریت نصیری برای ابلاغ حکم عزل، خود او نیز به‌عنوان رئیس ستاد ارتش راهی محل کارش شود. همان بعدازظهر با یکی از مأموران آمریکایی و هیئتی نظامی متشکل از فرزانگان، اخوی و زندکریمی نیز دیدار کرده بود. به روایت خودِ باتمانقلیچ، در شب کودتای ۲۵ مرداد، مأموریت سرکشی و نظارت بر نقاط حساس شهر -جاهایی که از پیش قرار بود عوامل کودتا در آن‌ها فعالیت کنند- نیز بر عهده او بود. از همین رو از ساعت ۹ شب به همراه اردشیر زاهدی به بررسی اوضاع خیابان‌ها و محله‌های اطراف نخست‌وزیری پرداخت. استقرار غیرعادی نیروهای نظامی و تحرکات آن‌ها این دو را به این نتیجه رساند که مصدق از جریان کودتا آگاه شده و برای خنثی‌سازی آن تدبیری اندیشیده است. آن‌ها این یافته را به ستاد عملیاتی و به زاهدی گزارش دادند، اما این گزارش مانع از ادامه عملیات نشد و تلاش شد ماموریت‌ها همچنان طبق برنامه پیش برود. ساعت ۱۱:۳۰ شب ۲۴ مرداد، سرلشگر باتمانقلیچ با لباس رسمی نظامی، به‌همراه راننده‌اش مصطفی مقدم، از ستاد عملیاتی به‌سوی ستاد ارتش حرکت کرد. اما نزدیک ستاد متوجه شدند که ساختمان توسط نیروهای انتظامی و نظامی محاصره و چراغ‌های اتاق‌ها روشن است؛ امکان نزدیک‌شدن وجود نداشت. در راه بازگشت با زاهدی -که برای کسب اطلاع وارد شهر شده بود- برخورد کردند. نزدیک‌های صبح، باتمانقلیچ به خانه بازگشت و منتظر تحولات بعدی ماند. برای آنکه بی‌خبر از کودتا جلوه کند، روز ۲۵ مرداد سر کار خود رفت و فعالیت روزمره‌اش را انجام داد، اما ساعت چهار بعدازظهر مأموران فرمانداری نظامی او را در خانه‌اش بازداشت و به زیرزمین دژبانی مرکز منتقل کردند. او ابتدا به بازداشت خود و نامناسب‌بودن محل بازداشت اعتراض کرد و کوشید با سرتیپ ریاحی (رئیس ستاد ارتش) و سرهنگ اشرفی (فرماندار نظامی تهران) تماس بگیرد؛ وقتی نتیجه‌ای نگرفت، دست به اعتصاب غذا زد. در روزهای ۲۶ و ۲۷ مرداد بازجویی شد، اما با تکیه بر این جمله که «من یک سرباز و مجری امر هستم»، از پاسخ‌دادن مستقیم به سوالات طفره رفت و به‌جای آن، سوابق خدمتی‌اش را شرح داد.

#همراهان_کودتا نادر باتمانقلیچ @mohammadmosaddegh
#همراهان_کودتا نادر باتمانقلیچ @mohammadmosaddegh

مصدق، ناسیونالیسم و آرمان  استقلال منتشر شده در ویژه نامه مصدق و نفت ما از نظر مصدق هر نوع اختلال در کنترل کامل نفت توسط دولت ایران از اکتشاف گرفته تا استخراج و تصفیه و فروش، منافی استقلال ایران بود، همین بود که مذاکرات را با بحران مواجه می کرد. دولت ایران اگر می خواست که استقلال کشور را حفظ کند، می بایست از اِعمال کامل حاکمیت ملی بر منابع خود اطمینان حاصل کند و لذا نمی بایست از فرایند نظارت و کنترل بر این روندهای چهارگانه کنار گذاشته شود. بنابراین، جنبش ملی نفت، نبردی بر سر استقلال ایران بود و بیش از مطامع اقتصادی، اهداف سیاسی را دنبال می کرد. برخی بر این باورند که شور ناسیونالیستی و استقلال طلبانه ی مصدق، از او یک سیاستمدار قرن نوزدهمی ساخته بود که با الزامات سیاست در نیمه ی دوم قرن بیستم تطابق نداشت. (گفتگوی حبیب لاجوردی با محمود فروغی از مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد، مارس ۱۹۸۲، نوار ۷) کورش احمدی، دیپلمات پیشین ایران در سازمان ملل، در مقاله ای برای این ویژه نامه، با قاطعیت این ادعاها را رد می کند. او می نویسد: "پاسخ ساده و کوتاه من به این سوال‌ها منفی است. کسانی که چنین سوال‌هایی را مطرح می‌کنند، توجه ندارند که اتفاقا از دوره‌ای صحبت می‌کنند که دوره مبارزه با استعمار بود و اوج‌گیری مبارزات ضد استعماری، شاخصه و ویژگی اصلی آن زمانه به شمار می رفت. اتفاقا مبارزات ضداستعماری که در اواخر قرن هیجدهم با جنگ‌های استقلال آمریکا شروع و در قرن نوزدهم به آمریکای لاتین کشیده شده بود، در قرن بیستم و بویژه بعد از جنگ جهانی دوم، آسیا و آفریقا را درنوردید و از جمله در ایران و مناطق اطراف ایران در حال اوج‌گیری بود." رضا ضیاء ابراهیمی، تاریخ نگار و استاد کینگز کالج لندن با ایجاد تمایز میان ناسیونالیسمِ مشروطه خواهِ مصدق و ناسیونالیسم روایت محور و رمانتیک پهلوی، ناسیونالیسم مصدق را عمل گرا و نهادی توصیف می کند که اهدافی عینی داشته است: "خودمختاری، حاکمیت قانون و دولت دموکراتیک. در مقاله ای که او برای چشم انداز نوشته است، می خوانیم : "تا وقتی یک شرکت خارجی مهم‌ترین صنعت ایران را کنترل و در سیاست آن دخالت می‌کرد، نه استقلال ممکن بود و نه دولت دموکراتیک. بنابراین ملی‌سازی شرکت نفت ایران و انگلیس در سال ۱۳۲۹، بیش از هر چیز یک اقدام نهادی بود به معنای اِعمال کنترل مؤثر بر منابع ملی به عنوان پیش‌شرط یک نظم مشروطهٔ کارآمد." امین بزرگیان، پژوهشگر دپارتمان مردم شناسی در دانشگاه نیس فرانسه، با اشاره به اوج گیری مجدد گفتمان های ناسیونالیستی در پی افول اسلام گرایی، این پرسش کانونی را محور بحث خود قرار می دهد: "چگونه ممکن است عُلقه های ملی گرایانه در جامعه پر رنگ شود اما نامدار ترین نماد ملی گرایی معاصر - محمد مصدق - به حاشیه رانده شود؟" وظیفه ای که گویا این بار راست گرایان سکولار عهده دار آن شده اند! بزرگیان با شناسایی دو رژیم حافظه رقیب در اذهان ایرانیان حول مفهوم ملت (پهلویستی و مصدقی) می نویسد: "یکی از بنیادی ترین گسست های این دو نظام فکری در نوع نگاه آنها به جهان پیرامون است. در حافظه مصدقی، استقلال میهن اصل خدشه ناپذیر سیاست است اما در بخش عمده ای از این ناسیونالیسم نوظهور، کسب قدرت بر هر پرنسیب دیگری پیشی می گیرد تا جایی که همسویی با یک نیروی خارجی برای از پا درآوردن رقیب داخلی وجهه ای موجه می یابد از این روست که این صورت بندی های جدید ناسیونالیستی و پهلویستی راه را برای رویکردهایی گشوده اند که در سنت مصدقی مطلقا متصور نبود، رویکردهایی چون همنوایی با تحریم های اقتصادی یا چراغ سبز نشان دادن به مداخله نظامی بیگانگان!" در انتهای این پرونده، محمدجواد غلامرضا کاشی، دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی، در پاسخ به نیاز امروز جامعه ی متکثر ایران و بحرانی که در خلق و تعریف یک "ما" ی همبسته پدید آمده ، با نقد ناسیونالیسم بنیادگرا، اعم از باستان گرا و یا اسلام گرا و همچنین ناسیونالیسم مردم گرا، مفهوم  ناسیونالیسم رابطی را طرح می کند که در ادبیات سیاسی رایج ما کمتر به آن پرداخته شده است. کاشی می گوید ناسیونالیسم رابطی، در فرم، تداوم همان ناسیونالیسم مردم گرا است اما آن را در مشروط کردن قدرت مسلط محدود نمی کند بلکه خلق قدرت در عرصه های متکثر عمومی را نیز از وظائف خود می شمارد امری که به باور او، در دوران دکتر محمد مصدق بدلیل فقدان متغیرهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی مناسب و نیز وضعیت بین المللی،  استقرار آن در ایران امکان پذیر نبود.
🔰🔰در صورت تمایل می‌توانید با پرداخت هزینه نشریه (۹۰۰ هزار تومان) به شماره کارت 6104337377550239 به نام لطف‌الله میثمی و اطلاع رسانی از طریق پیامک یا حساب تلگرام شماره ی همراه 09101475887 آن را تهیه کنید.

