es
Feedback
ما بچه شیعه هستیم

ما بچه شیعه هستیم

Ir al canal en Telegram

﷽ هدف تربیت مذهبی خردسالان زیر ۷ سال می ‌باشد. مارا در اینستاگرام دنبال کنید: instagram.com/bacheh_shia ادمین: @Mahdiaar ادمین تبادل و مسابقه: @BACHE_SHEEA

Mostrar más
1 952
Suscriptores
+424 horas
+147 días
+930 días
Archivo de publicaciones
🌸 یک حدیث در تربیت فرزندان:🌸 امام زین العابدین (ع) فرمودند: «حق کودک آن است که به او مهربانی‌کنی، در پالایش اخلاق او از بدیها بکوشی، او را آموزش دهی، از خطای او درگذری و آن را بپوشانی، با او حکیمانه دوستی نمایی، به او در انجام وظایفش کمک کنی و خطاهای ناشی از کم سنّ و سالی او را بپوشانی، زیرا این کار ها سبب توبه (و دست برداشتن او از اشتباه خود) می باشد و (از دیگر حقوق کودک)، مدارا و لجبازی نکردن با اوست که برای رشد (عقل و فکر) او بهتر است». تحف العقول، صفحه 270 @bacheh_shia

🌼سربند یا حسین🌼 دیروز مادرم پیشانی مرا با «یا حسین» بست یک دفعه بغض من با دسته های اشک در کوچه ها شکست وقت اذان ظهر من سجده می روم بر خاک کربلا این یا حسین سبز کرده ست سربلند پیشانی مرا @bacheh_shia

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید... #یا صاحب الزمان @bacheh_shia
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید... #یا صاحب الزمان @bacheh_shia

ما خسته ایم،منتظران تو خسته اند کِی ختم می شود ته این ماجرا به تو؟ سلام درمان همه خستگی ها @bacheh_shia
ما خسته ایم،منتظران تو خسته اند کِی ختم می شود ته این ماجرا به تو؟ سلام درمان همه خستگی ها @bacheh_shia

امروز صبح ما به مشهد رسیدیم. ✈️ مادربزرگم هم با ما آمد. 👵 وقتی پیش پدر و مادر و مادربزرگم هستم، خیلی به من خوش می‌گذرد. 😌 ما به زیارت امام رضا (ع) رفتیم. 🕌 آن جا خیلی شلوغ بود. 🚶‍♂️🚶‍♀️ یک گنبد طلایی داشت که پر از کبوتر بود. 🕊️ به مادرم گفتم:"چقدر کبوتر به این جا آمده!" 🐦 مادرم گفت:" این کبوترها همین جا زندگی می‌کنند. می‌خواهی برایشان دانه بریزی؟" 🥣 پدرم گفت:" تا شما بروید و به کبوترها دانه بدهید، من کاری دارم، می‌روم و زود برمی‌گردم." 🚶‍♂️ از مادرم پرسیدم:"پدر کجا رفت؟" مادرم با تعجب گفت:"نمی‌دانم. حتما کاری دارد و زود برمی‌گردد." 🤷‍♀️ من و مادر و مادربزرگم رفتیم و یک کاسه پر از دانه خریدیم و من آن‌ها را برای کبوترها ریختم. 🐦 مادرم گفت:" وقتی برای کبوترها دانه می‌ریزی، یک آرزو کن و از امام رضا (ع) بخواه که آرزویت را برآورده کند." 🙏 من توی دلم به امام رضا (ع) گفتم که دلم می‌خواهد دایی جانم هم پیش ما بیاید تا مادر و مادربزرگم خوشحال شوند. 😊 وقتی همه ی دانه‌ها را به کبوترها دادم، پدرم پیش ما برگشت. 👨 دایی هم با او بود. 👴 مادر و مادربزرگم خیلی خوشحال شدند. 😄 ما داخل حرم امام رضا (ع) رفتیم. 🕌 آن جا همه نماز خواندند و دعا کردند. 🙏 من هم دعا کردم و با فرشته‌ها حرف زدم. 👼 با امام رضا (ع) هم حرف زدم. 💬 من امام رضا (ع) را خیلی دوست دارم. ❤️ او مهربان است. 🕊️ آسمان و گنبد و حرمش پر از کبوتر و فرشته است و حیاط حرمش پر از دعای بچه‌ها. 🙌 #داستان_کوتاه_کودک #قصه_کودک @bacheh_shia

#قصه‌های_دردونه‌_خدا | می‌دونید بدترین آدما چه شکلی‌ان؟ اونایی که بچه‌ها رو اذیت می‌کنن ▪️ ایلیا امشب فهمید امام حسین علیه‌السلام خیلی مراقب خانواده‌شون بودن؛ اما آدم بدا ... @bacheh_shia

