کافه مستاجر پلاک ۱۲
Ir al canal en Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 827
Suscriptores
+624 horas
+527 días
+10530 días
Archivo de publicaciones
1 836
یه جوری منتظرِ GTA VI ام انگار کنسول دارم. قابلیتِ خریدِ بازیش رو دارم و میتونم از همون فرداش شروع کنم به بازی. بشین سر جات، توی ایرانی بدبخت.
1 836
به زودی باید یک رباتی طراحی کنم که هرکس پرسید چی شده به طورِ اتومات جوابِ کامل رو براش بفرسته.
1 836
امیدوارم پاتوقِ خوبی بشه براتون. اگه خونهمون رو پس گرفتیم، که گرفتیم، اگرم نشد، فدای سرتون، به جاش پاتوقِ جدید، و دوستای جدید داریم.
1 836
یک پیشنهاد و نصیحتِ کاملاً دوستانه: وقتی غمِ یک نفر رو متوجه نمیشید و شرایطی که اون فرد میگذرونه براتون قابلِ درک نیست، کوچکترین کاری که میتونید بکنید، درواقع کوچکترین لطفی که میتونید به خودتون و حالِ اون آدم بکنید، اینه که اصلاً نظری ندید، ساکت باشید، و بگذرید. اینکه ناراحتیِ آدمها براتون منطقی نباشه و نتونید دلیل و عمقِ احساساتش رو متوجه بشید کاملاً قابل درکه. ولی آگاهانه بیارزش دونستنِ اندوهش، نه. حداقل برای من یکی قابلِ درک نیست.
1 836
سوگنامه - بخشِ دوم.. پر از تناقضم. دارم تمامِ احساساتی که یک انسان میتونه تجربه کنه رو در آنِ واحد، همزمان تجربه میکنم. غمگینم از اتفاقی که افتاده. خشمگینم از اینکه برای هیچ و پوچ اتفاق افتاده. شوکهام از اینکه واقعاً اتفاق افتاده. متنفرم از اینکه انقدر روم تاثیر گذاشته و شرمندهام از اینکه انقدر آسیبپذیر بودم در برابرش. بغضم گیر کرده توی گلوم و همزمان با بغضم لبخند میزنم از اینجا. از اینکه انقدر قشنگ همتون هوامو داشتید و امیدوارم نسبت به اینکه خب ممکنه یک اتفاقِ خوب بیوفته. منتظرم چنلم از اون بلاتکلیفی در بیاد و همین انتظار خودش یکجور حسِ بلاتکلیفی درونم ایجاد کرده و وسطِ امیدوار بودنم یهو یک مُشت میخوره توی صورتم و اتفاقی که افتاده رو یادآوری میکنه و به خودم میام و میبینم فاک. در بهترین حالت اونجا قراره تا ابد گوشهای از تلگرام خاک بخوره، بدونِ اینکه حذف بشه. بدونِ اینکه بعدها کسی عضو بشه و بدونه چه بلایی سر اون کانال و ادمینش اومد و هرچی که بود و نبود، از بین رفته، بعد یادِ اینجا میوفتم. یادِ دوستام و شما میوفتم. قدردانم، لبخند میزنم، و دوباره اون مُشت، و این چرخههای احساساتِ مختلف همینطور ادامه داره.
1 836
بعضی وقتا زندگی انقدر بیرحم میشه که به یه جایی میرسونتت که با خودت میگی "کاش یک بغل داشتم، که میتونستم ساعتها گریه کنم." امیدوارم هیچوقت به این نقطه نرسی.
