es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

| نیلوفر |

| نیلوفر |

Ir al canal en Telegram

وَمَن يَعْتَصِم بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيم (آل عمران۱۰۱) پیشنهاد محتوا: @borhan403

Mostrar más
1 910
Suscriptores
+124 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
🎙️فایل صوتی دکتر عبدالکریم سروش: قرائت قلبی قران ج ۵۸ #قرائت_قلبی_قران_ج۵۸ Oct 11 2026 📽🎞یوتیوب: https://www.youtube.com/watch?v=VyTre6h8RpQ @DrSoroush

 📍عدالت، شفقت و عشق در زندگی اخلاقی گفتید که در کاهش درد و رنج افراد، کمیت‌گرا نیستید و کیفیت‌گرا هستید. اما آیا برای شما فرقی نمی‌کند درد و رنج چه کسانی را کم کنید؟ آیا کاهش درد و رنج فیلسوفی که خدمات به جامعه می‌دهد، با کاهش درد و رنج یک آدم عادی فرقی برای شما ندارد؟   در این‌جا من با قول منسوب به حضرت عیسی و قول مولانا که اقتباسی از آن است، به نوعی اختلاف دارم. این دیدگاه معتقد است که خورشید، اصلاً توجه ندارد که آیا بر گلستان‌ها و گلزارها و چمنزارها می‌تابد یا بر باتلاق‌ها و مرداب‌ها و گنداب‌ها و منجلاب‌ها، و به همه یکسان فیض می‌رساند؛ پس انسان هم باید یکسان فیض برساند. اما نظر من این است که ما در اخلاقی زیستن، سه مرحله را پشت سر می‌گذاریم. اولین مرحله‌ی اخلاقی زیستن، عدالت است. وقتی کمینه‌ی اخلاقی زیستن را دارم، معنایش این است که عادل هستم. انسان در عدالت، بین هیتلر و گاندی نباید فرق بگذارد و نباید حق هیچ فردی را سر سوزنی ضایع کند. پس از عدالت، مرحله‌ی دوم، مرحله‌ی شفقت است. در این مرحله اعتقاد ندارم که باید به همه‌ی انسان‌ها به یک اندازه شفقت بورزیم. شفقت ما باید شامل حال نیکان شود، نه بدان. این‌جاست که با آن قول پیش‌گفته اختلاف پیدا می‌کنم. اگر امکانات بی‌نهایت داشتیم، اشکال نداشت که به یک اندازه به بد و نیک بتابیم. اما چون امکانات آدمی محدود است، اگر ذره‌ای به فرد بدی کمک کردیم، به همان اندازه، کمکی را از فردی نیک دریغ می‌کنیم. به‌نظرم هر چه انسانی نیک‌تر است، به‌لحاظ اخلاقی بیش‌تر مشمول شفقت ما قرار می‌گیرد. بعد از شفقت، مرحله‌ی سومی هم وجود دارد که مرحله‌ی عشق است. در مرحله‌ی عشق، می‌توان به همه به یک چشم نگاه کرد، اما چون هیچ‌وقت خودم این آن مرحله نرسیده‌ام، نمی‌توانم در بابش داوری کنم. بحث نیک و بد را اگر کنار بگذاریم، از حیث دیگری هم باید سؤال شما را پاسخ دهم. آیا برای من مهم است آن طرفی که به او کمک می‌کنم، چه کسی است؟ این‌که پروفسور و پزشک باشد، یا یک آدم عادی؟ همچنان که عارفان می‌گفتند و جان‌رالز هم به‌نظرم بهترین تقریر فلسفی‌ از این دیدگاه را به‌دست داده، معتقدم هر چه مستمندتر، مستحق‌تر. اگر ببینم کسی نان شبش را ندارد، هیچ‌وقت به خود اجازه نمی‌دهم به کسی که نان شب دارد اما قالی زیر پا ندارد، کمک کنم. اول سراغ کسی می‌روم که نان شب ندارد، نه کسی که قالی زیر پا ندارد. ✍️از متن گفت‌وگو با مصطفی ملکیان. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۲ ✨برای اطلاع از چگونگی تهیه و سفارش اندیشه پویا، به تلگرام ۰۹۰۲۶۰۵۱۴۱۰ پیام دهید. @andishepouya @neeloofaran

