👄rüya🕊
Ir al canal en Telegram
ناشناس
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
288
Suscriptores
+1424 horas
+37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
287
دیالوگی از این بخش.
«برای همین... با خودم عهد کرده بودم.»
عادل با صدایی آرام پرسید:
«چه عهدی؟»
اسمه گفت: «دیگه هیچکس رو دوست نداشته باشم.»
«چون وقتی دوست میداری... آدم آسیبپذیر میشه.»
......
اعتراف عشقی که نسبت بهم داشتند خیلی قشنگ بود.🫠💔
287
دیالوگ های از این بخش..🤍
«اگه بیشتر از این بشکنیم چی؟» اسمه نجوا کرد.
صدایش شبیه شاخهای بود که در باد میلرزد، اما نگاهش همچنان از چشمان عادل جدا نمیشد.
عادل یک قدم دیگر جلو آمد و آخرین فاصلهی میانشان را هم از بین برد. حالا نفسهای یکدیگر را روی پوستشان احساس میکردند.
«اونوقت...» عادل گفت، نگاهش را روی لبهای لرزان اسمه پایین آورد و دوباره به چشمانش بازگرداند.
«با هم از هم میپاشیم.
اما تنها نمیمونیم.»
🫠
287
#پارت7 #اسدیل_کلبه
اسمه از شوک چاشماش گشاد شد سریع عقب کشید خودشو ،
صورت عادل نگاه کردو دید چشماش
باز کرد،
گفت: پس داشتی بازی میکردی
عادل: من اگه بازی میکردم الان تو این
وضع حالا نبودم ، که تب کنم محتاج بوسه تو بشم،
اسمه: که اینطور ،...
عادل:هومم،
اسمه: ببینم این حرف رو عادل کوچاری میگه دیگه ؟
عادل: عادل کوچاری جلو زنش تسلیم ، همیشه
اسمه: تسلیم خیلی معلوم...
عادل: اما دل زنشم نمیاد عادلشو مریض ول کنه نه ؟
اسمه: پس همشو شنیدی ؟
عادل: دیگه به خودت غز نزن که چرا خیسم
کردی
اسمه: چرا؟
عادل: حقم بود
اسمه: همشون
عادل: هرچیزی که از طرف تو بیاد حقم
چون تو همیشه حق داری ، همیشه
چون تو فداکاری مهربونی خیلی زیبایی
اسمه: اُاُ اُاُاُاُ عادل قشنگ حرف میزنی
عادل: اگه همینجوری بشینی به من برسی
مریض میشی ،
اسمه: تو هستی ، دارو هم داریم
عادل: پس با دارو اومدی
اسمه: پس چی قرار بود برات یه مدت
ناز کنم ممکن بود اینجا مریض بشم دیگه نه؟
عادل معکس طولانی کرد به چشم اسمه نگاه کرد
اسمه: چیشد عادل خوبی؟ ها ؟
عادل: معذرت می خوام بخاطر همچی،
من نتونستم حتی به اون دره ای برسم که
بابات سعی داشت تو رو بخاطر من پرت کنه
امروزم که این اتفاق افتاد....
اسمه با حرف زدنش عادل ساکت کرد
اسمه: اما امروز بودی عادل، امروز تو دست وپازدن من تو اون اب نگاه نکردی ، منو نجات دادی اوردی داخل کلبه بدون اینکه لباس خودت عوض کنی به من رسیدگی کردی
حالم یه کوچولو مریض شدی
عادل: من هیچوقت دلم نمیاد چیزیت بشه
اسمه : منم عادل ،
عادل : دوست دارم خیلی ، ازخدا بخاطر بودن تو تو زندگیم خیلی ممنونم
اسمه: منم عادل
عادل: توهم چی ....
