کافه مستاجر پلاک ۱۲
الذهاب إلى القناة على Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 238
المشتركون
+224 ساعات
+1477 أيام
+32330 أيام
أرشيف المشاركات
2 239
برای وقتهایی که حس میکنی آدمها یکییکی دارن از قصهات خارج میشن و تو، آخرین نفری هستی که هنوز همونجا وایساده. پلیلیستی برای موندن، وقتی همه رفتن.
#پلیلیست
2 239
البته لازم به ذکره که فصل دومِ سریالِ mobland رو تا قسمتِ چهارمی که اومد دیدم و چقدر عاشقِ این سریالم. یکم قابل تحملتر کرد امروز رو.
2 239
در طول هفته منتظری زودتر جمعه بشه برسی به روز تعطیلت عشق و حال کنی، جمعه که میشه یه نگاه میندازی به خودت میبینی جز خوابیدنِ صبح تا ظهر هیچجوره از روزت استفاده نکردی.
2 239
فکر کنید یک نفر چقدر میتونه تنها بشه که از چتجیپیتی بپرسه راه و روشهای دوست پیدا کردن وقتی به یک شهرِ جدید مهاجرت میکنه چیه.
2 239
زندگیم افتاده رو یک دورِ عجیب. دخانیات و دود و دم و مشروباتِ الکلی حذف شده. روزها میرم سرکار و عصرها میرم باشگاه. شب که برمیگردم خونه از شدت خستگی جنازه میشم و زود میخوابم. از هفتهی پیش تا الان، هیچکدوم از دوستامو ندیدم. نمیدونم اینکه زندگیم ثبات پیدا کرده و همچین سکونی درسته یا غلط؟ منطق و غلطِ این لوپِ تکراری رو نمیفهمم. صرفاً میدونم که این مدل بزرگسالی رو دوستش ندارم. دلم برای تینیجر بودن تنگ شده. کاش برگردم به روزهایی که دورم شلوغ بود و رفیقام همیشه کنارم بودن. خستهام و اگر چاره داشتم، کل پاییز رو میخوابیدم.
2 239
امروز که خیلی حالم تخمی بود رفتم یه بستنی خریدم؛ چون ظاهراً تنها راهِ مذاکره با مغزی که از همهچیز خستهست، رشوهدادن با خوراکیه. بعد از خرید، مشکلات حل نشدن، دنیا هم یهو مهربون نشد؛ ولی چند دقیقه کنار خیابون نشستم و چیزی نخواستم جز اینکه بستنی قبل از خودم آب نشه. اون لحظه تو دلم میگفتم شاید حالِ خوب همیشه نجاتپیداکردن نباشه؛ یه وقتایی فقط کافیه چند دقیقه به خودت فرصت بدی فرو نپاشی، بعد یادِ قیمتی که بابتِ اون بستنی دادم افتادم، دوباره کلم تخمی شد.
2 239
دخترخالم هشت سالشه. باشگاه میره، بدن درد گرفته بخاطر تمرینا، بهش میگم خب دست و پات داره قوی میشه بخاطر همین درد میکنن، میگه من از بچگی هرجاییم درد میگرفت میگفتن داری قوی میشی پس چرا قوی نمیشم این درد تموم بشه بره؟ کِی قراره قوی بشم؟ میخواستم بهش بگم ببین بچه شما الان کوچولویی میری باشگاه دست و پات درد میگیره پس فردا بزرگتر بشی قراره قلبت درد بگیره، روحت درد بگیره، بعضیوقتا فکر و ذهن و روانت هم درد میگیرن، والا من خودمم خیلی دلم میخواد بدونم کِی قوی میشم که این دردا تموم بشن، ولی چیزی نگفتم، بهجاش گفتم من با این سن و سال هنوز که هنوزه وقتی ورزش میکنم بدن درد میگیرم، کمکم عادت میکنی. قوی میشی، برات عادی میشه.