قسمت دوم تشکیلات نهضت مقاومت ملی در پاییز ۱۳۳۲ با دستگیری شماری از اعضا ضربه خورد و نخشب نیز بازداشت و زندانی شد. پس از آزادی نیز فعالیت سیاسی خود را ادامه داد و بار دیگر در سال ۱۳۳۴ دستگیر شد. این بخش از زندگی او برای شناخت نخشب اهمیت ویژه‌ای دارد. او پس از سقوط دولت مصدق نه‌تنها از سیاست کناره نگرفت، بلکه هزینه وفاداری خود به آرمان‌های نهضت ملی را پرداخت. در واقع، برای نخشب ۲۸ مرداد پایان نهضت ملی نبود؛ آغاز دوره‌ای تازه از مبارزه برای حفظ ایده‌های آن در شرایط استبداد پس از کودتا بود. از زندان و فشار تا مهاجرت فشارهای سیاسی و محدودیت‌های پس از کودتا سرانجام نخشب را در سال ۱۳۳۷ راهی آمریکا کرد. او با استفاده از بورس سازمان ملل برای ادامه تحصیل از ایران خارج شد و بعدها در رشته علوم اداری به تحصیلات عالی پرداخت و در فعالیت‌های دانشگاهی و حرفه‌ای نیز حضور داشت. اما مهاجرت برای او به معنای پایان فعالیت سیاسی نبود. نخشب در آمریکا از فعالان جبهه ملی ایران در این کشور بود و در سازمان‌دهی فعالیت دانشجویان ایرانی نیز نقش داشت. او همچنین در انتشار و اداره نشریات مرتبط با جریان ملی فعالیت کرد و تلاش داشت ارتباط میان نیروهای ملی خارج از کشور و تحولات ایران حفظ شود. در دهه ۱۳۴۰، با افزایش گرایش‌های مارکسیستی در بخشی از جنبش دانشجویی خارج از کشور، نخشب از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی فاصله گرفت و به فعالیت در انجمن‌های اسلامی دانشجویان و همکاری با نیروهای ملی ـ مذهبی ادامه داد. او بعدها در ارتباط با نهضت آزادی ایران در خارج از کشور نیز فعال بود و در نشریه «مجاهد» مقاله می‌نوشت. نخشب را چگونه باید شناخت؟ شاید بهترین راه برای شناخت محمد نخشب این باشد که او را در چند دوگانه تاریخی قرار دهیم. او مسلمان بود، اما با قرائتی که دین را صرفاً به حوزه فردی محدود نمی‌کرد. سوسیالیست بود، اما مارکسیست نبود. ملی‌گرا بود، اما ملی‌گرایی را در تعارض با عدالت اجتماعی نمی‌دید. از دکتر مصدق حمایت می‌کرد، اما فعالیت سیاسی خود را صرفاً به شخص مصدق محدود نکرد. دموکراسی و حاکمیت ملی را می‌خواست، اما همزمان بر مسئولیت اخلاقی و اجتماعی انسان تأکید داشت. و مهم‌تر از همه، پس از شکست نهضت ملی، راه خود را تغییر نداد و به یکی از همان نسل‌هایی تعلق داشت که معتقد بودند کودتای ۲۸ مرداد پایان یک دوره تاریخی نیست، بلکه آغاز دوره‌ای طولانی از مبارزه برای بازگرداندن حاکمیت ملی و آزادی سیاسی است. یک میراث فراموش‌شده محمد نخشب در ۱۸ شهریور ۱۳۵۵ در نیویورک، در ۵۳ سالگی، درگذشت. او هنگام مرگ در غربت بود؛ اما هنوز درگیر همان پرسش‌هایی بود که از جوانی ذهنش را مشغول کرده بود: چگونه می‌توان آزادی را با عدالت جمع کرد؟ چگونه می‌توان دین را از استبداد جدا کرد؟ چگونه می‌توان در برابر فقر و تبعیض ایستاد، بدون آنکه آزادی و کرامت انسان قربانی شود؟ و چگونه می‌توان استقلال سیاسی و حاکمیت ملی را حفظ کرد؟ پاسخ‌های نخشب، مانند پاسخ هر متفکر سیاسی دیگری، قابل نقد و بحث است. اما اهمیت تاریخی او در این است که در یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران، تلاش کرد میان حوزه‌هایی که در آن زمان غالباً جدا از یکدیگر تصور می‌شدند، پلی ایجاد کند: دین و عدالت اجتماعی، ملی‌گرایی و سوسیالیسم، اخلاق و سیاست، و آزادی و برابری. برای نسلی که پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد سیاست شد، مسئله فقط انتخاب میان سلطنت، کمونیسم و جریان‌های سنتی مذهبی نبود. نخشب و همفکرانش کوشیدند راه دیگری را تجربه کنند؛ راهی که بعدها، با وجود شکست‌ها و انشعاب‌ها و دگرگونی‌های فراوان، آثار خود را بر بخش مهمی از تاریخ فکری و سیاسی ایران بر جای گذاشت. محمد نخشب را از این منظر می‌توان یکی از چهره‌های مهم «راه سوم» در تاریخ سیاسی ایران دانست؛ راهی میان استبداد و وابستگی، میان سرمایه‌داری بی‌مهار و کمونیسم دولتی، و میان دینداری سنتی و ماتریالیسم. او در کنار دکتر مصدق ایستاد، شکست نهضت ملی را دید، هزینه آن را پرداخت، مهاجرت کرد و تا پایان عمر از آرمان‌هایی که از جوانی به آنها باور داشت دست نکشید. یاد او، بیش از آنکه یادآور یک نام باشد، یادآور یک پرسش تاریخی است: آیا می‌توان آزادی، عدالت، اخلاق و حاکمیت ملی را در کنار یکدیگر قرار داد؟ @mohammadmosaddegh

محمد نخشب؛ از نهضت ملی تا سوسیالیسم خداپرستانه ۱۸ شهریور، سالروز درگذشت دکتر محمد نخشب، یکی از چهره‌های مهم و در عین حال کمتر شناخته‌شده تاریخ سیاسی معاصر ایران است؛ مردی که زندگی سیاسی خود را در فضای پس از شهریور ۱۳۲۰ آغاز کرد، در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت در کنار دکتر محمد مصدق قرار گرفت، پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالان نهضت مقاومت ملی شد، بارها طعم زندان و فشار سیاسی را چشید و سرانجام در سال‌های مهاجرت نیز تا پایان عمر به فعالیت فکری و سیاسی ادامه داد. نخشب در سال ۱۳۰۲ در تهران متولد شد. نسل او در شرایطی وارد عرصه سیاست شد که سقوط رضاشاه و فضای نسبتاً باز سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰، امکان شکل‌گیری گروه‌ها و تشکل‌های تازه‌ای را فراهم کرده بود. او در همین دوره با گروهی از جوانان همفکر خود، که دغدغه عدالت اجتماعی، استقلال کشور، آزادی و اصلاح جامعه را داشتند، فعالیت سیاسی و فکری را آغاز کرد. اما آنچه نخشب را از بسیاری از فعالان جوان آن دوره متمایز می‌کرد، تلاش او برای پاسخ دادن به یک پرسش اساسی بود: آیا می‌توان همزمان مسلمان بود، عدالت اجتماعی و برابری اقتصادی را طلب کرد و در برابر مارکسیسم و ماتریالیسم نیز استقلال فکری داشت؟ پاسخ نخشب به این پرسش، شکل‌گیری «نهضت خداپرستان سوسیالیست» بود. خداپرستی و سوسیالیسم؛ راهی متفاوت از مارکسیسم نخشب سوسیالیسم را صرفاً یک نظریه اقتصادی نمی‌دانست. برای او مسئله عدالت، ریشه‌ای اخلاقی و انسانی داشت. او از یک سو با سرمایه‌داری و مناسبات اجتماعی مبتنی بر فقر و تبعیض مخالفت می‌کرد و از سوی دیگر نمی‌خواست برای رسیدن به عدالت، به ماتریالیسم تاریخی و بی‌خدایی مارکسیستی تن دهد. از همین جا مفهوم «خداپرستی سوسیالیستی» شکل گرفت؛ تلاشی برای پیوند دادن توحید، اخلاق، آزادی و عدالت اجتماعی. در این نگاه، خداپرستی صرفاً مجموعه‌ای از مناسک فردی نبود؛ بلکه می‌بایست در زندگی اجتماعی نیز آثار خود را نشان دهد. انسان خداپرست نمی‌توانست نسبت به فقر، استثمار، بی‌عدالتی و محرومیت دیگران بی‌تفاوت باشد. در مقابل، نخشب می‌کوشید سوسیالیسم را نیز از جبرگرایی و اصالت اقتصاد دور کند و بر اخلاق، مسئولیت فردی و کرامت انسان استوار سازد. به همین دلیل، در نوشته‌ها و آثار او مفاهیمی چون «آزادی»، «برابری»، «اخلاق»، «نوع‌دوستی» و «مسئولیت اجتماعی» در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. آثار و نوشته‌هایی همچون «سوسیالیسم و اخلاق»، «بشر اجتماعی»، «حزب چیست؟» و «چند نظریه از طرز فکر خداپرستی» نشان‌دهنده همین دغدغه فکری‌اند. بنابراین اگر بخواهیم جایگاه فکری نخشب را با زبان امروز توصیف کنیم، می‌توان او را از پیشگامان جریان چپ ملی، دموکرات و مذهبی ایران دانست؛ جریانی که نه می‌خواست به کمونیسم شوروی وابسته باشد و نه عدالت اجتماعی را از اخلاق و معنویت جدا کند. نخشب و نهضت ملی با شکل‌گیری نهضت ملی شدن صنعت نفت، فعالیت سیاسی نخشب وارد مرحله تازه‌ای شد. او و یارانش از حامیان جدی دکتر محمد مصدق و نهضت ملی بودند. در سال ۱۳۲۹، اعضای سیاسی نهضت خداپرستان سوسیالیست به حزب ایران پیوستند و محمد نخشب نیز به شورای مرکزی حزب راه یافت. اما همکاری آنان با حزب ایران چندان دوام نیاورد. اختلاف فقط بر سر مسائل تشکیلاتی نبود؛ اختلافات فکری نیز وجود داشت. گروه نخشب می‌خواست هویت دینی و سوسیالیستی خود را حفظ کند و در عین حال با فعالیت سیاسی سازمان‌یافته و حضور مستقیم در صحنه اجتماعی، در نهضت ملی مشارکت داشته باشد. سرانجام این اختلافات به جدایی انجامید و در بهمن ۱۳۳۱، نخشب و همفکرانش «جمعیت آزادی مردم ایران» را تشکیل دادند؛ تشکلی که بعدها با عنوان «حزب مردم ایران» به فعالیت خود ادامه داد. این جریان همچنان خود را بخشی از نهضت ملی ایران می‌دانست و از دولت دکتر مصدق حمایت می‌کرد. نخشب در این دوره تنها یک فعال حزبی نبود؛ او از کسانی بود که در دفاع از دولت ملی و در برابر مخالفان نهضت ملی موضعی صریح داشت. با افزایش اختلاف میان دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی، نخشب و همفکرانش جانب مصدق را گرفتند و به انتقاد از کاشانی و برخی دیگر از مخالفان دولت ملی پرداختند. نشریه «راه مردم» نیز در روزهای منتهی به کودتا مواضعی جمهوری‌خواهانه داشت. این بخش از زندگی سیاسی نخشب مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد حمایت او از مصدق صرفاً حمایت از یک دولت یا یک شخصیت سیاسی نبود، بلکه در چارچوب برداشت او از حاکمیت ملی، عدالت اجتماعی و آینده سیاسی ایران قرار داشت. نخشب و ۲۸ مرداد با وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دفتر حزب مردم ایران مورد حمله قرار گرفت و فعالیت‌های علنی نیروهای ملی متوقف شد. اما برای نخشب پایان فعالیت سیاسی نبود. او در کنار گروهی از نیروهای ملی، از جمله آیت‌الله سیدرضا زنجانی، مهدی بازرگان، داریوش فروهر و دیگر فعالان ملی، در «نهضت مقاومت ملی» به فعالیت پرداخت.

