لحظه هایِ آبی
Ir al canal en Telegram
https://t.me/HarfChatBot?start=191de9867127
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
407
Suscriptores
-124 horas
+57 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
قبل از شروع جام جهانی میگفتم اسپانیا قطعا تا فینال میره🚶🏻♀️
(داشتم اینو مینوشتم که گل زدن)
گل نیلوفر آبی در فرهنگ ایران باستان نماد پاکی، زایش، روشنایی و زندگی بوده است. به همین دلیل در نقشبرجستهها و آثار هنری دوره هخامنشی، تصویر گل نیلوفر بسیار دیده میشود و معمولاً نشانهٔ جاودانگی، نظم و شکوفایی دانسته میشود.
منم همینطور رها منم همینطور دلم میخواد این دنیا رو کشف کنم و بیشتر واردش بشم:)))))))
Repost from le vent nous portera
وای قلبم!
۵ صبح بیدار شده بودم برای امتحان شیمی درس بخونم، بهجاش یک فیلم رو که با کیفیت خیلی پایین صرفا بر اساس عکس کاورش دانلود کرده بودم دیدم: زندگی دوگانه ورونیکا! شبیه جادو عمل کرد. از اونجا اون اتصال شروع شد که «من دلم میخواد این دنیا رو کشف کنم و بیشتر واردش بشم.» و قلبم زیادی شکسته بود. واقعا قلبم شکسته بود و احساس تنهایی زیادی میکردم.
از اونروز به بعد هزاربار به طریقهای مختلف دوباره از نو عاشق سینما شدهام و خواهم شد. و واقعا cinéma, mon amour!
سلام نمیدونم اینو میبینید یا نه اما خواستم بگم منم مثل تمام جوون های دیگه قلبم تیکه شد برای همه دوستام که کشتنشون نرفتن خودشون کشتنشون اینم که من اون شب سالم برگشتم خونه همچنان مایه شرمساریمه واقعیتش انقدر در زندگی خودم تحت فشار بودم که دوست داشتم همه چیم برام تموم شه چجوریشم اصلا برام مهم نبود یک روز تو همین روزهای به درد نخوره بیهودم یه پستی رو دیدیم از کانال رها کنجکاو شدم و رفتم تو کانالش همینجوری که شروع به خوندن نوشته هاش کردم از درون آتیش گرفتم سوختم و دوباره زنده شدم من هیچوقت رها رو ندیدم و نمیشناختمش اما مهربونی بی حد و مرزش شوق زندگیش و پاک بودنو فرشته بودنشو با تک تک سلولام حس کردم رها واقعا از صمیم قلبم اینو میگم زندگی منو تغییر داد اون روز فقط یه قول به خودم دادم اینکه تمام سعیم رو بکنم تا هیچوقت اسمش فراموش نشه اینکه هرچیزی در زندگیم رو دارم بزارم تا راهش همیشه جاودانه بمونه رها رو باد برد اما در دله ما جوانه زد 🌿🖤
الان داشتم با یکی از دوست های رها حرف میزدم و بهم گفت که توی آخرین مکالمش با رها،
رها بهش گفته که یک دختر عمه داره که خیلی دوستش داره و میگف چشم های رها برق میزد وقتی راجب ارتباطمون صبحت میکرد و از آخرین باری که همو دیدیم و آخرین بغلمون گفته.بعد از شنیدن اینا من دوباره زنده زنده سوختن و نابود شدن رو حس کردم. مردنو حس کردم. اما هنوز زندهم و قراره زنده باشم و قراره با این درد زندگی کنم.
