لحظه هایِ آبی
Відкрити в Telegram
401
Підписники
-124 години
Немає даних7 днів
+830 днів
Архів дописів
Repost from سبز.
واقعا ممنونم که آپشنی به عنوان خواب وجود داره. چشاتو میبندی نه میبینی، نه میشنوی، نه حرف میزنی. راحت.
ببین بخدا احساس میکنم تو تک تک سکوها چهره میبینم با اینکه نگاه نمیکنمش ولی رسما انگار تو تک سکوها چهره هست
تصمیم گرفتم نگاهی بندازم به فیلمهایی که رها داخل لترباکسدش برای دیدن علامت زده بود..چند بار با اینترنت کلنجار رفتم تا صفحه لود شد..و قبل از هرچیز چشمم به ردیف اول افتاد..فیلم اول، سمت چپ..خشکم زد..انگار ابروهام رو به پیشونیم دوخته بودن..دهنم باز مونده بود و حتی انگشتم هم نمیتونستم تکون بدم..خاک سر به مهر..
موقع دیدنش از خودم میپرسیدم رها راجب این فیلم میدونست، نمیدونست، میخواست ببینتش..و سر اون صحنه با خودم فکر میکردم که اگه میدید احتمالا خوشش میاومد..خوب یا بد عادتیه که نسبت به سینما پیدا کردم..روی هر فیلمی دست میزارم برام سوال میشه رها راجبش میدونست یا نه، میخواست ببینه، دیده بود یا نه..و اگه فیلم خوبی از آب در بیاد(و گاها حتی در نیاد) با خودم میگم که خوشش میاومد..این صحنه، این احساس، این ارتباط، این کارگردان..این نوع از بودن، از زندگی..
نمیدونم..نمیدونم..فقط به این فکر میکنم که حالا میدونم..و این دونستن حتی آزاردهندهتر از حس کنجکاوی آمیخته به اندوه منه..رها میخواست..میدونست..و میخواست..میخواست.. میدونی چی میگم؟ میخواست..من که یک غریبه هستم اما نزدیکترینها واقعا چه میکنن با آگاهی از خواستههای عزیزترینهاشون؟ اینکه میدونی میخواست..میخواست..میخواست و نزاشتن..تمام خواستههاشون روحم رو میخراشه..تمام خواستههاشون..
دور میشم از متن..از کلماتم..ولی واقعا فکر نمیکنم اهمیت داشته باشه..نمیدونم..باید استثنا قائل شد..
یک فیلم دیگه هم اما در کار بود..فیلمی که هنوز تمومش نکردم..فیلمی که نصفه مونده..فیلمی که لپتاپم وسطش رفیق نیمه راه شد و هنوز که هنوزه من نتونستم ادامش رو تماشا کنم..دو ردیف پایینتر، farewell my concubine..
از درون به خودم میپیچم..اینها از نوع کوچیکترین خواستههان..از نوع روزمرگیها..و به اوج استیصال میرسم وقتی به تموم جرعههایی از روزمرگی فکر میکنم که هیچوقت نوشیده نشدن، زندگی نشدن..نه با پایانی که نقطه اشتراک همهی ماست..بلکه با یک انقطاع..زندگیای که قبل از اینکه به پایان برسه بریده شد..این یک پایان نیست..یک انقطاعه.
خندههای جونگکوک توتِ منه؛ توتِ «طعم گیلاس» کیارستمی عزیز.
این پیامی بود که امروز از طرف یادنامه رها برام اومد.
سلام عزیزم🥲
ارهههه امروز واقعا حسش میکنم.
تو راه کلاس زبان وقتی سوار اتوبوس و مترو بودم حس میکردم کل وجودم رهاست همش صداش تو گوشم بود انگار با من زنده بود زندگی میکرد حس میکرد
به درختا دست میزدم انگار رها ازم خواسته بود نمیدونم هست تو وجودمه حسش میکنم.
سلام شیوا
داشتم کانال رها رو میخوندم یه جا نوشته بود گودی زیر چشم واقعا زیباست ومنی که داشتم خودم رو بخاطر گودی زیر چشمم رنج میدادم وحس بد میگرفتم، لبخند اومد رو بیام واشک ریختم
اون واقعا زندست...اون مارو میبینه.:)💚✨
هر وقت تیمای مورد علاقت بازی دارن یه جور دیگه قلبم میگیره،تو تماشاچیا نگاه میندازم و دنبالت میگردم...میدونی؟مهرداد دربیه ها...
۱۰ شهریور تولد جونگ کوک خرگوش رها:)
همیشه وقتی عکسشو نشون من و شادلین میداد ، میگفت این خرگوش منهههه🫠
تولد خرگوشت مبارک رها جونم🐰💜