قسمت دوم تشکیلات نهضت مقاومت ملی در پاییز ۱۳۳۲ با دستگیری شماری از اعضا ضربه خورد و نخشب نیز بازداشت و زندانی شد. پس از آزادی نیز فعالیت سیاسی خود را ادامه داد و بار دیگر در سال ۱۳۳۴ دستگیر شد. این بخش از زندگی او برای شناخت نخشب اهمیت ویژه‌ای دارد. او پس از سقوط دولت مصدق نه‌تنها از سیاست کناره نگرفت، بلکه هزینه وفاداری خود به آرمان‌های نهضت ملی را پرداخت. در واقع، برای نخشب ۲۸ مرداد پایان نهضت ملی نبود؛ آغاز دوره‌ای تازه از مبارزه برای حفظ ایده‌های آن در شرایط استبداد پس از کودتا بود. از زندان و فشار تا مهاجرت فشارهای سیاسی و محدودیت‌های پس از کودتا سرانجام نخشب را در سال ۱۳۳۷ راهی آمریکا کرد. او با استفاده از بورس سازمان ملل برای ادامه تحصیل از ایران خارج شد و بعدها در رشته علوم اداری به تحصیلات عالی پرداخت و در فعالیت‌های دانشگاهی و حرفه‌ای نیز حضور داشت. اما مهاجرت برای او به معنای پایان فعالیت سیاسی نبود. نخشب در آمریکا از فعالان جبهه ملی ایران در این کشور بود و در سازمان‌دهی فعالیت دانشجویان ایرانی نیز نقش داشت. او همچنین در انتشار و اداره نشریات مرتبط با جریان ملی فعالیت کرد و تلاش داشت ارتباط میان نیروهای ملی خارج از کشور و تحولات ایران حفظ شود. در دهه ۱۳۴۰، با افزایش گرایش‌های مارکسیستی در بخشی از جنبش دانشجویی خارج از کشور، نخشب از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی فاصله گرفت و به فعالیت در انجمن‌های اسلامی دانشجویان و همکاری با نیروهای ملی ـ مذهبی ادامه داد. او بعدها در ارتباط با نهضت آزادی ایران در خارج از کشور نیز فعال بود و در نشریه «مجاهد» مقاله می‌نوشت. نخشب را چگونه باید شناخت؟ شاید بهترین راه برای شناخت محمد نخشب این باشد که او را در چند دوگانه تاریخی قرار دهیم. او مسلمان بود، اما با قرائتی که دین را صرفاً به حوزه فردی محدود نمی‌کرد. سوسیالیست بود، اما مارکسیست نبود. ملی‌گرا بود، اما ملی‌گرایی را در تعارض با عدالت اجتماعی نمی‌دید. از دکتر مصدق حمایت می‌کرد، اما فعالیت سیاسی خود را صرفاً به شخص مصدق محدود نکرد. دموکراسی و حاکمیت ملی را می‌خواست، اما همزمان بر مسئولیت اخلاقی و اجتماعی انسان تأکید داشت. و مهم‌تر از همه، پس از شکست نهضت ملی، راه خود را تغییر نداد و به یکی از همان نسل‌هایی تعلق داشت که معتقد بودند کودتای ۲۸ مرداد پایان یک دوره تاریخی نیست، بلکه آغاز دوره‌ای طولانی از مبارزه برای بازگرداندن حاکمیت ملی و آزادی سیاسی است. یک میراث فراموش‌شده محمد نخشب در ۱۸ شهریور ۱۳۵۵ در نیویورک، در ۵۳ سالگی، درگذشت. او هنگام مرگ در غربت بود؛ اما هنوز درگیر همان پرسش‌هایی بود که از جوانی ذهنش را مشغول کرده بود: چگونه می‌توان آزادی را با عدالت جمع کرد؟ چگونه می‌توان دین را از استبداد جدا کرد؟ چگونه می‌توان در برابر فقر و تبعیض ایستاد، بدون آنکه آزادی و کرامت انسان قربانی شود؟ و چگونه می‌توان استقلال سیاسی و حاکمیت ملی را حفظ کرد؟ پاسخ‌های نخشب، مانند پاسخ هر متفکر سیاسی دیگری، قابل نقد و بحث است. اما اهمیت تاریخی او در این است که در یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران، تلاش کرد میان حوزه‌هایی که در آن زمان غالباً جدا از یکدیگر تصور می‌شدند، پلی ایجاد کند: دین و عدالت اجتماعی، ملی‌گرایی و سوسیالیسم، اخلاق و سیاست، و آزادی و برابری. برای نسلی که پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد سیاست شد، مسئله فقط انتخاب میان سلطنت، کمونیسم و جریان‌های سنتی مذهبی نبود. نخشب و همفکرانش کوشیدند راه دیگری را تجربه کنند؛ راهی که بعدها، با وجود شکست‌ها و انشعاب‌ها و دگرگونی‌های فراوان، آثار خود را بر بخش مهمی از تاریخ فکری و سیاسی ایران بر جای گذاشت. محمد نخشب را از این منظر می‌توان یکی از چهره‌های مهم «راه سوم» در تاریخ سیاسی ایران دانست؛ راهی میان استبداد و وابستگی، میان سرمایه‌داری بی‌مهار و کمونیسم دولتی، و میان دینداری سنتی و ماتریالیسم. او در کنار دکتر مصدق ایستاد، شکست نهضت ملی را دید، هزینه آن را پرداخت، مهاجرت کرد و تا پایان عمر از آرمان‌هایی که از جوانی به آنها باور داشت دست نکشید. یاد او، بیش از آنکه یادآور یک نام باشد، یادآور یک پرسش تاریخی است: آیا می‌توان آزادی، عدالت، اخلاق و حاکمیت ملی را در کنار یکدیگر قرار داد؟ @mohammadmosaddegh

