es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

Light Workers🔆

Light Workers🔆

Ir al canal en Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers

Mostrar más
404
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-130 días
Archivo de publicaciones
بصیرت شما تنها زمانی کامل خواهد شد که به قلبتان بنگرید، آنکه تنها به جهان بیرون می‌نگرد،رویا می‌بیند . بیداری، با نگریستن به
بصیرت شما تنها زمانی کامل خواهد شد که به قلبتان بنگرید، آنکه تنها به جهان بیرون می‌نگرد،رویا می‌بیند . بیداری، با نگریستن به درون رخ می‌دهد. #کارل_گوستاو_یونگ @lightworkers

معراج نه چون دود به بالا دویدن است، بلکه به حقیقتِ خود رسیدن است. #حسنات_العارفین @lightworkers
معراج نه چون دود به بالا دویدن است، بلکه به حقیقتِ خود رسیدن است. #حسنات_العارفین @lightworkers

بدبخت کسی بو‌َد که وی را علم دهند و عمل ندهند، توفیق عمل دهند و اخلاص ندهند به صحبت نیکان راه دهند و قبول ندهند. #رساله_الغوث
بدبخت کسی بو‌َد که وی را علم دهند و عمل ندهند، توفیق عمل دهند و اخلاص ندهند به صحبت نیکان راه دهند و قبول ندهند. #رساله_الغوثیه #ابن_عربی @lightworkers

شاید تمام این سکانس، در نهایت درباره یک چیز باشد: رابطه انسان با کمبود. یکی از کمبودش می‌خواند. یکی از کمبود گریه می‌کند. یکی فقط نگاه می‌کند. و ما بیرون صحنه نشسته‌ایم و می‌خندیم. اما اگر کمی صبر کنیم... شاید بفهمیم هر سه نفر، جایی درون ما زندگی می‌کنند. گاهی گدا هستیم؛ وقتی دستمان را برای گرفتن ارزش به سوی دیگری دراز می‌کنیم. گاهی فامیل دور هستیم؛ وقتی هر احساسی را بدون پرسش وارد خودمان می‌کنیم. و گاهی می‌توانیم طهماسب باشیم؛ وقتی می‌توانیم ببینیم، احساس کنیم، اما فوراً با آن یکی نشویم. و شاید خودشناسی یعنی همین: نه اینکه دیگر گدا نباشیم... نه اینکه دیگر گریه نکنیم... نه اینکه همیشه آرام بمانیم... بلکه بتوانیم بفهمیم: الان کدام بخش از من پشت فرمان نشسته است؟ و شاید آن لحظه‌ای که بتوانیم این سؤال را بپرسیم... برای اولین بار، دیگر فقط شخصیت «گدا» را تماشا نمی‌کنیم. خودمان را در او دیده‌ایم. #مهدی_شفیعی @lightworkers

قسمت دهم (پایان) شاید بعد از تمام این قسمت‌ها، حالا بتوانیم به همان صحنه ابتدایی برگردیم. گدا درباره سفر می‌گوید. درباره تفریح. درباره لذت. اما طوری می‌خواند که انگار دارد برای چیزی از دست‌رفته سوگواری می‌کند. و فامیل دور گریه می‌کند. در نگاه اول، این فقط یک تضاد خنده‌دار است. اما شاید تمام قدرت این شخصیت دقیقاً در همین تضاد باشد: کلماتش یک چیز می‌گویند؛ لحنش چیز دیگری. طنز از همین شکاف متولد می‌شود. اگر گدا همان حرف‌ها را با لحن شاد می‌گفت، احتمالاً بخش زیادی از جذابیت صحنه از بین می‌رفت. اگر هم واقعاً درباره یک اتفاق غمگین مرثیه می‌خواند، دیگر آن تضاد وجود نداشت. طنز در فاصله میان این دو شکل می‌گیرد: محتوا شاد است؛ فرم سوگوارانه است. و ما دقیقاً وسط این تناقض می‌خندیم. اما اینجا یک سؤال جالب وجود دارد: چرا این تناقض برای ما این‌قدر آشناست؟ چون خود انسان هم پر از تناقض است. چند بار شده چیزی بگویی: «خوبم.» اما خوب نباشی؟ خندیده‌ای... اما درونت سنگین بوده؟ به کسی گفته‌ای: «مهم نیست.» در حالی که اتفاقاً خیلی هم مهم بوده؟ گفته‌ای: «من به کسی احتیاج ندارم.» در حالی که عمیقاً دلت می‌خواسته کسی کنارت باشد؟ ما هم گاهی دقیقاً شبیه گدا هستیم. کلمات یک چیز می‌گویند و روان چیز دیگری. شاید به همین دلیل گدا این‌قدر آشناست. او چیزی را پنهان نمی‌کند. تناقضش را آشکارا جلوی ما می‌گذارد. و شاید ما به او می‌خندیم چون چیزی را می‌بینیم که در خودمان همیشه دوست نداریم ببینیم: انسانی که همزمان می‌تواند بخندد و غمگین باشد؛ امیدوار باشد و ناامید؛ نیازمند باشد و مغرور؛ بخواهد نزدیک شود و همزمان از نزدیک شدن بترسد. روان انسان یکپارچه و ساده نیست. پر از صداهای مختلف است. و اینجا طنز یک کار مهم انجام می‌دهد. طنز به ما اجازه می‌دهد برای لحظه‌ای چیزی را ببینیم که اگر مستقیم با آن روبه‌رو شویم، ممکن است از آن دفاع کنیم. اگر کسی به ما بگوید: «تو گاهی برای دریافت محبت، خودت را کوچک می‌کنی.» ممکن است بگوییم: «نه، اصلاً!» اما اگر همین ویژگی را در یک شخصیت بامزه ببینیم، می‌خندیم. و شاید بعد از خندیدن، ناگهان مکث کنیم: «نکند من هم...؟» همین «نکند» ارزشمند است. چون خودشناسی معمولاً با قطعیت شروع نمی‌شود. با یک سؤال شروع می‌شود. اما قرار نیست از این مجموعه نتیجه بگیریم که «گدا بد است». اتفاقاً برعکس. اگر تمام این تحلیل‌ها را درست فهمیده باشیم، گدا بیش از آنکه شخصیتی برای قضاوت باشد، شخصیتی برای فهمیدن است. او می‌تواند نماینده بخشی از ما باشد که زمانی واقعاً نیازمند بوده. بخشی که دیده نشده. بخشی که محبت خواسته. بخشی که ترسیده. بخشی که هنوز منتظر است کسی دستش را بگیرد. مسئله این نیست که این بخش را بکشیم. مسئله این است که آن را بشناسیم. و شاید بلوغ روانی یعنی این: دیگر مجبور نباشم برای دیده شدن، خودم را کوچک کنم. برای دوست داشته شدن، خودم را نابود نکنم. برای گرفتن توجه، قربانی نشوم. برای رد نشدن، خود واقعی‌ام را پنهان نکنم. و از طرف دیگر... آن‌قدر هم به سمت بی‌نیازی نروم که بگویم: «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم.» چون این هم می‌تواند یک نقاب باشد. انسان بالغ کسی نیست که دیگر نیازی ندارد. کسی است که نیازش را می‌شناسد و می‌تواند آن را بدون از دست دادن خودش بیان کند. و فامیل دور چه چیزی به ما یاد می‌دهد؟ اینکه هر احساسی که وارد ما می‌شود، الزاماً حقیقت ما نیست. ممکن است تحت تأثیر کسی قرار بگیریم. ممکن است صدای دیگری در ما چیزی را بیدار کند. اما لازم نیست هر احساسی را فوراً باور کنیم. می‌توانیم مکث کنیم و بپرسیم: «این احساس از کجا آمد؟» و طهماسب؟ شاید در نهایت او مهم‌ترین درس این سکانس را به ما می‌دهد. نه به خاطر اینکه بی‌احساس است. بلکه به خاطر اینکه در میان این آشفتگی، خودش را از دست نمی‌دهد. گدا در جهان خودش است. فامیل دور در احساس خودش فرو می‌رود. و طهماسب همچنان فاصله‌ای برای دیدن باقی می‌گذارد. شاید این فاصله، همان چیزی باشد که ما در زندگی به آن احتیاج داریم: نه فاصله از انسان‌ها... بلکه فاصله‌ای کوچک میان: محرک و واکنش. میان: احساس و عمل. میان: آنچه اتفاق افتاده و داستانی که ذهن من درباره آن ساخته است. حالا اگر دوباره گدا را ببینیم... دیگر فقط یک «گدا» نمی‌بینیم. یک آینه می‌بینیم. یک بخش از خودمان را می‌بینیم که گاهی می‌گوید: «من را ببین.» گاهی: «من را دوست داشته باش.» گاهی: «به من بده.» گاهی: «من را نجات بده.» و شاید سؤال مهم این نباشد که: «چطور این گدا را از خودم حذف کنم؟» بلکه: «چطور آن‌قدر بالغ شوم که دیگر مجبور نباشد برای شنیده شدن، این‌همه فریاد بزند؟»

