es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Ir al canal en Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 230
Suscriptores
+4624 horas
+1417 días
+31430 días
Archivo de publicaciones
Slipknot - Snuff (OFFICIAL Clishé TRAP REMIX).m4a2.42 MB

System-Of-A-Down-Chop-Suey-Cortèz-Remix.m4a5.09 MB

پلی‌لیستِ امشب ترکیبی‌ از مورد علاقه‌ترین کاورهام از آهنگ‌های مختلفه. یک سری‌هاشون رمیکس چندتا اثر باهمدیگه‌ان. امیدوارم همونقدری که من لذت بردم ازشون، شماهم لذت ببرید. واقعاً شاهکارن. قصد دارم از این به بعد کاورهای بیشتری نسبت به ورژن اصلیِ آهنگا پیدا کنم؛

می‌گفت؛ چیزی که تو توش نقشی نداشتی، مقصرش نیستی، گناهی هم نداری. اگه دوست داری غرت رو بزن، ولی انقدر بابتش خودت رو سرزنش نکن وقتی هیچی تقصیرِ تو نبود و نیست. مرسی پسر. یادم می‌مونه.

کسایی باهام غریبه شدن که دوست نداشتم غریبه بشن، درواقع هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم غریبه بشن و بدونِ خدافظی برن، ولی خب اینم بخشی از زندگیه دیگه، کاریش هم نمی‌شه کرد.

این زندگی - اثرِ او و دوستانش و ترکیبی از نقاشی‌های خودم. ( پیشاپیش بابتِ حمایت‌هاتون ممنونم. ) .
https://www.instagram.com/reel/DeemrIpsb_A/?srtk=MXBod2t6c3Vhbnlpdw==

1|1 - Demons (Philosophical Sessions) - Jacob Lee (320).mp312.21 MB

Home sweet home
Home sweet home

دلم برای دانشگاه و دورانِ دانشجویی تنگ شده.

1|1 - The Whistler - The White Buffalo (320).mp38.01 MB

آره خب، اصلاً شاید من یا آقای ایکس، نصف زندگی‌مون رو داریم ادا درمیاریم. شاید طرز لباس پوشیدن‌مون، حرف زدن‌مون، سلیقه‌مون، سبک زندگی‌مون و حتی کارهایی که می‌کنیم، از نظر شما یه مشت ادا و اطوار و چُسی‌بازی باشه. خب که چی؟ به تو چه؟ به بقیه چه؟ اصلاً فرض کنیم حق با شماست. فرض کنیم ما صبح تا شب داریم نقش بازی می‌کنیم و برای خودمون شخصیتی ساختیم که هیچ شباهتی به واقعیت نداره. مگه شما مسئول کشف هویت واقعی آدم‌هایی؟ مگه قراره آخر ماه بابت تشخیص اینکه کی اصیله و کی ادا درمیاره، بهت حقوق بدن؟ نمی‌فهمم از کِی به بعد زندگی کردنِ آدم‌ها تبدیل شد به یه مسابقه‌ی عمومی که هرکسی می‌تونه از راه برسه، نمره بده، ایراد بگیره و آخرش هم با افتخار اعلام کنه؛ این یارو خیلی چُسیه! شاید یکی دلش می‌خواد عجیب لباس بپوشه، یکی ادبی حرف بزنه، یکی فیلسوف‌بازی دربیاره، یکی خودش رو روشنفکر بدونه و یکی هم تا آخر عمرش نقش شخصیت اصلی یه فیلم رو بازی کنه. تا وقتی آسیبی به کسی نمی‌زنن، واقعاً مشکل چیه؟ قرار نیست همه اون‌جوری زندگی کنن که به مذاق شما خوش بیاد. قرار نیست برای واقعی بودن، از شما تأییدیه بگیرن. تازه، به‌نظرم از همه خنده‌دارتر اون آدمیه که تمام عمرش داره نقشِ «من از همه واقعی‌ترم» رو بازی می‌کنه و فکر می‌کنه هیچ‌کس متوجه اداش نیست.