محمد نخشب؛ از نهضت ملی تا سوسیالیسم خداپرستانه ۱۸ شهریور، سالروز درگذشت دکتر محمد نخشب، یکی از چهره‌های مهم و در عین حال کمتر شناخته‌شده تاریخ سیاسی معاصر ایران است؛ مردی که زندگی سیاسی خود را در فضای پس از شهریور ۱۳۲۰ آغاز کرد، در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت در کنار دکتر محمد مصدق قرار گرفت، پس از کودتای ۲۸ مرداد از فعالان نهضت مقاومت ملی شد، بارها طعم زندان و فشار سیاسی را چشید و سرانجام در سال‌های مهاجرت نیز تا پایان عمر به فعالیت فکری و سیاسی ادامه داد. نخشب در سال ۱۳۰۲ در تهران متولد شد. نسل او در شرایطی وارد عرصه سیاست شد که سقوط رضاشاه و فضای نسبتاً باز سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰، امکان شکل‌گیری گروه‌ها و تشکل‌های تازه‌ای را فراهم کرده بود. او در همین دوره با گروهی از جوانان همفکر خود، که دغدغه عدالت اجتماعی، استقلال کشور، آزادی و اصلاح جامعه را داشتند، فعالیت سیاسی و فکری را آغاز کرد. اما آنچه نخشب را از بسیاری از فعالان جوان آن دوره متمایز می‌کرد، تلاش او برای پاسخ دادن به یک پرسش اساسی بود: آیا می‌توان همزمان مسلمان بود، عدالت اجتماعی و برابری اقتصادی را طلب کرد و در برابر مارکسیسم و ماتریالیسم نیز استقلال فکری داشت؟ پاسخ نخشب به این پرسش، شکل‌گیری «نهضت خداپرستان سوسیالیست» بود. خداپرستی و سوسیالیسم؛ راهی متفاوت از مارکسیسم نخشب سوسیالیسم را صرفاً یک نظریه اقتصادی نمی‌دانست. برای او مسئله عدالت، ریشه‌ای اخلاقی و انسانی داشت. او از یک سو با سرمایه‌داری و مناسبات اجتماعی مبتنی بر فقر و تبعیض مخالفت می‌کرد و از سوی دیگر نمی‌خواست برای رسیدن به عدالت، به ماتریالیسم تاریخی و بی‌خدایی مارکسیستی تن دهد. از همین جا مفهوم «خداپرستی سوسیالیستی» شکل گرفت؛ تلاشی برای پیوند دادن توحید، اخلاق، آزادی و عدالت اجتماعی. در این نگاه، خداپرستی صرفاً مجموعه‌ای از مناسک فردی نبود؛ بلکه می‌بایست در زندگی اجتماعی نیز آثار خود را نشان دهد. انسان خداپرست نمی‌توانست نسبت به فقر، استثمار، بی‌عدالتی و محرومیت دیگران بی‌تفاوت باشد. در مقابل، نخشب می‌کوشید سوسیالیسم را نیز از جبرگرایی و اصالت اقتصاد دور کند و بر اخلاق، مسئولیت فردی و کرامت انسان استوار سازد. به همین دلیل، در نوشته‌ها و آثار او مفاهیمی چون «آزادی»، «برابری»، «اخلاق»، «نوع‌دوستی» و «مسئولیت اجتماعی» در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. آثار و نوشته‌هایی همچون «سوسیالیسم و اخلاق»، «بشر اجتماعی»، «حزب چیست؟» و «چند نظریه از طرز فکر خداپرستی» نشان‌دهنده همین دغدغه فکری‌اند. بنابراین اگر بخواهیم جایگاه فکری نخشب را با زبان امروز توصیف کنیم، می‌توان او را از پیشگامان جریان چپ ملی، دموکرات و مذهبی ایران دانست؛ جریانی که نه می‌خواست به کمونیسم شوروی وابسته باشد و نه عدالت اجتماعی را از اخلاق و معنویت جدا کند. نخشب و نهضت ملی با شکل‌گیری نهضت ملی شدن صنعت نفت، فعالیت سیاسی نخشب وارد مرحله تازه‌ای شد. او و یارانش از حامیان جدی دکتر محمد مصدق و نهضت ملی بودند. در سال ۱۳۲۹، اعضای سیاسی نهضت خداپرستان سوسیالیست به حزب ایران پیوستند و محمد نخشب نیز به شورای مرکزی حزب راه یافت. اما همکاری آنان با حزب ایران چندان دوام نیاورد. اختلاف فقط بر سر مسائل تشکیلاتی نبود؛ اختلافات فکری نیز وجود داشت. گروه نخشب می‌خواست هویت دینی و سوسیالیستی خود را حفظ کند و در عین حال با فعالیت سیاسی سازمان‌یافته و حضور مستقیم در صحنه اجتماعی، در نهضت ملی مشارکت داشته باشد. سرانجام این اختلافات به جدایی انجامید و در بهمن ۱۳۳۱، نخشب و همفکرانش «جمعیت آزادی مردم ایران» را تشکیل دادند؛ تشکلی که بعدها با عنوان «حزب مردم ایران» به فعالیت خود ادامه داد. این جریان همچنان خود را بخشی از نهضت ملی ایران می‌دانست و از دولت دکتر مصدق حمایت می‌کرد. نخشب در این دوره تنها یک فعال حزبی نبود؛ او از کسانی بود که در دفاع از دولت ملی و در برابر مخالفان نهضت ملی موضعی صریح داشت. با افزایش اختلاف میان دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی، نخشب و همفکرانش جانب مصدق را گرفتند و به انتقاد از کاشانی و برخی دیگر از مخالفان دولت ملی پرداختند. نشریه «راه مردم» نیز در روزهای منتهی به کودتا مواضعی جمهوری‌خواهانه داشت. این بخش از زندگی سیاسی نخشب مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد حمایت او از مصدق صرفاً حمایت از یک دولت یا یک شخصیت سیاسی نبود، بلکه در چارچوب برداشت او از حاکمیت ملی، عدالت اجتماعی و آینده سیاسی ایران قرار داشت. نخشب و ۲۸ مرداد با وقوع کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دفتر حزب مردم ایران مورد حمله قرار گرفت و فعالیت‌های علنی نیروهای ملی متوقف شد. اما برای نخشب پایان فعالیت سیاسی نبود. او در کنار گروهی از نیروهای ملی، از جمله آیت‌الله سیدرضا زنجانی، مهدی بازرگان، داریوش فروهر و دیگر فعالان ملی، در «نهضت مقاومت ملی» به فعالیت پرداخت.

علی شریعتی از مشهورترین چهره‌هایی بود که با این جریان پیوند داشت و بعدها مفاهیمی چون مبارزه با «زر و زور و تزویر» و پیوند آزادی و برابری را با دستگاه فکری مستقل خود بازتفسیر کرد؛ هرچند نباید میان اندیشه نخشب و شریعتی متأخر یکسان‌انگاری کرد. بخشی از میراث تشکیلاتی این جریان نیز در حزب مردم ایران، جنبش آزادی‌بخش مردم ایران (جاما)، جنبش مسلمانان مبارز و برخی جریان‌های ملی-مذهبی بعدی تداوم یافت؛ حسین راضی و حبیب‌الله پیمان از برجسته‌ترین بازماندگان فکری-سیاسی این جریان‌اند. نخشب سرانجام باید در کنار طیف نیروهای ملی-مذهبی نهضت مصدق دیده شود: کسی که برای عدالت اجتماعی از موضعی دینی نه صرفاً مارکسیستی استدلال می‌کرد، به دموکراسی پایبند بود، و در لحظه سرنوشت‌ساز ۲۸ مرداد حزبش را در کنار دولت ملی مصدق قرار داد. منابع: ویکی‌پدیای فارسی (مدخل‌های «محمد نخشب» و «نهضت خداپرستان سوسیالیست»)، رادیو فردا، تاریخ ایرانی، ایران آنلاین، راه هادی، ویکیجو (دانشنامه آزاد پارسی)، تریبون زمانه

به‌یاد محمد نخشب؛ خداپرست سوسیالیستی در کنار مصدق ۱۸ شهریور، سالگرد درگذشت محمد نخشب معرفی و خاستگاه فکری محمد نخشب در سال ۱۳۰۲ در جنوب تهران، در خانواده‌ای متدین، به دنیا آمد و در رشته علوم سیاسی و حقوق دانشگاه تهران تحصیل کرد (فارغ‌التحصیلی ۱۳۲۴). برخلاف بسیاری از هم‌نسلان چپ‌گرای خود که دین را در تعارض با عدالت اجتماعی می‌دیدند، او کوشید ترکیبی از خداباوری و سوسیالیسم بسازد که با خردگرایی غربی و تجدد نیز همخوان باشد. بنیان‌گذاری نهضت خداپرستان سوسیالیست در سال ۱۳۲۲، در فضای نسبتاً بازِ سیاسی پس از سقوط رضاشاه، نخشب به همراه حسین راضی، جلال‌الدین آشتیانی و کاظم سامی نهضت خداپرستان سوسیالیست را بنیان نهاد؛ تشکلی نیمه‌مخفی که از ۱۳۲۸ فعالیت علنی خود را آغاز کرد و روزنامه «صبح امید» را منتشر ساخت. هسته اصلی این جریان آن بود که سوسیالیسم باید از قید ماتریالیسم و خداپرستی باید از قید خرافات رها شود؛ گفتمانی که می‌کوشید اسلام را از اتهام خرافه‌پرستی و تنگ‌نظری مبرا کند. نخشب این نوع سوسیالیسم را «سوسیالیسم تحققی» می‌نامید، در تمایز از سوسیالیسم علمی مارکسیستی و سوسیالیسم تخیلی اروپایی؛ از نگاه او نه عدالت بدون آزادی محقق می‌شود و نه آزادی بدون عدالت اجتماعی معنا می‌یابد، و شورایی‌شدن امور اجرایی را رکن اصلی نظام مطلوب می‌دانست. این دغدغه در آثاری چون «سوسیالیسم و اخلاق»، «بشر اجتماعی»، «حزب چیست؟» و «چند نظریه از طرز فکر خداپرستی» نیز بازتاب یافته است. در سال ۱۳۲۹ اعضای سیاسی نهضت به حزب ایران پیوستند و نخشب به شورای مرکزی آن راه یافت؛ اما این همکاری دوام نیاورد، چون گروه نخشب می‌خواست هویت دینی-سوسیالیستی و سازمان‌دهی مستقل خود را حفظ کند. در بهمن ۱۳۳۱ این اختلاف به جدایی انجامید و «جمعیت آزادی مردم ایران» شکل گرفت که بعدها به «حزب مردم ایران» تغییر نام داد؛ حزبی با مشی ناسیونالیستی و گرایش هم‌زمان به اسلام و سوسیالیسم که خود را بخشی از نهضت ملی می‌دانست. در کنار نهضت ملی و دکتر مصدق با شکل‌گیری جبهه ملی در آبان ۱۳۲۸ به رهبری مصدق، حزب مردم ایران یکی از احزاب عضو آن شد. در ماه‌های پیش از کودتا، ارگان حزبی نخشب — «راه مردم» — گرایشی جمهوری‌خواهانه داشت که تا حدی با مواضع سیدحسین فاطمی، وزیر خارجه دولت مصدق، همسو بود. حمایت نخشب از مصدق را نباید صرفاً تشریفاتی دانست: با اوج‌گیری اختلاف میان مصدق و آیت‌الله کاشانی پیش از کودتا، نخشب و همفکرانش صریحاً جانب مصدق را گرفتند و از کاشانی و دیگر مخالفان دولت ملی انتقاد کردند — موضعی که ریشه در برداشت مشخص او از حاکمیت ملی و عدالت اجتماعی داشت. پس از کودتای ۲۸ مرداد، دفتر حزب هدف خشونت و غارت قرار گرفت، اما همان شب نخست، حزب با تشکیل جلسه‌ای فوری رسماً از مصدق اعلام پشتیبانی کرد. مقاومت پس از کودتا نخشب پس از کودتا از کنشگران مؤثر «نهضت مقاومت ملی» شد و در کنار چهره‌هایی چون آیت‌الله سیدرضا زنجانی، داریوش فروهر و مهدی بازرگان فعالیت کرد. این تشکیلات در پاییز ۱۳۳۲ با دستگیری شماری از اعضا ضربه خورد و نخشب نیز در همین موج بازداشت شد؛ پس از آزادی فعالیت خود را ادامه داد و بار دیگر در ۱۳۳۴ دستگیر و زندانی شد، هم‌زمان با بازداشت محمدتقی شریعتی و پسرش علی در مشهد. برای نخشب، ۲۸ مرداد پایان نهضت ملی نبود، بلکه آغاز دوره‌ای تازه از مبارزه برای حفظ آرمان‌های آن بود. سال‌های آمریکا و پایان زندگی نخشب در سال ۱۳۳۷ با بورس سازمان ملل و یاری منوچهر گودرزی، از مدیران سازمان برنامه، راهی آمریکا شد؛ فوق‌لیسانس خود را همان سال و دکترای علوم اداری را در ۱۳۴۲ از دانشگاه نیویورک گرفت. در آمریکا نیز به باورهای دینی خود پایبند ماند و گفته می‌شود بنیان‌گذار برگزاری نماز جمعه در سازمان ملل بود. مهاجرت برای او به‌معنای کناره‌گیری از سیاست نبود: از فعالان جبهه ملی ایران در خارج از کشور بود، در سازمان‌دهی دانشجویان ایرانی نقش داشت و در انتشار نشریات ملی می‌کوشید. در دهه ۱۳۴۰، با اوج‌گیری گرایش‌های مارکسیستی در بخشی از جنبش دانشجویی خارج از کشور، از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی فاصله گرفت و فعالیتش را در انجمن‌های اسلامی دانشجویان و در پیوند با نهضت آزادی ایران ادامه داد؛ در نشریه «مجاهد» نیز قلم می‌زد. محمد نخشب سرانجام در ۱۸ شهریور ۱۳۵۵، در ۵۳ سالگی، در نیویورک درگذشت؛ در روزگاری که ایران هنوز از بیرون «جزیره ثبات» ارزیابی می‌شد. میراث هرچند خداپرستان سوسیالیست در اوج نهضت ملی به اقبال عمومی گسترده‌ای دست نیافتند، چارچوب فکری نخشب — تلفیق دین، عدالت اجتماعی و دموکراسی — در دهه‌های بعد بازتاب گسترده‌ای یافت.

