لحظه هایِ آبی
Ir al canal en Telegram
https://t.me/HarfChatBot?start=191de9867127
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
407
Suscriptores
-124 horas
+57 días
+2230 días
Archivo de publicaciones
منم همینطور رها منم همینطور دلم میخواد این دنیا رو کشف کنم و بیشتر واردش بشم:)))))))
Repost from le vent nous portera
وای قلبم!
۵ صبح بیدار شده بودم برای امتحان شیمی درس بخونم، بهجاش یک فیلم رو که با کیفیت خیلی پایین صرفا بر اساس عکس کاورش دانلود کرده بودم دیدم: زندگی دوگانه ورونیکا! شبیه جادو عمل کرد. از اونجا اون اتصال شروع شد که «من دلم میخواد این دنیا رو کشف کنم و بیشتر واردش بشم.» و قلبم زیادی شکسته بود. واقعا قلبم شکسته بود و احساس تنهایی زیادی میکردم.
از اونروز به بعد هزاربار به طریقهای مختلف دوباره از نو عاشق سینما شدهام و خواهم شد. و واقعا cinéma, mon amour!
سلام نمیدونم اینو میبینید یا نه اما خواستم بگم منم مثل تمام جوون های دیگه قلبم تیکه شد برای همه دوستام که کشتنشون نرفتن خودشون کشتنشون اینم که من اون شب سالم برگشتم خونه همچنان مایه شرمساریمه واقعیتش انقدر در زندگی خودم تحت فشار بودم که دوست داشتم همه چیم برام تموم شه چجوریشم اصلا برام مهم نبود یک روز تو همین روزهای به درد نخوره بیهودم یه پستی رو دیدیم از کانال رها کنجکاو شدم و رفتم تو کانالش همینجوری که شروع به خوندن نوشته هاش کردم از درون آتیش گرفتم سوختم و دوباره زنده شدم من هیچوقت رها رو ندیدم و نمیشناختمش اما مهربونی بی حد و مرزش شوق زندگیش و پاک بودنو فرشته بودنشو با تک تک سلولام حس کردم رها واقعا از صمیم قلبم اینو میگم زندگی منو تغییر داد اون روز فقط یه قول به خودم دادم اینکه تمام سعیم رو بکنم تا هیچوقت اسمش فراموش نشه اینکه هرچیزی در زندگیم رو دارم بزارم تا راهش همیشه جاودانه بمونه رها رو باد برد اما در دله ما جوانه زد 🌿🖤
الان داشتم با یکی از دوست های رها حرف میزدم و بهم گفت که توی آخرین مکالمش با رها،
رها بهش گفته که یک دختر عمه داره که خیلی دوستش داره و میگف چشم های رها برق میزد وقتی راجب ارتباطمون صبحت میکرد و از آخرین باری که همو دیدیم و آخرین بغلمون گفته.بعد از شنیدن اینا من دوباره زنده زنده سوختن و نابود شدن رو حس کردم. مردنو حس کردم. اما هنوز زندهم و قراره زنده باشم و قراره با این درد زندگی کنم.
من نمیدونم چی بگم اصلا چی میشه گفت ؟
فقط گریه میکنم و گریه میکنم و گریه میکنم.
کاش میتونستم بغلتون کنم همه باهم با تمام وجود گریه کنیم.
درود دوست من
به قوی بودنت افتخار میکنم و به شیوای رها بودنت غبطه میخورم.حتی نوشتن در مورد رها برام سخته.نوشتن در مورد چنین فرد شگفت انگیزی سخت و سنگینه. به سنگینی کل جهان به سنگینی زندگی. دارم سعیم رو میکنم بگم چهقدر دوست دارم ذره ای کنارتون باشم و این غم رو باهام شریک بشیم و زندگی کنیم و ادامه بدیم درست همون چیزی که رها گفت. درست همون چیزی که رها هست. آره ، رها هست. برای همیشه. درست مثل باد. شاید شبیه یه شعار باشه یه شعر.. اما در واقعیت، هر روز باد، رها رو با خودش میاره تو قلبم. اون چشمای عاشق اون لبخند شیرین و اون صدایی که خود زندگی بود. از بین نمیره بین همه ما پخش میشه و انعکاس پیدا میکنه. این روزها همه ما شرم میکنیم که اون ها نیستن و ما هستیم و باید ادامه بدیم. اما میدونم رها اینو نمیخواست. وای خدای من چه طور میتونم اینجوری حرف بزنم وقتی اصلا اونجایی که تو هستی نیستم؟ حتی نتونستم بیام پیوی و رو در رو بهت بگم که واقعا دوست دارم کنار تو و خانواده رها و تمام بچه هایی که رفتن باشم. که چه قدر دوست دارم رها باشم و هر چی که از رها میگی چهقدر هیاهو میندازه به دلم. اما نتونستم. نتونستم مستقیم بهت بگم و میدونم که همه این حرفای من کنار هم نمیتونه تسکین بخش باشه. تلاش من اینه که فقط این روزنه امید روزنه نور روزنه زندگی رو بین خودم و تمام افراد قوی مثل تو نگه دارم. نمیدونم حتی این متنی که نوشتم رو میفرستم یا نه. اینکه میخونیش یا اینکه حالت رو بهتر میکنه. اما عمیقا میخوام که اینطور بشه. از ته قلبم. میخوام که همه ما رها بشیم. آزاد و رها🍃
Repost from le vent nous portera
از یاد بردن تو برای من به معنای تمام شدن همه چیز است. پس تا وقتی از تو تصویری در ذهن دارم، صدایی در گوشم، هوایی در سینهام، احساسی در استخوانهایم و فکری در سرم، زندهام.