جذب کودکان با کتاب مذهبی  🔹گاهی قبل از خواندن صفحه جدید، تصویر صفحه جدید، نشان کودک داده شود و از او خواسته شود، با توجه به تصویر، ادامه داستان را حدس بزند یا نام شخصیتهایی که هنوز در داستان اسمی برده نشده را با توجه به معرفی پیش ار شروع کتاب حدس بزند . مثلا اگر کتابی در خصوص واقعه کربلاست قبل از داستان خوانی شخصیتی مثل حرمله را معرفی میکنیم و با رسیدن به صفحه ای که تصویری از او دارد از کودک بخواهیم نام شخصیت را حدس بزند و واقعه را برایمان تعریف کند. 🔹گاهی برای همراهی بچه ها با قصه خوانی و تمرکزشان بر داستان، کلمات آخر هر سطر یا پاراگراف را نخواند و بچه ها آن را بگویند.مثلا: پاییز مثل برق گذشت و زمستان ....( رسید) "رسید" را نخواند تا بچه ها همراهی کنند و کلمه را تشخیص دهند 🔹در برخی کتاب ها، نویسنده کتاب، برخی جملات را به عنوان ترجیع بند مدام تکرار می کند. خوب است در این موقع بچه ها این جملات را تکرار کنند. مثلا در کتاب « حالا چی کار کینم؟» نویسنده همین جمله را به دفعات زیاد تکرار کرده. خوب است بچه ها همراه شوند. یا مثلا در کتاب «چرا؟»، شخصیت اصلی قصه « رقیه »، در برابر با هر جمله ای کلمه چرا را تکرار می کند. بچه ها خودشان را به جای رقیه قرار دهند و کلمه چرا را تکرار کنند. 🔹گاهی هنگام قصه خوانی، از برخی مفاهیم، رفتارها و تصاویر، سوال شود. (مثل وضو گرفتن )اما به شکلی نباشد که فاصله بین اجزای قصه واقع شود و شیرازه قصه از هم بپاشد. 🔹اگر در قصه آمده است که « قیافه دشمنان امام حسین ع نامهربان بود» از بچه ها بخواهیم «قیافه هاتون را نامهربان کنید، حالا مهربان کنید» مثلا در قصه آمده است شمر گفت: ما اجازه نمیدهیم شما آب بنوشید از بچه ها خواسته شود این جملات را در حالت نا مهربانی(غرور و عصبانیت)، بیان کنند. بر گرفته از یادداشتهای اسماعیل آذری نژاد @bacheh_shia

مهربان مولایم ... دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی #امام_عصر علیه‌السلام #سلام @Shahrah
مهربان مولایم ... دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی #امام_عصر علیه‌السلام #سلام @Shahrah

mari_soleimani [​0:43] · mp4 720p [7.3 MB] saved by @download_it_bot

سلام بابای مهربانم! من عادت کرده‌ام هر صبح قبل از باز شدن چشم‌هایم دوستت داشته باشم؛ وَ برایم مهم نباشد که تو را در این شهر ش
سلام بابای مهربانم! من عادت کرده‌ام هر صبح قبل از باز شدن چشم‌هایم دوستت داشته باشم؛ وَ برایم مهم نباشد که تو را در این شهر شلوغ به فراموشی سپرده‌اند... آدم‌هایی که کارشان فراموش کردن خوبی‌هاست ! #سلام @bacheh_shia

تصور برخی از ادمها وقتی فکر میکنند خودشون روزی بچه رو تامین میکنند!
تصور برخی از ادمها وقتی فکر میکنند خودشون روزی بچه رو تامین میکنند!

سلام پدر مهربانم💛 عجب بی شما هر روز سخت می گذرد و من چقدر دیدارمان را با گناه عقب انداخته‌ام ... #سلام @bacheh_shia
سلام پدر مهربانم💛 عجب بی شما هر روز سخت می گذرد و من چقدر دیدارمان را با گناه عقب انداخته‌ام ... #سلام @bacheh_shia

☀️ سلام وحید سه سالش بود. وحید پسر عموی من بود. وحید سلام نمی کرد. صبح ها که از خواب بیدار می شد، زل می زد به چشم های یک عالم عمو و عمه و مادربزرگ و پدربزرگ و سلام نمی کرد. همه می گفتند: وحید سلام کن! وحید سلام کن! ولی وحید می رفت زیر چادر مادرش قایم می شد یا پشت درِ اتاقشان سنگر می گرفت و سلام نمی کرد. من یک سال و نیم‌ از وحید بزرگتر بودم و سلام نکردنِ وحید بزرگ‌ترین مشکلم بود. برای همین از این اتاق به آن اتاق می رفتم و می گفتم: سلام از آشپزخانه می آمدم به هال و می گفتم: سلام می رفتم به ایوان و رو به باغ می گفتم: سلام به صندلی ها سلام می کردم. به دمپایی ها سلام می کردم. به کاسه و بشقاب و پیش دستی ها سلام می کردم! همه کلافه می گفتند: عرفان چرا اینقدر سلام می کنی! عرفان بسه! عرفان سلام نکن! می گفتم: آخه وحید سلام نمی کنه! یعنی در آن دنیای چهار سال و اندی‌ خودم دنبال یک راه چاره می گشتم، می خواستم چیزی را جبران کنم، می خواستم از خجالت بزرگترها در بیایم. از دار دنیا فقط یک سلام داشتم و با دست و دلبازی تمام ولخرجی می کردم! حالا هم مشکلم همین است، حالا هم که جامعه پر است از خشم و خشونت و بی رحمی و بی سلامی، هنوز هم من جز سلام چیزی ندارم. ... هنوز هم‌‌ بعد از این همه سال چاره ای جز #سلام پیدا نکرده ام. از صفحات مجازی @bacheh_shia

sticker.webp0.21 KB

علی اصغر @bacheh_shia

photo content