#همراهان_کودتا شبکه بدامن؛ زیرساخت روانی کودتای ۲۸ مرداد «بدامن» را معمولاً بخشی از پروژه سرنگونی دولت مصدق معرفی می‌کنند؛ اما اسناد منتشرشده و پژوهش مارک گازیوروفسکی نشان می‌دهد داستان پیچیده‌تر از این است. این شبکه پیش از نخست‌وزیری مصدق شکل گرفته بود. مأموریت اولیه‌اش نه حذف مصدق، بلکه مهار نفوذ شوروی و حزب توده در ایران بود. بنیان‌گذار و فرمانده آن، راجر گویران، رئیس وقت ایستگاه سیا در تهران بود؛ شبکه‌ای با بیش از صد مأمور محلی و بودجه‌ای نزدیک به یک میلیون دلار در سال. برای ایرانِ اوایل دهه ۱۳۳۰، این رقم نشانه اهمیت استثنایی عملیات پنهان در نگاه واشنگتن بود. بدامن یک شبکه نظامی یا صرفاً خیابانی نبود؛ ماشین جنگ روانی بود. تولید و پخش مقاله، جزوه، کتاب و کاریکاتور ضدکمونیستی، جعل و انتشار تبلیغات به نام رقیب، و تلاش برای نفوذ یا اثرگذاری بر گروه‌های سیاسی و مذهبی، بخشی از کار آن بود. دونالد ویلبر، که بعدها از طراحان اصلی عملیات آژاکس شد، در تهیه بخشی از این مواد تبلیغاتی نقش داشت. در مواردی، کاریکاتورها و مطالبی توهین‌آمیز علیه چهره‌های سیاسی و مذهبی منتشر می‌شد تا اتحادهای موجود را فرسوده کند؛ از جمله برای ایجاد شکاف میان مصدق، آیت‌الله کاشانی و بدنه مذهبی جامعه. در اردیبهشت ۱۳۳۲ نیز عوامل بدامن تبلیغات سیاهی علیه آیت‌الله بروجردی منتشر کردند؛ تبلیغاتی که طوری طراحی شده بود که به حزب توده نسبت داده شود. هدف روشن بود: تقویت هراس از کمونیسم و منزوی‌کردن توده‌ای‌ها در افکار عمومی. دامنه عملیات فقط به راست‌گرایان محدود نبود. اسناد نشان می‌دهد آمریکا از خلیل ملکی، چهره برجسته چپِ غیرکمونیست، نیز حمایت مالی می‌کرد؛ حمایتی که احتمالاً از مسیرهایی مانند بدامن انجام می‌شد و بعید نیست خود ملکی از منشأ واقعی آن خبر نداشته باشد. این همان منطق کلاسیک عملیات پنهان است: اثرگذاری بر صحنه سیاسی، بی‌آنکه ردِ عامل خارجی دیده شود. در بحران نفت و هم‌زمان با سفر اورل هریمن در تیر ۱۳۳۰، دو عامل محلی شبکه، علی جلالی و فرخ کیوانی، در تظاهرات علیه او نقش داشتند. اما نسبت‌دادن کدنام‌هایی مانند «نرن» و «سیلی» به این افراد یا پیوند قطعی‌شان با چهره‌هایی چون ریپورتر و علم، در منابع دانشگاهیِ معتبر تأیید روشنی ندارد و باید با احتیاط تکرار شود. نکته مهم‌تر این است که بدامن از ابتدا برای کودتا علیه مصدق ساخته نشده بود. حتی وقتی طراحی براندازی از اسفند ۱۳۳۱ آغاز شد، بخش مهمی از دارایی‌های سیا در ایران حاضر نبودند علیه مصدق وارد عمل شوند. مخالفت نیروهای وابسته به شبکه و حمایت جدی قشقایی‌ها از مصدق، برای طراحان کودتا یک مانع واقعی بود. اما در بهار ۱۳۳۲، با نهایی‌شدن عملیات آژاکس و ورود کرمیت روزولت به تهران، بدامن به‌تدریج در طرح کودتا ادغام شد. شبکه‌ای که ابتدا برای جنگ سرد و مقابله با کمونیسم ساخته شده بود، حالا زیرساخت تبلیغاتی و روانی براندازی دولت ملی مصدق را فراهم می‌کرد. فضای هراس از «جمهوری کمونیستی»، تبلیغاتِ منسوب به حزب توده، تحریک خیابانی و حمله به اماکن مذهبی به نام توده‌ای‌ها، همه در همین منطق عمل می‌کردند: ساختن بحران، ساختن ترس، و سپس معرفی کودتا به‌عنوان راه نجات. بدامن، پیش از آن‌که یک نام رمزی در تاریخ سیا باشد، نمونه‌ای از این واقعیت است که کودتاها فقط با تانک و فرمان شاهانه پیش نمی‌روند؛ پیش از آن، باید ذهن جامعه را برای پذیرش کودتا آماده کرد. منبع اصلی: Mark J. Gasiorowski, “The 1953 Coup d’État in Iran,” Journal of Cold War Studies (2013).

#همران_کودتا شبکه بدامن @mohammadmosaddegh
#همران_کودتا شبکه بدامن @mohammadmosaddegh