📍شاد نبوده‌ام همیشه گفته‌اید که معنویت، فرایندی است که آرامش‌زا، شادی‌زا و امیدزاست. آیا در گذر از هفتاد سالگی این آرامش، شادی و امید در شما حاصل شده است؟ در باب آرامش، راضی هستم و فکر می‌کنم آرامش دارم. در باب امید هم راضی هستم. اما شادی نه. اساساً از بچگی، گمان کنم به جهت سنخ روانی یا شاید هم به‌جهت محیط دوران کودکی‌ام، اساساً شاد نبوده‌ام. این یکی را واقعاً ندارم و هیچ‌وقت واقعاً خنده از صمیم قلب نکرده‌ام؛ هیچ‌وقت. از فراز هفتاد سالگی که به زندگی‌تان نگاه می‌کنید، سخت‌ترین برهه‌ی زندگی‌تان چه زمانی بوده است؟ و گران‌ترین بهایی که بابت صداقت فکری پرداخته‌اید، چه بوده است؟ فکر می‌کنم گران‌ترین بهایی که پرداختم، از دست دادن رفقا بوده است. من آدم رفیق‌دوستی هستم و دوستی برایم خیلی مهم است. تا الان خودم با هیچ‌کس قطع ارتباط نکرده‌ام. اما هر تطور فکری که پیدا می‌کردم، تعدادی از دوستانم را که خیلی برای‌شان عزیز بودم، از دست داده‌ام. گویی عقیده برای آن‌ها مهم‌تر بود و وقتی تغییر عقیده می‌دادم، رابطه‌ی دوستی‌شان با من را قطع می‌کردند. سخت‌ترین برهه‌ی زندگی‌ام، دوره‌ای بود که از خیلی امور ظاهری و مزایا صرف نظر کردم، برای اینکه به گمان خودم، تحولی در حوزه‌ی علمیه‌ی قم ایجاد کنم. آن‌وقت متدین به تمام معنا هم بودم؛ از سر دلسوزی و شفقت، می‌خواستم نظام آموزشی و پرورشی و پژوهشی حوزه عوض شود تا همان مقاصدی که داشتند، به بهترین صورت به نتیجه برسد و محقق شود. مثلاً خودم شروع کردم کتاب‌های درسی را عوض کردم، یعنی درس می‌گفتم، اما نه با کتاب‌های درسی حوزوی بلکه با کتاب‌هایی که به‌نظرم می‌آمد بهترند. اما به مرور دیدم خیلی کوچک‌تر از آن هستم، که در برابر این ساختمان بسیار قدیمی، بتوانم کاری کنم. در آن هجده سالی که دوست داشتم کاری در قم انجام دهم، دو بار بورسیه‌ برای اعزام به خارج از کشور شدم، هیچ‌کدام را نرفتم. همیشه به‌نظرم می‌آمد اگر این تحول در حوزه‌های علمیه صورت گیرد، برای جامعه مفیدتر است. ولی ناکام برگشتم. به این صورت که سال 1372 بعد از خیلی فشارها آمدم و منزلی در تهران خریدم و به تهران برگشتم تا زندگی کنم. باز بعضی از آقایان اصرار کردند که نه، در حوزه بمان. همان منزلی را که در تهران خریده بودم پس دادم و باز به قم برگشتم و هفت سال دیگر تا سال 1379 آن‌جا ماندم. ولی دیدم همه چیز در حال از بین رفتن است. ✍️از متن گفت‌وگو با مصطفی ملکیان. منتشر شده در اندیشه پویا ۱۰۲ @andishepouya @neeloofaran

🔴پیام استاد محمدعلی موحد به مناسبت گشایش بارگاه شمس تبریزی در خوی @mostafamalekian @neeloofaran

«چندان فروتن و خاکسار بود که از بزرگیِ خویش هیچ خبر نداشت» در زندگی‌نامه‌ی خودنوشتش، مرحوم آرثر آربری (Arthur Arberry) درباره‌ی مرحوم رینلد نیکلسن (Reynold A. Nicholson)، محقق، شارح و مترجم آثار ادبی و عرفانی از فارسی و عربی به انگلیسی، می‌نویسد:
او دانشمندی تمام‌عیار بود، چنان دل‌باخته‌ی کتاب‌هایش که سوی چشمانش را فدای بسیار خواندن کرد، چندان فروتن و خاکسار که از بزرگیِ خویش هیچ خبر نداشت. او این بیت را در واپسین سال‌های عمرش هنگامی که چراغ چشمانش رو به خاموشی نهاده بود، سرود، شعری که نزد من، در میان همه‌ی واپسین‌گویه‌های آدمیان، راستین‌ترین الهام و تکان‌دهنده‌ترین وداع را با خود دارد:
حق چو بی‌پرده نمایان می‌شود
این زبان‌ها جمله حیران می‌شود*
بس کنم، دلبر درآمد در خطاب*
گوش شو والله اعلم بالصواب*
بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید*
تا خطاب ارجعی را بشنوید*
این زبان تا هست، ننیوشی کلام
پس سخن کوتاه باید. والسّلام*
*برگردان فارسی شعر نیکسلن را از ابیات مثنوی وام گرفته‌ام. مصرع‌های ستاره‌دار از مثنوی است. - سروده‌ی نیکلسن به روایت آربری چنین است:
When Truth shines out words fail and nothing tell;
Now hear the Voice within your hearts. Farewell.
این آخرین بیت از سروده‌ی بلندی است که کمی پیش‌تر در همین نوشته، آربری آن را نقل و تصدیق کرده است که نیکلسون در این اشعار به‌شدت متاثر از مولانا بوده است:
… او به‌ندرت درباره‌ی باورهای شخصی خود سخن می‌گفت و من نیز در بیست‌وپنج سال دوستی نزدیک با او، چیز چندانی از چگونگی پرورش و سیر و سلوک معنوی‌اش در نیافتم. با این حال، تصویری که از او در ذهنم شکل گرفت این بود که او نیز، همچون بسیاری دیگر، ایمان خود را در جوانی از دست داده بود و سپس آن را از راه هم‌صحبتی و هم‌دلیِ فکری با عارفان مسلمان بازیافته بود.
در سال‌های پیری، شعری سرود که در آن، برای نخستین بار، از اندیشه‌های درونی خود پرده برداشت. آشکار بود که این اندیشه‌ها عمیقاً از سال‌های طولانی مطالعه‌ی آثار مولانا تأثیر پذیرفته‌اند …
محمدمهدی مجاهدی ۱۶ مهرماه ۱۴۰۵ @mmojahedi @neeloofaran

🎙️فایل صوتی دکتر عبدالکریم سروش: «مولانا و حدیث جدایی» #مولانا_و_حدیث_جدایی جلسه ویژه به دعوت شهروندان افغانستان, مقیم آلمان Sept 30 2026 یوتیوب: https://www.youtube.com/watch?v=xm-4HdY-x_s @DrSoroush @neeloofaran