اسمع: عااا انگار یکی بازی میخواد
هردوتاشون معکس کردن
اسمه: منم تورو خیلی دوست دارم عادل خیلی ، به اندازه تمام جونم
دم دمای صبح بود که افتاب از پنجره کناره کلبه
صاف میتابید روی کاناپه رو صورت عادل
منعکس شد بود ، عادل که چشماش باز کرد گیج منگ خواب نگاهی به اطراف انداخت
احساس سنگینی رو سینش کرد
همین که قفس سینه شو نگاه کرد، انگار داشت
بهترین منظره رو میدید ،
اسمه تو بغل اون خوابید بود،
درست رو قفس سینش نفس عمیقی کشیدو
لبخند نرمی از سرشار از رضایت رو چهرش نشست ، مدت نگذشت خیلی اروم دستشو
گذاشت رو پیشونی اسمه تا بین اونم ویروس گرفته یا نه
عادل: اخ خداروشکر هیچ گرمایی نیس
اسمه : با لمسه دست عادل وحرفش یه تکون
ریز خورد ، اما هنوز غرق خواب بود
عادل که دید اسمه هنوز غرق خواب وخودشم
راضی بود هیچ حرفی نزد تکونی نخورد همنجوری
اسمه رو نوازش میکرد نگاه میکرد ،
مدتی گذشته عادل سعی کرد خیلی اروم سر اسمه رو روی بالش بزاره ، تا بتونه صبحونه اماده کنه،
خیلی اروم با دقت سر اسمه رو روی
بالش گذاشت ، پتو رو تا شونع های اسمه
کشید بالا مطمن شد که شونه ها وپشت اسمه در برابر سرما پوشید شده باشند ، بوس نرم
روی سر اسمه گذاشت رفت به سمت اشپز خونه، به ارومی شروع کرده به پختن کویماک
درست کردن ایهلامور، اون انقدر اسمه رو خوب میشناخت که نیاز به گشتن وسیله ها برای پخت پز، چیدن میز نبود
کف دستش همچی میدونست، انگار همچیو
خودش چیده باش ،
موقعی که کویماک داشته اخرین مرحله پختشو میگذروند ، اسمع با بوی کویماک از
خواب بیدارشد، اون به سرعت فهمید
عادل خالش خوب و داره صبخونه درست میکنه ، لبخند شیرین نرمی رو لباش نشست
از روی کاناپه بلند شد جلو در اشپزخونه وایستاد عادل تماشا کرد ،
عادل کل میز چید بود ، پیش دستی کاملا مرتب بودن فقط جای کویماک خالی بود که عادل لحظه های اخر زیرشو خاموش کرد موقع برگشتن به سمت میز اسمع رو دید
عادل: عااا صبح بخیر خانم پرستار
، یافرشته نجات
اسمه: هوم میبینم باز داری حرف خوب میزنی ..
همین طور که داشت حرف میزد نزدیک عادل شد دستشو گذاشت رو پیشونیش برای چک کردن اینکه تب داره یا نه
اسمه: تب نداری خداروشکر
عادل: میخوای یه بارم با بوسه چک کنی
خیلی سریع صورت اسمه از خجالت سرخ شد
اسمع سریع حرف عوض کرد
اسمه: من خیلی گشنم ، بشنیم سر سفره، توهم
چیزی کن ،
عادل: چی کنم ؟
اسمه : لیوان نزاشتی برای ایهلامور یعنی لیوان میخواد برای ایهلامور
عادل: ها بیا اینم لیوانا
اسمه که تشست بود رو صندلی عادل با دقت
داخل لیوانا ایهلامور ریخت اول برای اسمه
بد برای خودش، بعد ریختن ایهلامور خودشم
نشست جلواسمه باهم شروع کردن به خوردن کویماک بین این صبحونه خوردنا عادل گفت
عادل: من چیزی از رابطه تو بابات نمیدونم ،
ولی دیگه کاملا مطمنم که ادم خوبی نبوده ،
چیزه دیگه ای هست که بخوای من بدونم؟
فقط اگه خودت میخوای ،من همیشه کنارتم....