دیگه از این‌همه آدمِ حق‌به‌جانب حالم به‌هم می‌خوره. از این جماعتی که انگار موقع به دنیا اومدن، به‌جای شناسنامه، حکم قضاوت بقیه رو گذاشتن کف دستشون. همه‌چیز رو می‌دونن، درباره‌ی همه‌چیز نظر دارن، برای زندگی بقیه نسخه می‌پیچن و جالب‌تر اینه که حتی یک لحظه هم به ذهنشون نمی‌رسه شاید خودشون اشتباه کنن. انگار دنیا تبدیل شده به یه دادگاهِ بزرگ که توش همه قاضی‌ان و هیچ‌کس حاضر نیست روی صندلی متهم بشینه. همه دنبال مقصر می‌گردن، همه از احترام و شعور و انسانیت حرف می‌زنن، ولی همین که نوبت به خودشون می‌رسه، هزار تا تبصره و استثنا از جیبشون درمیارن. خسته‌م از آدمایی که اشتباه خودشون رو شرایط می‌دونن و اشتباه دیگران رو شخصیت. زخم خودشون رو مقدس می‌شمرن و درد بقیه رو مسخره می‌کنن. توقع دارن درک بشن، ولی برای درک کردن دیگران حتی حاضر نیستن چند دقیقه از جای خودشون تکون بخورن. یه وقتایی دلم می‌خواد وسط این‌همه سر و صدا فقط یه نفر پیدا بشه که با خیال راحت بگه نمی‌دونم. شاید منم اشتباه می‌کنم. به‌نظرم دنیا بیشتر از آدمای خوب، به آدمایی احتیاج داره که بعضی وقتا قبول کنن آدم بدِ قصه‌ی یکی دیگه بودن. ولی خب، ظاهراً این روزا همه قهرمان داستان خودشونن؛ حتی اونایی که نصف شهر رو به آتیش کشیدن، تو دلشون می‌گن؛ خب، لابد لازم بود. خوب کردم.

بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ نهم. . ۲۲ مهر ۱۴۰۵ هشت و پانزده‌ دقیقه‌ی صبح . آقای نویسنده، اگر من دیگر نخواهم در این داستان بمانم، باید چه کسی را ببینم؟ باید پیش کدام قاضی، در کدام دادگاه شکایت کنم؟ اصلاً جایی هست که بتوانم بروم و بگویم از نقشی که برایم نوشته‌اید راضی نیستم؟ می‌شود قرارداد را فسخ کرد، چند فصل را پس داد و گفت: «ببخشید، من برای چنین قصه‌ای ثبت‌نام نکرده بودم؟» یا همین که یک‌بار وارد داستان شدی، دیگر باید تا آخرش بازی کنی؛ حتی وقتی نه دیالوگ‌ها را دوست داری، نه لوکیشن را، نه آدم‌های قصه را و نه حتی شخصیتی را که از خودت ساخته‌ای؟ گاهی دلم می‌خواهد روبه‌رویتان بنشینم، تمام صفحه‌هایی را که برایم نوشته‌اید روی میز بریزم و بپرسم واقعاً قرار بود همه‌ی این‌ها بخشی از شخصیت‌پردازی باشد؟ چون اگر بله، فکر می‌کنم دیگر به اندازه‌ی کافی شخصیت پیدا کرده‌ام. ممنون. از اینجا به بعد کمی داستان هم بد نیست. آقای نویسنده، کاش حداقل غولِ مرحله‌ی آخری هم در نظر گرفته بودید. کاش دشمنی به غیر از حاکم و عالم و مافیا و شاه‌کُش مشخص می‌کردید که می‌شد شناختش، از او متنفر شد، برای شکست‌دادنش نقشه کشید و بالاخره یک روز روبه‌رویش ایستاد. کاش حداقل به من نقشِ یک کارگاه یا تک‌تیراندازی می‌دادید به جای شهروندِ ساده. کاش چند مرحله‌ی مشخص جلوی پایم می‌گذاشتید و گوشه‌ی صفحه هم می‌نوشتید: «فقط تا اینجا دوام بیاور؛ بعدش تمام می‌شود.» یک زمان‌بندی، یک مأموریت، حتی یک نوارِ پیشرفت ساده هم کافی بود. لااقل می‌فهمیدم چند درصد از این بازی لعنتی را رد کرده‌ام. مشکل اینجاست که شما نه دشمن را معرفی کرده‌اید، نه نقشه‌ای داده‌اید، نه حتی توضیح داده‌اید هدف اصلی چیست. فقط من را وسط میدان انداخته‌اید و هر چند وقت یک‌بار هم مرحله‌ی جدیدی باز می‌کنید. انصافاً اگر قرار است این زندگی یک بازی باشد، بخش آموزش اولیه‌اش افتضاح طراحی شده است. من فقط می‌خواهم بدانم آخرش چیزی منتظرم هست یا قرار است تا ابد با دشمن‌هایی بجنگم که حتی اسمشان را هم نمی‌دانم. آقای نویسنده، کاش حداقل مرا در موقعیتی قرار نداده بودید که هیچ روان‌شناسی، هیچ جلسه‌ی تراپی و حتی هیچ روان‌شناسیِ زردی نتواند درست توضیحش بدهد. کاش اسم مشخصی داشت، نشانه‌ای داشت، یک فصل از کتابی بود که می‌شد بازش کرد و گفت: «آهان، مشکل همین است.» اما انگار وضعیت من آن‌قدر بی‌قاعده و درهم‌ریخته است که حتی برایش یک برچسب آماده هم وجود ندارد. نه در جدول‌ها جا می‌شود، نه در تست‌ها، نه در آن جمله‌های معروفی که آخرشان می‌گویند «فقط باید خودت را بیشتر دوست داشته باشی.» گاهی حس می‌کنم اگر یک روز روبه‌روی روان‌شناسی بنشینم و همه‌چیز را کامل تعریف کنم، چند دقیقه سکوت می‌کند، عینکش را درمی‌آورد، پرونده را می‌بندد و می‌گوید: «راستش… این یکی توی جزوه‌های ما نبود.» کاش لااقل دردی داشتم که می‌شد اسمش را فهمید؛ چیزی که وقتی نامش را می‌گفتم، خودم هم می‌دانستم دقیقاً با چه چیزی طرفم. ارادت.