👇🎙📽🎞
👇🎙📽🎞

🔅 شبی با مولانا دکتر عبدالکریم سروش Houston 10th oct 2014 پالایش و مسترینگ: مجتبی نیازی @neeloofaran

👇🎙
👇🎙

خلاصه صوتی کتاب: 📚 تاریخ بی‌خردی از تروا تا ویتنام ✍️ نویسنده: باربارا تاکمن 🎤 روایت: اسفندیار خدایی چرا حاکمان، بارها و بارها، برخلاف منافع آشکار خودشان عمل می‌کنند؟ چرا امپراتور مونتزومای آزتک با پنج میلیون جمعیت و سپاهی نیرومند، در برابر کمتر از ششصد سرباز کورتس تسلیم شد؟ چرا آلمان در جنگ جهانی اول با اطمینان از پیروزی، آمریکا را وارد جنگ کرد و نتیجه‌اش دقیقاً برعکس شد؟ چرا ژاپن با حمله به پرل‌هاربر، ملتی نیمه‌منزوی آمریکا که بیشتر مردم تمایلی به ورود به جنگ جهانی نداشت را متحد کرد و به جنگ کشاند؟ و چرا پنج رئیس‌جمهور آمریکا، یکی پس از دیگری، در باتلاق ویتنام غرق شدند — درحالی‌که گزارش‌های اطلاعاتی خودشان بارها گفته بود این جنگ بردنی نیست؟ باربارا تاکمن، برنده‌ی دو جایزه‌ی پولیتزر، در این کتاب سه‌هزار سال بی‌خردی حکومتی را از تروا تا ویتنام دنبال می‌کند.

🎙️فایل صوتی دکتر عبدالکریم سروش: قرائت قلبی قران ج ۵۷ #قرائت_قلبی_قران_ج۵۷ Sept 27 2026 @DrSoroush @neeloofaran

ادامه از فرسته‌ی قبل (کذا فی الاصل!) آیا این استدلال است؟! و اگر باشد چنین مقدماتی عقلاً و اخلاقاً برای چنان برچسب نچسب و اتهام بزرگی کفایت می‌کند؟! حتی اگر به فرض محال سروش در برخی از ادوار اقتدارگرا، پدرسالار، ایدئولوژیک یا انحصارگرا بوده باشد، آیا هر کدام از این مدعیات بزرگ و عجیب نیازمند استدلال مکفی و اثبات مستقل نیستند؟! سروش دهه‌ی شصت ممکن است تا حدودی قابل نقد باشد، اما با هیچ دستگاه استدلالی نمی‌توان به‌سادگی نتیجه گرفت که سروشِ متأخر «لیبرال نقابدار» و واجد «توتالیتاریسم پنهان» است! برای اثبات این مدعا باید وجود و استمرار مبانی اقتدارگرایانه را نشان داد، نه صرفاً موضوع را به تکرار چند گزاره درباره‌ی قناعت یا حتی نقل‌قول‌هایی درباره‌ی دانشگاه فروکاست. قناعت سروش به وجه عرفانی و انسانی و روانی او و سنت فربه ایرانی قابل ارجاع است. قوچانی در مقاله‌‌ی‌ خود چند ادعای تاریخی-نظری قابل مناقشه نیز دارد. مثلاً درباره‌ی رابطه‌ی پروتستانتیسم، روشنگری، رنسانس، انقلاب صنعتی و لیبرالیسم؛ درباره‌ی نقش ژاپن؛ و این ادعا که جامعه‌ی مدنی «جز از بخش خصوصی بیرون نمی‌آید». این مدعیات ژورنالیستی هر کدام می‌توانند به شکلی جداگانه کالبدشکافی شوند تا عیار قوچانی‌نویسی و میزان دقّت تاریخی و تحلیلی او روشن‌تر شود. به طور کلی محمد قوچانی در خود به صحرا رفته است! تناقض شگفتی دارد این ضرب‌المثل بومی. این یک اصطلاح محلی و محترمانه برای بچه‌هایی‌ست که خود را خراب کرده‌اند. و قوچانی مدتهاست که در خود به صحرا رفته است! بزرگ‌ترین مبارزه‌ی او نیز افزون بر صورت‌بندی‌های شیک امّا بی سر و ته از سیاست و اجتماع و روشنفکری ایران، تراشیدن سبیل بازمانده از دوره‌ی جوانی‌ و پوشیدن لباس‌های رنگارنگ ‌است. اساساً تاکنون قوچانی به ساحت نقد اصیل حتی نزدیک هم نشده است. نه در سطح اندیشه و نه در سیاق سیاست. این منافاتی با تلاش‌های ژورنالیستی او ندارد. او در روزنامه‌نگاری خوش‌سلیقه و در پوشش شیک است و اراده‌ا‌ی معطوف به فرم دارد. مزیت رقابتی او نیز در تمام این سال‌ها توانایی اخذ مجوز نشریات رنگارنگ در مقاطع مختلف و طبع آراسته‌ی این جراید است. صد البتّه سروش در آسمان‌ سیر می‌کند و روزنامه‌نگار در آسانسور! روزنامه‌نگاری که ‌سال‌هاست به جای استدلال منسجم، تکه‌هایی از تاریخ و اندیشه را کنار هم می‌چیند و با مفصل‌بندی آبکی از آنها یک تصویر می‌سازد. تصویرها و‌ روایت‌هایی مثل «سه اسلام». (یکی از معلم‌های معمم من در دوره‌ای می‌گفت این‌ها لفظ قلم است نه واقعیت‌های تاریخی.) قوچانی در ابتکاری نامشروع با نوعی مارپیچ‌بازی ژورنالیستی از نقد سروش به مصرف‌گرایی، به مخالفت با بازار و‌ سپس به ضدیت او با لیبرالیسم و متعاقباً به کالونیسم و از آن جا به توتالیتاریسم پنهان سروش می‌رسد! پرش‌های استدلالی قورباغه‌وار. شگفتا! بر همین مبناست که او را باید حقاً متخصص کولاژ و مدرس ایماگولوژی خواند. مسأله این نیست که هیچ ‌یک از گزاره‌های قوچانی درباره‌ی سروش قابل اثبات نیست؛ موضوع این است که رابطه‌ی استنتاجی او مجعول است. لذا، بدون قصد انکار برخی از شواهد قوچانی، روشن است که او از شواهد معتبر، نتایج نامعتبر یا دست‌کم اثبات‌نشده می‌گیرد. «اهمیت» و «تأثیر» هر متفکری را می‌توان از طریق تعداد آثار؛ ارجاعات علمی؛ تأثیر بر دانشگاه، سیاست و افکار عمومی؛ نوآوری نظری؛ کیفیت روش‌شناختی؛ اثرگذاری و شناخت بین‌المللی و معیارهایی از این دست سنجید. کارنامه‌ی سروش با هر یک از این معیارها اظهرمن‌الشمس است. البتّه نه عبدالکریم سروش آن‌قدر کوچک و بی‌تأثیر است که نیاز به آپولوژی نگارنده داشته باشد و نه محمد قوچانی در ساحت فکری آن‌قدر مهم یا مفید است که لزوماً باید پاسخ بگیرد. تنها اقتضای موضوع چنین است. تِلْکَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ! فلسفی خود را از اندیشه بکشت گو بدو کو را سوی گنج است پشت گو بدو چندان که افزون می‌دود از مراد دل جداتر می‌شود #عبدالکریم_سروش #نقد_روشنفکری #لیبرالیسم #محمد_قوچانی #کولاژ_نظری #توتالیتاریسم #هرمنوتیک #هجیر_تشکری #اندیشه_سیاسی #مغالطه #روشنفکری_دینی #سید_جواد_طباطبایی #فریدون_آدمیت #مارتین_لوتر #ژان_کالون #نیچه #جان_راولز ☘️@neeloofaran

