en
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Open in Telegram

ناشناس

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
286
Subscribers
+1424 hours
+37 days
+330 days
Posts Archive
وای نفسم یه لحظه رفت....

این سکانس💔:))
+1
این سکانس💔:))

دیالوگی از این بخش. «برای همین... با خودم عهد کرده بودم.» عادل با صدایی آرام پرسید: «چه عهدی؟» اسمه گفت: «دیگه هیچ‌کس رو دوست نداشته باشم.» «چون وقتی دوست می‌داری... آدم آسیب‌پذیر می‌شه.» ...... اعتراف عشقی که نسبت بهم داشتند خیلی قشنگ بود.🫠💔

《نور در قفس پایان پارت دوازدهم》 #نور

هوف😭😂

چون خدابخواد از ست دارن محافظت میکنن چیزی لو نره

غمم گینه... بشدت😭

هیه:)))

اسدیل میخوام دارم میمیرم از کمبود اسدیل اسپویلی خبری نیست مگه در حال فیلمبرداری نیستن😭

غمگینم مانند تو

اوزاک شروع شد بدون شاهین 💔:)
اوزاک شروع شد بدون شاهین 💔:)

ماچ بهت🫠

فداتشم که من 🥹

تو لازم نیس فور کنی استارز میدم بهت عشقم

من تا میخواستم فور کنم پاکیدی🦦🧘🏻‍♀️

خوب بسه پرشد

دیالوگ های از این بخش..🤍 «اگه بیشتر از این بشکنیم چی؟» اسمه نجوا کرد. صدایش شبیه شاخه‌ای بود که در باد می‌لرزد، اما نگاهش همچنان از چشمان عادل جدا نمی‌شد. عادل یک قدم دیگر جلو آمد و آخرین فاصله‌ی میانشان را هم از بین برد. حالا نفس‌های یکدیگر را روی پوستشان احساس می‌کردند. «اون‌وقت...» عادل گفت، نگاهش را روی لب‌های لرزان اسمه پایین آورد و دوباره به چشمانش بازگرداند. «با هم از هم می‌پاشیم. اما تنها نمی‌مونیم.» 🫠

تصویر به کار رفته در این بخش🩵
تصویر به کار رفته در این بخش🩵

《نور در قفس پارت دوازدهم بخش اول》 #نور

《نور در قفس پایان پارت یازدهم》 #نور