es
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Ir al canal en Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 827
Suscriptores
+624 horas
+527 días
+10530 días
Archivo de publicaciones
یه جوری هوا گرمه که یادم رفته اصلاً زمستونی وجود داره.

ولی حیف شد جدی.

دوستان قسمتِ اولِ فصلِ سومِ خاندانِ اژدها منتشر شد. اگر لازم دارید همه چی براتون یادآوری بشه این ویدیو رو از یوتیوب نگاه کنید، و پیشنهاد می‌دم از هر طریقی که می‌تونید یه کاری کنید براتون یادآوری بشه چی شد. من خودم به شخصه فکر می‌کردم کامل یادمه، این ویدیو یادآوری رو دیدم فهمیدم هیچی یادم نبود :))))

ریدم تو پشتیبانیت آقای تلگرام.

به عنوانِ تجربه‌ی کسی که ۲۷ سال زندگی کرده، این نصیحت رو از بنده بپذیرید، هر جایی بودید، هر کاری کردید، هر فعالیتی که هرموقع و هرجا داشتید، لطفاً طوری برنامه‌ریزی و مدیریت کنید که وقتی از دست می‌دید، انقدر ضربه نخورید. مهم نیست یک شخص باشه یا یک چیز، یک ارتباط باشه یا یک مکان، همیشه توی ذهنتون داشته باشید که ممکنه یه روزی از دستش بدید. زندگی بارها و بارها بهم یاد داد که ممکنه یه شبه هرچیزی که برات مهم بود رو از دست بدی، بدونِ اینکه آمادگیِ قبلی داشته باشید. پس همیشه هر مسیری رو خواستید شروع کنید، با این آمادگی شروع کنید و در نهایت، انقدر به مقصد فکر نکنید، چون همیشه اون اتفاقی میوفته که انتظارش رو ندارید. از مسیر لذت ببرید دوستان. زندگی در لحظه‌ها و قشنگ بودنِ مسیر، خیلی مهمه. ارادت.

احساس کردم با توجه به حال و روزم نیازه که سریالِ Shrinking رو استارت بزنم. به شماهم پیشنهاد می‌کنم. اثرِ همون کارگردانِ Ted Lasso هست.

حس می‌کنم عنش در اومده. کاش یه جوری می‌شد که هم شما از سوال پرسیدن دست بردارید هم من دیگه مجبور نباشم توضیح بدم.

حتی توی استوریِ اینستاگرامم اعلام کردم که اون چنل دستِ من نیست. شماهام که پستی که خواسته بودم فوروارد کنید رو لطف کردید پخش کردید. کاری مونده که انجام بدم؟ تا بقیه بفهمن اون پست‌ها رو من نمی‌ذارم؟ هرکاری از دستم برمیومد کردم دیگه. بیشتر از این نمی‌دونم چیکار باید بکنم و چطوری توضیح بدم.

جدیداً شاش قاطی می‌کنن لای اینترنتا؟ مطمئنم من این همه مصرف نمی‌کنم.

شروع کردم به دیدنِ یک سریال. هی جلو می‌رفت هی می‌گفتم خدایا چرا من هیچی ازش نمی‌فهمم و داستان از وسط شروع شده؟ گذشت. به وسطای اپیزود که رسید، هی زدم عقب ببینم چی رو از دست دادم؟ نمی‌فهمیدم، تا اینکه متوجه شدم از اپیزودِ دوم‌ شروع کردم به دیدن و اپیزودِ اول رو اصلاً دانلود نکرده بودم.

باورم نمی‌شه هر هفته از این هفته تا اون هفته این همه منتظر می‌مونم که باز هیچ اتفاقی نیوفته.

Repost from ناگفته
به به. چه روز زیبایی. بازم یکشنبه شد و‌ قراره from بره‌ رو مخمون.

یکی از هم‌کلاسی‌های دوره‌ی دانشگاهم که انصراف داده بود بهم پیام داد گفت: "تو هم دیدی ارزشش رو نداشت، دیلیت اکانت کردی؟" این سوال مربوط می‌شه به وقتی که انصراف داده بود، یه بار ازش پرسیدم خب چرا انصراف دادی؟ فقط گفت: "ارزشش رو نداشت." وقتی براش توضیح دادم چی شده گفت: "حداقل می‌دونی برای یه چیزی ناراحتی که ارزشش رو داشته باشه." :)))

در ارتباط با این موضوع یه چیزی بگم. جالبه.

الان دوباره یک نفر کامنت می‌ذاره می‌گه: "حالا چیزی‌ نشده که. چرا انقدر ناراحتی؟"

اگر این روزها پارتنر داشتم، احتمالاً ازش می‌خواستم اجازه بده توی بغلش بمونم و اشک بریزم و ازش می‌خواستم موقع اشک ریختن نوازشم کنه. احتمالاً ازش می‌خواستم بیشتر باهام مهربون باشه و برای مدتی غر زدن‌ها و چسناله‌هام رو تحمل کنه چون هرچقدر سعی می‌کنم مووآن کنم نسبت به این اتفاق، انگار تموم نمی‌شه. دو سه روز از اتفاقی که افتاده گذشته. حمایتِ کسایی رو دیدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ببینم و کسایی هوام رو داشتن که مطمئن بودم اگه این اتفاق میوفتاد، براشون مهم نبود. خیلی‌ها اومدن پیشم و گفتن هر کمکی بود هستن، خیلی‌ها اصرار داشتن کنارم بمونن تا تنهایی‌ نگذرونم این غم رو. ولی نمی‌دونم چه مرگمه که انقدر به خودخواه بودن اصرار دارم. نمی‌دونم چرا مغز و بدنم همه چی رو داره پس می‌زنه و اصرار داره خودش رو حبس کنه و یک دیوار دورِ خودش بکشه تا هیچکس نتونه بهش نزدیک بشه. اصرار داره جوابِ پیام‌ها و تماس‌ها رو نده، سین نزنه و به کسی پیام نده و‌ در تنها‌ترین و زندانی‌ترین حالتِ ممکن، خودش رو عذاب بده تا این روزها بگذره.

سوگ‌نامه - بخشِ سوم.
. بهم گفت شاید یک نشونه بود تا تمومش کنی و طورِ دیگه‌ای زندگی کنی. گفتم بعضی اتفاقا هیچ دلیل و منطق و نشونه‌ای پشتش نیست. فقط نباید اتفاق میوفتاد. به ذهنِ خودمم رسیده بود. حسابی داشتم به این فکر می‌کردم که کلاً بیخیالِ فضای مجازی بشم و برم برای همیشه. بعد دیدم نمی‌شه. جدا از اینکه تنها چیزی که به زندگی نگهم می‌داشت نوشتن بود، اینکه بی‌خبر و بدونِ هیچ توضیحی می‌رفتم خودخواهانه بود. حداقل کسایی که سال‌ها من رو می‌خوندن، حق داشتن بفهمن چه اتفاقی افتاده و از تجربه‌ام بگم تا برای کسی این اتفاق نیوفته، کوچیک‌ترین‌ کاری بود که می‌تونستم انجام بدم.

یه جوری منتظرِ GTA VI ام انگار کنسول دارم. قابلیتِ خریدِ بازیش رو دارم و می‌تونم از همون فرداش شروع کنم به بازی. بشین سر جات، توی ایرانی بدبخت.

۴۸ ساعت بی‌خوابیم جبران شد. ۱۴ ساعت خوابیدم.

وقتی توی کامنتا باهمدیگه دعواتون می‌شه خیلی بامزه‌س.