نمی‌باید که در کار دنیا به‌کلی مشغول شدن، سهل باید گرفتن. و در بند آن نمی‌باید بودن که نبادا این برنجد و آن برنجد، می‌باید که
نمی‌باید که در کار دنیا به‌کلی مشغول شدن، سهل باید گرفتن. و در بند آن نمی‌باید بودن که نبادا این برنجد و آن برنجد، می‌باید که گنج نرنجد. اگر اینان برنجند، اوشان بگرداند، اما اگر او برنجد نعوذ بالله، او را که گرداند؟ @lightworkers

غم‌های کوچک پر حرف‌اند؛ غم‌های بزرگ ، لال. #میشل_دو_مونتنی @lightworkers
غم‌های کوچک پر حرف‌اند؛ غم‌های بزرگ ، لال. #میشل_دو_مونتنی @lightworkers

قسمت نهم اگر این بار به جای گوش دادن به حرف‌های گدا، فقط به بدن شخصیت‌ها نگاه کنیم، صحنه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. گدا خمیده است. فامیل دور با شنیدن آواز او به‌تدریج خودش را رها می‌کند و در وضعیت گریه فرو می‌رود. و طهماسب... ایستاده می‌ماند. این فقط تفاوت سه حالت بدنی نیست. اگر صحنه را نمادین بخوانیم، انگار با سه وضعیت روانی روبه‌رو هستیم: فروپاشی، هم‌فروپاشی و ایستادن. گدا از ابتدا در وضعیت «پایین» قرار دارد. او فقط از نظر جایگاه اجتماعی پایین نیست. بدن او هم این وضعیت را حمل می‌کند. لباس، کلاه، حالت سر، حرکت بدن و نحوه حضورش، تصویری از انسانی می‌سازند که انگار خودش را در سطح پایین‌تری از دیگران تعریف کرده است. اینجا یک نکته مهم وجود دارد: گاهی انسان ابتدا خودش را کوچک احساس می‌کند... بعد بدنش همان احساس را اجرا می‌کند. سر پایین می‌آید. شانه‌ها جمع می‌شوند. حرکت محدود می‌شود. صدا شکل خاصی پیدا می‌کند. و بعد این وضعیت بدنی، دوباره همان احساس را تقویت می‌کند. روان روی بدن اثر می‌گذارد و بدن هم روی روان. اما اتفاق جالب درباره فامیل دور چیست؟ او فقط گریه نمی‌کند. بدنش هم همراه با گریه تغییر می‌کند. انگار ایستادن برایش دشوار می‌شود. به سمت گدا خم می‌شود. و در نهایت از آن حالت محکم و معمول خودش فاصله می‌گیرد. اینجا می‌توانیم یک سؤال مهم بپرسیم: چرا بعضی احساسات، فقط ذهن ما را تغییر نمی‌دهند؛ بدن ما را هم تغییر می‌دهند؟ وقتی انسان غمگین است، فقط فکر نمی‌کند: «من ناراحتم.» بدنش هم ناراحتی را اجرا می‌کند. حرکت آهسته‌تر می‌شود. شانه‌ها پایین می‌آیند. نگاه تغییر می‌کند. تنفس تغییر می‌کند. بدن گاهی قبل از اینکه ما بتوانیم احساسمان را توضیح بدهیم، آن را نشان می‌دهد. و درست، طهماسب ایستاده است. اینجا به نظرم یکی از زیباترین تصاویر این سکانس شکل می‌گیرد. یک نفر در پایین‌ترین وضعیت است. یک نفر در واکنش به او فرو می‌رود. و یک نفر همچنان ایستاده و بیرون از این فرو رفتن باقی مانده است. این بار نمی‌خواهم دوباره بگویم «او ناظر است». آن را در قسمتهای قبل گفتیم. اینجا یک چیز دیگر می‌بینم: مسئله فقط مشاهده کردن نیست؛ مسئله حفظ وضعیت خود در حضور هیجان دیگری است. این تفاوت خیلی مهم است. ممکن است من غم تو را ببینم... بدون اینکه غمگین شوم. ممکن است خشم تو را بفهمم... بدون اینکه خشمگین شوم. ممکن است اضطراب تو را احساس کنم... بدون اینکه اضطراب تو را مال خودم کنم. این یعنی: همدلی بدون فرو رفتن. در زندگی واقعی چقدر این توانایی را داریم؟ تصور کن فرزندت از نتیجه امتحانش شکست خورده و گریه می‌کند. اگر تو هم فوراً مضطرب شوی: «وای، حالا چه کار کنیم؟! آینده‌اش چی می‌شه؟» دو نفر مضطرب داریم. اما اگر بگویی: «می‌بینم خیلی ناراحتی. بیا ببینیم چی شده.» تو احساس او را انکار نکرده‌ای. ولی در احساس او هم غرق نشده‌ای. تو هنوز روی زمین خودت ایستاده‌ای. همین موضوع در رابطه عاطفی حتی مهم‌تر است. همسرت عصبانی است. تو هم عصبانی می‌شوی. او صدایش را بالا می‌برد. تو صدایت را بالاتر می‌بری. او عقب می‌کشد. تو هم قهر می‌کنی. در چند دقیقه، دو نفر تبدیل شده‌اند به دو سیستم عصبیِ درگیر. اما گاهی بلوغ رابطه یعنی یک نفر بتواند بگوید: «می‌فهمم ناراحتی؛ ولی لازم نیست من هم برای اینکه تو را بفهمم، فرو بریزم.» این بی‌احساسی نیست. اتفاقاً ممکن است عمیق‌ترین شکل حضور باشد. حالا دوباره به تصویر نگاه کنیم. گدا پایین است. فامیل دور خم می‌شود. طهماسب ایستاده. اگر این را صرفاً یک شوخی تلویزیونی ببینیم، فقط چند عروسک و یک مجری می‌بینیم. اما اگر مثل یک تصویر روانی نگاه کنیم، می‌توانیم آن را به سه شکل حضور در برابر رنج بخوانیم: رنج کشیدن. در رنج دیگری فرو رفتن. و در کنار رنج ماندن، بدون اینکه خودت فرو بریزی. و شاید این آخری چیزی باشد که بسیاری از ما در روابطمان کم داریم. نه بی‌تفاوتی. نه نجات دادن. نه غرق شدن. بلکه: «کنار تو می‌مانم، اما خودم را از دست نمی‌دهم.» ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers

چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان‌ها بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینان‌بخش که در آن به انتظا
چه خوب است که انسان روحی را یافته باشد تا در میان آشوبِ طوفان‌ها بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهی اطمینان‌بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود ، نفسی برآورد. بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار او گذارد. احساس کند که رازدارش اوست ، زیبایی‌های جهان را با حواس او در آغوش کشد... با قلب او از زندگی کام گیرد حتی با او رنج ببرد. آه رنج کشیدن با او، شادی‌ست. ‌ #رومن_رولان @lightworkers

قسمت هشتم در قسمت‌های قبل دیدیم که فامیل دور به متن گدا واکنش نشان نمی‌دهد؛ به لحن و حال‌وهوای او واکنش نشان می‌دهد. اما در ادامه سکانس، یک اتفاق ظریف‌تر رخ می‌دهد. فقط صدای فامیل دور تغییر نمی‌کند... بدنش هم وارد این فضا می‌شود. سر پایین می‌آید. بدن خم می‌شود. ریتم حضورش با گدا هماهنگ می‌شود. انگار یک نفر فقط ناراحت نیست؛ بلکه دیگری را هم وارد جهان هیجانی خودش کرده است. احساس، فقط در کلمات منتقل نمی‌شود. گاهی لازم نیست کسی بگوید: «غمگین باش.» کافی است چند دقیقه کنار انسانی بنشینی که غمگین است. کم‌کم سرعت حرف زدنت تغییر می‌کند. حالت صورتت تغییر می‌کند. بدنت سنگین می‌شود. حتی ممکن است بدون اینکه دقیقاً بدانی چرا، حالت عوض شود. این همان چیزی است که در روابط انسانی بارها اتفاق می‌افتد: هیجان یک انسان می‌تواند فضای روانی انسان دیگری را تغییر دهد. یک مثال آشنا وارد خانه می‌شوی. همسرت چیزی نمی‌گوید. فقط ساکت است. گوشه‌ای نشسته. چند دقیقه بعد می‌بینی خودت هم حوصله حرف زدن نداری. می‌پرسی: «چی شده؟» می‌گوید: «هیچی.» اما تو می‌فهمی که «هیچی» نیست. چون قبل از اینکه چیزی گفته شود، فضا را احساس کرده‌ای. یا برعکس... کنار آدمی قرار می‌گیری که واقعاً شاد است. می‌خندد. با انرژی حرف می‌زند. چشم‌هایش زنده است. ممکن است چند دقیقه بعد خودت هم لبخند بزنی. بدون اینکه تصمیم گرفته باشی شاد شوی. این همان چیزی است که در زندگی روزمره به آن می‌گوییم: «حال خوبش به من هم منتقل شد.» اما اینجا یک خطر وجود دارد. اگر مرز روانی ضعیف باشد، انسان فقط احساس دیگری را درک نمی‌کند؛ آن را مال خودش می‌کند. این دو با هم فرق دارند. همدلی یعنی: «می‌فهمم تو غمگینی.» درهم‌آمیختگی هیجانی یعنی: «تو غمگینی، پس من هم باید غمگین باشم.» در اولی، من کنار احساس تو هستم. در دومی، احساس تو وارد هویت من می‌شود. فامیل دور را از این زاویه دوباره ببینیم. او شاید بیش از آنکه «غمگین» باشد، تحت تأثیر غم قرار گرفته است. این تفاوت ظریفی است. و در زندگی واقعی بسیار مهم است. چون بعضی آدم‌ها بعد از هر دیدار با یک فرد خاص، حالشان تغییر می‌کند. با یک دوست صحبت می‌کنند و افسرده می‌شوند. با یک عضو خانواده حرف می‌زنند و مضطرب می‌شوند. و بعد از چند ساعت تازه متوجه می‌شوند: «این احساس اصلاً از خود من شروع نشده بود.» دفعه بعد که ناگهان حالت عوض شد، از خودت بپرس: «این احساس از کجا شروع شد؟» قبل از اینکه بگویی: «من امروز خیلی بی‌حوصله‌ام.» ببین پنج دقیقه قبل کجا بودی. با چه کسی حرف زدی؟ چه چیزی دیدی؟ چه فضایی را تجربه کردی؟ گاهی پیدا کردن لحظه ورود یک احساس، از تحلیل کردن خود آن احساس مهم‌تر است. و اینجا دوباره هنر این سکانس خودش را نشان می‌دهد. گدا فقط آواز نمی‌خواند. او یک فضای هیجانی می‌سازد. فامیل دور وارد آن فضا می‌شود. و ما، به‌عنوان تماشاگر، بیرون آن ایستاده‌ایم و می‌خندیم. اما شاید سؤال عمیق‌تر این باشد: «من در زندگی، چند بار وارد احساسات دیگران شده‌ام و بعد فراموش کرده‌ام که این احساس از اول مال من نبوده؟» شاید بلوغ روانی فقط این نباشد که احساسات خودمان را بشناسیم. گاهی باید بتوانیم تشخیص دهیم: کدام احساس، صدای من است... و کدام احساس، صدای کسی است که مدتی کنار من بوده؟ ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers

مى‌دانى، بعضی آدم‌ها فقط با حضورشان، بدون اين كه كارى كنند يا حرفى بزنند، حال آدم را خوب مى‌كنند. مثل نسيمى كه نمى‌بینی‌اش، ا
مى‌دانى، بعضی آدم‌ها فقط با حضورشان، بدون اين كه كارى كنند يا حرفى بزنند، حال آدم را خوب مى‌كنند. مثل نسيمى كه نمى‌بینی‌اش، اما مى‌فهمى هوا تازه شده. جی دی سلینجر @lightworkers

قسمت هفتم ما واقعاً به گدا می‌خندیم یا به چیزی که درباره او نمی‌فهمیم؟ در این سکانس یک اتفاق ظریف می‌افتد. گدا حرف می‌زند. فامیل دور واکنش نشان می‌دهد. اما این دو انگار در یک جهان نیستند. گدا درباره سفر و تفریح می‌خواند؛ فامیل دور اما چیزی شبیه یک مرثیه می‌شنود. اینجا یک سؤال مهم شکل می‌گیرد: آیا ما همیشه همان چیزی را از دیگران می‌شنویم که آن‌ها می‌گویند؟ نه. ما اغلب چیزی را می‌شنویم که روان خودمان آماده شنیدن آن است. یک جمله را دو نفر می‌شنوند؛ دو چیز متفاوت دریافت می‌کنند. فرض کنید کسی به همسرش می‌گوید: «امشب نمیام خونه، می‌خوام با دوستام بیرون باشم.» برای یک نفر یعنی: «می‌خواد کمی تفریح کنه.» برای دیگری ممکن است یعنی: «دیگه من براش مهم نیستم.» جمله یکی است. اما تجربه دو نفر کاملاً متفاوت است. چرا؟ چون کلمات فقط وارد گوش نمی‌شوند. آن‌ها وارد تاریخچه روانی ما می‌شوند. فامیل دور دقیقاً همین کار را می‌کند. او نمی‌پرسد: «صبر کن ببینم، گدا دقیقاً چی گفت؟» او نمی‌گوید: «ولی این که درباره سفر بود!» او واکنش نشان می‌دهد. یعنی قبل از اینکه معنا را بررسی کند، تحت تأثیر تجربه‌ای قرار می‌گیرد که صدا در او ایجاد کرده است. و اینجا یک مسئله مهم درباره روابط انسانی آشکار می‌شود: گاهی ما به آدم مقابل پاسخ نمی‌دهیم. به برداشت خودمان از او پاسخ می‌دهیم. چند بار شده کسی چیزی به تو گفته باشد و تو چیز دیگری شنیده باشی؟ همسرت می‌گوید: «امشب خسته‌ام.» تو می‌شنوی: «دیگه حوصله منو نداره.» دوستت می‌گوید: «الان نمی‌تونم صحبت کنم.» تو می‌شنوی: «دیگه برام اهمیتی نداره.» رئیست می‌گوید: «این قسمت کارت نیاز به اصلاح داره.» تو می‌شنوی: «تو به درد این کار نمی‌خوری.» آدم مقابل یک جمله گفته. اما زخمی قدیمی، جمله دیگری شنیده است. اینجا «فامیل دور» برای من تبدیل به یک نماد جالب می‌شود. او فقط شخصیتی نیست که زود گریه می‌کند. او می‌تواند نماینده انسانی باشد که بین محرک و واکنش، فاصله بسیار کمی دارد. محرک وارد می‌شود... احساس بالا می‌آید... و واکنش اتفاق می‌افتد. بدون اینکه فرصتی برای پرسیدن این سؤال وجود داشته باشد: «آیا این احساسی که الان دارم، واقعاً متعلق به همین لحظه است؟» این سؤال ساده، یکی از مهم‌ترین سؤال‌های خودشناسی است. مثلاً وقتی ناگهان از رفتار کسی خیلی ناراحت می‌شوی، بپرس: «من الان دقیقاً از کاری که او کرد ناراحتم... یا این رفتار، چیزی قدیمی را در من فعال کرده؟» گاهی پاسخ، رابطه را کاملاً تغییر می‌دهد. چون متوجه می‌شوی: شدت واکنش من، فقط به اتفاق امروز مربوط نیست. اتفاق امروز شاید کوچک بوده... اما زخمی که لمس کرده، بزرگ است. و اینجا یک نکته ظریف درباره گدا وجود دارد. گدا لزوماً قصد ندارد فامیل دور را غمگین کند. او دارد کار خودش را انجام می‌دهد. اما نحوه حضور او چیزی را در دیگری فعال می‌کند. این اتفاق در زندگی واقعی هم دائماً رخ می‌دهد. ما همیشه مسئول احساسی که دیگری تجربه می‌کند نیستیم. اما شیوه حضورمان می‌تواند احساس خاصی را در او فعال کند. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت. اگر من با لحن تند با تو صحبت کنم و تو ناراحت شوی، نمی‌توانم بگویم: «احساس تو کاملاً مشکل خودته.» اما از طرف دیگر هم نمی‌توانم بگویم: «پس من مسئول تمام احساسات تو هستم.» رابطه سالم جایی میان این دو قرار دارد: من مسئول رفتار خودم هستم؛ تو مسئول شناخت و تنظیم احساس خودت. و شاید به همین دلیل این سکانس از یک شوخی ساده فراتر می‌رود. گدا چیزی را «می‌گوید». فامیل دور چیز دیگری را «می‌شنود». و ما، به‌عنوان تماشاگر، بین این دو ایستاده‌ایم و می‌خندیم. اما اگر کمی مکث کنیم، شاید متوجه شویم که خود ما هم در زندگی بارها همین کار را کرده‌ایم. آدمی چیزی گفته... ما چیزی شنیده‌ایم... و بعد بر اساس چیزی که شنیده‌ایم واکنش نشان داده‌ایم، نه لزوماً چیزی که او گفته است. دفعه بعد که از حرف کسی ناراحت شدی، قبل از پاسخ دادن دو جمله بنویس: او دقیقاً چه گفت؟ و بعد: من از حرف او چه معنایی برداشت کردم؟ اگر این دو جمله با هم فرق داشتند... همان فاصله، جایی است که باید روی خودت کار کنی. شاید یکی از بزرگ‌ترین مهارت‌های روانی انسان این باشد که بتواند بین این دو فرق بگذارد: آنچه اتفاق افتاد و آنچه روان من از آن ساخت. فامیل دور شاید دقیقاً به همین دلیل گریه می‌کند. و ما شاید به همین دلیل به او می‌خندیم. چون در جایی از زندگی... همه ما فامیل دور بوده‌ایم. ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers

ستایش و سرزنش، بدست آوردن و از دست دادن، اندوه و شادی، همچون باد می‌آیند و می‌روند . برای خوشبخت بودن همچون درختی تنومند در و
ستایش و سرزنش، بدست آوردن و از دست دادن، اندوه و شادی، همچون باد می‌آیند و می‌روند . برای خوشبخت بودن همچون درختی تنومند در وسط همه آن‌ها آرامش اختیار کن....... #بودا @lightworkers

مسئله ارزشمندی است. و اینجاست که «گدا» می‌تواند در هر طبقه اجتماعی زندگی کند. گدا بودن لزوماً به معنای نداشتن پول نیست. ممکن است آدمی خانه‌ای بزرگ داشته باشد... ماشین خوبی داشته باشد... موقعیت اجتماعی خوبی داشته باشد... اما از نظر عاطفی دائماً در حال گدایی باشد. گدایی توجه. گدایی تأیید. گدایی عشق. گدایی احترام. گدایی دیده شدن. و شاید عجیب‌ترین شکل آن این باشد که: آدم از همه چیز برخوردار باشد، اما هنوز احساس کند «کافی نیست». اما راه سالم چیست؟ نه بی‌نیازی. نه سرکوب نیاز. نه اینکه بگوییم: «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم.» این هم می‌تواند شکل دیگری از دفاع باشد. انسان موجودی وابسته و در عین حال مستقل است. ما به دیگران نیاز داریم. اما باید بتوانیم نیازمان را به زبان بیاوریم، نه اینکه دیگری را مسئول حدس زدن آن کنیم. مثلاً به جای: «تو اصلاً به من توجه نمی‌کنی.» بگو: «امروز خیلی به توجهت احتیاج دارم. می‌تونی نیم ساعت فقط با من باشی؟» به جای: «اگر دوستم داشتی این کار رو می‌کردی.» بگو: «این کار برای من معنای مهمی داره و دوست دارم اگر می‌تونی انجامش بدی.» به جای: «هیچ‌کس منو نمی‌فهمه.» بگو: «الان بیشتر از راه‌حل، نیاز دارم فقط به حرفم گوش بدی.» ببینید چه اتفاقی افتاد. همان نیاز... اما بدون بازی. آدم بالغ می‌تواند «نه» بشنود. این شاید سخت‌ترین قسمت باشد. اگر من درخواست کنم و تو بگویی: «نه.» من ممکن است ناراحت شوم. اما لازم نیست نتیجه بگیرم: «پس من دوست‌داشتنی نیستم.» این همان نقطه‌ای است که عزت‌نفس خودش را نشان می‌دهد. رد شدن از یک درخواست، مساوی رد شدنِ خودِ من نیست. این جمله ساده، می‌تواند بسیاری از روابط را نجات دهد. دفعه بعد که از کسی ناراحت شدی، قبل از اینکه شکایت کنی، از خودت بپرس: «اگر قرار بود به‌جای گلایه، یک درخواست روشن داشته باشم، چه می‌گفتم؟» مثلاً: «تو هیچ‌وقت کنار من نیستی.» تبدیل شود به: «امشب دوست دارم نیم ساعت کنارم بنشینی و فقط به حرفم گوش بدهی.» یا: «هیچ‌وقت به من اهمیت نمی‌دی.» تبدیل شود به: «وقتی پیامم بی‌پاسخ می‌مونه مضطرب می‌شم؛ اگر سرت شلوغه، فقط بهم بگو بعداً جواب می‌دی.» این تغییر کوچک، انسان را از جایگاه قربانی به جایگاه فاعل می‌آورد. و شاید این یکی از تفاوت‌های مهم «گدا» با انسان بالغ باشد: گدا می‌گوید: «تو باید چیزی به من بدهی تا من احساس ارزش کنم.» انسان بالغ می‌گوید: «من نیاز دارم و می‌توانم آن را درخواست کنم؛ اما ارزش من وابسته به پاسخ تو نیست.» این یعنی استقلال واقعی. استقلالی که به معنای بی‌نیازی نیست. بلکه یعنی: می‌توانم به تو نیاز داشته باشم، بدون اینکه مالک نیاز من باشی. و شاید حالا بتوانیم دوباره به آواز گدا برگردیم. او فقط درباره چیزهایی که ندارد حرف نمی‌زند. او به ما یادآوری می‌کند که انسان چقدر راحت می‌تواند تمام زندگی‌اش را از جایگاه «به من بده» تجربه کند. اما سؤال نهایی این نیست که: «چقدر داری؟» سؤال عمیق‌تر این است: «آیا می‌توانی نیاز داشته باشی، بدون اینکه خودت را کوچک کنی؟» چون نیازمند بودن، ضعف نیست. خودت را برای گرفتنِ چیزی که نیاز داری از بین بردن، مسئله است. ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers

قسمت ششم تا اینجا درباره «نداشتن» حرف زدیم. اما یک لایه ظریف‌تر وجود دارد: آدمی که احساس کمبود می‌کند، لزوماً درخواست‌کننده نیست. گاهی کمبود، شکل دیگری پیدا می‌کند. به جای اینکه بگوید: «من به محبت تو نیاز دارم.» می‌گوید: «تو اصلاً منو دوست نداری.» به جای: «می‌تونی کمکم کنی؟» می‌گوید: «هیچ‌کس هیچ‌وقت به من کمک نمی‌کنه.» به جای: «دلم می‌خواد بیشتر دیده بشم.» می‌گوید: «من برای هیچ‌کس مهم نیستم.» ظاهراً این‌ها فقط جمله‌های غمگین‌اند. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، پشت بعضی از آنها یک درخواست پنهان وجود دارد. فرق بزرگی هست میان «درخواست» و «گدایی» درخواست یعنی: من نیازی دارم و جرئت می‌کنم آن را واضح بگویم. گدایی عاطفی اما گاهی یعنی: من نیازم را مستقیم نمی‌گویم؛ کاری می‌کنم تو از ناراحتی من بفهمی که باید چیزی به من بدهی. این دو خیلی با هم فرق دارند. در درخواست، دیگری آزادی دارد. می‌تواند بگوید: «بله.» یا: «نه، الان نمی‌توانم.» اما در گدایی عاطفی، گاهی «نه گفتن» با احساس گناه همراه می‌شود. چون درخواست دیگر فقط درخواست نیست. تبدیل شده به فشار عاطفی. یک مثال ساده فرض کن کسی به دوستش می‌گوید: «اگر واقعاً دوستم داشتی، خودت می‌فهمیدی که امروز بهت احتیاج داشتم.» این جمله در ظاهر درباره عشق است. اما در عمق خودش یک درخواست وجود دارد: «من می‌خواهم بدون اینکه نیازم را بگویم، نیازم را تشخیص بدهی.» و اگر دیگری متوجه نشود، حالا متهم می‌شود: «پس دوستم نداری.» این همان جایی است که رابطه از ارتباط سالم فاصله می‌گیرد. چرا بعضی آدم‌ها مستقیم درخواست نمی‌کنند؟ چون درخواست کردن، انسان را آسیب‌پذیر می‌کند. وقتی مستقیم می‌گویی: «من به تو احتیاج دارم.» یک احتمال ترسناک وجود دارد: ممکن است جواب «نه» بشنوی. اما اگر به جای درخواست، شکایت کنی، مظلوم‌نمایی کنی یا خودت را کوچک کنی، شاید احساس کنی کنترل بیشتری داری. چون اگر طرف مقابل کمک کند، نیازت برآورده شده. و اگر کمک نکند، می‌توانی بگویی: «دیدی؟ هیچ‌کس منو نمی‌خواد.» در هر دو حالت، داستان قدیمی تو تأیید می‌شود. اینجا «گدا» دوباره برای ما معنا پیدا می‌کند. گدا دستش را دراز می‌کند. اما در خوانش نمادین، دست دراز شده فقط برای پول نیست. این دست می‌تواند نماد تمام نیازهایی باشد که انسان از دیگری می‌خواهد: دوستم داشته باش. من را ببین. من را تأیید کن. به من امنیت بده. به من ارزش بده. به من بگو که کافی هستم. مشکل از نیاز شروع نمی‌شود. اتفاقاً نیاز داشتن، یکی از انسانی‌ترین ویژگی‌های ماست. مشکل زمانی آغاز می‌شود که دیگری را مسئول ارزش وجودی خودمان کنیم. یک کودک را تصور کنید. کودک می‌گوید: «مامان بغلم کن.» این نیاز سالم است. او نیازش را می‌شناسد و آن را بیان می‌کند. اما تصور کنید کودک بزرگ شده و حالا در رابطه عاطفی است. همان نیاز ممکن است شکل دیگری پیدا کند: «اگر دوستم داشتی، لازم نبود ازت بخوام بغلم کنی.» اینجا دیگر مسئله فقط آغوش نیست. یک انتظار پنهان وجود دارد: «تو باید بدون اینکه بگویم، تمام نیازهای من را بفهمی.» این توقع، در روابط بزرگسالانه بسیار فرساینده است. عشق قرار نیست ذهن‌خوانی باشد. این یکی از اشتباهات رایج در روابط است. بعضی‌ها فکر می‌کنند: «اگر واقعاً من را دوست داشته باشد، خودش می‌فهمد.» اما انسان حتی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش را هم نمی‌تواند همیشه درست بخواند. ممکن است دوستت داشته باشد... اما نداند امروز به آغوش نیاز داری. ممکن است همسرت عاشقت باشد... اما نداند سکوت تو از غم است، نه خستگی. ممکن است مادرت دوستت داشته باشد... اما نفهمد دقیقاً چه نوع حمایتی از او می‌خواهی. عشق، جای گفت‌وگو را نمی‌گیرد. حالا به شکل دیگری از «گدایی» نگاه کنیم: تأییدطلبی آدمی که مدام می‌پرسد: «خوب بودم؟» «به نظرت قشنگه؟» «فکر می‌کنی از پسش برمیام؟» «تو واقعاً منو دوست داری؟» یک بار پرسیدن طبیعی است. اما اگر فرد برای آرام شدن، دائماً به تأیید دیگران احتیاج داشته باشد، مسئله دیگر فقط تعریف گرفتن نیست. او دارد بخشی از احساس ارزشمندی خودش را اجاره می‌کند. و مشکل اجاره این است که صاحبخانه هر وقت بخواهد می‌تواند آن را پس بگیرد. امروز یک نفر می‌گوید: «چرا عکس منو لایک نکردی؟» فردا: «چرا جواب پیامم دیر شد؟» پس‌فردا: «چرا وقتی وارد شدی اول به من سلام نکردی؟» هیچ‌کدام به تنهایی نشانه بیماری نیست. اما اگر پشت همه این‌ها یک سؤال تکراری وجود داشته باشد: «آیا من برای تو مهم هستم؟» آن‌وقت باید به لایه عمیق‌تر نگاه کرد. شاید مسئله لایک نباشد.