ادامه از فرسته‌ی قبل بنابراین سروش می‌تواند منتقد «کاپیتال‌لیبرالیسم» پول‌سالار و منفعت‌مدار و سوداگر و کالامحور باشد و همچنان مدافع برخی از عناصر اساسی لیبرالیسم سیاسی نیز بماند. چه تلازم منطقی میان این دو وجود دارد؟! این‌ که سروش اقتصاددان نیست و نظریه‌ی اقتصادی منسجمی ندارد، درست است؛ ولی «نظریه‌ی اقتصادی نامنسجم» با «توتالیتر بودن» کدام ملازمه‌ را دارد؟! شاید مشکله‌ی اصلی قوچانی این باشد که در قرائتی فوکویامایی، «نظام لیبرال» را با «نظام ایده‌آل» یکی می‌انگارد! و مهم‌تر این‌که نقدهای متواتر سروش علیه لیبرالیسم بر رویه‌ی لیبرالیسم وارد است و صورت‌بندی قوچانی از مواضع سروش بر الگوی لیبرالی متمرکز است. و الا «لیبرالیسم نقابدار» که تعریضی به «دگماتیسم نقابدار» سروش نیز هست، کاریکلماتوری بی‌مزه است! واقعیت آن است که رویه‌ی عملی لیبرالی با الگوی نظری آن متفاوت است. به راستی، مقصود سروش از «امکان‌ناپذیری» سوسیال‌دموکراسی چیست؟ در معنای تاریخی و سیاسی که این الگو امر ناممکنی نیست و سروش این‌ قدرَش عقل و کفایت باشد که مراد او حمل بر این بدیهیات نشود! مراد سروش ترکیب پایدار و مطلوب میان سرمایه‌داری و عدالت اجتماعی است. قوچانی ابتدا باید معنای دقیق گزاره‌ی سروش دربار‌ه‌ی ناممکن بودن سوسیال‌دموکراسی را روشن کند. آیا سروش از امتناع منطقی-فلسفی سخن می‌گوید یا از ناممکن بودن تحقق تاریخی و نهادی آن؟ بدون تعیین معنای این گزاره، نقد قوچانی با هرمنوتیک‌ خوش‌گمانی نیز صرفاً بازسازی تفسیری است. بر اساس نظام معرفتی و مفهومی سروش، منظور او امتناع فلسفی میان این دو پارادایم فکری‌ست نه همنشینی اقتصاد بازار با دولت رفاه، تأمین اجتماعی و سیاست‌های بازتوزیعی که مصادیق متعدد اروپایی دارد. قیاس سروش با ژان کالون نیز ضعیف‌ترین قسمت مقاله‌ی قوچانی‌ست. این قیاس اساساً فاقد وجوه مشابهت ساختاری لازم است و در آن تشبیه تاریخی بر جای استدلال فلسفی نشسته است. این ادعا که سروش ابتدا «مارتین لوتر اسلام» بود، اکنون «ژان کالون» شده است؛ هم صورت‌بندی مجعول خود اوست و هم از نظر تاریخ اندیشه، چنین قیاسی مع‌الفارق یا دست‌کم نیازمند استدلال است. کالون چهره‌ای‌ست که در نسبت میان رفورم دینی، آتوریته‌ی دینی و نظم سیاسی نقش بسیار پیچیده‌ای داشته است. نقش او بسیار پیچیده‌تر از این فرمول ساده و سطحی قوچانی‌‌ست: «مصلحی که به استبداد رسید.» بنابراین برای این ادعا که سروش، کالون است باید شباهت‌های ساختاری مشخصی نشان داده شود. مثلاً تصور او از اقتدار چیست؟ نسبت فرد و جمع نزد او چیست؟ آیا او حقیقت دینی را معادل تحمیل سیاسی می‌داند؟ آیا او مخالف را مستحق حذف می‌داند؟ آیا اطاعت مطلق از دولت را واجب می‌داند؟ حدود آزادی وجدان نزد او کجاست؟ چه ارتباطی میان الهیات سیاسی این دو وجود داد؟ رابطه‌ی دولت و دین در مدل او چگونه است؟ و‌ سروش بر اساس کدام شواهد چونان کالون از اصلاح‌گرایی به اقتدارگرایی رسیده است؟! چنین شباهتی کجا وجود دارد؟ کاری که قوچانی به هیچ وجه انجام نمی‌دهد. در نتیجه «کالون» بیشتر یک استعاره‌ی جدلی و برساخته‌‌ی ژورنالیستی است تا نتیجه‌ی یک استدلال تاریخی تطبیقی. او در این جا یک روایت را بر جای یک ‌ساختار فکری قالب می‌کند و کولاژ می‌سازد. زمان‌های مختلف، مفاهیم متعدد و شخصیت‌های تاریخی متفاوت را به ضرب و زور کنار هم می‌نشاند تا تصویر برساخته شود. و ایضاً «توتالیتاریسم پنهان» از خلاقانه‌ترین کشفیات و سنجیده‌ترین جهالت‌های قوچانی‌ست که در بی‌پایه‌بودن مبنا و چوبین بودن ادعا، حتی چند پله از سایر مدعیات او هم پیشی گرفته است. توتالیتاریسم اصطلاح و ادعای بسیار سنگینی‌ست. برای اطلاق و الصاق آن باید اموری مانند ادعای کنترل فراگیر سیاسی-اجتماعی، ایدئولوژی جامع، ساختار قدرت متمرکز، حذف سازمان‌یافته‌ی پلورالیسم و… با تعریفی روشن بررسی شوند. اما او عمداً و عمدتاً این‌ها را نشان نمی‌دهد و فواصل مفهومی را حذف می‌کند. چرا که از زهد، قناعت، نقد تکنولوژی، نقد سرمایه‌داری، موضع سروش درباره‌ی پاکسازی دانشگاه، و‌ نوع مواجهه‌ی او با برخی از مخالفان فکری خود، به «توتالیتاریسم پنهان» می‌رسد. ادامه در فرسته‌ی بعد