قسمت سوم (نهایی) اینجا دقیقاً همان مشکلی به وجود می‌آید که غنی‌نژاد در سراسر مقاله به کاتوزیان نسبت می‌دهد: یک تعمیم کلان با شواهد نسبتاً محدود. غنی‌نژاد، کاتوزیان را متهم می‌کند که برای توضیح تاریخ ایران، مفاهیم بزرگی مانند «ملت»، «دولت»، «دموکراسی ایرانی» و «سوسیالیسم ایرانی» را بدون پشتوانه کافی به کار می‌برد؛ اما خودش نیز در پایان مقاله با زنجیره‌ای از تعمیم‌ها، از ملی‌گرایی مصدق به جامعه سنتی، از جامعه سنتی به جمع‌گرایی، از جمع‌گرایی به سوسیالیسم و در نهایت از مصدق به ملکی می‌رسد. بنابراین مشکل فقط این نیست که آیا نتیجه او درست است یا غلط؛ مشکل این است که آیا حجم شواهد ارائه‌شده برای چنین نتیجه گسترده‌ای کافی است یا خیر. نکته مهم دیگر، رابطه لیبرالیسم با ارزیابی غنی‌نژاد از تاریخ ایران است. چارچوب فکری مقاله آشکارا به ارزش‌های لیبرال نزدیک است: استقلال فرد، محدودیت دولت، جامعه مدنی، حکومت قانون، تفکیک قدرت سیاسی از جامعه و اهمیت نهادهای نمایندگی. این چارچوب به خودی خود ایرادی ندارد و اتفاقاً بسیاری از نقدهای غنی‌نژاد از منظر همین اصول قابل دفاع‌اند. اما مشکل زمانی ایجاد می‌شود که یک دستگاه فکری مشخص، بی‌آنکه پیش‌فرض‌های خودش را آشکار کند، به معیار خنثی و بدیهی ارزیابی کل تاریخ سیاسی ایران تبدیل شود. در این صورت، ملی‌گرایی مصدق چون جمع‌گرایانه است، مشکوک تلقی می‌شود؛ سوسیالیسم ملکی چون جمع‌گراست، ادامه همان سنت معرفی می‌شود؛ و تلاش کاتوزیان برای یافتن صورت ایرانی دموکراسی، چون با تعریف لیبرال از دموکراسی کاملاً منطبق نیست، نشانه «اغتشاش فکری» تلقی می‌شود. اینجاست که می‌توان گفت غنی‌نژاد خود نیز ممکن است گرفتار نوعی ذات‌گرایی شود: «لیبرالیسم» در یک سوی تاریخ به‌عنوان شکل مطلوب مدرنیته قرار می‌گیرد و جریان‌های رقیب در سوی دیگر، با وجود تفاوت‌های بسیارشان، در یک خانواده بزرگ «جمع‌گرایی سنتی» قرار داده می‌شوند. در این چارچوب، تفاوت میان ملی‌گرایی مصدق، سوسیالیسم ملکی، مارکسیسم حزب توده و حتی حزب رستاخیز، تا حدی در یک طبقه‌بندی کلی محو می‌شود. خود غنی‌نژاد در ابتدای مقاله مدعی است که جبهه ملی، گروه‌های مارکسیستی و حتی حزب رستاخیز را می‌توان در چارچوب «سوسیالیسم ایرانی» تحلیل کرد. این ادعا آن‌قدر گسترده است که نیازمند یک پژوهش مستقل است، نه صرفاً چند صفحه استدلال. غنی‌نژاد پرسش‌های مهمی درباره رابطه مصدق با مجلس، قانون اساسی، رفراندوم، حکومت قانون و مفهوم دموکراسی مطرح می‌کند. اما وقتی مقاله از این پرسش‌های مشخص عبور می‌کند و به یک نظریه کلی درباره «جامعه سنتی ایرانی»، «دموکراسی ایرانی» و «سوسیالیسم ایرانی» می‌رسد، استدلالش به همان مشکلی دچار می‌شود که خود غنی‌نژاد در کاتوزیان می‌بیند: تعمیم‌های بزرگ، دوگانه‌سازی‌های ساده، شواهد تاریخی محدود و گاه تبدیل تحلیل فکری به داوری ارزشی. از این منظر، شاید مهم‌ترین ایراد مقاله یک تناقض روش‌شناختی باشد: نویسنده از کاتوزیان می‌خواهد از کلی‌گویی، ارزش‌داوری و تعمیم‌های تاریخی فاصله بگیرد، اما خودش در بخش‌هایی از مقاله دقیقاً با همان ابزارها به نقد کاتوزیان، مصدق و ملکی می‌پردازد. شاید از همه مهم‌تر، همان معیاری که غنی‌نژاد درباره مصدق مطرح می‌کند باید درباره همه شخصیت‌های تاریخی اعمال شود: فضایل یا رذایل اخلاقی، محبوبیت یا منفور بودن، ملی‌گرا یا لیبرال بودن، هیچ‌کدام به‌تنهایی تعیین‌کننده دموکرات بودن یا نبودن یک سیاستمدار نیستند. معیار باید عملکرد واقعی او، نهادهایی که ایجاد یا تضعیف کرده، میزان پاسخگویی‌اش، رابطه‌اش با قانون و مخالفان و شرایط تاریخی تصمیم‌هایش باشد. بنابراین نه «مصدق چون محبوب و ملی بود، پس دموکرات بود» استدلال قابل قبولی است، و نه «مصدق چون با مجلس درگیر شد و به رفراندوم متوسل شد، پس نماینده یک سنت ضدلیبرال و اساساً غیردموکراتیک بود». هر دو گزاره نیازمند اثبات تاریخی‌اند. همین را درباره پهلوی، ملکی، کاتوزیان و خود غنی‌نژاد نیز باید پذیرفت. اگر قرار است «ارزش‌ها را از واقعیت‌ها» جدا کنیم، این قاعده نمی‌تواند فقط برای مخالفان فکری ما اجرا شود. @mohammadmosaddegh

قسمت دوم اما از اینجا تا نتیجه‌گیری نهایی فاصله زیادی وجود دارد. اینکه مصدق دقیقاً مطابق تعریف لیبرال دموکراسی رفتار نکرده، به خودی خود ثابت نمی‌کند که او اساساً ضددموکرات بوده است. ممکن است یک سیاستمدار هم‌زمان عناصری دموکراتیک و عناصری ناسازگار با دموکراسی لیبرال داشته باشد. این احتمال حتی درباره مصدق بسیار معقول‌تر از قرار دادن او در یکی از دو جعبه «دموکرات» یا «غیردموکرات» است. غنی‌نژاد در بحث مجلس، اختیارات و رفراندوم، نقاطی واقعی و جدی را مطرح می‌کند. برخورد مصدق با مجلس هفدهم، درخواست اختیارات و همه‌پرسی برای انحلال مجلس، بدون تردید موضوعاتی هستند که هر ارزیابی جدی از کارنامه سیاسی او باید به آنها بپردازد. غنی‌نژاد همچنین به درستی پرسش مهمی را مطرح می‌کند: اگر «مصلحت مملکت» بتواند قانون را کنار بزند، چه چیزی حدود این مصلحت را تعیین می‌کند و چه کسی حق دارد آن را تفسیر کند؟ اما حتی اینجا نیز باید میان دو پرسش تفکیک کرد: «آیا رفتار مشخص مصدق با اصول حکومت قانون سازگار بود؟» و «آیا این رفتار نشان‌دهنده یک نظریه سیاسی ذاتاً ضددموکراتیک در مصدق بود؟» پاسخ اول ممکن است در مواردی منفی باشد، اما برای اثبات پاسخ دوم به شواهد بیشتری نیاز است. مصدق در شرایط عادی فعالیت نمی‌کرد. دولت او درگیر بحران نفت، منازعه با بریتانیا، فشارهای خارجی، بحران اقتصادی، اختلافات درون جبهه ملی، دربار و مجلس بود. اشاره به این شرایط به معنای تبرئه مصدق نیست؛ بلکه برای تحلیل تاریخی ضروری است. یک رفتار سیاسی در خلأ اتفاق نمی‌افتد. همین نکته درباره رفراندوم نیز صادق است. می‌توان از منظر حقوق اساسی استدلال کرد که انحلال مجلس از طریق رفراندوم با قانون اساسی مشروطه مشکل داشت. اما برای داوری تاریخی باید پرسید چرا مصدق به این نقطه رسید، مجلس هفدهم چگونه شکل گرفته بود، چه نیروهایی در آن حضور داشتند و آیا واقعاً بحران نمایندگی وجود داشت یا نه. غنی‌نژاد عمدتاً از ادعای مصدق درباره نمایندگان واقعی و غیرواقعی مردم استفاده می‌کند و آن را نشانه‌ای از این می‌داند که مصدق «نماینده واقعی مردم» را عملاً با نماینده موافق دولت یکی می‌گرفت. این می‌تواند یک تفسیر معتبر باشد، اما برای تبدیل شدن به نتیجه قطعی، نیازمند بررسی گسترده‌تر رفتار مصدق و ساختار سیاسی آن دوره است. از این جهت، مقاله گاهی یک مشکل دیگر نیز دارد: انتخاب گزینشی شواهد. غنی‌نژاد برای نشان دادن نگاه مصدق به دموکراسی، جملاتی از «خاطرات و تألمات» را انتخاب می‌کند که برای استدلال او بسیار مناسب‌اند، اما برای یک داوری جامع باید مجموعه بزرگ‌تری از سخنان، نوشته‌ها و رفتار سیاسی مصدق بررسی شود. خود نویسنده می‌گوید می‌خواهد از مجادلات قلمی فاصله بگیرد و به نوشته‌های خود مصدق رجوع کند؛ این تصمیم خوبی است، اما مراجعه به یک یا چند متن نیز جای تحلیل جامع مجموعه آثار و عملکرد سیاسی او را نمی‌گیرد. یکی دیگر از نقاط قابل توجه، استفاده غنی‌نژاد از مفهوم «مصلحت اجتماع» است. او این مفهوم را نشانه اندیشه سنتی جمع‌گرایانه می‌داند. تضاد میان مصلحت عمومی و حقوق فردی صرفاً مسئله جوامع سنتی نیست. تقریباً همه نظام‌های سیاسی مدرن، از جمله نظام‌های لیبرال، با مسئله تعیین حدود «منافع عمومی» روبه‌رو هستند. مسئله اساسی این نیست که آیا مصلحت عمومی وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که چه نهادی، با چه محدودیت‌هایی و از چه طریق آن را تعریف می‌کند. در نتیجه، نقد دقیق‌تر این خواهد بود که بگوییم اگر مصدق مصلحت عمومی را به مفهومی تبدیل کرده باشد که بتواند هر محدودیت قانونی را توجیه کند، این امر با حکومت قانون ناسازگار است؛ نه اینکه صرف اعتقاد به تقدم مصلحت اجتماعی، ذاتاً نشانه تفکر سنتی و غیردموکراتیک باشد. بخش مربوط به خلیل ملکی نیز مشکل مشابهی دارد. غنی‌نژاد به‌درستی از کاتوزیان می‌پرسد اگر «سوسیالیسم ایرانی» یک مکتب فکری مستقل است، پس عناصر نظری مشخص آن چیست و چه چیزی آن را از دیگر انواع سوسیالیسم متمایز می‌کند؟ غنی‌نژاد عمدتاً در مقام رد کاتوزیان باقی می‌ماند و خودش نظریه جایگزین کاملی درباره خلیل ملکی ارائه نمی‌دهد. اینکه کاتوزیان نتوانسته تعریف دقیق و منسجمی از «سوسیالیسم ایرانی» ارائه کند، لزوماً به این معنی نیست که چنین پدیده فکری‌ای وجود نداشته است. این نکته زمانی جدی‌تر می‌شود که غنی‌نژاد در پایان مقاله خودش به یک تعمیم بسیار بزرگ می‌رسد: «سوسیالیسم ایرانی خلیل ملکی دنباله منطقی دموکراسی ایرانی دکتر مصدق است». برای اثبات «دنباله منطقی» بودن دو جریان، باید رابطه فکری، مبانی مشترک، تأثیر مستقیم یا دست‌کم سازگاری نظری آنها به‌طور مستقل نشان داده شود. صرف اینکه هر دو را بتوان در طیف ملی‌گرایی و جمع‌گرایی قرار داد، برای اثبات این رابطه کافی نیست. @mohammadmosaddegh