2 239
این فیلم و سریالهایی رو دیدید که طرف گیر میکنه داخل یک شبیهسازی، متوجه میشه توی شبیهسازیه و تلاش میکنه بیاد بیرون ولی نمیتونه؟ حس میکنم داخل همچین سیستمی گیر افتادم، اطرافیانم همه Npcان، همه چی برنامه ریزی شدهس، هیچ اتفاقی نمیوفته، اطرافم همه چی مثل یک نسخهی قدیمی و اولیه از هوش مصنوعیه و نمیذارن من زندگی کنم. دلم برای زندگی کردن تنگ شده. کاش یه جوری میتونستم در و دیوارِ این سیستمِ شبیهسازی شدهی لعنتی رو از بین ببرم.
2 239
عاشق کساییام که اولین نفر توی چنلم همه چی رو میخونن و در لحظه دنبال میکنن، مثلاً یه چیزی رو برای یکی تعریف میکنی، میگه آره خونده بودم توی کانالت، خب این قشنگه دیگه صددرصد مطمئن میشی که اکی، طرف حتی از راهِ دور همیشه حواسش بهت هست.
2 239
جنابِ نویسنده گاهی احساس میکنم در دریایی از خون شنا میکنم؛ نه برای رسیدن به ساحل، فقط برای اینکه غرق نشوم. دستوپا میزنم، نفس میگیرم، دوباره پایین میروم و دوباره بالا میآیم. هرچه بیشتر برای نفسکشیدن تلاش میکنم، انگار دریا بیشتر پایم را میکشد. رنج آدم را تغییر میدهد، آقای نویسنده؛ آرامآرام، نه یکباره. یک روز بیدار میشوی و میبینی دیگر آن کسی نیستی که وارد این قصه شده بود. حافظهام شبیه قبرستان شده؛ نصفش پر از چیزهاییست که خودم کشتهام و دفن کردهام؛ آدمها، رابطهها، امیدها و نسخههای قدیمی خودم. نصف دیگرش هم دود و خاکستر است. گاهی فکر میکنم مسیر را بلدم، چند قدم میروم و بعد میفهمم اشتباه آمدهام. برمیگردم و دوباره اشتباه میروم، ولی با اعتمادبهنفسِ کسی که گوگلمپ زندگی را طراحی کرده، همچنان اصرار دارم بگویم: «نه، مطمئنم از همین طرفه.» و این روزها خستهام، واقعاً خستهام. سرگیجه دارم، بدنم کوفته است. میخوابم و وقتی بیدار میشوم، اولین آرزویم این است که دوباره بخوابم. هرچقدر میخوابم، انگار خواب به جایی در من نمیرسد. خستگیام از جنس کمخوابی نیست؛ از آن خستگیهاییست که انگار در استخوان آدم تهنشین میشود. گاهی بیدار میشوم و ناخودآگاه دلم میخواهد به کسی پناه ببرم. برای یک لحظه فراموش میکنم و بعد ناگهان چیزی در سرم منفجر میشود: کسی نیست. واقعیت با ظرافت یک آجر دوباره میزند وسط پیشانیام. پس برای فرار از آن دوباره میخوابم، اما خواب هم دیگر پناهگاه نیست. کابوس میبینم، بیدار میشوم، سردرد میگیرم، سرگیجه برمیگردد و دوباره همان چرخه شروع میشود. آقای نویسنده، من به آغوش نیاز دارم. نه نصیحت، نه جملهی انگیزشی، نه «قوی باش»، نه «همهچی درست میشه». بهخدا اگر یک نفر دیگر بگوید «همهچی درست میشه»، احتمالاً از او مدرک، مهر رسمی و جدول زمانبندی پروژه مطالبه میکنم. فقط یک آغوش؛ کسی که سرم را روی سینهاش بگذارد، موهایم را نوازش کند، پیشانیام را ببوسد و آرام بگوید: «هرچقدر میخواهی گریه کن. برای چند دقیقه غرورت را بذار کنار. نجنگ. امروز لازم نیست قوی باشی. امروز فقط خودت