👄rüya🕊
Ir al canal en Telegram
ناشناس
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
286
Suscriptores
+1424 horas
+37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
286
همشون پشت هم از در پشتی رفتن به سمت دریا ،
اما با دیدن عادل اسمه ، وایستادن ...
اسمه تو بغل عادل بود ، اما غز دورم معلومه
بود همچی تموم شد ، اسمه ای دیگه وجود نداره ،
اروچ: ابجی اسمه....، نه امکان... امکان نداره
اروچ بدون توجه به بقیه به سمت
اسمه عادل دوید،
پشت اونم ایسو شروع کرد به حرکت کردن کرد ،
اما آلینا نتونست قدم از قدم بردار همونجا افتاد ، فادیمه با نگهداشتن اون کنار اون نشست،
وقتی اروچ خواست نزدیک اسمه بش حرف بزن ، عادل بهشون اشاره کرده که ساکت باشن
عادل: هیشش ، اسمه خوابیده بیدار میشه ،
هیششش ، بد خواب بشه تا شب اذیت میشع
اروچ تا رنگ صورت اسمه رو دید ، فهمید که همچی تموم شده :))
اروچ ایسو همونجا کنار عادل نشستن ، با گذر زمان هوا داشت تاریک میشد اما قدم از قدم برنداشتن ،
اروچ پالتویی که داشت در اورد سعی کرد رو اسمه بکش ، ...
سعی کرد گلشو صاف کن وبغضشو قورت بده
و شروع کن به حرف زدن ،
اروچ : داداش ، هوا تاریک شد ، سرده ، باید برای بیمارستان ابجی اسمه اذیت میشه
عادل بدون اینکه حرفی بزن چشم های سرخشو بالا اورد تو صورت اروچ نگاه کرد بدون ، حرف زدن ، سعی کرد با اسمه بلند شه
اروچ از زیر بدن اسمه گرفت ایسوهم از زیر بدن عادل تا بتونن بلند شن سرپا واییسن
عادل همنجوری که اسمه رو بغلش گرفت بود
رفت که سمت پشت ماشین بشین ،
اروچ سمت راننده نشست ، تا برن به سمت بیمارستان ،
..........
286
#پارت11 #اسدیل_کلبه
مکان «آشپزخونه»
اسمه درحال حاضر کرده هامسی کیک دلمه برگ بود ، مثلا همیشه کارشو با سرعت خیلی زیادی داشت انجام میداد ،
اسمه: اییی، بالاخره کیکم حاضرشد، بیا تو روهم بزاریم تو ظرفت
وقتی اسمه پشت به ورودی اشپزخونه داشت کارشو انجام میداد ، صدای قدم یه غریبه به گوش میرسید ،
اسمه:آآآ عادل خیلییی زود اومدی اما،.....
اما موقع برگشت کسی که اونجا بود باعث شد کیک از دست اسمهبیفتهپخشزمینبشه،...
اسمه:فاتح؟
فاتح: سلام ، اسمه چاووش ، میبینه بیشتر از
حد تصورم ، خوشحالی ؛ بدموقعی رسیدم نه
«شرکت کوچاری»
عادل پشت میزش در ظاهر سرگرم کارای اداره شرکت بود ، اون جز اسمه فکر دیگه نداشت ،...
یه نگاهی به ساعتش انداخت ومتوجه گذشت زمان طولانی شد
عادل: مطمن دیگه اسمه همه کارشو کرد ،
نکرده باشم باهم انجام میدیم به نظر من مشکلی نیس، ....
افرین عادل داری با خودت حرفی میزنی از هیجانه طبیعیه ...
همین که پله های شرکت داشت میرفت پایین
گوشیش به صدا در اومد، برخلاف تصور اون
کسی که پشت خط بود اروچ بود ،
اول برای جواب دادن به اروچ تردید داشت ،
اما بعد متوجه شد که شلید موضوع مهمی باشه ، پس تلفن جواب داد،،،،
اروچ٫: کوچاری کجایی؟ پیش آبجی اسمه ای
عادل ٫: به تو چه اخه پسر
اروچ : عادل فاتح میخواد یه کاری کنه ،...
در یک ان زنگ خطرا کوچاری تازه فعال شد ،
تلفن قطع کرد به سرعت سوار ماشین شدو
بدون معطلی خودش به کلبه اسمه رسوند
« ادماش ذات اطراف کلبه نبودن ، به طور مخفیانه از اسمه محافظت میکردن »
تو نگاه اول همچی اروم بود ، همینطور که داشت اسمه رو صدا میزد وارد کلبه شد ،
به سرعت رفت سمت آشپزخونه ، تنها صحنه
که دید کیک پودر شده ای بود که از دست اسمه افتاد بود،
از در پشتی تو اشپز خونه رفت به سمت دریا ،....
اما چیزی که دید غیر قابل باورهاش بود ،
................................................