این لیستِ افسانه‌ای از سریال‌ها رو سیو کنید، هرکدوم رو ندیدید، ببینید. بعداً ازم تشکر می‌کنید.
این لیستِ افسانه‌ای از سریال‌ها رو سیو کنید، هرکدوم رو ندیدید، ببینید. بعداً ازم تشکر می‌کنید.

رفیقِ خوب گاهی می‌تونه با جمله‌ی " هستی بیام سمتت؟ " نجاتت بده و حالت رو از این رو به اون رو کنه. دوستای خوبی انتخاب کنید توی زندگی‌تون. نقششون از چیزی که فکر می‌کنید خیلی مهم‌تره. دوستای خوبی انتخاب کنید. طوری چند سال بگذره و به همدیگه بگید پشمام، منو تو ۱۰ ساله باهم رفیقیم.

+9
1|8 - Muerte mi Amor - Shawn James (320).mp314.26 MB

" باقی‌مونده‌ی‌ سیاره‌ی بی‌شکل و رسم. "
+1
" باقی‌مونده‌ی‌ سیاره‌ی بی‌شکل و رسم. "

1|8 - Muerte mi Amor - Shawn James (320).mp314.26 MB

دورانِ هنرستان یک استاد تصویرسازی داشتم که به شدت طرح‌های من رو دوست داشت، خیلی هم باهم رفیق بودیم. همیشه هم تعریف می‌کرد از کارهام و بعد از کلاس می‌گفت من خیلی نقاشی‌هات رو دوست دارم. من ایشون رو دیگه از سالِ ۹۸ ندیدم. این روزا به شدت نیاز داشتم ببینمش بلکه به یادِ قدیم‌ها یکبار دیگه کارهام رو ببینه و نظرش رو بگه. به همین بهوونه بعد سالیانِ سال رفتم به هنرستانِ سابقم سر زدم. باورم نمی‌شد، کادر مدرسه همون بود. ناظم همون بود. مدیر همون بود. بیشتر از این پشمام ریخت که من رو شناختن. خلاصه بعد از کلی احوال‌پرسی بهشون گفتم چرا اونجام، و متوجه شدم ایشون سالیانِ سال هست که دیگه تدریس نمی‌کنه. اساتیدِ سابق همه همون بودن. فقط ایشون نبود. یک استادِ دیگری داشتیم، که خیلی باهمدیگه رفیق بودن، رفتم سراغِ اون بنده خدا گفتم اون رفیقتون بود که استادِ تصویرسازیم بود، من باید شمارشون رو گیر بیارم و ببینمشون. گفت ایشون خطشون رو عوض کرده. با تمام روابط سابقش قطع ارتباط کرده و کلاً غیب شده، نمی‌دونم کجاست. نمی‌دونم داره چیکار می‌کنه، احتمال می‌دم حتی از این شهر هم رفته باشه. استاد جان، بسیار درکتون می‌کنم. ولی یه روزی پیدا می‌کنم شما رو و دست از گشتن برنمی‌دارم و تسلیم نمی‌شم. ارادت.