چندی پیش یکی از مقالات دکتر موسی غنی‌نژاد که اخیرا در کتابی به نام «جامعه مدنی» توسط انتشارات پارسه منتشر شده است را مورد نقد و بررسی قرار دادیم. اکنون قصد داریم بخش‌ دیگری از کتاب با عنوان «نکاتی درباره دموکراسی ایرانی و سوسیالیسم ایرانی» از بخش دوم کتاب را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهم. یکی از نخستین نکاتی که در خواندن مقاله جلب توجه می‌کند، زبان نویسنده درباره مخالفان فکری  خود است. غنی‌نژاد، کاتوزیان را با تعابیری مانند «سطحی و عامیانه»، «دلبخواه و نادرست»، «اغتشاش فکری»، «متناقض و گاه مضحک»، «تاریخی‌گری ... ساده‌لوحانه»، «فاقد سنجش علمی» و «یکسره جنبه ارزش‌داوری» توصیف می‌کند. درباره ملکی نیز از تعابیری مانند «پریشانی ذهنی»، «مارکسیسم ... ساده‌لوحانه» و «خردگرایی ساده‌لوحانه» استفاده می‌کند. این تعابیر لزوماً استدلال نویسنده را باطل نمی‌کنند؛ یک نظریه غلط ممکن است با زبان محترمانه یا تحقیرآمیز بیان شود و در هر دو حالت غلط یا درست باشد. اما نکته اینجاست که وقتی نویسنده خود کاتوزیان را به «ارزش‌داوری» متهم می‌کند، بهتر است زبان خودش نیز تا حد ممکن از داوری‌های شخصیتی فاصله بگیرد. «پریشانی ذهنی» یا «مضحک» بودن یک استدلال، جای نشان دادن دقیق خطای منطقی آن را نمی‌گیرد. به همین دلیل، این تعابیر بیش از آنکه بر قدرت استدلال بیفزایند، گاهی آن را به مجادله‌ای شخصی‌تر نزدیک می‌کنند. اما مسئله مهم‌تر، خود ساختمان نظری مقاله است. غنی‌نژاد به درستی بر این نکته تأکید می‌کند که جامعه مدرن اروپایی را نمی‌توان صرفاً با الگوی جامعه سنتی توضیح داد و پیدایش جامعه مدنی، محدود شدن قدرت دولت و استقلال فرد از مهم‌ترین تحولات تاریخ سیاسی غرب بوده است. او همچنین درست به این نکته توجه می‌دهد که صرف شورش مردم علیه یک حاکم مستبد را نمی‌توان به معنای پیدایش دموکراسی یا تغییر ساختار قدرت دانست. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که این تمایز به یک دوگانه بسیار ساده تبدیل می‌شود: جامعه سنتی، جامعه‌ای منسجم که در آن مردم و دولت یک کل واحدند؛ و جامعه مدرن، جامعه‌ای دوپاره که در آن دولت و جامعه مدنی در برابر یکدیگر قرار دارند و فرد از هر دو استقلال پیدا کرده است. این الگو به عنوان یک چارچوب نظری قابل استفاده است، اما برای توضیح تاریخ واقعی ایران کافی نیست. جامعه سنتی یک موجود یکپارچه و بدون شکاف نبوده است و رابطه مردم و حکومت نیز در همه دوره‌ها یکسان نبوده است. ساختار قدرت در ایران صفوی، افشاری، قاجاری و حتی دوره مشروطه تفاوت‌های مهمی با یکدیگر داشته‌اند. رابطه شاه با علما، بازار، اصناف، ایلات، خاندان‌های محلی و گروه‌های اجتماعی نیز در دوره‌های مختلف تغییر کرده است. در نتیجه، وقتی غنی‌نژاد از کاتوزیان ایراد می‌گیرد که تضاد مردم و دولت را به صورت یک ویژگی تاریخی ثابت برای ایران در نظر گرفته است، خود باید مراقب باشد که در جهت مخالف همان خطا قرار نگیرد. اینکه بگوییم «ملت همیشه با دولت در تضاد بوده» نیازمند شاهد است؛ اما گزاره متقابل، یعنی اینکه «مردم و دولت در جامعه سنتی حکومت کل واحد و منسجمی را تشکیل می‌دادند»، نیز به همان اندازه نیازمند شواهد تاریخی است. به بیان دیگر، نمی‌توان یک تعمیم تاریخی را با تعمیم دیگری رد کرد. اینجا یکی از تناقض‌های روش‌شناختی مقاله آشکار می‌شود. غنی‌نژاد، کاتوزیان را متهم می‌کند که از تجربه اروپا الگوبرداری کرده و آن را به ایران تعمیم داده است؛ اما خودش نیز در بخش مهمی از مقاله، تحول سیاسی اروپای غربی را به‌عنوان الگوی اصلی «جامعه جدید» قرار می‌دهد و تاریخ ایران را بر اساس میزان فاصله‌اش از این مسیر می‌سنجد. در روایت غنی‌نژاد، مسیر مطلوب تقریباً چنین است: جامعه سنتی، پیدایش جامعه مدنی، محدود شدن قدرت دولت، استقلال فرد، حکومت قانون و سپس دموکراسی مدرن. این روایت برای فهم بخشی از تاریخ غرب بسیار مفید است، اما اگر قرار باشد معیار نهایی سنجش همه جوامع باشد، خود به نوعی اروپامحوری تبدیل می‌شود. پرسش مهم این است: چرا باید تنها یک مسیر تاریخی برای رسیدن به جامعه مدرن وجود داشته باشد؟ اگر مفهوم جامعه مدنی، دموکراسی و حکومت قانون در غرب شکل تاریخی خاصی پیدا کرده‌اند، این به خودی خود ثابت نمی‌کند که همه جوامع باید دقیقاً همان مسیر را طی کنند. نکته دیگری که در مقاله قابل نقد است، نحوه برخورد با مفهوم «دموکراسی ایرانی» است. غنی‌نژاد در یک بخش مهم به‌درستی از کاتوزیان می‌پرسد که «دموکراسی ایرانی» دقیقاً چیست. اگر کسی اصطلاحی با این بار نظری به کار می‌برد، باید مشخص کند چه ویژگی‌هایی آن را از دموکراسی‌های دیگر متمایز می‌کند. این ایراد به کاتوزیان وارد است. همچنین غنی‌نژاد به‌درستی هشدار می‌دهد که «ملی» را نمی‌توان بدون استدلال کافی مترادف «دموکرات» دانست. قسمت اول @mohammadmosaddegh

+8
اطلاعات دوازدهم شهریور 1332.pdf6.01 MB

در ادامه انتشار مطبوعات روزهای پس از کودتا، قسمت چهارم روزنامه‌های پس از کودتا به تاریخ یازدهم و دوازدهم شهریور ١٣٣٢ را برای مخاطبان عزیز کانال منتشر می‌کنیم تا با مرور تیترها، اخبار و گزارش‌های آن روزها، تصویر روشن‌تری از فضای سیاسی و اجتماعی ایران پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به دست آوریم.