ادامه از فرسته‌ی قبل بعد از آن، در سفسطه‌ای آشکار این وضعیت ساختگی را تبدیل به منشأ خطای فکری او می‌کند. و در مرحله‌ی بعد از آن، این تفسیر خودساخته و پرداخته را به اندیشه‌ی سروش نسبت می‌دهد. لذا او در بخش‌هایی از مقاله، به جای بازسازی کامل موضع سروش، مجموعه‌ای از گزاره‌های منفرد را برجسته می‌کند و سپس نتیجه‌ای را که از مجموع آنها ساخته است به‌عنوان موضع کلی سروش نقد می‌کند! در حالی که این بازسازی‌ با مجموعه‌ی آثار سروش ناسازگار است. اساساً تقلیل هیچ فیلسوفی به گزاره‌های پراکنده و مفردات، روش موجهی نیست. قوچانی حتی در مورد ماجرای پاکسازی کمترین دقّت تحلیلی را به خرج نمی‌دهد. سروش امروز ممکن است از اصل پالایش علمی یا حرفه‌ای استادان دفاع کند، نه از پاکسازی ایدئولوژیک سال‌های آغازین انقلاب. خود قوچانی نقل می‌کند که سروش امروز معیار را استاد خوب بودن و پرهیز از جفای علمی به دانشگاه می‌داند. لذا، سروش اگر چه در آغاز تا حدی گرفتار اتمسفر انقلابی شد، امّا امروز با اصل پاکسازی ایدئولوژیک کاملاً مخالف است؛ اگر چه گزینش اساتید بر اساس صلاحیت‌های علمی و استانداردهای آکادمیک را نفی نمی‌کند. این دو یکی نیستند. ولی قوچانی در این‌ مورد نیز مبادرت به ساده‌سازی و یکسان‌سازی دو موضوع و موضع مجزا کرده است. دیگر ضعف بزرگ نظری قوچانی این است که «لیبرالیسم» را بیش از حد یکپارچه می‌کند. گویی تنها یک خوانش از لیبرالیسم وجود دارد! لیبرالیسم در تاریخ اندیشه‌ی غرب از «لاک» و «هیوم» تا «راولز» و «راز» چرخش‌های زیادی داشته است. «لیبرالیسم آیین واحدی نیست. مجموعه‌ای از آیین‌هاست.» صیغه‌ی جمع دارد. «هزاران شکل» دارد و سلسله‌مراتبی از ارزش‌های مطلق نیست. قوچانی به گونه‌ای از لیبرالیسم اقتصادی سخن رانده که گویی افق گریزناپذیر انسان است. در حالی که لیبرالیسم اقتصادی آشکارا با قانون اقویا امتزاج منافع دارد. امروزه نیز لیبرالیسم اقتصادی تا حد زیادی به «ماشین جنگی کاپیتالیسم» تقلیل یافته است. آری، لیبرالیسم معشوقه‌ی زیبایی‌ست! امّا این معشوقه دهانش بوی بدی می‌دهد. گاهی کج راه می‌رود. گاهی مسلسل برمی‌دارد. در اوقاتی مصرف افسارگسیخته را ترویج می‌کند. در مواقعی به بها یا بهانه‌ی اعطای آزادی به زن، آزادگی را از او می‌ستاند. دست تعدی و تصرف در رخسار طبیعت فرو می‌برد. سلطه‌طلبی می‌کند. تساهل نمی‌ورزد. ستیزه‌جو می‌شود. دانش‌آموز می‌کشد. کودک قربانی می‌کند. به جشن عروسی مردمان عادی موشک‌های غیرعادی می‌زند و حتی گاهی این معشوقه‌ی زیبا به «قرارداد اجتماعی» نیز خیانت می‌کند. آیا این ماهیتی متناقض نیست؟! مثلاً و مصداقاً آیا ترامپ نمی‌تواند لاشه‌ی لاشی لیبرالیسم باشد؟! قوچانی می‌گوید نمی‌شود فقط آزادی فرهنگی را قبول کرد ولی آزادی اقتصادی را قبول نکرد؛ چون لیبرالیسم مجموعه‌ای از مالکیت خصوصی، بازار، حکومت قانون، حقوق طبیعی، تساهل و... است. این بخشی از حقیقت است، ولی به صورت یک گزاره‌ی قطعی تاریخی و نظری بیان شده است. چرا نتوان ارزش‌های تحسین‌برانگیز لیبرالیسم چون آزادی فردی، «جامعه‌ی باز»، برابری حقوقی، مالکیت خصوصی و‌ حکومت قانون را ستایش کرد و توأمان از وجوه و سویه‌ها‌ی تاریک آن چون هژمونی مطلق کمیت، استانداردهای دوگانه‌ی حقوق بشری، اضمحلال مفرط روابط انسانی، اتمیسم اجتماعی و کانسیمِریزِم نیز تبری جست؟! چنان که ذکر آن رفت، لیبرالیسم یک سنت فکری، حقوقی و سیاسی واحد و یک‌دست نیست. میان لیبرالیسم کلاسیک، لیبرالیسم اجتماعی، لیبرالیسم اقتصادی، لیبرال‌دموکراسی و سوسیال‌لیبرالیسم، تفاوت‌های فاحشی وجود دارد. بنابراین این که کسی بگوید من در آزادی‌های فرهنگی کاملاً لیبرالم اما با سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی مخالفم، تناقض منطقی نیست. او برای ردیه‌ی خود باید نشان دهد اصول ضروری لیبرالیسم‌ کدام است و کدام اصل ضروری آن نقض شده است، نه اینکه صرفاً حول محور روده بچرخد و بگوید «لیبرالیسم منوی رستوران نیست»! خطای تئوریک مهم‌تر قوچانی اینهمانی او میان سرمایه‌داری و لیبرالیسم و‌ میان لیبرالیسم و خوانش اقتصادی از آن است. در تحلیل او، در هم‌تنیدگی نادرستی میان سنت حقوقی-سیاسی لیبرالیسم و صورت‌بندی اقتصادی از آن صورت گرفته است. این مدعای او از نظر نظری ضعیف است. او زنجیره‌ای می‌سازد و میان آزادی سیاسی، مالکیت خصوصی، بازار و لیبرالیسم رابطه‌ای بسیار نزدیک و گاه چنان آمیزشی برقرار می‌کند که گویی اختلاف در یکی از این حوزه‌ها برای نفی کل سنت لیبرال کفایت می‌کند. امّا واقعیت آن است که این رابطه‌ی تاریخی و نظری مهم، تا به این حدّ ساده و خطی نیست. لیبرالیسم سیاسی الزاماً مساوی با «سرمایه‌داری لسه‌فر» نیست. حتی در سنت لیبرال، درباره‌ی مفاهیمی چون نقش دولت، نظام مالیاتی، تأمین اجتماعی، تنظیم بازار، انحصار و رفاه عمومی اختلاف نظرات بسیار جدی وجود داشته است. ادامه در فرسته‌ی بعد