باش.» و من بتوانم بالاخره گریه کنم؛ آنقدر که هرچه در این سالها جمع کردهام بیرون بریزد. انگار از آخرین باری که واقعاً پناهی داشتم، سالها گذشته. مدت زیادیست تاریکی مرا گروگان گرفته و جنگیدن با این همه وزن، آن هم تنهایی، آسان نیست. دلم همان نفس عمیقی را میخواهد که آدم بعد از تمامشدن یک گریهی حسابی میکشد؛ همان نفسی که برای چند ثانیه فکر میکنی شاید دنیا آنقدرها هم جای افتضاحی نباشد. به رفتن فکر میکنم، آقای نویسنده. نه فقط رفتن از یک شهر؛ رفتن از همهچیز. گاهی تصور میکنم نیمهشب چمدانی ببندم، همهچیز را پشت سر بگذارم، حسابهایم را ببندم، از شبکههای اجتماعی ناپدید شوم، گوشی را همانجا روی میز بگذارم و جایی بروم که هیچکس مرا نشناسد. فقط محو شوم. بعد چند دقیقه به بخش مهم نقشه میرسم: «خب، دقیقاً کجا؟» و مغزم سکوت میکند. چون جایی ندارم. کسی نیست که بتوانم بیخبر در خانهاش ظاهر شوم و بگویم: «سلام، من از زندگی فرار کردم، اتاق اضافه دارید؟» هنوز آنقدر پخته، یا شاید آنقدر بیپروا نشدهام که همهچیز را یکباره رها کنم. پس چمدان خیالی را دوباره باز میکنم، وسایل خیالی را سر جایشان میگذارم و دوباره روز از نو، روزی از نو.
.
آقای نویسنده، مدتی بود برایتان نمینوشتم چون با شما قهر کرده بودم، اما حالا که فکر میکنم شاید تمام این مدت نه با شما، که با قصهای که برایم نوشتهاید قهر بودهام. من پایان خوش نمیخواهم، قول هم نمیخواهم، حتی انتظار ندارم ناگهان همهچیز درست شود. فقط اگر قرار است این داستان ادامه داشته باشد، لطفاً در فصل بعد کمی خلاقیت به خرج بدهید. این حجم از بدبختی دارد تکراری میشود؛ خواننده هم بالاخره حوصلهاش سر میرود. و من، با تمام خستگیام، هنوز یک گوشه از این قصه ایستادهام و منتظرم ببینم صفحهی بعد چه نوشتهاید.
2 239
رفاقتهای بزرگسالی خیلی عجیبن؛ ممکنه سه ماه از هم خبر نداشته باشید ولی یهو ساعت دو شب یکیتون پیام بده: «بیداری؟» و اون یکی میگه: «چی شده؟» نه قهرید، نه از هم خسته شدید؛ فقط هرکدومتون یه گوشهی زندگی گیر افتادید و دارید ادای آدمایی رو درمیارید که اوضاع دستشونه. بعضی آدما هر روز کنارت نیستن، اما هنوز اولین کساییان که دلت میخواد هرموقع بگا رفتی بهشون پیام بدی و جالبه هیچکس از دست اون یکی ناراحت نمیشه بابت این بیخبری و بیپیامی چون جفتتون میدونید دیگه همهچی جدی شده و آدما درگیر روزمره و کار و زندگی خودشونن.
2 239
خیلی کارِ زشتیه که وقتی از دست یک نفر ناراحتم یا ناراحت میشم نمیرم به خودش بگم، به روش نمیارم، انقدر میریزم تو خودم تا جمع بشه. اگه یه راهی پیدا میشد میتونستم این عادت تخمی رو تغییر بدم خیلی خوب میشد.
2 239
بزرگتر که میشی، دیگه حوصلهی جر و بحث و دعوا و بچه بازی با آدما رو نداری که هی بخوای توضیح بدی، هی بخوای یه چیزی رو ثابت کنی، هی بخوای قانع کنی، اینطوریای که هرکی موند دمش گرم، هرکی رفتم دمش گرم.