در خرداد ۱۳۳۰، در میان اسناد به‌دست‌آمده از خانه سدان، مأمور شرکت نفت انگلیس، اسنادی درباره تلاش برای جلوگیری از کمک شمشیری به نهضت ملی نیز دیده می‌شد. در یکی از این اسناد آمده بود:
«تاکنون هرگونه اقدامی که برای جلوگیری از کمک شمشیری به ملی شدن صنعت نفت و جبهه ملی به عمل آمده، نتیجه نداده و او برای یاری رساندن به مصدق و یارانش همواره راسخ است.»
در پاییز ۱۳۳۰، هنگامی که دولت مصدق برای پیشبرد اهداف نهضت ملی، اوراق قرضه ملی منتشر کرد، حاج محمدحسن شمشیری از بزرگ‌ترین خریداران این اوراق بود. او مبلغ دویست هزار تومان برای خرید قرضه ملی پرداخت و سه میلیون تومان دیگر نیز در اختیار بانک بیمه گذاشت تا بدون بهره، به فقرا و مستمندان پرداخت شود. این اقدام در شرایطی صورت گرفت که حزب توده خرید اوراق قرضه ملی را تحریم کرده بود و مخالفان و منتقدان مصدق نیز تبلیغات گسترده‌ای علیه آن به راه انداخته بودند. بسیاری از ثروتمندان و متمولان نیز از خرید این اوراق استقبال نکردند. حمایت شمشیری از قرضه ملی، بعدها سبب شد که از او با عنوان «قهرمان قرضه ملی» یاد شود. وفاداری به مصدق و ایستادگی در برابر کودتا حمایت شمشیری از دولت ملی مصدق، حتی در زمان بروز اختلاف میان دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی نیز ادامه یافت. او که پیش‌تر به کاشانی علاقه‌مند بود، در آن اختلاف جانب مصدق را گرفت. این موضع‌گیری، برای چهره‌ای مانند شمشیری که از اعتبار و نفوذی در بازار برخوردار بود، تصمیمی مهم و پرهزینه به‌شمار می‌رفت. پس از کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت مصدق، شمشیری نیز به جرم حمایت از او زندانی و سپس محاکمه شد. در جریان محاکمه، دفاع کوتاهی از خود کرد که بنا بر روایت‌های منتشرشده، یکی از جملات آن چنین بود:
«من با تمام وجود، عاشق این مردِ بزرگ و وطن‌پرست و مردم‌دوست هستم و جان و مالم فدای یک تار موی مصدق است.»
او پس از محاکمه، همراه با جمعی دیگر از حامیان نهضت ملی، به جزیره خارک تبعید شد. اما حتی در تبعید نیز روحیه تلاش و سازندگی خود را از دست نداد. شمشیری در خارک، با زحمت فراوان، مزرعه‌ای برای سبزی‌کاری ایجاد کرد و چند رأس گاو شیرده به آنجا آورد. پس از هفت ماه از زندان خارک آزاد شد و به تهران بازگشت. بازگشت به تهران و ساخت بیمارستان شمشیری پس از بازگشت از تبعیدگاه، تصمیم گرفت سه میلیون تومانی را که در دوران نخست‌وزیری مصدق به بانک بیمه سپرده بود، پس بگیرد. بخشی از این مبلغ را صرف بازسازی و افتتاح مجدد چلوکبابی خود در ابتدای بازار تهران، در سبزه‌میدان، کرد و بخش دیگر را برای ساخت بیمارستانی در شمال بیمارستان نجمیه، از موقوفات خانم نجم‌السلطنه، مادر دکتر مصدق، اختصاص داد. نقشه این بیمارستان را مهندس کاظم حسیبی و مهندس احمد زیرک‌زاده تهیه کردند و هزینه ساخت آن را شمشیری تأمین نمود. پس از احداث، بیمارستان را وقف کرد و تولیت آن را به دکتر مصدق سپرد. این اقدام، از جنبه‌ای دیگر نیز اهمیت داشت: شمشیری پس از سال‌ها فعالیت اقتصادی، ثروت خود را تنها برای توسعه کسب‌وکارش به کار نگرفت، بلکه بخشی از آن را صرف امور عام‌المنفعه و ساخت یک مرکز درمانی کرد. در این معنا، وقف بیمارستان را می‌توان ادامه همان نگاه اجتماعی دانست که پیش‌تر در کمک به فقرا و مستمندان و حمایت از قرضه ملی نشان داده بود. شمشیری؛ فراتر از یک چهره بازاری حاج محمدحسن شمشیری را نمی‌توان صرفاً صاحب یک چلوکبابی معروف یا یک بازاری ثروتمند دانست. زندگی او نمونه‌ای از پیوند میان تلاش اقتصادی، مسئولیت اجتماعی و کنش سیاسی در تاریخ معاصر ایران است. او از طبقه‌ای برخاست که بسیاری از اعضای آن، در دوره نهضت ملی، نقش مهمی در پشتیبانی مالی و اجتماعی از دولت مصدق ایفا کردند. آنچه شمشیری را از بسیاری از حامیان نهضت ملی متمایز می‌کند، تنها میزان کمک‌های مالی او نیست؛ بلکه پایداری در حمایت از مصدق، حتی پس از سقوط دولت ملی و در شرایط زندان و تبعید است. او در دوره‌ای که بسیاری از همراهان دیروز از مصدق فاصله گرفتند، همچنان بر موضع خود ایستاد. از سوی دیگر، روایت زندگی شمشیری نشان می‌دهد که در تاریخ نهضت ملی، تنها رجال سیاسی و نمایندگان مجلس نبودند که نقش‌آفرینی می‌کردند. در کنار آنان، بازاریان، صاحبان کسب‌وکار و چهره‌های اجتماعی نیز با امکانات و اعتبار خود، بخشی از بار این نهضت را بر دوش داشتند. حاج محمدحسن شمشیری در ۱۲ مهر ۱۳۴۰ درگذشت؛ اما نام او در تاریخ نهضت ملی ایران، نه فقط به‌عنوان یک حامی مالی، بلکه به‌عنوان نماد وفاداری، جوانمردی و مسئولیت اجتماعی باقی ماند. دکتر مصدق، به‌عنوان تولیت موقوفه حاج محمدحسن شمشیری، مجلس ختمی برای او در مسجد مجد تهران برگزار کرد و در نخستین دست‌نوشته عمومی خود پس از ۲۸ مرداد، مردم را به شرکت در این مجلس دعوت نمود. قسمت دوم @mohammadmosaddegh

#یاران_مصدق | محمدحسن شمشیری؛ از قهوه‌خانه تا قهرمان قرضه ملی محمدحسن شمشیری، معروف به حاج محمدحسن، حاج حسن یا حاجی شمشیری، در سال ۱۲۷۳ خورشیدی در کوچه باغ ایلچی، از کوچه‌باغ‌های قدیمی تهران، به دنیا آمد. پدرش در جوانی درگذشت و او را در پنج‌سالگی یتیم گذاشت. شمشیری مدتی نزد پدربزرگ خود زندگی کرد و سپس در قهوه‌خانه «حاج اسماعیل کریم‌آبادی» در خیابان بوذرجمهری، به‌عنوان شاگرد قهوه‌چی، مشغول به کار شد. کریم‌آبادی قهوه‌چی‌ای اهل سیاست بود و بعدها همین آشنایی، در ورود شمشیری به عرصه سیاست بی‌تأثیر نبود. پس از درگذشت کریم‌آبادی، شمشیری با بیست تومان پس‌انداز خود و کمک برخی آشنایان، قهوه‌خانه کوچکی در بازار بزازها، روبه‌روی خانِ مدرسه عبدالله‌خان، دایر کرد. اما در سال‌های جنگ جهانی اول و قحطی ۱۲۹۷، روزگار سختی را گذراند. فقر و قرض چنان بر او فشار آورد که دکانش به گرو رفت و تعطیل شد. خود او نیز مدتی بعد به مالاریا مبتلا شد و خانه‌نشین گردید. در این شرایط، یکی از دوستان جوانمردش، حاج محمدحسین صالحی، از وضع او آگاه شد و سی تومان به او قرض داد. شمشیری با همین سرمایه اندک، کار را از سر گرفت و با تلاش فراوان توانست قهوه‌خانه بزرگ‌تری، این بار روبه‌روی خانِ مسجد شاه، دایر کند. به‌تدریج کارش رونق گرفت و از فقر و عسرت نجات یافت. شمشیری در فاصله سال‌های ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰، با اجاره بخش‌هایی از املاک موقوفه در تهران و حومه، وارد فعالیتی تازه شد. او با اداره مناسب این موقوفات، اجاره‌بهای آن‌ها را به‌طور چشمگیری افزایش داد و خود نیز از این راه به منافعی رسید. سپس اداره یخچال‌های طبیعی وقفی را بر عهده گرفت و با آموختن فنون این کار، یخچال‌داری را نیز به مشاغل خود افزود. او مردی فوق‌العاده پرکار بود و با سستی و کاهلی سخت مخالفت می‌کرد. با آنکه سواد چندانی نداشت، از هوش و استعداد فطری برخوردار بود و به‌معنای واقعی کلمه، خودساخته، آزاده، راستگو و آزادمنش بود. همین ویژگی‌ها، همراه با پشتکار و حسن معاشرت، زمینه پیشرفت او را فراهم کرد. شمشیری در حوالی سال ۱۳۲۰، در ضلع جنوب شرقی سبزه‌میدان، سالنی اجاره کرد و با تأسیس چلوکبابی نسبتاً بزرگی، فعالیت خود را از قهوه‌خانه‌داری به چلوکبابی تغییر داد. دیری نگذشت که به‌دلیل نظافت، کیفیت غذا و دقت در کار، چلوکبابی او در سراسر تهران شهرت یافت. برنجکاران آشنای او از گیلان، برنج دم‌سیاه درجه‌یک و دامداران دوستش از ملایر و همدان، گوشت مرغوب را با وانت یخچال‌دار به چلوکبابی می‌رساندند. شمشیری نیز با استفاده از این مواد اولیه و رعایت کیفیت و نظافت، رستوران خود را به یکی از معروف‌ترین چلوکبابی‌های تهران تبدیل کرد. مشتریان او تنها مردم عادی نبودند؛ بسیاری از رجال و شخصیت‌های ایرانی و خارجی نیز به‌طور مرتب به آنجا می‌آمدند. در ساعات ناهار و شام، حتی با وجود سالن بزرگ رستوران، بسیاری از مشتریان ناچار بودند برای صرف غذا منتظر بمانند. شمشیری در اواخر دهه بیست، هنگامی که دکتر محمد مصدق نماینده مجلس شورای ملی بود و با نطق‌های شورانگیز خود توجه مردم را جلب می‌کرد، به‌تدریج وارد عرصه سیاست شد. او که پیش‌تر با کریم‌آبادیِ اهل سیاست آشنا شده بود، در این دوره به‌شدت تحت تأثیر شخصیت و اندیشه‌های مصدق قرار گرفت. در انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی در سال ۱۳۲۸، شمشیری با تلاش و پیگیری فراوان، بسیاری از بازاریان تهران را به حمایت از نامزدهای جبهه ملی، از جمله دکتر مظفر بقایی و حسین مکی، تشویق کرد. او در این دوره، ایمان و اعتقاد خود را به مصدق و نهضت ملی به‌روشنی نشان داد. با نخست‌وزیری دکتر مصدق، شمشیری به یکی از رابطان مهم میان بازار و دولت ملی تبدیل شد. بازاریان، خواسته‌های خود را از طریق او به نخست‌وزیر منتقل می‌کردند و متقابلاً، شمشیری پیام‌ها و درخواست‌های مصدق را به آنان می‌رساند. بااین‌حال، بنا بر روایت‌های موجود، او در سراسر دوران نخست‌وزیری مصدق، حتی یک تقاضای نامشروع برای خود یا دیگران به دفتر نخست‌وزیری تسلیم نکرد. در مقابل، هنگامی که مصدق از او خواست به برخی احزاب ملی کمک مالی کند، شمشیری از بازاریان طرفدار نهضت ملی، از جمله حاج محمود مانیان، حاج حسن قاسمیه، حاج ابراهیم کریم‌آبادی، حاج احمد حاج‌حریری، حاج نوروزعلی لباسچی، حاج محمدحسین راسخ‌افشار و دیگران، وجوهی جمع‌آوری می‌کرد و به احزاب حامی جبهه ملی می‌رساند. اهمیت این نقش تنها در جمع‌آوری پول نبود؛ شمشیری از معدود چهره‌هایی بود که توانست میان بازار، دولت ملی و جریان‌های سیاسی مختلف ارتباط برقرار کند. او از نفوذ اجتماعی و اعتبار شخصی خود برای پشتیبانی از نهضت ملی استفاده می‌کرد. قسمت اول @mohammadmosaddegh