اشعار امیرحسین آرین نژاد
Ir al canal en Telegram
کاری باری: @Amirhossein_AryanNezhad
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
308
Suscriptores
Sin datos24 horas
+147 días
+8530 días
Archivo de publicaciones
Repost from ماطاَم🎒
علاجی، نوشدارویی، دوایی، مرهمی، چیزی
دلم را زنده کن با "دوستت میدارم"ی چیزی…
#احمد_صالحینژاد
یک روز از بهشتت
دزدیده ایم یک سیب
عمری است در زمینت
هستیم تحت تعقیب!
خوردیم در زمینت
این خاک تازه تأسیس
از پشت سر به شیطان
از روبرو به ابلیس
از سُکر نامت ای دوست
با آن که مست بودیم
ما را ببخش یک عمر
شیطان پرست بودیم
حالا در این جهنم
این سرزمین مُرده
تاوان آن گناه و
آن سیب نیم خورده
باید میان این خاک
در کوه و دشت و جنگل
عمری ثواب کرد و
برگشت جای اول... !
#سعید_بیابانکی
ای که انداختی از ساقی آب آور، دست
کی کشد ساقی دلسوخته از ساغر، دست
دید گلها همه در آه و عطش میسوزند
دست اگر این سوی دریا بگذارد بر دست
از دل خیمة لبسوختگان بیرون زد
«پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»
«دست در آب فروبرد و پشیمان شد و ریخت»
کوفت از شرم لبی دست ندامت بر دست
این طرف: بستن بر وسوسة علقمه، دل
آن طرف: بردن در حوضچة کوثر دست
تشنه لب از دل دریای هوس بیرون زد
نکشید از لب دریای ادب پرور، دست
آی، ای مِیزدگان! ساقی از این دست، کجاست؟
دیده پُر آب و، دل، آتش زده و پرپر، دست
زخم خورده ست چنان قامت این نخل از تیر
که در این دشت، فرو می چکد از خنجر، دست
آب را تا برساند به لب تشنه دلان
برسانید به این ساقی آب آور، دست
با دلی خون و لبی سوخته بر خاک افتاد
گفت عباس ندارد به بدن دیگر دست
گفت اگر تیر ببارند به من خرد و کلان
برندارم دمی از اصغر(ع) و از اکبر(ع)، دست
مشتابید به سوی من ویران، که عمو
آب نه، چشم خجالت زده ای آوردست
ای برادر! بشتاب و نفسی دستم گیر
گرچه افسوس! نمانده است بر این پیکر، دست
گفت تا پای تو افشانم از این سان همه را
کاش می داشتم ای دوست! فراوان تر دست
ای خوش آن شعر که با دست تو آغاز شود
وَ شود دست به دامان لبت آخر، دست
#سعید_بیابانکی
دشت میبلعید کمکم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه میدیدم سر خورشید را
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریانتر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان میبرد نیم دیگر خورشید را
کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
آه، اشترها چه غمگین و پریشان میروند
بر فراز نیزه میبینم سر خورشید را
#سعید_بیابانکی
دشت میبلعید کمکم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه میدیدم سر خورشید را
#سعید_بیابانکی
اشک من این گدازه مواج را ببخش
این راز بر ملا کن وراج را ببخش
ما را دلیست رفته به غارت، حلال کن
بر ما سری که رفته به تاراج را ببخش
باری اگر که نیست مرا، سایه ای که هست
هیزمشکن به سایه اش این کاج را ببخش
فرق گدا و شاه به بخشنده بودن است
ای پادشاه، مردی اگر، تاج را ببخش
چشم تو را ندیده که لافی چنین زده
بر روی دار شوخی حلاج را ببخش!
#حسین_زحمتکش
بیاعتنا به شرم و خجالت گریستم
بر آستین خود ز ندامت گریستم
مانند شمع، هستیِ من قطرهقطره سوخت
ای سنگدل! ببین به چه قیمت گریستم
در هرم سرزنشگر چشمانِ روشنت
ای آفتابِ صبح قیامت! گریستم
با بغضِ کودکانهی خود، پیشِ پای تو
در انتظارِ دست محبت گریستم
بیزاریات مجالِ خداحافظی نداد
آهسته گفتمت «بسلامت»، گریستم
#حسین_دهلوی
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشمهایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمانابرو سپاهش را نگه دارد
#سجاد_سامانی
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذارد
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشمهایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمانابرو سپاهش را نگه دارد
#سجّاد_سامانی
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذارد
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشمهایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمانابرو سپاهش را نگه دارد
#سجّاد_سامانی
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشانتر
مسلمانی که میخواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیهگاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشمهایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمانابرو سپاهش را نگه دارد
#سجّاد_سامانی
Repost from N/a
همیشه هرکه دم از عاشقی زند تنهاست
نماز آنکه مکبر شود، جماعت نیست
#سعید_صاحب_علم
به پاره پارگی پشت پیرهن سوگند
تو هم شبیه زلیخا دروغ می گویی!
#امیرحسین_آریننژاد
شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ
مرغان شاخسار، سفید و سیاه و سرخ
دارم ز گریه در ره شوق تو دیده ای
چون ابر نوبهار، سفید و سیاه و سرخ
صد رنگ موج جلوه درین بحر می کند
چون نقش پشت مار، سفید و سیاه و سرخ
گردیده داغ کهنه و نو جمع در دلم
همچون زر قمار، سفید و سیاه و سرخ
هر گه سلیم جام ز دشمن گرفت یار
گشتم هزار بار سفید و سیاه و سرخ
#سلیم_تهرانی
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست
شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست
وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست
#بیتا_امیری
Repost from N/a
چه فرقی میکند پیمانه با تسبیح، وقتی که
غرض از هر دو یک چیز است: تمرینِ فراموشی
#زیبا_پالیزبان