انسان شریف ، مشغول به خود و انسان فرومایه ، مشغول به دیگران است. #کنفوسیوس @lightworkers
انسان شریف ، مشغول به خود و انسان فرومایه ، مشغول به دیگران است. #کنفوسیوس @lightworkers

این همان چیزی است که در روان‌شناسی گاهی با عنوان سود ثانویه از آن صحبت می‌شود. اما اینجا باید بسیار مراقب باشیم: سود ثانویه به معنی تظاهر یا دروغ گفتن نیست. ممکن است کاملاً ناخودآگاه باشد. فرد واقعاً رنج می‌کشد. فقط ممکن است همان رنج، هم‌زمان چیزی را هم برای او حفظ کند. حالا «گدا» را دوباره نگاه کنیم. اگر تمام هویت یک انسان بر پایه «نداشتن» ساخته شده باشد، تصور کنید روزی واقعاً به او داده شود. چه اتفاقی می‌افتد؟ دیگر چه چیزی برای گفتن دارد؟ اگر دیگران به او توجه کنند... اگر دیگر لازم نباشد خودش را کوچک کند... اگر واقعاً بتواند روی پای خودش بایستد... اگر دیگر کسی را برای تأمین نیازهایش پیدا نکند... آیا آماده است با خودش روبه‌رو شود؟ گاهی سخت‌ترین قسمت رهایی از یک مشکل، خودِ رهایی نیست. هویتی است که باید همراه آن تغییر کند. این را در زندگی واقعی زیاد می‌بینیم. آدمی سال‌ها از همسرش شکایت می‌کند: «من را نمی‌فهمد.» همه دوستانش را در جریان گذاشته. همه می‌دانند. همه همدردی می‌کنند. یک روز همسرش واقعاً تغییر می‌کند. حالا دیگر مسئله قدیمی وجود ندارد. اما فرد همچنان ناراضی است. چرا؟ چون شاید مشکل فقط همسر نبوده. شاید بخشی از هویت او سال‌ها حول این جمله ساخته شده بود: «من کسی هستم که کسی مرا نمی‌فهمد.» وقتی این جمله از بین می‌رود، باید سؤال تازه‌ای جواب داده شود: «حالا من کی هستم؟» یا آدمی که همیشه می‌گوید: «من هیچ‌وقت پولدار نمی‌شم.» ممکن است واقعاً شرایط اقتصادی سختی داشته باشد. اما اگر تمام تصمیم‌هایش را بر اساس همین باور بگیرد، حتی وقتی یک فرصت واقعی به وجود می‌آید، ممکن است عقب بکشد. نه به خاطر اینکه نمی‌خواهد. بلکه چون فرصت جدید با داستان قدیمی او سازگار نیست. اینجا باید یک جمله مهم را یادمان بماند: زخم، همیشه فقط چیزی نیست که باید درمان شود؛ گاهی چیزی است که باید از هویت جدا شود. من می‌توانم بگویم: «به من خیانت شده.» بدون اینکه بگویم: «من آدم خیانت‌دیده‌ای هستم و هیچ رابطه‌ای امن نیست.» می‌توانم بگویم: «در کودکی تحقیر شدم.» بدون اینکه بگویم: «من ذاتاً بی‌ارزشم.» می‌توانم بگویم: «من شکست خوردم.» بدون اینکه بگویم: «من یک آدم شکست‌خورده‌ام.» فعل و صفت را ببینید. شکست خوردم. با: شکست‌خورده‌ام. فرق کوچکی به نظر می‌رسد. اما فاصله میان این دو، فاصله میان تجربه و هویت است. و شاید اینجا گدا یک سؤال بسیار جدی از ما می‌پرسد: اگر تمام چیزهایی که از دست داده‌ای را از داستان زندگی‌ات حذف کنیم... اگر قربانی بودن را حذف کنیم... اگر شکست‌ها را حذف کنیم... اگر آدم‌هایی که به تو ظلم کرده‌اند را حذف کنیم... اگر تمام چیزهایی که نداری را کنار بگذاریم... چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟ این سؤال ترسناک است. اما خودشناسی دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود. از جایی که انسان دیگر نمی‌خواهد خودش را فقط با زخم‌هایش معرفی کند. امشب سه جمله درباره خودت بنویس: ۱. چه اتفاقی برای من افتاده است؟ ۲. من در نتیجه آن اتفاق، درباره خودم چه باوری ساخته‌ام؟ ۳. اگر آن باور حقیقت مطلق نباشد، چه انتخاب دیگری برای من ممکن می‌شود؟ مثلاً: «در رابطه قبلی‌ام به من خیانت شد.» «پس من برای دوست داشته شدن کافی نیستم.» «ممکن است خیانت او درباره انتخاب‌ها و ظرفیت خودش بوده باشد، نه ارزش وجودی من.» این تمرین قرار نیست گذشته را پاک کند. قرار است یک چیز را از هم جدا کند: آنچه بر سر من آمده و آنچه من درباره خودم از آن ساخته‌ام. و شاید بلوغ روانی از جایی آغاز شود که بتوانیم بگوییم: من قربانی اتفاقاتی بوده‌ام که انتخابشان نکرده‌ام؛ اما قرار نیست تمام هویت من، قربانی همان اتفاقات باقی بماند. این جمله نه گذشته را انکار می‌کند... نه مسئولیت دیگران را پاک می‌کند... فقط یک چیز را پس می‌گیرد: حق من برای ساختن ادامه داستان. ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers

قسمت پنجم تا اینجا گدا را از چند زاویه دیدیم. او صدای کمبود بود. صدای زخمی بود که هنوز حرف می‌زد. اما حالا باید یک قدم جلوتر برویم. شاید سؤال مهم این نباشد که: «چرا گدا فقیر است؟» سؤال مهم‌تر این است: «چرا انگار هویت او به فقیر بودن گره خورده است؟» این دو با هم فرق دارند. ممکن است انسانی چیزی نداشته باشد، اما خودش را «ندار» تعریف نکند. ممکن است شکست خورده باشد، اما خودش را «شکست‌خورده» نداند. ممکن است به او ظلم شده باشد، اما تمام هویتش را در «مظلوم بودن» خلاصه نکند. مشکل از جایی شروع می‌شود که یک تجربه، آرام‌آرام تبدیل به هویت می‌شود. «برای من اتفاق بدی افتاده» با «من آدم بدبختی هستم» یکی نیست. جمله اول درباره یک اتفاق است. جمله دوم درباره هویت. در اولی هنوز فاصله‌ای میان «من» و «آنچه بر من گذشته» وجود دارد. اما در دومی، این فاصله از بین رفته است. دیگر نمی‌گویم: «من رنج کشیده‌ام.» می‌گویم: «من همان رنجم.» و اینجا اتفاق عجیبی رخ می‌دهد. آدم ممکن است سال‌ها بعد از تمام شدن حادثه، همچنان با هویت همان آدمِ آسیب‌دیده زندگی کند. به عنوان مثال فرض کنیم کسی در کودکی دائماً تحقیر شده. به او گفته‌اند: «تو عرضه نداری.» «تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری.» «هیچ‌کس تو را نمی‌خواهد.» کودک نمی‌تواند خیلی از این جملات را نقد کند. او هنوز ابزار روانی لازم برای این کار را ندارد. پس ممکن است به‌جای اینکه بگوید: «پدرم یا مادرم درباره من قضاوت اشتباهی داشتند»، به این نتیجه برسد: «پس من واقعاً بی‌ارزشم.» سال‌ها می‌گذرد. کودک بزرگ می‌شود. اما جمله هنوز زنده است. حالا دیگر کسی لازم نیست او را تحقیر کند. خودش این کار را انجام می‌دهد. اینجا گذشته، دیگر فقط گذشته نیست. گذشته تبدیل شده به صدایی درون انسان. صدایی که ممکن است در انتخاب شریک عاطفی، شغل، دوستی و حتی میزان موفقیتی که به خودش اجازه می‌دهد تجربه کند، دخالت کند. مثلاً یک نفر موقعیتی بسیار خوب پیدا می‌کند. همه می‌گویند: «تو کاملاً از پسش برمیای.» اما خودش می‌گوید: «نه... این برای من زیادیه.» چرا؟ شاید چون زندگی جدید با تصویری که از خودش ساخته، هماهنگ نیست. این همان نقطه‌ای است که «هویت قربانی» اهمیت پیدا می‌کند. هویت قربانی یعنی فرد فقط نمی‌گوید: «به من آسیب زده‌اند.» بلکه کم‌کم خودش را از جایگاه کسی می‌بیند که همیشه اتفاق‌ها برایش می‌افتند و خودش قدرت چندانی برای اثرگذاری ندارد. این مفهوم با «واقعاً قربانی شدن» فرق دارد. ممکن است کسی واقعاً قربانی خشونت شده باشد. ممکن است واقعاً مورد خیانت قرار گرفته باشد. ممکن است واقعاً حقش خورده شده باشد. این‌ها را نباید انکار کرد. اما سؤال بعدی این است: بعد از آنچه اتفاق افتاد، من چه تصویری از خودم ساختم؟ این سؤال، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. «چه بلایی سر من آمد؟» یک سؤال است. اما: «من بعد از آن اتفاق، درباره خودم چه باوری پیدا کردم؟» سؤال دیگری است. اولی ما را به گذشته می‌برد. دومی ما را به روان می‌آورد. و اینجا مفهوم «درماندگی آموخته‌شده» وارد می‌شود. وقتی انسان بارها تجربه کند که تلاشش هیچ تغییری ایجاد نمی‌کند، ممکن است به‌تدریج به این باور برسد که: «هر کاری بکنم، فایده‌ای ندارد.» نکته ظریف اینجاست بعدها حتی اگر شرایط تغییر کند و امکان اثرگذاری وجود داشته باشد، همان باور می‌تواند مانع تلاش شود. یعنی شکست فقط در بیرون اتفاق نیفتاده؛ شکست تبدیل به انتظار ذهن شده است. آدم‌هایی را دیده‌ایم که قبل از شروع، تسلیم شده‌اند. می‌گویند: «فایده نداره.» «من شانسی ندارم.» «من همینم.» «آدم‌ها عوض نمی‌شن.» «زندگی برای من همین بوده.» گاهی این جمله‌ها از واقع‌بینی می‌آیند. اما گاهی هم یک باور قدیمی‌اند که آن‌قدر تکرار شده‌اند که شبیه حقیقت به نظر می‌رسند. و این دو را باید از هم تشخیص داد. اما حالا می‌رسیم به قسمت خطرناک‌تر ماجرا آیا ممکن است رنج، برای انسان یک «فایده» هم داشته باشد؟ این سؤال ممکن است در نگاه اول بی‌رحمانه به نظر برسد. اما منظور این نیست که آدم از دردش لذت می‌برد. اصلاً. گاهی یک وضعیت دردناک، در کنار رنجی که ایجاد می‌کند، پیامدهایی هم دارد که فرد را در همان وضعیت نگه می‌دارد. مثلاً: وقتی همیشه درمانده‌ام، دیگران بیشتر مراقب من هستند. وقتی همیشه قربانی‌ام، لازم نیست مسئولیت تصمیم‌های دشوار را بپذیرم. وقتی همیشه می‌گویم «هیچ‌کس من را نمی‌فهمد»، لازم نیست خطرِ صمیمیت واقعی را تجربه کنم. وقتی شکست را از قبل قطعی می‌دانم، دیگر مجبور نیستم برای موفقیت تلاش کنم و احتمال شکست دوباره را تحمل کنم.

“ریشه و خاستگاه آگاهی بشر” نه غبارِ فراموش شده‌ای در انتهای تاریخ، که نبضی‌ست تپنده در عمق هر لحظه. اگر غبارِ “زمان خطی” را ا
“ریشه و خاستگاه آگاهی بشر” نه غبارِ فراموش شده‌ای در انتهای تاریخ، که نبضی‌ست تپنده در عمق هر لحظه. اگر غبارِ “زمان خطی” را از دیدگان بزداییم، خواهیم دید که ما هرگز از سرچشمه دور نشده‌ایم. ما در آغوشِ همیشگی آن در حال پروازیم. #ژان_گبسر برگرفته از کتاب «خاستگاه همواره حاضر» @lightworkers

شاید شاهکار واقعی این سکانس، نه آواز گدا باشد... نه اشک‌های فامیل دور... بلکه سکوت کسی باشد که می‌داند هر احساسی که فرصت دیده شدن پیدا کند، یک قدم به فهمیده شدن نزدیک‌تر می‌شود. و هر احساسی که فقط سرکوب شود... دیر یا زود، با صدایی بلندتر بازخواهد گشت. برای قسمت پنجم می‌خواهم وارد لایه‌ای شویم که به‌نظر من ماندگارترین بخش کل مجموعه خواهد بود «چرا گدا هیچ‌وقت احساس قربانی بودن را رها نمی‌کند؟» در آن قسمت، درباره «هویت قربانی»، «سودهای پنهان رنج»، «بازی‌های روانی»، «کودک زخمی» و این پرسش مهم صحبت می‌کنیم آیا ممکن است بعضی انسان‌ها، بدون اینکه آگاه باشند، به رنج خود وابسته شوند؟ ادامه دارد... #مهدی_شفیعی @lightworkers