🔸ارادتی بنما تا سعادتی ببری (محمد قوچانی و هنر کولاژ نظری) ✍️ هجیر تشکری به کجا چنین شتابان؟! وقتی کولاژ جای نقد می‌نشیند، سروش و قوچانی هم لاجرم باید در دو کفه‌ی ترازو بنشینند. نیچه در «آنک انسان» گفته است لازمه‌ی یک دوئل صادقانه (شرافتمندانه)، برابری است. «محمد قوچانی» مرید نحیف «سید جواد طباطبایی» و متخصص کولاژ و ایماگولوژی است. مراد من از ایماگولوژی در این جا، ساختن تصویری از یک متفکر از طریق گزینش و ترکیب قطعاتی از آرا و آثار اوست؛ تصویری که سپس بر جای شخص متفکر می‌نشیند و موضوع نقد و بررسی قرار می‌گیرد. قوچانی سال‌هاست آسمان را به ریسمان می‌بافد و بی‌اختیار می‌لافد که منم که شهره‌ی شهرم به مبارزه! منم که علامه‌ی دهرم به مکاشفه! و نقد اخیر او بر «عبدالکریم سروش» نیز بیش‌تر از جنس جلا‌فت و سخافت و سفاهت مرصع است. طباطبایی نه به عنوان پدرخوانده‌ی او، بلکه به عنوان یک «روش»، الگوی بدیع قوچانی‌ست. او در این‌جا همان شیوه‌ی مفهوم‌سازی و تصویرپردازی را تکرار کرده است. جواد طباطبایی نماد اشرافیت فکری بود و متخصص قاچوکشی تئوریک. کسی که همیشه مقدمه‌ی آثارش از محتوای آنها پر سر و‌ صداتر بوده و بیشتر دیده و خوانده شده است. او هم مفاهیم و صورت‌بندی‌های نظری را از بستر تاریخی-فلسفی و سنت نظری خود جدا کرد و با آنها کولاژی برای روایت تاریخ ایران ساخت. البتّه بدون نشان دادن شرایط امکان و محدودیت‌های تاریخی‌ آنها. او هم به رغم همه‌ی لگدهایش به آدمیت، مقلد محقق‌نمای «فریدون آدمیت» بود. میزان تأثیر آن فقید در ایران را نیز می‌توان به دقت و وضوح بررسی کرد. همین اندک شناختی هم که جامعه از او دارد محصول ژورنالیسم بلند‌آوازه و میان تهی همین روزنامه‌نگاری فرمالیستی‌ست نه اهمیت نظری یا تأثیر عملی او. و الا طباطبایی هم در عدد و عداد محققین عادی و پر اثر و کم تأثیر ایران است. قوچانی در نقد مبحوث‌عنه میان دو‌ سطح از مسأله تمایز نمی‌گذارد و بین توصیه‌ی اخلاقی سروش به قناعت و ساده‌زیستی و برخورداری از نظریه‌ی اقتصادی منسجم ضدبازار فرقی نمی‌نهد و این خندق گفتمانی شگرف که فقدان آن را باید مستقلاً اثبات کند، با بزک دوزک پر می‌کند. عنوان و ادعای محوری‌ او روشن است. او با کنار نهادن صورت‌بندی سابق خود، سروش را از «مارتین لوتر اسلام» به «ژان کالون» تحویل می‌کند و مدعی‌ست زیر ظاهر لیبرال او، نوعی توتالیتاریسم پنهان وجود داشته است. غافل از این که هم ادعای سابق او نادرست است و هم مدعای لاحق او. هر چند بسیاری از نقل‌قول‌های قوچانی مستنداند؛ امّا مسأله، نه اصالت نقل‌قول‌ها، بلکه بی‌کفایتی آنها برای نتایج بزرگی‌ست که از آنها استخراج می‌کند. قوچانی از شبه‌نقد برخی مواضع تاریخی سروش نتیجه می‌گیرد که سروش ضدلیبرال، نئومارکسیست و توتالیتر است! این ادعا بیشتر شبیه لطیفه‌ای بی‌مزه است. به راستی، آیا تشبیه سروش به کالون نیز از نظر تاریخی و نظری اساساً قیاس موجهی‌ست؟ در آغاز و به طور کلی باید گفت نتیجه‌ی نهایی ایماگولوژی (تصویر جعل‌شده‌ی) قوچانی از سروش، به رغم ارجاعات درست و شواهد فراوان، بسیار بزرگ‌تر از شواهدی‌ست که او ارائه می‌کند. به بیان دقیق‌تر، قوچانی در نقد سروشِ دهه‌ی شصت و خصوصاً موضع او درباره‌ی دانشگاه و انقلاب فرهنگی، شواهد مستندی دارد؛ اما مگر می‌توان از این شواهد به‌ طور معتبر به چنین نتایج غریبی رسید که سروش کالونی و توتالیتر پنهان بوده است؟! مشکل اصلی کولاژ او همین پرش‌ها و جهش‌هاست. بنابراین محل نزاع در بسیاری از موارد، صدق مقدمات نیست؛ بلکه نسبت میان مقدمات و نتایج است. از صدق یک گزاره درباره‌ی سروش، صدق تفسیری که قوچانی بر مجموع آن گزاره‌ها تحمیل می‌کند، منتج نمی‌شود. قوچانی از «نقد تکنولوژی و مصرف‌گرایی» به «ضدیت با بازار آزاد»، سپس به «ضدیت با لیبرالیسم» و نهایتاً کشف «توتالیتاریسم» می‌رسد. او تصویری جعلی می‌سازد، سپس بر بنیاد تصویر برساخته‌ی خود در زنجیره‌ای اثبات نشده به چنین نتایج محیرالعقولی می‌رسد. در حالی که نقد مصرف‌گرایی تلازم منطقی با نفی بازار ندارد. دفاع از ساده‌زیستی به معنای نفی مالکیت خصوصی نیست. نقد تکنولوژی برابرنهاده‌ی مخالفت با توسعه نیست. و حتی نقد سرمایه‌داری ملازمه‌ای با سوسیالیسم ندارد. و مهم‌تر از همه، هیچ‌ بخشی از این کولاژ به‌خودی‌خود سر از توتالیتاریسم درنمی‌آورد. این مدعیات هر کدام باید جداگانه و مدلل اثبات شوند. مغالطه‌ی مشهور «مرد پوشالی» بدین معناست که فرد، نظر دیگری را تحریف می‌کند و سپس به همین نسخه‌ی تحریف‌شده و تضعیف‌شده حمله می‌کند. قوچانی دچار مغالطه‌ی مرد پوشالی‌ست. ما در مرقومه‌ی او با یک ارزیابی نامنصفانه و مغالطه‌آمیز از سروش مواجهیم. او ابتدا سروش را به تعدادی گزاره‌ی منفرد و از جا کنده تقلیل می‌دهد، سپس با تفسیری مجعول به توصیفی خودساخته پلی ساختگی می‌زند. ادامه در فرسته‌ی بعد ☘️@neeloofaran

