کافه مستاجر پلاک ۱۲
Ir al canal en Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 236
Suscriptores
+624 horas
+1547 días
+27130 días
Archivo de publicaciones
2 236
برای وقتهایی که حس میکنی آدمها یکییکی دارن از قصهات خارج میشن و تو، آخرین نفری هستی که هنوز همونجا وایساده. پلیلیستی برای موندن، وقتی همه رفتن.
#پلیلیست
2 236
البته لازم به ذکره که فصل دومِ سریالِ mobland رو تا قسمتِ چهارمی که اومد دیدم و چقدر عاشقِ این سریالم. یکم قابل تحملتر کرد امروز رو.
2 236
در طول هفته منتظری زودتر جمعه بشه برسی به روز تعطیلت عشق و حال کنی، جمعه که میشه یه نگاه میندازی به خودت میبینی جز خوابیدنِ صبح تا ظهر هیچجوره از روزت استفاده نکردی.
2 236
فکر کنید یک نفر چقدر میتونه تنها بشه که از چتجیپیتی بپرسه راه و روشهای دوست پیدا کردن وقتی به یک شهرِ جدید مهاجرت میکنه چیه.
2 236
زندگیم افتاده رو یک دورِ عجیب. دخانیات و دود و دم و مشروباتِ الکلی حذف شده. روزها میرم سرکار و عصرها میرم باشگاه. شب که برمیگردم خونه از شدت خستگی جنازه میشم و زود میخوابم. از هفتهی پیش تا الان، هیچکدوم از دوستامو ندیدم. نمیدونم اینکه زندگیم ثبات پیدا کرده و همچین سکونی درسته یا غلط؟ منطق و غلطِ این لوپِ تکراری رو نمیفهمم. صرفاً میدونم که این مدل بزرگسالی رو دوستش ندارم. دلم برای تینیجر بودن تنگ شده. کاش برگردم به روزهایی که دورم شلوغ بود و رفیقام همیشه کنارم بودن. خستهام و اگر چاره داشتم، کل پاییز رو میخوابیدم.
2 236
امروز که خیلی حالم تخمی بود رفتم یه بستنی خریدم؛ چون ظاهراً تنها راهِ مذاکره با مغزی که از همهچیز خستهست، رشوهدادن با خوراکیه. بعد از خرید، مشکلات حل نشدن، دنیا هم یهو مهربون نشد؛ ولی چند دقیقه کنار خیابون نشستم و چیزی نخواستم جز اینکه بستنی قبل از خودم آب نشه. اون لحظه تو دلم میگفتم شاید حالِ خوب همیشه نجاتپیداکردن نباشه؛ یه وقتایی فقط کافیه چند دقیقه به خودت فرصت بدی فرو نپاشی، بعد یادِ قیمتی که بابتِ اون بستنی دادم افتادم، دوباره کلم تخمی شد.
