کافه مستاجر پلاک ۱۲
Ir al canal en Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 815
Suscriptores
+3524 horas
+507 días
+9130 días
Archivo de publicaciones
1 815
چرا این مذاکرهها به نتیجه نمیرسه؟ هستهی زمینم میخواستن کشف کنن انقدر طول نمیکشید. چهخبره انقدر لاس میزنید؟ خجالت بکشید. یا بزنید یا تمومش کنید دیگه.
1 815
احساس میکنم تنها چیزی که ازم باقی مونده دلتنگیه. یک دلتنگیِ مطلقی که صرفاً دستوپا داره، هر از گاهی نفس میکشه، گرسنهش میشه، و به جای اکسیژن، غم تنفس میکنه.
1 815
وسطِ بحثِ خیلی جدی بهش گفتم تو مشکلت اینه که خیلی سادهای و خیلی جدی از سیگارش کام گرفت گفت ساده نیستم، کنجدیام. انقدر جدی بود همه چی که طول کشید تا بفهمم شوخیه.
1 815
یکی از حسرتام اینه که فیلمهای به روزی که در سراسر سینمای جهانه رو نمیتونیم توی سینما ببینیم. الان من چرا باید هرچیزی که مرتبط به فیلمهای معروفِ روی پردهس رو تندتند رد کنم بره که اسپویل نشم؟ -_-
1 815
آقای تلگرام بنده این همه بابتِ کیفیتِ دوربین و نورپردازی و ادیتِ عکسی که از خودم گرفتم خودمو به زحمت نمیندازم که وقتی بذارم پروفایل شما برینی تو کیفیتش. یکم از تریدز یاد بگیر.
1 815
چرا تلگرام این لیمیتِ عنش رو توی آپدیتهاش از کپشنا برنمیداره؟ خب پدرسگ من شاید بخوام متنم تا ابد ادامه داشته باشه و طولانیترین متنِ جهان باشه. به تو چه که لیمیت میذاری؟
1 815
بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ اول
.
سلام، دوستِ خوبم. از آخرین باری که دربارهی روزهای خاموشی برایت نوشتم، زمانِ زیادی گذشته است. اگر نوشتههای قبلی را خوانده باشی، میدانی که از آن روزها تا امروز، زندگیام چقدر تغییر کرده. اگر هم نخواندهای، فقط همین را بدان؛ از آخرین باری که نوشتم، تقریباً همهچیز عوض شده است. آن روزها چیزهای زیادی داشتم که قدرشان را نمیدانستم؛ چیزهایی که حالا دلتنگِ تکتکشان هستم. از کانالم گرفته تا خانهام در تهران، از دوستانم تا کافههایی که ساعتها در آنها مینشستم و خیال میبافتم. به ظاهر انگار همهچیز سرِ جایش بود؛ یا دستکم من اینطور فکر میکردم. اما حالا، بخش بزرگی از آن زندگی دیگر وجود ندارد. نه تهران را دارم، نه کانالِ سابقم را، نه خیلی از دوستانم، نه آن کافهها، نه خیابانهایی که بیهدف در آنها قدم میزدم، نه آدمهایی که روزی فکر میکردم همیشه کنارم خواهند ماند. عجیب است؛ آدم تا چیزی را از دست ندهد، متوجه نمیشود چقدر به آن وابسته بود. بعضی دلتنگیها برای یک آدم نیست، برای یک دوره از زندگیست. برای نسخهای از خودت که دیگر وجود ندارد. برای روزهایی که خیال میکردی سختاند، اما حالا میبینی چقدر سادهتر از امروز بودند. این مدت، انگار زندگیام تصمیم گرفته بود همهچیز را از نو بچیند. بعضی چیزها را با دست خودش برداشت و برد، بعضیها را هم مجبور شدم خودم رها کنم. اولش فکر میکردم این فقط یک دورهی سخت است؛ چند هفته، چند روز… اما کمکم فهمیدم بعضی فصلها انقدر طولانی میشوند که دیگر اسمشان «دوره» نیست؛ اسمشان میشود «زندگی» با این حال، هنوز مینویسم. نه به این دلیل که همهچیز خوب شده، نه به این دلیل که جوابِ تمام سؤالهایم را پیدا کردهام. مینویسم چون نوشتن تنها چیزیست که بعد از تمام این از دست دادنها، هنوز از من گرفته نشده. شاید روزی که دوباره این نوشته را بخوانم، باز هم زندگی شکل دیگری پیدا کرده باشد. شاید چیزهای دیگری را از دست داده باشم، شاید چیزهای تازهای پیدا کرده باشم. اما اگر یک چیز را از این روزها یاد گرفته باشم، این است که هیچچیز برای همیشه نمیماند؛ نه آدمها، نه شهرها، نه خانهها، نه موفقیتها و نه حتی شکستها. تنها چیزی که باقی میماند، ردّیست که این روزها روی ما میگذارند؛ ردّی که آرامآرام ما را به آدمِ دیگری تبدیل میکند. نمیدانم آن خودِ جدیدم را دوست خواهم داشت یا نه. فقط امیدوارم وقتی دوباره برایت مینویسم، میان تمام این ویرانهها، بالاخره جایی را پیدا کرده باشم که بتوانم دوباره اسمش را «خانه» بگذارم.