اسمه کنار دریا افتاده بود ، خیلی نزدیک نزدیک به اب طوری که به هر موج کوچیکی از اب تموم تن اسمه خیس میشد ،
اما این با باور عادل یکی نبود ، اسمه اون
از دریامیترسید، نمیتونست حتی نزدیک دریا وایس ، حتی نمیتونست پاهاش داخل آب بزاره
عادل تا خودش به اسمه برسون چند باری به زمین افتاد، اما بی توجه به زمین خوردن خودشو به اسمه رسوند ،
عادل اسمه رو به سمت خودش برگردوند
تو بغلش گرف
عادل:اسمه ام ، ....
اما چیزی که عادل دید ، چشام باز اسمه نبود ، رنگش حالت طبیعی نداشت گونه هاش به سرخی دیروز نبود،رنگ لب هاش ازصورتی ملیح به رنگ تیره نا امیدی در اومده بود ،
اسمه رفت بود ، ....
اسمه اون از اب میترسید، اسمه شو تو آب
خفه کرده بودن ،...
اما نه ذهن عادل نه قلبش حاضر نبود این اتفاق تلخ قبول کن ،
سر اسمه رو خیلی اروم گذاشت ، رو زمین
اینه کاری که آلینا بهش یاد داده بود، شروع کرد به ماساژ قلبی ، احیای اسمه
هربار که ماساژقلبی میکرد به اسمه میگف :برمیگردی، حق رفتنو نداری
قول داده بودی فراموش کردی، ما بیست
سال پیش تو این روز عقد کردم قرار بود
جشن بگیرم ، التماست میکنم نکن ، زندگیمو بگیر اما چشات ضربات قلبتو ازم نگیر ،
«بیشتر از 3 دقیقه میگذشت که احیای رو شروع کرده بود فایده ای نداشت ،»
عادل اسمه رو بغلش گرفت
رو به اسمون گفت: التماست میکنم خدایا
من بیدار کن از این خواب ، چی میشه ، بیدارم کن ،...
بعد یه نگاهی به اسمه انداخت، قرار بود جشن بگیریم ، برای چی ولم کردی، معذرت میخوام
دیر رسیدم ، معذرت میخوام از این که نتونستم اون روزی که بابات تو رو انداخت
تو دریا برسم ، معذرت میخوام که دوباره نتونستم برسم ، ...
فلش بک : یاد حرفای دیشب
«اسمه: الان نمی تونی ببوسی منو ، فرداااا »
«اسمه گفته بود: فردا....
اما فردای اسمه هیچوقت نرسید.
عادل منتظر موند تا فرداشونداز راه برسه ...
و وقتی خودش دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت، بالاخره لبهایش را روی لبهای اسمه گذاشت،...
انگار میخواست به قولی که داده بود ، در یک "فردا" جا مانده بود، عمل کنه»
عادل اسمه رو همینجور تو بغلش نگه داشتو تکرار کرد ، خدایا من خواب باشم بیدارم کن
التماست میکنم ،...
زمان زیادی نگذشت که اروچ از راه رسید تقریبا رسیدن اروچ ، وایسو فادیمع آلینا
یکی بود ، اروچ بدون منتظر موندن وارد کلبه
شد اما چیزی ندید ، وقتی وارد آشپز خونه شد
فقط با یه کیک پودر شده و رد پاهای گلی که بهسمت در پشتی اشپز خونه هدایت میشد روبرو شد ، آلینا : اون چیه ،اروچ؟
اروچ : اروم باش چیری نیس رد پا کوچاری ،
باشه ؟ آلینا باشه ، چیزی نیس
الینا: دریا،.. بریم اونجا
اروچ : باشه باشه
286
موزیک انتخابی این بخش👇🏻
آهنگ این قسمت: «İstiklal Caddesi» ـ شبنم فرح (Şebnem Ferah)
(خیابان استقلال)
توضیحات درمورد اهنگ👇🏻
مفهوم کلی آهنگ دربارهی عشقی است که شاید مدت زیادی طول نکشیده، اما جای بسیار بزرگی در ذهن و قلب آدم گرفته.
«İstiklal Caddesi» (خیابان استقلال) در آهنگ تبدیل به یک استعاره میشود:
یعنی یک آدم میتواند آنقدر در خاطراتت جا بگیرد که اندازهی یک خیابان بزرگ و پر از آدم، درونت را اشغال کند.
درونمایههای اصلی آهنگ:
دلتنگی برای یک عشق گذشته
رابطهای که تمام شده، اما خاطرهاش تمام نشده
فاصلهی میان «زمانی که با کسی بودهای» و «مقدار جایی که آن شخص در قلبت گرفته»
خاطراتی که با یک مکان، بو، خیابان یا لحظه دوباره زنده میشوند
حس اینکه شاید از آن آدم دور شدهای، اما هنوز از نظر احساسی از او عبور نکردهای
و برای صحنهی اسمه و عادل در خیابان استقلال، انتخاب این آهنگ خیلی معنادار است؛ چون اسمه بعد از چهار سال عادل را دوباره در همان شهری میبیند که خودش به آن پناه برده. چهار سال گذشته، اما با دیدن عادل، تمام آن چیزی که دفن کرده بود دوباره زنده میشود.
