es
Feedback
لحظه هایِ آبی

لحظه هایِ آبی

Ir al canal en Telegram

https://t.me/HarfChatBot?start=191de9867127

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
399
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
یکی از غنچه ها باز شد💘
یکی از غنچه ها باز شد💘

photo content
+5

چشمامو می‌بندم تصور می‌کنم هیچ دردی وجود نداره اصلا هیچی وجود نداره.دونه دونه فکرای مختلف میان سراغم ولی همشونو کنار میزنم. نمی‌خوام غرق بشم. می‌خوام فرار کنم تا جایی که میشه فقط فرار کنم.

Repost from une âme perdue
این روزها مدام به دنبال آهنگی می‌گردم که کمی تسکینم بده، اما هر بار شکست می‌خورم و در آخر می‌رسم به این وویس. گوش‌دادن بهش طوریه که همزمان با دردی غیر قابل وصف، وجودم رو در هم می‌شکنه و بعد تکه‌های وجودم رو یکی‌یکی جمع می‌کنه و دوباره سر جاشون می‌ذاره؛ هم درد می‌ده و هم مرهمه. ترجمه حرف‌های عزیزکم: «عزیزِ من، خوشحالم، خیلی خوشحالم که با هم آشنا شدیم. واقعاً دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. این روزها خیلی دوست دارم به ایتالیایی حرف بزنم، خیلی زیاد. وای خدای من، چرا اینطوری شدم؟ خواستم، خواستم، آره... دلم می‌خواست به ایتالیایی بهت بگم: دوستت دارم، دوستت دارم، باشه؟ دوستت دارم، دوستت دارم، آره، فقط همین.» 💚

Mensaje de voz00:43

مهم نیست این کاری که می‌کنم من‌ رو به چیزی که می‌خوام نمی‌رسونه، مهم نیست که هزارتا بدبختی روی سرم آواره، مهم نیست که اگر بخوام فکر کنم به ته باتلاق فرو می‌رم، مهم اینه که واسه چند لحظه باد رو بین موهام حس می‌کنم و توی چشم‌هام اشک حلقه می‌زنه و آهنگ توی گوشم می‌گه: «اسم تو بارونه؛ عطر تو همراشه.» و من یکی می‌شم با باد و اشک و آهنگ.

Repost from سبز.
واقعا ممنونم که آپشنی به عنوان خواب وجود داره. چشاتو می‌بندی نه می‌بینی، نه می‌شنوی، نه حرف میزنی. راحت.

دوستمو ببینید‌.

Repost from N/a
دوست جدیدم؛
+3
دوست جدیدم؛

sticker.webp0.04 KB

😭😭😭😭😭😭😭

ببین بخدا احساس میکنم تو تک تک سکوها چهره میبینم با اینکه نگاه نمیکنمش ولی رسما انگار تو تک سکوها چهره هست

استقلال گل زد کجایین اینجوری خوشحالی کنین:)))))))

1.92 KB

بمیرم براهمشون💔

الای بگردم مهرداد مشتاقی جلو چشمامه🫠

💙🖤
💙🖤

تصمیم گرفتم نگاهی بندازم به فیلم‌هایی که رها داخل لترباکسدش برای دیدن علامت زده بود..چند بار با اینترنت کلنجار رفتم تا صفحه لود شد..و قبل از هرچیز چشمم به ردیف اول افتاد..فیلم اول، سمت چپ..خشکم زد..انگار ابروهام رو به پیشونیم دوخته بودن..دهنم باز مونده بود و حتی انگشتم هم نمی‌تونستم تکون بدم..خاک سر به مهر.. موقع دیدنش از خودم می‌پرسیدم رها راجب این فیلم می‌دونست، نمی‌دونست، می‌خواست ببینتش..و سر اون صحنه‌ با خودم فکر می‌کردم که اگه می‌دید احتمالا خوشش می‌اومد..خوب یا بد عادتیه که نسبت به سینما پیدا کردم..روی هر فیلمی دست می‌زارم برام سوال میشه رها راجبش می‌دونست یا نه، می‌خواست ببینه، دیده بود یا نه..و اگه فیلم خوبی از آب در بیاد(و گاها حتی در نیاد) با خودم می‌گم که خوشش می‌اومد..این صحنه، این احساس، این ارتباط، این کارگردان..این نوع از بودن، از زندگی.. نمی‌دونم..نمی‌دونم..فقط به این فکر می‌کنم که حالا می‌دونم..و این دونستن حتی آزاردهنده‌تر از حس کنجکاوی آمیخته به اندوه منه..رها می‌خواست..می‌دونست..و می‌خواست..می‌خواست.. می‌دونی چی میگم؟ می‌خواست..من که یک غریبه هستم اما نزدیک‌ترین‌ها واقعا چه می‌کنن با آگاهی از خواسته‌های عزیزترین‌هاشون؟ اینکه می‌دونی می‌خواست..می‌خواست..می‌خواست و نزاشتن..تمام خواسته‌هاشون روحم رو می‌خراشه..تمام خواسته‌هاشون.. دور میشم از متن..از کلماتم..ولی واقعا فکر نمی‌کنم اهمیت داشته باشه..نمی‌دونم..باید استثنا قائل شد.. یک فیلم دیگه هم اما در کار بود..فیلمی که هنوز تمومش نکردم..فیلمی که نصفه مونده..فیلمی که لپ‌تاپم وسطش رفیق نیمه راه شد و هنوز که هنوزه من نتونستم ادامش رو تماشا کنم..دو ردیف پایین‌تر، farewell my concubine.. از درون به خودم می‌پیچم..این‌ها از نوع کوچیک‌ترین خواسته‌هان..از نوع روزمرگی‌ها..و به اوج استیصال می‌رسم وقتی به تموم جرعه‌هایی از روزمرگی‌ فکر می‌کنم که هیچوقت نوشیده نشدن، زندگی نشدن..نه با پایانی که نقطه اشتراک همه‌ی ماست..بلکه با یک انقطاع..زندگی‌ای که قبل از اینکه به پایان برسه بریده شد..این یک پایان نیست..یک انقطاعه.

وای قلبم😭