8 508
Suscriptores
-224 horas
-117 días
-2730 días
Archivo de publicaciones
8 508
باشد که باد مهربانانه تا کند با ما
باشد که آتش نامهایمان را بیاد بسپارد
باشد که بهار سرزند
باران دوباره ببارد
باشد که زمین سبز بروید
لغزشهایمان را ببلعد..
- دایان دی پریما
8 508
آن میخانه که تو از بهرِ خویش بنا کرده ای
گُنجاتر از هر خانهاى ست،
میاى که تو در آن پرورده ای
همه عالم آن را دَرکشیدن نتواند.
آن پرندهاى که [ناماش] روزگارى ققنوس بود،
در خانه میهمانِ تو ست،
آن موشى که کوه زاد،
همانا خود تو ای!
همه و هیچ تو ای، می و میخانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
تو که هماره در خود فرومیریزی و
هماره از خود پَر میکشی
ژرفترین فرورفتگیِ بلندیها تو ای،
روشنترین روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانهترین مستیها تو ای
تو را، تو را با شراب چه کار؟
- نیچه
8 508
زمان نیرمندتر است از هر دو آفریده
آفریده اهورا و آفریده اهریمن
زمان دریابنده است کار و سامان را
زمان آگاه تر
زمان از دریابندگان دریابنده تر
زمان از آگاهان آگاه تر
که تصمیم به زمان شاید گرفتن
به زمان مان افگنده شود
سرنوشت به زمان
آراسته ها شکسته شود
کس از وی رهایی نیابد از میرندگان
نی اگر به بالا پرد
نی اگر به نگونی چاهی کند
اندر نشیند
نه اگر به زیر خانه ی آبهای سرد فروگردد
- بندهشن
8 508
آن فضيلت اساسي كه مورد نياز ماست، شهامت است. شهامت فضيلتي است كه بي اعتنا به قوانين دنيا، با تحمّل «غيرممكن» خود را نشان مي دهد. بايد به هر نقطه ی غيرممكن چسبيد، بي آن كه خود را مسئول كلّ وضعيت دانست: شهامت دربرخورد با نقطه به عنوان نقطه، يك فضيلت محلي است. اين فضيلت از يك اخلاق محلّ سرچشمه مي گيرد و افق پيش رويش فرضيه كمونيستي است.
- آلن بدیو . شهامت و امر ناممکن
8 508
چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر میشنیدی پند ادیبان
8 508
دست های کبود عشق
آه ای چهره ی بال دار
ای تن ریشه دار
پوشیده لباسی از عریانی
با کمربندی بی کلام بر کمرگاه
و زیورآلاتی به زنگ های تند بر گردن
آه ای روح تن یافته
آزاد شده از عشق
آفتاب بیابان را در آغوش می گیرد
بیابان واحه ها و پناهگاه هایش را
هنگامی که یک زندگی
که از آغاز تا پایان رنگ می گرداند، به تمامی
خود را نگاه می دارد و
بسنده به خویش است.
- من ری
8 508
ما برای هیچ کدام از فضیلتهایی که دارا هستیم ارزش واقعی قائل نیستیم تا اینکه نبود آنها را در رقیب خود ببینیم.
- نیچه. انسانی بس انسانی
8 508
هر اندوهِ راستین را بیست سایه است
که خود را چون اندوه مینمایانند اما چنین نیست
برای چشمِ سوگوار، در درخششِ اشکهای خیرهکننده
یکچیز به صدها چیز تقسیم میشود
بسانِ چشماندازهایی که چون راست در آن بنگریم
چیزی جز آشفتگی نمود نکنند اما چون اُریبوار به چشم آیند
شکلِ روشن پدیدار آید...
- شکسپیر. ریچارد دوم. پرده دوم صحنه دوم.
8 508
الحَرفُ لا یعَبِّرُ عَن نَفسِهِ فَکیفَ یعَبِّرُ عَنّی
کلمه خود را بیان نتواند کرد چگونه مرا بیان کند..
مرا گفت: سراغ مرا از کلمات مگیر!
مرا گفت: معرفتی که در آن جهل نیست، معرفتی است که در آن معرفت نیست!
مرا گفت: مرا چون کودک یاد کن و چون زن بخوان!
مرا گفت: علم ِ ثابت همان جهل ِ ثابت است!
مرا گفت:دلیل از جنس حجاب و حجاب از جنس عِقاب است!
مرا گفت: کلمه را پس ِ پشت بیفکن و گرنه رستگار نخواهی شد!
مرا گفت: نه کلمه و نه آنچه در اوست ونه آنچه از اوست و نه آنچه برآن دلالت دارد، بر شناساندن من توانا نیست!
مرا گفت: وقتی خود را بی واژه به تو شناساندم، سنگ و گِل با تو سخن خواهند گفت!
مرا گفت: چون از حرف درگذری به جایگاه رویت می رسی..
مرا گفت: سخن، حجاب و حجاب سخن است!
مرا گفت: واژه گردنه اهریمن است!
مرا گفت: دانایی آن سوی کلمات است..
- محمدبن عبدالجبار نفری
(المواقف والمخاطبات)
8 508
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر میگذرانیم
کلمات بیگناه
نابخردانه مینماید
پیشانی صاف
نشان بیعاریست
آن که میخندد
هنوز خبر هولناک را
نشنیده است
چه دورانی!
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش
جنایتیست. -
چرا که از اینگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بیشمار
خموشی گزیدن است!
نیک آگاهیم
که نفرت داشتن
از فرومایهگی حتا
رخسارهی ما را زشت میکند
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن
بر بیدادگری حتا
صدای ما را خشن میکند
دریغا!
ما که زمین را آمادهی مهربانی میخواستیم کرد
خود
مهربان شدن نتوانستیم!
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی
آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان
با گذشت یاد آرید..
- برتولت برشت
8 508
آه بانو، وقتی که جام سرازیر ماه تقدیست کرد
آتشی لطیف شدی با نرمی ابر،
در چهره ات ستارگان سختگیر تا چشم هات شناکردند،
ایستادی، و سایه ات جای من بود
برگشتی، سایه ات یخ زد
آه بانوی من.
آه بانو، وقتی که دریا در آغوشت کشید
مرمری از کف بودی اما خموش
چه زمانی گورش را می گشاید سنگ؟
چه زمانی کف های خویش را وا می نهند امواج؟
تو نخواهی مرد، نه به خانه باز می آیی،
آه بانوی من.
آه بانو، وقتی که باد تو را بوسید
موسیقی اش کردی که تو صدفی کامل بودی.
از آن روز که قلبم شنید و تکه تکه فروریخت
تا هنوز پی جوی آن آب و بادم
که عاشقان تو بدخواهانه ربودند.
آه بانوی من
آه بانو، نگاه کن آن زمان که تو را از دست داده ام
دست های ماه را به پراکندن بیهودگی
دست های دریا را، تباه شده از پستان گیتی
زوال جهان را در گذرگاه دستان ِ باد
و سر مرا، خسته از عشق، آرمیده بر دست هایم
و دست هایم پر از غبار،
آه بانوی من
- تد هیوز