جلسه ۵۷ درسگفتار دکتر عبدالکریم سروش با عنوان «قرائت قلبی قرآن» یکشنبه ۲۷ سپتامبر۲۰۲۶ ساعت ۱۰ صبح به وقت کالیفرنیا از طریق زو
جلسه ۵۷ درسگفتار دکتر عبدالکریم سروش با عنوان «قرائت قلبی قرآن» یکشنبه ۲۷ سپتامبر۲۰۲۶ ساعت ۱۰ صبح به وقت کالیفرنیا از طریق زوم قرائت قلبی قرآن نه تفسیر علمی است نه تفسیر عقلی و فلسفی بلکه کوششی است برای شرح تجربه هایی از جنس خشوع و خشیت عارفان و عابدان که جان قاری مومن را فرا می‌گیرد و دل او را میلرزاند و دریچه های تقوا را بروی او می گشاید و اورا به معراج محبت می برد و سینه اش را شفا و صفا می‌ بخشد باذن الله تعالی. در این کوشش از آثار عارفان بزرگ و شیوه های پدیدار شناسانه استفاده می شود و حتی الامکان از ورود در مباحث و مجادلات کلامی و علمی مدرن پرهیز می‌شود. 🔻ورودیه برای جلسه ده دلار است و برای پرداخت ورودیه می‌توانید به سایت ICCNC رفته و از طریق پی پل یا کردیت کارت پرداخت کنید و سپس به لینک زوم بروید و به جلسه بپیوندید.⬅️ Link

