خانوم شیرین
Ir al canal en Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
398
Suscriptores
-324 horas
-57 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
398
قهوهی پاییزی چرا؟
جانم را
با نگاهِ گرمت
سرریز کن؛
و بعد
مرا
با چاشنیِ اندوهِ تهنشینشده
در چشمانم،
در آغوشت
یک نفس
سر بکش...
شیرین
398
اگر پاییز نبود
هیچ اتفاق شاعرانهای نمیافتاد
نه موسیقی باد بود
نه سمفونی کلاغها
نه رقص برگ
و من
هیچ بهانهای برای بوسیدن تو
در این شعر نداشتم
بهرام محمودی
398
+1
اجازه بده برایت بخوانم تا چه اندازه از بدو دوست داشتنت پیراهن فصلها زیباتر شده است!
398
+1
اجازه بده برایت بخوانم تا چه اندازه از بدو دوست داشتنت پیراهن فصلها زیباتر شده است!
398
عاشق شده ام بر تو،تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم یا از ره رسوایی؟
تا جان و دلم باشد چون جان و دلت جویم
یا من به کنار افتم یا تو به کنار آیی
تهدید به روش نظامی عزیز...😁
398
غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد
که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد
ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم
نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!
نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم
دلش می خواهد آن “بامی که برفش بیشتر…” باشد
نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد
چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟
چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم
که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!
حسین دهلوی