.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر به گذشته برگردم، چه چیزی را نجات میدهم؟خانهام؟ کانالم؟ دوستانم؟ کسی که زمانی دوستش داشتم؟ یا فقط خودم؟ راستش را بخواهی، دیگر جوابی برای این سؤال ندارم. چون هر بار که چیزی را از دست دادم، فهمیدم آن چیز فقط یک مکان یا یک آدم یا یک صفحهی مجازی نبود؛ بخشی از خودم بود که همراهش جا ماند. تهران برای خیلیها فقط یک شهر است. اما برای من، خاطرهی شبهایی بود که تا صبح در خیابانهایش قدم میزدم، کافههایی بود که ساعتها گوشه کنارشان مینشستم، آهنگ گوش میدادم و خیال میکردم هنوز فرصت زیادی برای زندگی کردن دارم. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که برای همان ترافیک، همان شلوغی، همان خیابانهایی که از دستشان کلافه میشدم، دلتنگ شوم. انگار آدم فقط بعد از رفتن میفهمد که یک مکان، چقدر شبیه به خانه شده بود. از آن طرف، کانالم هم فقط چند هزار عضو نبود. سالها حرف زدن بود، سالها نوشتن، شببیداری، فکر کردن، پاک کردن، دوباره نوشتن. بخشی از عمرم بود که یک روز ناگهان دیگر دستم به آن نرسید. شاید برای کسی که از بیرون نگاه میکند، اینها چیزهای کوچکی باشند؛ اما زندگی همیشه با اتفاقهای بزرگ فرو نمیریزد. گاهی با حذف شدنِ چند عادت، چند آدم و چند مکانِ آشنا، آرامآرام از هم میپاشد و من… امسال بیشتر از همیشه فهمیدم که از دست دادن، همیشه با مرگ اتفاق نمیافتد. گاهی همهچیز هنوز وجود دارد، اما دیگر سهمِ تو نیست و تلخترین بخشِ بزرگ شدن همین است؛ اینکه یاد بگیری با نبودنِ چیزهایی زندگی کنی که زمانی، تمامِ دنیایت بودند. نمیدانم این نوشته را چند ماه یا چند سال بعد دوباره خواهم خواند. فقط امیدوارم آن نسخهی آیندهی من، وقتی به این روزها نگاه میکند، لبخند کوچکی بزند و با خودش بگوید: «خودت نمیدانستی… اما درست از همینجا، دوباره شروع شد.»
1 815
یه جوری زندگی و برنامهریزی نکنید که یه گوشه از ذهن و قلبتون تا ابد دلتنگ بمونه و حسرت بخوره.
1 815
به عنوانِ یک دهه هفتادی، احساس میکنم زیادی احساسِ بچگی میکنم. من هیچی از زندگی نفهمیدم، انگار هیچوقت جَوونی نکردم. چشم به هم زدم همه چی در بلاتکلیفترین حالت گذشت.
1 815
آقا ما این همه فعالیت کردیم، هیچیش نرفت تو اکسپلور، یهدونه پست توی تریدز گذاشتم از صبح میلیونی داره ویو میگیره و لایک میخوره و از شانسِ گُهَم همونیه که اگه یه درصد خانواده ببیننش بگا میرم چون توش درمورد خانواده چرتوپرت گفتم 😂
1 815
خودم رو به لیستِ معتادان به چای اضافه میکنم. توی این خونه چای همیشه تازه دمه.
1 815
و تمام. میدونم نسبت به قبلیها خیلی کمتره ولی خب قصد دارم سینگلترک های بیشتری براتون بسازم.