1 836
سوگنامه _ بخشِ اول.. وقتی بابتِ چیزی که از دست رفته غمگینی، خیلی عجیب میشه همه چی. بغض میچسبه به گلوت، نمیترکه. دهنت خشک میشه. فشارت مدام بالا پایین میشه. تپش قلبت میره بالاترین حد ممکن و یهو میاد پایین، سلولهای عصبیِ مغزت به هم میریزن، و بدتر از همه اینه که هیچکدومش از بیرون معلوم نیست. مردم میبیننت که راه میری، حرف میزنی، میخندی، کارهات رو انجام میدی؛ اما نمیدونن یه جای وجودت مدام داره برمیگرده به همون چیزی که دیگه نیست. به همون اتفاق، همون روز، همون حس، همون فرصت. گاهی وسطِ شلوغترین لحظههای روز، یه خاطره از هیچجا میاد توی ذهنت. نه در میزنه، نه اجازه میگیره. فقط میاد و میشینه روی سینهات. اونقدر سنگین که برای چند ثانیه یادت میره کجایی و داشتی چیکار میکردی. بعد سعی میکنی خودت رو سرگرم کنی. آهنگ گوش میدی، فیلم میبینی، با آدمها حرف میزنی، ساعتها خودت رو مشغول نگه میداری؛ اما بعضی دلتنگیها، غمها و سوگواریها صبورتر از این حرفان. گوشهای مینشینن و منتظر میمونن تا شب بشه، تا چراغها خاموش بشن و دوباره پیداشون بشه، و اون موقع میفهمی سختترین بخشِ از دست دادن، خودِ رفتن نیست. عادت کردن به نبودنه. به نداشتن، نشدن، نتونستن. عادت کردن به اینکه هر بار بخوای چیزی رو تعریف کنی، یادت بیاد دیگه کسی نیست که براش تعریفش کنی. جایی نیست ازش تعریف کنی، عادت کردن به اینکه بعضی اسمها دیگه روی صفحهی گوشی ظاهر نمیشن. عادت کردن به اینکه بعضی درها برای همیشه بسته موندن و آدم، با همهی اینها، باز هم زندگی میکنه. نه چون فراموش کرده؛ بلکه چون یاد گرفته با جای خالیِ بعضی چیزها کنار بیاد. جای خالیای که هیچوقت پُر نمیشه، فقط کمکم تبدیل میشه به بخشی از وجودت. بخشی که هر از گاهی درد میگیره و یادت میندازه یه زمانی، یه چیزی رو از ته دل دوست داشتی و خواسته یا ناخواسته ازت گرفته شد. ازت گرفتنش.
1 836
اگه قراره از صفر شروع کنم، ترجیح میدم همه چی از صفر باشه. اسمِ "مستاجر پلاک ۱۲ - شعبهی دوم" زیاد بهم حسِ "خونه" رو نمیده. میدونم اسمش معذبتون میکنه، چون خودمم باهاش معذبم. یکم بچههای قدیمی پیدام کنن و بدونن کیام، احتمالاً اسمشو به یه چیزی تو مایههای کلبهی پلاک ۱۲ تغییر میدم. برای ساختمون یا مجتمع بودن، زیادی دنجه.
1 836
ممنونم ازت :))) خیلی تعریفِ قشنگی بود. ولی در حالِ حاضر هیچجای ققنوس نیستم و انقدر شکسته و خاکستری و داغونم که حس میکنم استفاده از ققنوس برای من یک جور توهین به این موجودِ افسانهایه 💔
1 836
Repost from 𝕭𝖑𝖆𝖈𝖐 𝕯𝖆𝖍𝖑𝖎𝖆
مستاجر پلاک ۱۲ توی یک روز 1kشد!
و من یاد ققنوس افتادم که دوباره از خاکستر بلند میشه...🐦🔥
آدم ها یجاهایی باید از صفر شروع کنن، مهم اینه که به هر طریقی جا نزنن!!
هزارتایی شدنت برای بار دوم مبارک آقا حامد!
1 836
ببینید چقدر قشنگ حرف زد این بچه. همینا رو من از دیشب دارم میگم هیچکس جدی نمیگیره. کاش منم میتونستم انقدر قشنگ بگم که جدیم بگیرن.
1 836
از دیروز دارم تحقیق میکنم و دهن خودم رو سرویس میکنم ببینم ریشه این قضیه چیه و چی شده که داره اینطوری میشه. هر راه و شکلی که به ذهنم میرسه رو میام اینجا مینویسم که کسی به فنا نره. سردرد گرفتم انقدر تحقیق کردم و پیگیر بودم. حس میکنم نیاز به استراحت دارم.
1 836
انقدر اینا رو تکرار میکنم تا جدی بگیرید. حتی تصور هم نمیتونید بکنید مالکیتِ کانالتون ازتون گرفته بشه و انتقال داده بشه و بعد بلافاصله اکانتِ تلگرامتون حذف بشه چقدر دردناکه.
1 836
اگر روی لپتاپ یا هر مرورگری از تلگرامِ تحتِ وِب استفاده میکنید سریع ازش خارج بشید و رمزِ دو مرحلهای تلگرامتون رو عوض کنید. اگر از هر اپلیکیشنِ غیرِ رسمیِ تلگرام استفاده میکنید، حذفش کنید و به جاش تلگرامِ اصلی رو نصب کنید. تا دیروز فکر میکردم فقط من قربانی شدم ولی مثلِ اینکه اوضاع خیته جدی.
1 836
چهارمین چنلی رو دیدم که از دیروز، اینطوری هک شده. دقیقاً نمیدونم چه اتفاقی داره برای کانالها میوفته ولی تا اطلاع ثانوی روی هیچ لینکی، تاکید میکنم روی هیچ لینکی که مطمئن نیستید چیه، کلیک نکنید، و جالبه که فقط برای چنلهایی که ممبراشون زیاده داره اینطوری میشه.