🎥ویدئوی کامل سخنرانی رئیس‌جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد 🔹دکتر مسعود پزشکیان در هشتاد و یکمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کرد.

به نام خدا ماه کنعانی من مسند مصر آنِ تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را مصطفای تاجزاده عزیز در ایام پراندوه و پرآشوب اخیر، رهایی موقت تو از زندان تنها خبر خوشی بود که شعف و حرارت را به قلب‌ها بازگرداند. نیک‌خواهان همه امیدوارند که این رهایی موقت و ناقص به آزادی پایدار و کامل مبدل گردد و آن خبر خوش را خبری ناخوش در پی نیاید و درهای زندان به روی زندانیان سیاسی و بالاخص دو محصور محبوس عزیز رهنورد و موسوی باز گردد تا به همگنان خود بپیوندند و حیات فکری و اجتماعی را از سرگیرند و در آیین شهریاری و سیاست مدن مشارکت چالاک ورزند و بر غنا و قوت اندیشه سیاسی بیافزایند و زمام‌داران و مدبّران امور را در گشودن گره‌های سخت معیشت و سیاست یاری دهند و بر فروشکستن دشمنان همداستان شوند و راه گفتگو با مخالفان و معترضان و جلب اعتمادشان به متصدیان و دولت‌مردان را باز نمایند و سد میان ملت و حکومت را بردارند و آب لطف بر خشونت زنند و صد ملک دل را به نیم‌نظر بخرند و نشان دهند که کشتی‌بان را سیاستی دیگر آمده است تا نیرو و نشاط ایران‌دوستان فزونی گیرد، و چراغ امید در دل همنوعان و هم‌میهنان و هم‌کیشان و هم‌زبانان پرفروغ‌تر گردد. از زبان تو ای مصطفای عزیز با زمامداران و مسندنشینان می‌گویم که قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد. آزادیت پاینده باد که آزاده یی چون تو شایستۀ چنان آزادیی است. اول مهرماه ۱۴۰۵ خورشیدی، عبدالکریم سروش.

🎙فایل صوتی دکتر عبدالکریم سروش: قرائت قلبی قران ج ۵۶ #قرائت_قلبی_قران_ج۵۶ Sept 20 2026 یوتیوب: @DrSoroush @neeloofaran

🎙 دین در آتش | اپیزود دوم آیا بازگشت به هویت ایرانی یک چرخش واقعی است یا واکنشی به بحران؟ در دومین اپیزود پادکست «دین در آتش» از مجله الکترونیک دین‌نامه، فاطمه شاه‌حسینی با تقی آزاد ارمکی، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه تهران، درباره تحولات اخیر در نسبت میان دین، هویت ملی و جامعه ایران گفت‌وگو می‌کند. آزاد ارمکی میان استفاده رسمی از نمادهای ملی و رجوع دوباره جامعه به فرهنگ و تاریخ ایران تفاوت می‌گذارد. او از شخصی‌تر شدن تجربه دین، بازگشت جامعه به فرهنگ ایرانی، تکثر روایت‌های دینی و ضرورت بازخوانی مفاهیمی مانند پیامبر، امام، موعود، عشق، خانواده و معنویت سخن می‌گوید. از نگاه او، جامعه ایران لزوماً از دین عبور نکرده؛ بلکه در جست‌وجوی روایت‌های تازه‌ای از دین و معنویت است؛ روایت‌هایی که با زندگی روزمره و جهان مدرن پیوند داشته باشند. 🎧 دومین اپیزود «دین در آتش» را بشنوید. 🆔 @dinonline @neeloofaran🆔 https://t.me/+6sfWNbnCwdpiYzJk

| نیلوفر | - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @neeloofaran