در واقع پیام احساسی آهنگ را میشود اینطور خلاصه کرد:
«ممکن است مدت زیادی کنار کسی نبوده باشی، اما خاطرهاش آنقدر در تو بزرگ شده باشد که انگار یک خیابان کامل را در قلبت اشغال کرده است.»
و همین با حال اسمه جور درمیآید: چهار سال از عادل جدا بوده، اما عادل هنوز به اندازهی یک «خیابان استقلال» در ذهن و قلبش جا دارد.
توضیحاتی در مورد خیابان استقلال👇🏻
خیابان استقلال (İstiklal Caddesi) در استانبول، ترکیه قرار دارد. 🌆🇹🇷
این خیابان یکی از معروفترین خیابانهای استانبول است و در بخش اروپایی شهر، در محدودهی بیاوغلو (Beyoğlu) قرار دارد.
چند ویژگی معروفش:
از میدان تقسیم (Taksim) شروع میشود و تا حوالی برج گالاتا امتداد دارد.
خیابانی بسیار شلوغ و پررفتوآمد است؛ پر از کافه، رستوران، فروشگاه و ساختمانهای تاریخی.
تراموای قرمز معروف استانبول از میان آن عبور میکند.
شب و روز معمولاً پر از مردم و گردشگر است.
بهخاطر فضای شهری، شلوغی و ساختمانهای قدیمی، یکی از نمادهای شناختهشدهی استانبول محسوب میشود.
برای همین وقتی در آهنگ «İstiklal Caddesi Kadar» میگوید «به اندازهی خیابان استقلال»، منظور فقط خود خیابان نیست؛ بزرگی و گستردگیِ جایی است که یک نفر در خاطرات و ذهن آدم اشغال کرده.
#نور
286
خوب وارد فصل دوم《نور در قفس بخش 17》میشیم🥲
......
«نورِ داخل قفس»؛ تیزر فصل دوم... این بار داستان در خیابان استقلال آغاز میشود. :)
.....
پرش زمانی 5ساله داریم در این قسمت.
#نور
286
آهنگ انتخابی برای این قسمت👇🏻
bölüm şarkısı; ben sana veda edemem
《من نمیتوانم با تو خداحافظی کنم》
......
مفهومهای اصلی آهنگ:
ناتوانی از خداحافظی: رفتن از نظر ظاهری ممکن است، اما دل نمیتواند بپذیرد که این پایان است.
عشقِ باقیمانده بعد از جدایی: جدایی الزاماً به معنی تمام شدن عشق نیست.
دلتنگی و وابستگی عاطفی: نبودنِ طرف مقابل تبدیل به یک درد ماندگار میشود.
پذیرفتن تلخِ فاصله: شخص میداند شاید نتواند شرایط را تغییر دهد، اما احساسش هنوز تسلیم نشده.
خاطره و ماندگاری عشق: حتی اگر آدمها از هم دور شوند، چیزی از آن رابطه در وجود فرد باقی میماند.
در واقع عنوان «Ben Sana Veda Edemem» فقط «نمیتوانم با تو خداحافظی کنم» نیست؛ از نظر احساسی میتواند چنین مفهومی داشته باشد:
«شاید مجبور باشم از تو دور شوم، اما نمیتوانم تو را در قلبم تمامشده بدانم.»
🫠💔
286
دیالوگ های از این بخش👇🏻
«چون من اینطوریام، عادل.» با اعترافی تلخ گفت. «من خوب نیستم. حتی در لحظههایی که فکر میکنم خوبم، وقتی روی شونههای تو آرامش پیدا میکنم، باز هم اون تاریکی درونم کمین کرده و منتظره.»
«من تو رو میبینم.» عادل گفت و صدایش به فریادی درمانده تبدیل شد. «من اون تاریکی رو نمیبینم، تو رو میبینم. اون دختری رو میشناسم که میخواد خوب بشه.»
لبهای اسمه با لبخندی تلخ خم شد و اشکها مثل جویبار از چشمهایش سرازیر شدند.
«مشکل دقیقاً همینه... تو منو خیلی بهتر از چیزی که هستم، خیلی بهتر از چیزی که ممکنه بشم میبینی. من اون زنی نیستم که تو توی خیالت ساختی.
من فقط... کسیام که برای خراب کردن برنامهریزی شده.»
نفس عادل تنگ شد و آن نقطهٔ تماس میان پیشانیهایشان انگار هر دویشان را میسوزاند.
«من تو رو حس میکنم، اسمه! این... این پیوند بین ما، این کشش... این واقعی نیست؟»
«واقعیه.» اسمه زمزمه کرد و دوباره چشمهایش را بست. «و من همین واقعیت رو، درست در زیباترین نقطهاش خراب میکنم. یه آسیبی بهت میزنم که یه روز ازم متنفر میشی.
قبل از اینکه به اون نقطه برسیم، قبل از اینکه کاملاً از دستت بدم، باید برم.»
«حتی اگه این کارها رو بکنی، من میمونم.» عادل گفت. صدایش مثل سوگندی تزلزلناپذیر در راهرو پیچید. «حتی اگه دلم رو بشکنی، حتی اگه منو از پا دربیاری... باز هم کنارت میایستم.»
🫠💔
